279.
اونشب بعد اون پستی که گذاشتم به میم پیام دادم حوصلم سررفته، اونم پیشنهاد داد بچه رو بذارم تو کالسکه و بریم یه کم راه بریم.
دیگه گفتم هرطوری شده باید برم، میمچه هم یه نموره کسل شده بود و خوابش میومد گفتم میذارمش تو کالسکه بخوابه.
هنوز چهار قدم بیشتر نرفته بودیم که زد زیر گریه، کم کم صداشو بالاتر میبرد اخر مجبور شدم بغلش کنم و سر شونه م خوابش برد. دوباره گذاشتمش تو کالسکه و راه افتادیم، وای خدا کمرم داشت سوراخ میشد از درد.
یه کم جلوتر یه جا نشستم و به بهانه زنگ زدن به مامانم یه کم استراحت کردم. دوباره راه افتادیم
دلم خیلی خرید میخواست( هنوزم میخواد😬) بیرون مجتمع رفتم سمت میوه فروشی که بسته بود. برگشتیم.
خواستم با خرید از همون هایپر تو خود مجتمع یه کم حس نیازم رو پاسخ بدم که
همسایه واحد روبه رویی مون ما رو دید و اومد جلو احوال پرسی، سوالای عجیبی میپرسید که انگار خبر داشت بچه یک ماه زودتر به دنیا اومده و کم وزن بوده و ما میترسیدیم حمومش ببریم!!
علم غیب داشت نمیدونم!!
مامان میم که مشهد بود یه روز شوهر همین خانومه حالش بد شده بود و زنگ زدن اورژانس، تا برسه مامان میم هم رفت خونه اونا!! حالا بگو شما چیکار داری خونه ی اون بنده خداها؟؟؟!!!!
هر چی فکر میکنم غیر از اینکه مامان میم گفته باشه چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه و واقعا بنظرم این کارشون درست نیست که راز خونه ی من رو ببرن خونه ی همسایه!
اما چه میشود گفت؟؟؟؟؟
هنوز خانوم همسایه داشت صحبت میکرد غرغرهای میمچه شروع شد، سعی کردم بیشتر راهش ببرم دوباره خوابش ببره اما صداش بالاتر رفت و هیچی دیگه دست خالی با کمری دردناک و ذهنی مشوش از حرف های خانوم همسایه برگشتیم خونه.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار