285.

ما قرار بود دوشنبه صبح بیاییم، اما هانیه گفت دوشنبه شب میاد دامغان. دیگه سه شنبه رو هم موندیم برای هانیه و چهار‌شنبه صبح راه افتادیم.

اونا دوست داشتن بیشتر بمونیم، هانیه و مادرشوهرمم گفتن بذارین جمعه برگردین اما من دیگه تحملم برای بچه های هانیه تموم شده بود.

خیلی شیطونن، مخصوصا کوچیکه. دائما رو سر و کله ی میمچه بودن و استرس داشتم.

اما خب بخوام ميانگين بگیرم بهترین سفر دامغانمون بود تو این چند سال.

بیشترش رو مدیون خودمم، چون تونسته بود از چیزایی که یادگرفته استفاده کنه تا هم خودش آرامش داشته باشه و هم به بقیه خوش بگذره.

و البته حضور میمچه هم تاثیر زیادی داشت، ناراحتی هام با بغل گرفتنش و دیدن خنده هاش ازبین میرفت.

سرم پر حرفه، خیلی چیزا دوست دارم بگم اما حوصلش رو ندارم.

ذهنم این روزا خیلی مشغوله، اینکه بتونیم یه شغل ثابت داشته باشیم، خونه بخریم و ماشین رو عوض کنیم.

میمچه رو میخواییم ببریم برای ختنه و من خیییلی استرس دارم، شما تجربه ای دارین؟

.

284.

یه متنی خوندم از پدر شهیدی که روز وداع با پیکر پسرش چه حس و حالی داشته و دلنوشته اش برای امام حسین که روز عاشورا با علی اکبرش وداع کرده.

خیلی دوست دارم صدرا بتونه کسی بشه برای دفاع از دین و امامش، خداکنه لیاقت تربیتش رو داشته باشم.

تو دلم آرزو کردم سلیمانی بعدی باشه و شهید بشه، اما بلافاصله بعدش گفتم خدایا من طاقتش رو ندارم، شهادتش بعد از من باشه😭😭😭😭

.

.

نمیدونم چیشد که اینجا گفتم، چون حتی به میم هم نگفتم از خدا همچین چیزی خواستم.

.

283.

از حق نگذریم تا حد زیادی تونستم اونطوری که تصمیم گرفته بودم عمل کنم، یعنی جایی که دوست داشتم گوشامو کر میکردم و نمیشنیدم، هرجا لازم بود لال میشدم و حرف نمیزدم و یه وقتایی هم خیلی راحت کور میشدم که نبینم.

خداکنه این دو روز هم بتونم عاقل باشم که همچنان به هممون خوش بگذره تا به سلامتی برگردیم خونمون.

تقریبا همه فامیل هم اومدن دیدن میمچه و براش هدیه آوردن، حتی یکی شون که مامان اینا میگفتن برای بقیه کادو نیاورده یا کم اورده، به میمچه کادو مناسبی داد. میم و مامان و باباش که باورشون نمیشد😬😬😬نمیدونم حکمتش چی بود.

یه چندتا نکته جالب به ذهنم رسید،. نمیدونم درست نتیجه گرفتم یا اتفاقی بوده!

پدر میم روزای اول موزیک های ناجوری میذاشت و صداش رو هم بلند میکرد، منم یه کم این پا و اون پا میکردم بعد به بهانه ای بچه رو برمیداشتم و میرفتم تو اتاق. درسته صداش میومد تو اتاق هم، اما حداقل مخالفتم رو نشون میدادم.

نمیگم خیلی عابد و زاهدم و اهنگ گوش نمیکنم، اما بنظرم هر موزیکی ارزش پخش شدن تو محیط خونه رو نداره.

یه روزم وقتی بابا رفته بود دستشویی، ما توی اتاق بودیم به میم گفتم برو صدای ضبط رو کم کن. اونم رفت کم کرد و دیگه تمام!

دیگه فقط رادیو یا تلویزیون روشن میکنن🤣🤣

از اول عقدمون تا حالا من هرجا که نامحرم بوده با چادر بودم، تو محیط خونه با چادر رنگی و بیرون چادرمشکی! چند بار اون اوایل میم و مامانش گفتن خونه نمیخواد چادرسرت کنی اذیت میشی. گفتم نه اذیت نیستم.

و تا حالا سه بار شده که جایی مهمون بودیم صاحبخونه هم با چادر اومده، مامان میم گفته فلانی چرا چادر سرت کردی؟ راحت باش. و صاحبخونه خندیده و گفته نه حالا خوبه.

یه بار اوایل عروسی مون خونه عموش دعوت بودیم زن عموش با چادر اومد، دو بار هم خونه دایی بزرگه ش زن داییش با چادر اومد و آخر سر مجبور شد چادرش رو به کمرش ببنده بنده خدا عادت ندارن موقع پذیرایی چادر داشته باشن، این بار هم خونه ی یکی دیگه از دایی هاش.

برام جالبه که واقعا اینقدر تاثیر داره؟ یعنی چون من چادر دارم اونا هم معذب میشن بدون چادر؟ یا اتفاقی بوده!

.

282.

امروز رفتیم بسته های گوشت گوسفند قربونی رو پخش کردیم، سرراه رفتیم خونه هانیه تا میم اندازه کمدها و قرنیزها رو بگیره و بفرسته براشون که اونا بفرستن برای ام دی اف کارشون.

رفتیم پنجشنبه بازار که میوه بخریم برای شب و مادرشوهر سبزی بخره برامون دلمه درست کنه.

البته من و میمچه بازار نرفتیم چون خیلی گرم بود، تو ماشین با کولر روشن حسابی عرق کرده بودیم.

از تقریبا نصف شب دیشب میمچه بیدار خوابی داشت، یه ربع میخوابید بیدار میشد باز بغل میخواست. تو ماشین هم تا میم و مامانش خرید کنن بیان کلافه شده بود اخرم سبزی پیدا نکردن.

شب قرار بود دایی ها و خاله و عموی میم بیان که میمچه رو ببینن، از تقریبا هشت شب یکی یکی اومدن و تا دوازده شب آخرین نفر رفت.

مثل همیشه گرم و صمیمی و مهربون، اغلب هم میگفتن میمچه شبیه منه.

دیشب هم که عموی میمچه و جاری اومده بودن، جاری میگفت به اینوریا نرفته شبیه خودتونه.

سعی میکنم نشون ندم اما ذوق میکنم بگن شبیه خودمه🤣

چیزی که کلی حالمو خوب کرد و باعث شد دلخوری های اخیر از مامان میم تو دلم کمرنگ بشه این بود که دیدم هیچ کس خبر نداره میمچه شیرخشکی شده و همه با دیدن شیشه تو دستم تعجب میکردن.

راستش طبق سابقه ای که داشته فکر میکردم الان همه از همه چیز خبر دارن.

.

میمچه داره گریه میکنه بعدا مینویسم

.

281.

ما دیشب رسیدیم.

کلی چیز تایپ کردم اما همشو پاک میکنم، مهم نیست.

مهم نیست که این همه خرج گوسفند کردن اما بچه رو عقیقه نکردن

مهم نیست که حاضر نیستن یه کلمه خوشحالی نشون بدن بابت بزرگ شدن میمچه! تازه منم تو حرفام گفتم پنج کیلو شده گفتن نه این بچه پنج کیلویی نیست!!

ان شاالله خدا برکت به جیب باباش بده خودمون عقیقه ش میکنیم.

ما خودمون که میدونیم میمچه چقدر بزرگ شده چه نیازی داریم اونا تایید کنن؟؟ بذار بهش بگن وای لاغر و بی جون! وقتی میدونیم خداروشکر هم قوی هست و هم وزن مناسبی داره چه اهمیتی داره!

هنوزم معتقد هستن بچه وقتی گریه میکنه یا غرغر میکنه فقط گشنشه یا یه جاییش درد میکنه!!!

بهم بگید بچه های شما برای جلب توجه یا وقتی آروغ دارن گریه نمیکنن؟؟؟؟

.

من انتظار تشکر ندارم ازشون بابت بزرگ کردن نوه شون. اما دیدن خوشحالی شون بهم انرژی میده و عکس العمل نشون ندادنشون برام این معنی رو میده که میمچه هیچ تغییری نکرده!

میدونم مشکل خودمه، حال خوب من نباید وابسته به بقیه باشه!!

280.

پس از کش و قوس های فراوان بالاخره تصميم گرفتیم بریم دامغان.

با میم حرف زدم، گفتم که از دست مامانش ناراحتم با اینکه میدونم منظوری نداره اما کارهای اخیرش بدجوری تو دلم مونده. گفتم تو دلم جنگه چون میدونم مامانش نمیخواد ناراحتم کنه و فقط بحث تفاوت فرهنگه اما یه وقتایی خیلی اذیت کننده میشه برام.

هرچی با خودم کلنجار میرم که تو شل کن، اتفاقی نمیوفته چیز مهمی نیست. اما خیلی سخت میشه وقتایی که طولانی مدت باهمیم.

بهم حق داد، گفت میبینی که من و هانیه هم کم مشکل نداریم باهاش اما متاسفانه حاضر نیست اشتباهاتش رو قبول کنه.

همینکه بهم حق داد و حرفامو گوش کرد حالم سبک شد.

اولش قرار بود میم تنهایی بره، اما بعد دیدم خب ما که وقت و فعلا پول مسافرت رفتن نداریم، از طرفی اونا هم دوست دارن زودتر میمچه رو ببینن. این شد تصمیم گرفتیم اولین مسافرت سه نفره رو استارت بزنیم.

تو این سفر تصمیم دارم خیلی بزرگ تر باشم، خیلی صبورتر، خیلی مهربون تر.

خدا کمکم کنه.

تجربه ای دارین از سفر با نی نی کوچولو؟ استرس دارم😬

.

279.

اونشب بعد اون پستی که گذاشتم به میم پیام دادم حوصلم سررفته، اونم پیشنهاد داد بچه رو بذارم تو کالسکه و بریم یه کم راه بریم.

دیگه گفتم هرطوری شده باید برم، میمچه هم یه نموره کسل شده بود و خوابش میومد گفتم میذارمش تو کالسکه بخوابه.

هنوز چهار قدم بیشتر نرفته بودیم که زد زیر گریه، کم کم صداشو بالاتر میبرد اخر مجبور شدم بغلش کنم و سر شونه م خوابش برد. دوباره گذاشتمش تو کالسکه و راه افتادیم، وای خدا کمرم داشت سوراخ میشد از درد.

یه کم جلوتر یه جا نشستم و به بهانه زنگ زدن به مامانم یه کم استراحت کردم. دوباره راه افتادیم

دلم خیلی خرید میخواست( هنوزم میخواد😬) بیرون مجتمع رفتم سمت میوه فروشی که بسته بود. برگشتیم.

خواستم با خرید از همون هایپر تو خود مجتمع یه کم حس نیازم رو پاسخ بدم که

همسایه واحد روبه رویی مون ما رو دید و اومد جلو احوال پرسی، سوالای عجیبی میپرسید که انگار خبر داشت بچه یک ماه زودتر به دنیا اومده و کم وزن بوده و ما میترسیدیم حمومش ببریم!!

علم غیب داشت نمیدونم!!

مامان میم که مشهد بود یه روز شوهر همین خانومه حالش بد شده بود و زنگ زدن اورژانس، تا برسه مامان میم هم رفت خونه اونا!! حالا بگو شما چیکار داری خونه ی اون بنده خداها؟؟؟!!!!

هر چی فکر میکنم غیر از اینکه مامان میم گفته باشه چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه و واقعا بنظرم این کارشون درست نیست که راز خونه ی من رو ببرن خونه ی همسایه!

اما چه میشود گفت؟؟؟؟؟

هنوز خانوم همسایه داشت صحبت میکرد غرغرهای میمچه شروع شد، سعی کردم بیشتر راهش ببرم دوباره خوابش ببره اما صداش بالاتر رفت و هیچی دیگه دست خالی با کمری دردناک و ذهنی مشوش از حرف های خانوم همسایه برگشتیم خونه.

.

278.

خب باید بگم وقتی زندگی اینطوری رو رواله حال من خیلی خوبه، یکی دو روزیه میمچه حالش بهتره البته هنوزم بدخوابی هاش رو داره اما منم یاد گرفتم با چایی و نسکافه خودمو تنظیم کنم که بتونم بیداری هاش رو بیدار باشم.

خدا خیرش بده،. میم هم خیلی کمک میکنه. واقعا فکرشم نمیکردم این همه کمکم کنه و بچه رو نگهداره.

البته دقیقا همین، فقط تو بخش بغل کردن و شیر دادن میمچه کمک میکنه!! گریه کنه خیلی نمیتونه هندل کنه ماجرا رو، صبرش زود تموم میشه. اما همونم غنیمته

دیگه نصف شبم که میمچه بیداره و حالش خوبه من میذارمش یه جایی که تو دید باشه و به کارام میرسم

ظرفارو میشورم، خونه رو مرتب میکنم لباسارو میشورم یا تا میکنم میذارم سرجاش. فقط کارایی که سر و صدا داره مثل جارو برقی رو نمیشه انجام داد.

دیشب میمچه خواب بود روی تخت ما،. میم کنارش دراز کشیده بود و نگاهش میکرد. اومدم پیشش گفتم خوابیدی؟ گفت نه دارم نگاش میکنم، خیلی عجیبه!

