388.

خب بعد چند روز بی عاری امروز وقتش بود یه سر و سامونی به خونه بدم. دیروز میخواستم کارا رو انجام بدم که مامان صبح زنگ زد داییت دیشب رسیده و امشب شام دعوتیم خونشون.

ما هم روزه بودیم، میم رفته بود دنبال کارای گواهینامه که تاریخش تموم شده بود بهش زنگ زدم خبر دادم.

از طرفی هم پیوندی پیام داد انتقال نام خونه آماده ست.

میم رفت قرارداد رو گرفت بعدم رفت آرایشگاه.

میمچه هم چسبیده بود به من و هیچ کار نمیذاشت بکنم. افطار هم رفتیم خونه مامان. بعدشم همونجا آماده شدیم و رفتیم خونه داییم.

میمچه رو دادم میم برد مردونه، فکر میکردم زود برش گردونه اما تا موقع شام نگهش داشت بعد پیام داد بیا بگیرش.

تو زنونه هم کلی بغلش کردن و باهاش بازی کردن.

قرار بود امروزم روزه بگیریم ولی حوصلمون نیومد...

بهترم شد چون خیلی اوضاع خونه بهم ریخته بود و از صبح کلی کار کردم.

ناهار استانبولی درست کردم برای شامم عدسی گذاشتم. تا میمچه بیدار نشده براش سه تا پرتقال هم آب گرفتم ریختم تو شیشه ش.

اولین باره، نمیدونم دوست داشته باشه یا نه!

بیدار بشه خونه رو جارو کنم.

سطل برنج هم باز قسمت زیریش پر برنج شده، باید به میم بگم دوباره بازش کنه برنجاش رو خالی کنم این دفعه دورتا دور طبقه ش رو چسب تفنگی میزنم بعد برنج میریزم.

تراس رو رفتم جمع کنم دیدم قابل جمع کردن نیست باید به میم بگم ببره بذاره پایین بازیافت ها رو.

خداکنه ببره، از نظر این مرد همه چی رو باید نگهداشت چون یه روزی به درد میخوره..

شاید بهانه چهارشنبه رو بیارم بگم بابام و داداشام میان زشته اینا اینجا باشه.

چهارشنبه قراره خونه مامان برای طوبی جشن تکلیف بگیریم، بابام و داداشا و میم شاید خونه ما باشن شایدم برن خونه امیر.

جمعه هم تولد میمچه ست ولی هنوز نمیدونم تولد میگیریم یا نه!

خودم کیک درست کنم یا بخریم؟

.

387.

چند روزیه به یه آرامش فکری نسبی رسیدیم و خیلی حالمون بهتره.

نکته عجیب این ماجرا اینجاست که تو سینک ظرف کثیف هست، گاز کثیفه،. کف آشپزخونه کثیفه، چند روز جوراب های تمیز وسط اتاق میمچه ریخته شده اما جفت نشده و نرفته تو جاجورابی، اسباب بازی های میمچه وسط خونه ریخته و تقریبا همه جا از زیر مبل و میز و همه جا پر شده، حتی کاپشن و کلاهش وسط خونه ست، یه پتو و یه بالش و یه بسته پوشک وسط خونه ست، روی میز ناهارخوری خرده نان خشک شده یه نصف کلوچه و دوتا لیوان چای کثیفه، چند روزیه یا ناهار و شام درست نکردم یا دقیقه نود یه چیزی سرهم کردم، جالباسی شلوغ و پر لباسه،. تو ماشین لباس ریختم اما روشنش نکردم، از تراس که نگم چه خبره...

اما حالم خوبه، فکرم آزاده، خوش اخلاقم و با هر حرف میم و هر نق میمچه از کوره در نمیرم!

انگار اون مدادی که تا خونه نظم نمیگرفت نمیتونست نفس بکشه من نبودم!

نکنه اون همه بشین و پاشو و بگیر و ببند و بشور از استرس و فشار درونیم بوده؟

یادمه دوران تحصیل هم، شب امتحان من اتاق تکونی میکردم!!

.

.

386.

دیروز عمه مامانم فوت کرد، مامانم گفت میشه مسجد فردا رو با میم برم؟ جمعه با امیر میرم.

گفتم آره اگه برسه حتما میاد.

