276.

یه وقتایی حس میکنم مامانم ازینکه تو نگهداری میمچه بهم کمک میکنه اذیته، حتی الان به ذهنم رسید برای اینکه از دستم خلاص بشه یا خوش بینانه ش اینکه بخواد منو وادار کنه رو پای خودم بایستم داره میره سفر.

اخه همون روزی که واکسن دوماهگی این بچه ست داره میره. چند بارم وسط شوخی جدی گفتم نرو. ولی فایده نداشت.

چند بار با خودم عهد کردم این بار از خستگی بمیرمم نمیام خونشون بمونم یا زنگ بزنم بگم بیاد خونمون، اما باز میمچه و بی خوابی هاش و گریه هاش کار رو به جایی رسوند که عهدم رو شکستم.

لعنت بر کولیک!

لعنت بر شیرخشکی شدن بچه!

امشب به مامان میگفتم خدا برای مامان های شیرخشکی باید دوتا بهشت زیرپاشون بذاره!!

هرجا میخوای بری شیرخشک و فلاسک همراهت ببر. بچه این شیرخشک رو میخوره یبس میشه اون مدل رو میخوره اسهال میشه

یه فلاسک آبجوشو یه جوری نگه میداره که ذره ای سرد نمیشه و تو همون نقطه جوش میمونه، یه فلاسک دیگه نقش یخچال رو داره!!

تهش هم روی همه ی شیرخشک ها نوشته هیچی شیر مادر نمیشه!

خب اون مادر بدبخت هزارجاش داره پاره میشه با این مدل شیر دادن به بچه دیگه چیکار کنه؟ چرا عذاب وجدان میدین بهش؟؟

تو حرم داشتم بهش شیشه میدادم پیرزنا چپ چپ نگاهم میکردن!

تو مهمونی افطاری داییم هم همینطور!!

با خودم نقشه کشیدم اگه یه بیگانه ازم پرسید چرا بهش شیرخشک میدی جواب بدم : من نازام، از پرورشگاه گرفتمش!!

امیدوارم اونقدر شرمنده بشه که دیگه به خودش جرئت نده اینطوری کسی رو قضاوت کنه.

.

بخاطر کولیک، میمچه خواب یکسره و طولانی نداره طفلی.

تو خواب هر از گاهی یا گریه میکته یا غرغر و یا حتی جیغ!

منم اونقدر از خواب پریدم از دستش که تو همین مدت سه بار تبخال زدم!!

.

امشب خونه خاله م بودیم و جدیدا فهمیدم چقدر آدم های دور و برمم هستن که خصوصیات غذایی خاص خودشونو دارن و من نمیدونستم.

برای همین بد غذایی میم اینقدر به چشمم میومد و روی اعصابم بود.

.

خدا لعنت کنه شیطونو، هنوز بخاطر پست قبل از مامان میم ناراحتم!

دیشب زنگ زد به گوشیم جواب ندادم، بعدا هم به میم گفتم گوشیم سایلنت بوده نفهمیدم.

نمیخوام فعلا باهاش حرف بزنم!

.

275.

نمیدونم تحت تاثیر کانال های ایتا و گوش کردن سخنرانی هاست یا بزرگتر شدم، یا اینکه تحت تاثیر خلق و خوی میم که کلا همه چیز دنیا به کتف چپشه منم اینطوری شدم!

اما حالا علت هرچی هست راضیم از خودم🤣

اوایلی که صدرا به دنیا اومد من خیلی گارد داشتم نسبت به شیشه دادن به بچه، از طرفی هم این بچه بد قلقی میکرد و درست شیرمو نمیخورد.

مادرشوهر هم اصرار اصرار که شیشه بده بهش، منم میگفتم بدم دیگه همینم درست نمیخوره و شیرم راه نمیوفته.

اما دیگه طی ماجرای زردی گرفتن و بیمارستان بستری شدنش مجبور شدم شیشه دادم و دیگه صدرا کلا اشتیاقی نداشت از خودم شیر بخوره.