گفتم چیش عجیبه؟؟ انسان کوچک بودنش؟؟

راست میگه خودمم خیلی وقتا بهش خیره شدم و به عظمت و توانایی خدا فکر کردم.

از دو تا دونه سلولی که با چشم هم دیده نمیشن تو شکمم چی درست شد و رشد کرد و حالا چقدر شیرین و لذت بخشه بهمون.

به میم میگم هر موقع که میبینی خیلی خوشحالی از داشتن میمچه، دعا کن برای اونایی که منتظرن. انتظار سخته!

تو اوج خوشحالی و تو اوج غم، دعا زودتر مستجاب میشه.

.

یکی از چالش هایی که این روزها خیلی تو فکرشم انجام بدم اینه که با میمچه تنها برم بیرون.

حتی در حد همین که بذارمش تو کالسکه و تو مجتمع یه دوری بزنم یه خرید کوچیکی بکنم.

میدونم که تنبلی مانع میشه اما شما که غریبه نیستین همش میندازم گردن میمچه و میگم میترسم گریه زاری کنه:)))))

.

277.

مامانم یکشنبه رفت سفر،. دوشنبه رو پیش بابام موندیم و شب اومدیم خونمون. سرراه گوشت خریدیم و شبی شستم و بسته بندی کردم و یه قسمت هم گذاشتم یخچال که برای امروز نخودآب درست کنم.

اخه خودمم میفهمم این خونریزی ها روی اعصابم تاثیر گذاشته و ترکش‌هاش از همه بیشتر نصیب میم بیچاره میشه!

دیشب خداروشکر خداروشکر میمچه آروم بود، سر ساعت بیدار میشد شیرش رو میخورد و میخوابید. امروز میخواستم عکاسی دوماهگیش رو انجام بدم واسه همین صبح انگیزه کامل داشتم برای بیدار شدن، ساعت هشت که میمچه بیدار شد و شیر خواست دیگه منم راه افتادم.

از شب قبل تخم مرغ آب پز کرده بودم برای صبحانه و هم لقمه کنم میم خواست بره سرکار ببره، که خب میم هم دیرتر رفت سرکار و صبحانه رو خونه باهم خوردیم.

عکاسی انجام شد و رفتم توپ ها و عروسکش رو که برای عکس استفاده کرده بودم بذارم تو کمد که چشمم به یه لباسش افتاد که اصلا ازش یادم نبود و اگه نمیدیدمش دیگه کوچیکش میشد.

همون موقع که ذوق کرده بودم از پیدا کردن لباس جدید و داشتم نگاهش میکردم یه لباس دیگه هم اون وسط توجهم رو جلب کرد و اونم برای الان اندازه ش بود.

باورم نمیشد این فسقلی که حتی لباس سایز صفر هم از تنش میوفتاد حالا اونقدر بزرگ شده که سایز یک ها رو باید تند تند تنش کنم تا کوچیک نشده.

خدایا شکرت، خدایا الحمدلله، خدایا ممنونم ازت.

یادمه همون روزایی که من خیلی حالم بود از کوچولویی میمچه، یه شب خالم زنگ زد و صحبت کردیم گفت خیالت راحت خیلی زود میرسه اون روزی که یکی یکی لباساش کوچیکش میشه و باید بذاری کنار و لباس نو بخری. همونجا پشت تلفن بغضم ترکید و گفتم خداکنه...

اخه خیلی برام دور و بعید بود، میمچه اون قدر لاغر بود که وقتی میخواستم پوشکش کنم یا لباسش رو عوض کنم گریه م میگرفت.

حالا اون دست های کوچولو و نحیف چقدر هم تو بیمارستان آنژیوکت و سرم بهشون وصل بود و کبود میشد و رگش پاره میشد و هزارتا مصیبت دیگه.

فکر اون روزها هم پشتم رو به لرز میاره. هنوزم خودم رو مقصر کوچولو و زودبه دنیا اومدنش میدونم و هنوزم فکر میکنم گناهکارم بابت شیرنخوردنش. نمیدونم چرا نمیتونم خودم رو ببخشم.

خداروشکر که اون روزها تموم شد و به خیر گذشت.

امروز حسابی کدبانو گری کردیم دیگه بعد مدت ها حسابی خونه رو مرتب کردم، ناهار درست و حسابی پختم و حس زندگی گرفتم.

خدایا شکرت بابت همه چیز

خدایا نور ایمانت رو تو قلب من و میم و میمچه روز به روز بیشترکن.

خدایا؟؟؟ عاشقتمممممم

.