امروز ماخواب بودیم میم رفته بود سرکار، بیدار شدم هنوزم کمی بیحال بودم و به شدت بدن درد.

میمچه هنوز خواب بود که ناهار رو بار گذاشتم. بعدم که بیدار شد یه کم نون و پنیر آوردم باهم خوردیم. مامانم زنگ زد که چیشد میم؟ میاد؟ یا اگه کار داره من ماشین میگیرما اشکالی نداره.

میم گفت میام. گوشی رو که قطع کردم به سرم زد ناهارمونو بردارم تا مامانم میره مسجد، ما هم ناهارمونو تو پارک نزدیک اونجا بخوریم.

زنگ زدم دوباره خونه مامانم که بابامم راضی کنم بیاد آخه بچه که بودم خیلی منو میبرد اون پارک و کلا اونجا رو خیلی دوست داره و اونم قبول کرد.

خلاصه که تا میم بیاد خونه، من سبد رو چیده بودم و چایی هم گذاشته بودم.

رفتیم دنبال مامان بابام و راه افتادیم.

فکر میکردم میمچه روی زیر انداز نمونه و هی بخواد شلوغی کنه و بره روی زمینا...

ولی رو همون پتویی که پهن کردم موند و با سوییچ ماشین بازی کرد. خیلی هم وقت نبود غذا خورده نخورده برگشتیم چون بابای من زود باطریش تموم میشه.

مامانم میمچه رو برد خونشون که من برم خونه و وسایل سفر رو تمیز کنم جمع کنم.

ولی خب منم اونقدر خسته بودم که خوابیدم😅 بعدم بیدار شدم دوباره اومدم خونه مامانم.

یه هوس ناهار بیرون شهری، پتو و ملحفه و ظرف و قابلمه برام درست کرده که بشورم + یه آشپزخونه بهم ریز.

الان یادم اومد اونقدر هول بودیم که حتی یه عکس از میمچه نگرفتم 🥲

.

385.

پی ام اس لعنتی این ماه پدر منو درآورد، کل سیستم بدنم بهم ریخته بود آخرم پنج روز زودتر اومد.

امروز اونقدر حالم زار بود که میم گفت عصری برگردم با جنازه ت رو به رو میشم پاشو ببرمت خونه مامانت.

میمچه رو دادم دست مامانم، یه لیوان شیر تخم مرغ برام درست کرده بود خوردم و خوابیدم.....

الان که پاشدم خیلی بهترم، اما هنوزم پاهام به شدت درد میکنه.

مامانم ته چین کباب درست کرده ولی هنوز نخوردم، منتظرم میم بیاد با هم بخوریم.

میم هم امروز برای چندمین بار گفت قلبم تیر میکشه.

هردومون دکترجات لازمیم ولی بیمه قطعه چون سه ماه پرداخت نکرده!!

.

.

384.

دیروز ماکارونی داشتیم و روز قبلش قرمه سبزی!

و من امروز دلم ماکارونی و قرمه سبزی میخواد ولی کباب تابه ای داریم با نون!

.

.

383.

داییم اینا با پسر و عروسش رفتن کربلا.

دوتا از خاله هامم با هم رفتن با شوهر و پسرش.

تو گروه هی فیلم و عکس میذارن و من میبینم و گریه میکنم.

بقیه التماس دعا میگن و ازشون میخوان دعا کنن طلبیده بشن، اما من حتی زبونم نمیچرخه که بگم دعا کنین منم بیام.

اونقدر که این سفر برام دور دست و باورنکردنیه😭

کارم شده فیلم ها رو ببینم و اشک بریزم....

بابا علی جونم؟

میشه با شوهرم و پسرم زود زود بیاییم خونه ت؟؟

همون خونه ای که سراسر آرامش بود و امن تر از اونجا سراغ ندارم.

همون خونه ای که لحظه لحظه ش میتونستم حس کنم تو آغوش خدام.

خدایا من سراپا گناهم و بی لیاقت ترینم برای این سفر اما نشده چیزی بخوام ازت و بهم بهترینش رو ندی....

.

خدایا😭😭😭😭😭

382.

بزرگترین چالش زندگی ما : نه نگفتن میم به آدم های اطرافش!

حتی میتونم بگم 90 درصد دعواهای زندگی ما سر همین موضوع بوده!

+شایدم 95 درصد!