خیلی کش و قوس داشتیم و داریم که بچه جان این شیر خوبه، ول کن اون شیر گاو رو!!

حالا موضوع اینجاست که طی همون چند روزی که مادرشوهر مشهد بود و طی چند وقتی که نیست و تلفنی در تماسه

چندین بار به من( وفتی مشهد بود) و چندین بار به میم( تلفنی) گفت بچمو شیرش بدین گشنگیش ندین گریه کنه، بچه شکمش سیر باشه کاری با شما نداره!! شیرش رو میخوره و میخوابه!

و من هر دفعه لجم میگیره که واقعا متوجه نیستین این چه حرف زشتیه به یه مادر میزنید؟ مگه من مشکل روانی دارم بچمو گشنگی بدم؟

یا واقعا در جریان نیستین که بچه ها برای نیازهای دیگری مثل جیش کردن، آروغ داشتن،. دل درد، بغل خواستن، خواب آلودگی و... گریه میکنن.

یا واقعا دلیل من غیر منطقی یا ناکافی بود برای اینکه نمیخواستم به بچه شیشه بدم؟

صدرا کولیک داره، یعنی یه وقتایی بی دلیل گریه میکنه اونم با صدای بلند و در مدت طولانی!

امشبم که دوباره کولیکش عود کرده بود من میخواستم پوشکش رو عوض کنم و اون خونه رو گذاشته بود رو سرش، با شیشه و ادا و بغل میخواستم همزمان ساکتش کنم و هم پوشکش رو عوض کنم.

میم تو اتاق کناری خواب بود و با صدای صدرا بیدار شد، صدام زد که چیشده؟ گفتم چیز مهمی نیست، بخواب.

بعد که عوضش کردم تموم شد، دادمش بغل مامانم( همچنان گریه میکرد)اومدم پیش میم که توضیح بدم چرا گریه میکرده.

دیدم تلفنی داره با مامانش حرف میزنه و باز صدای مامانش رو شنیدم که همون جمله همیشگی رو گفت!

منم از کوره در رفتم دیگه.

اخه بچه های شما فقط برای شیر گریه میکنن؟

یا مثلا برای شما عزیزه و من نامادریشم؟

منم صدام رو بلند کردم به امید اینکه بشنون که من روانی نیستم بچمو گشنگی بدم، آقا جیش کرده میگه عوضمم نکنین!!

انتظار داشتم بعد این همه گفتن این جمله یه بارم که شده میم ازم دفاع کنه و بگه مامان بچه فقط برای شیر که گریه نمیکنه، ما هم از تو خیابون پیدا نکردیم بچه رو که بخواییم کوتاهی کنیم راجع بهش.

از اتاق اومدم بیرون، بغض داشتم و تمام روزهای سخت بعد زایمانم جلو چشمام بود، تمام لحظه هایی که صدرا تو دستگاه بود و من داشتم دق میکردم.

تمام احساس ناکافی بودن مادریم برای صدرا بخاطر اینکه داره با شیرخشک بزرگ میشه.

دلم میخواست داد بزنم، تمام بدنم میلرزید.

بی اختیار از دلم کنده شد و گفتم الهی خدا سرتون بیاره!

بدجور دلم آتیش گرفته بود. شاید دو ساعتی تو خودم بودم و صدرا رو آروم کردم و بالاخره خوابید.

تصمیم داشتم بیام تو اتاق و میم رو بیدار کنم و هر چی تو دلمه داد بزنم سرش، بگم من از دست تو ناراحتم. انتظار داشتم تو این مدت یه بار از من دفاع کنی نه اینکه همیشه به من بگی منظوری نداره تو به دل نگیر!

