65.
قرار بود لحظه تحویل سال بریم حرم و دوتایی از خدا تشکر کنیم و دعا کنیم واسه ادامه ی راه دونفره مون.
من کلی از تمیز کاری های خونمون مونده بود و محمدجان هم لحظه ی آخر براش مسافر اومد و باید میموند هتل تا کامل مستقر بشن و بعد بیاد دنبال من.
بهش گفته بودم سر راه ماهی و سیر هم بخره واسه سفره.
خلاصه که حدود سی دقیقه مونده تا تحویل سال رسید خونه ی ما.
سیر و ماهی رو گذاشتم تو سفره و راه افتادیم سمت حرم...
خیابون ها هم شلوووووغ و البته خیابان های منتهی به حرم بسته بودن و خوشبختانه فقط موتور سوار ها اجازه ی عبور داشتن ما تونستیم دو دقیقه مانده به تحویل سال برسیم منزل همسر...
در حالت معمول از منزل همسر تا حرم پیاده ، پنج دقیقه راهه...
و ما باید این مسیر رو تو دو دقیقه پیاده میرفتیم...
خلاصه که دست در دست یار به سمت حرم میدویدیم..
فروشنده ی مغازه هایی که از کنارشون رد میشدیم هم نامردی نمیکردن و تشویقمون میکردن....بعضیاشون که همسر رو میشناختن: بدو حاج محمد ۴۰ ثانیه مونده😆
یا مثلا میگفتن: بدو بدو میرسی حتما...
و خلاصه که دو ثانیه مونده به تحویل سال ما رسیدیم...
و به محض ساکن شدن و بی حرکت شدن ما توپ سال نود و شش را ترکاندند.❤
بعد هم یکی از دوستای همسر را به همراه خانومش دیدیم و عید مبارکی کردیم و راه افتادیم سمت محل شیفت پدرهمسر تا سال نو رو بهشون تبریک بگیم و مادرشوهر و خواهرشوهر و همسرش هم پیش پدر بودن .
ناهار هم منزل همسرجان سبزی پلو ماهی خوردیم و اومدیم خونه ی ما برای تبریک.
فردا هم تولد خواهرشوهرجان است و من مشغول کیک پختن در این ساعت شب میباشم😊
...
از خدا برای تمام عزیزانم سلامتی و شادی و آرامش و آسایش رو در سال ۹۶ میخوام.
...
پیوند دختر خزان و پسر بهار