این نه نگفتن طیف گسترده ای داره و شامل جزئیات گوناگونی میشه.

مثلا یکیش اینکه حدود یک ساله که شراکتش رو تموم کرده اما تسویه حساب نکرده بودن و کلی پول طلبکار بودیم.

خب چندبار ما سر این موضوع بحث کرده باشیم یا بحت نکرده باشیم اما من خودخوری کرده باشم و عصبی باشم و یحتمل پرخاشگر؟؟؟!!! خیلی!

حتی مشاوره هم رفتم سر همین مورد.

بگذریم...

بالاخره دیروز رفت برای تسویه، یه چک بیست تومنی گرفت و کلی وسایل که خود میم میگه حدود ده تومن میشه احتمالا!!

خب مرد اینا کم پولی بود که این مدت نمیرفتی سراغش؟؟

از دیروز چقدر حالش بهتره، چقدر خوش اخلاق تره، چقدر من صبورتر و خوش اخلاق ترم و چقدر زندگی شیرین تر شده.

خدایا شکرت.

خدایا تو خیییییلی حواست به من هست، خیلی بیشتر از اون چیزی که من بتونم تصور کنم. واقعا نمیدونم چطوری بدیامو میبینی و به روی خودت نمیاری!!!!

نوکرتم.

.

381.

آره خداوکیلی میم خیلی مردزندگیه که تا این موقع شب سرکاره، اونم با ماشین خراب، ناهار نخورده و با این کرایه های یه قرون دوزاری اسنپ!
و من که باز هم تا این موقع به زور بیدار موندم، میز چیدم برای شامش و وقتی از خیابون صدای آمبولانس اومد بغض کردم و سریع شمارش رو گرفتم و تا گوشی رو برداره خدا رو قسم میدادم و تا الو بگه نصف جون شدم.

..

خدایا خدایا خدایا

.

380.

تو این مدت میمچه دوباره سطل برنج رو چپه کرد...

پله آشپزخونه رو به چشم برهم زدنی میره و میاد، موقع پایین اومدن میچرخه و از پشت میاد...

کلاغ پر گنجشک پر بازی میکردیم یاد گرفته پ` پ` میگه😅

انگشتش رو هم میذاره زمین ولی بالا نمیبره.

ببعی میگه بع بع یادش دادم

البته خوب خوب و کامل نمیگه ها اما خب یه وقتایی خوب میگه یا تو حال خودشه یهو با خودش میخونه.

امشب خونه مامانم از مبل بدون هیچ کمکی رفت بالا، خونه هم اومدیم بدون بالش یا کمک ما خودش رفت رو مبل نشست.

وقتی رو پام میشونمش خم میشه تو صورتم نگاه میکنه میخنده😍

یکی از جغجغه هاش که زرافه ست، وانمود کردم تلفنه گذاشتم دم گوشم و خیالی با مامانم یا خواهرم حرف زدم، یاد گرفته اونم میذاره دم گوشش ااا ااااا میکنه.

خیلی خوشش میاد با سرنگ چیزی بخوره، منم از خدا خواسته عصاره پای مرغ یا اب گوشت با سرنگ میکشم بهش میدم، خاکشیر هم همینطور.

پاکت خوراکی ها رو شناخته و هرچی اون شکلی میبینه میگه بده.

استانبولی یا بقول همسراینا لوبیا پلو رو دوست داره البته کلا برنج باید شفته و نرم باشه. بر عکس باباش🤣🤣

نون جزغاله هم دوست داشت🤣

یکی از پستونک هاش دقیقا رد دوتا دندون پایینش بریده شده😍

یکی از پستونک هاشم بیرون بودیم تف کرد تو جوب پر کثافت 😭

خدایا میشه به همه زن و شوهرهای منتظر، ازین هدیه های خوشمزه ت بدی؟؟

علی الخصوص فاطمه، هاشم و زنش، زهره، رضا و حمیده

.

.

379.

چند روز پیش از خونه خواهرم میم اومد دنبالم که بیاییم خونه، رفتیم یه سر به پروژه(عکس ) زدیم بعدم ناهار رفتیم بیرون. خیلی وقته برای هر چیزی چند دور حساب کتاب میکنیم، اونم من و میم که میشه گفت ولخرج بودیم و این مدل زندگی سخت گذشت بهمون اما خب لازم بود.