اما باز با خودم گفتم تو ناراحتی کشیدی و بد رفتاری دیدی یا حضرت زهرا؟ تو مصیبت دیدی یا حضرت زینب؟

چیو داری با چی مقایسه میکنی؟ ناراحتی و دل شکستن تو چه ارزشی داره وقتی الگوهای زندگیت همچین شرایطی داشتن و طاقت آوردن؟

تو اینقدر باید ضعیف باشی که با این حرفا هم بهم بریزی و هم میم رو ناراحت کنی؟

خلاصه که یه کم گریه کردم اما سپردم دست حضرت زهرا، که یه جای مهم تر دستمو بگیرن و کمکم کنن.

.

.

274.

امروز تولد آقای میم بود، ۳۵ ساله شد و ششمین تولدی که ما کنار همیم!

از قبل تصمیم داشتم برم لباس بگیرم براش،. بدجور لباس لازم بود هم برای خونه و هم برای مهمونی! اغلب لباساشو من میگیرم تو این سال ها یعنی یا من خریدم یا به زور من خریده🤣🤣

دیگه تو این شرایط بچه داری جور نشد که خودم تنها یا مثلا با مامانم یا خواهرم برم، امروز صدرا رو باید میبردیم بیمارستان چکاپ شنوائی سنجی البته که خداروشکر بچه مشکلی نداشت اما خب جدیدا همه ی بچه ها رو چک میکنن که اگر بچه ای مشکل داشت زودتر برای مداوا اقدام کنن.

بیمارستان هم نزدیک خونه ی خواهرمه، هم نزدیک یکی از پاساژ های خوب. بعد از چکاپ با سلام و صلوات ریز ریز زمینه رو آماده کردم که صدرا رو بذاریم پیش خواهرم و بریم لباس بخریم کادو تولد؟؟

دیگه بالاخره راضی شد و رفتیم.

اخه فکرشو بکن.... بعد این همه سال تازه حالا به من گفت polo رو دوست داره.

یعنی اینطوری بود که از کنار یه مغازه رد شدیم و داشتیم لباساش رو نگاه میکردیم، گفت اگه یه موقع خواستی برای من چیزی بخری و پولشو داشتی(با خنده) برام ازین اسبا بخر😬😬

گفتم : عه.... ازینا دوست داری؟؟

گفت اره همیشه ازینا دوست داشتم!

دیگه اصرار و اصرار و اصرار وپیله و پیله و در انتها یک عدد پیراهن اسب نشان و شلوار به عنوان کادو تولد خریدیم.

اونم با رونمای خواهرم اینا که برای صدرا داده بودن🤣

رنگی که انتخاب کرد خیلی به دلم نبود اما در راستای تصمیمم که میخوام سعی کنم اعتماد به نفسش رو ببرم بالا و دیگه مثل گذشته اشتباه نکنم و براش مادری کنم، گفتم مهم اینه خودت دوست داشته باشی تو میخوای بپوشی.

گفت خب تو دوسش نداری.

گفتم من مهم نیستم، تو قراره بپوشی. تو اگه فکر میکنی قشنگه تو تنت بنظر منم قشنگه و خوبه.

خلاصه که بعد سالی که اصلا یادم نمیاد کی بود ما یه خرید درست و حسابی داشتیم.

یه روزم باید بریم من یکی دوتا بلوز بگیرم. دچار بی لباسی مزمن شدم. 🥲

اما خب همین الانم خدا خدا میکنم یکی زودتر ما رو دعوت کنه همسر لباس جدیداشو بپوشه🤡

تولدت مبارک عزیزم. سایه ت مستدام، تنت سلامت و جیبت پرپول و لبت خندون باشه الهی.

.

273.

رفته بودم پست های خیلی قدیم و دوران نامزدی رو میخوندم.

فکر میکردم همه ی اون روزها رو یادمه اما دیدم با اینکه دارم میخونمشون اما بازم بعضیاشو یادم نیست اصلا، یا بعضیا‌ش رو فقط کلیات یادمه. نوشته بودم چقدر از دست هانیه شاکی بودم که دوران بارداریش پدر مارو درآورده اما الان خیلی جزئیات یادم نیست.

فقط یادمه همش مریض بود، بی اعصاب و بی اخلاق بود.