اون روزم خیلی دو دل بودیم که بریم یا نریم، آخرم تصمیم بر این شد بریم یه جای معمولی نزدیک خونه( عکس) که چند وقت پیش تراکت هاش تو همه مغازه های محله بود و خرید میکردیم میذاشتن برامون.

میم طبق معمول دست و دلبازیش، نتونست یه غذای معمولی بگیره آخرم یه سینی سه نفره سفارش داد گفت زیاد اومد میبریم خونه. سالاد و دلستر هم گرفت اما خب دیرتر آوردن و ما غذامون رو شروع کردیم. راستش کیفیت غذاش متوسط بود اما سالادش خیلی خوب بود حیف شد عکس نگرفتم😅😅 الان دوباره یادم اومد.

امشبم من وسوسه ش کردم رفتیم کوهسنگی و از اون مرغ سوخاری های دوران حاملگی که بد غذایی میکردم میرفتیم اونجا خوردیم. میمچه پیش مامانم بود چون هوا سرد بود نبردیمش سرما نخوره.

ولی خب از وقتی بزرگ شده هرجا بدون بچه میریم کوفتمون میشه🥲 حتی یه خرید ساده هم دلم میخواد بچه پیشم باشه با تموم اذیت کردناش.

برای مامانمم ساندویچ خریدیم، یکی هم برای صبحانه فردای من😅

اشتهام خیییلی زیاد شده و هرکاری میکنم مغزم از فکر خوردن نمیاد بیرون😭 فقط میتونم دعا کنم آخر ماه پریود شم خیالم راحت شه حامله نیستم.

در راستای افسردگی این روزام و احساس پوچ بودن و عقب افتادنم امروز با مامانم حرف میزدم، به نتیجه جالبی رسیدیم که بنظرم درستم هست.

من فکرم درگیر تحویل خونه هست،. اسباب کشی، سر و کله زدن با صمدانی صاحب خونه چون آدم گیریه متاسفانه و ما استرس داریم سر ما بقی پول یا تمدید یکی دوماهه خونه اذیت کنه، سر اینکه حدود صد و خرده ای بدهکاریم به مردم، سر اینکه میم بیکاره و اسنپ با این قیمتاش داره جون راننده ها رو میگیره و...

و بابت این درگیری هام هیچ اقدامی نمیتونم انجام بدم، حتی سفارش هم بگیرم با این بچه نمیتونم انجام بدم و فقط استرس به استرسام اضافه میشه.

من با بلاتکلیفی اعصابم بهم میریزه با پرونده نیمه کاره داشتن اعصابم بهم میریزه و نتیجه ش میشه این بی حوصلگی و افسردگی.

با میم که بیرون بودیم کلی حرف زدیم، الان که حالم خوبه😅

ان شاالله پایدار بمونه😬

.

378.

یه مدت نبودم، هیچ کجا نبودم.

حتی اعتبار خطم که تموم شد،. شارژ هم نخریدم.

تو ارتباط گرفتن با آدما احساس ضعف و خود حقیر پنداری میکردم...

امروز به میم گفتم خیییلی خوشحالم و خدارو هزار مرتبه شکر که مادرم ولی احساس میکنم عقب موندم از همه...

مخصوصاً وقتی اینستاگرامم رو چک میکنم.

میدونم که شیطونه، میدونم که میخواد لذت مادر بودنم رو کم کنه برام.

میمچه روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشه، الحمدلله.

یه روزایی حال ندار و بی حوصله ست و همش غر میزنه، یه روزایی سرحاله، نمک میریزه و دل میبره...

بای بای یاد گرفته، خیلی بهتر می ایسته و کمی تاتا میکنه اما راه نیوفتاده.

امروز امیر اینا خونه مامان بودن، دلم میخواست ما هم بریم اما دیشب مامانم یه گوشه ای زد که نیایین.

الان زنگ زده بود که عذاب وجدان گرفتم گفتم نیای ولی خب اعصاب نداره بچه ها دورهم میشن اذیت میکنن.

عجب برفی گرفته امروز، یهو شروع شد و بی وقفه میباره خداروشکر.

دلم میخواد میمچه رو ببرم تو محوطه و عکس بگیرم اما از ساعت یک خوابیده هنوزم بیدار نشده.

. برف امروز از پنجره خونه ی ما.

.

.