چند وقت پیش به مامان میگفتم به صلاح زندگی ما نبود که زودتر از این بچه بیارم، باید یه سری چیزا بینمون حل میشد وگرنه به مشکل میخوردیم.

الان که داشتم میخوندم قدیمارو بیشتر به این نتیجه رسیدم، واقعا ظلم بود در حق خودم و بچه و حتی میم، اگر زودتر بچه دار میشدیم.

چرا؟

چون خیلی بچه بودم! خیلی خام بودم.

خیلی تفاوت ها داشتیم من و میم، و هر دومون هم مصرانه معتقد بودیم که کارمون درسته و اون یکی باید تغییر کنه.

حالا خیلی فرق کردیم، خیلی از تفاوت هامون رو پذیرفتیم و خیلی هاش رو متوجه شدیم که اشتباه میکردیم و حق با اون یکی بوده.

.

مامان امشب بهم میگه یه کم به خودت برس، جون نگرفتی هنوز. بی اعصابی، بد با شوهرت حرف میزنی!

راست میگه، یهو عصبی میشم و بی حوصله.

دلم نمیخواد اصلا حرف بزنه باهام، یا حتی اصلا خونه باشه

یعنی قشنگ اگه روم بشه میگم پاشو برو بیرون.

قید شیردادنمم زدم،. فایده نداره بابا. هرچی صبر کردم نه شیرم راه افتاد و نه این بچه درست شیر خورد الکی روزه هامم موند.

دیگه دارم روزه هامو میگیرم، پارسالم کرونا گرفتم ده تا روزه م موند که بعدشم حامله شدم نتونستم بگیرم.

.

خودمم میدونم بعضی وقتا هاپو میشم و اذیتش میکنم، واسه همین سرشبی که بیرون بود بهش پیام دادم و سعی کردم یه کم عشقولانه باشم و از دلش در بیارم.

اما خب چه فایده؟ اینکه دل بشکنم و باز بخوام دلجویی کنم که به درد نمیخوره.

.

.

272.مداد فکور صبور!

امشب بعد هشت روز اومدیم خونمون، از خونه مامان که راه افتادیم گفتم نرو خونه یه کم دور بزنیم.

گفت کجا؟ گفتم فرقی نداره. تو خیابون بچرخیم یه کم.

اما خب ته دلم فکر میکردم مثل اغلب اوقات میره کوهسنگی، تا یه جاهایی هم همون مسیر رو رفت کلی حرف زدیم بعد یهو وسط حرفاش انگار چیزی یادش اومده باشه گفت میخواستم بریم یه سلام بدیم.

گفتم خب بریم، دور نشدیم که.

دور زد و رفت سمت حرم، گفتم خب چرا یه سلام؟ بریم زیارت قشنگ.

قرار شد بریم سمت پارکینگ، اگه جا داشت بریم حرم اگه نداشت از همونجا سلام بدیم و برگردیم.

خلاصه که ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم دادن و امام رضا ما رو برای اولین بار سه نفره طلبید.

البته خیلی کوتاه چون وسایل لازم برای بچه همراهم نبود، یه زیارت نامه خوندیم و اومدیم و همچنان حرف و حرف و حرف.

ساندویچ خریدیم و نون قندی برای مامان اینا که سرراه بهشون دادیم و اومدیم خونمون.

.

و من دوباره که چه عرض کنم برای بار صدم به این نتیجه رسیدم که چقدر زود این مرد رو قضاوت میکنم.

اما خب واقعا سخته، اخه من هرچی تو ذهنم بگذره باید درباره ش حرف بزنم و اون وقتی ذهنش درگیره سکوت میکنه.

و تمام این تعلل و سکوت این روزهاش به این دلیل بوده که کلی نقشه های جدید کشیده و خب بنظرم خوب و قانع کننده بودن.

نمیدونم چرا هزاربار این مسئله رو دیدم اما بازم عبرت نمیشه و با هر موضوع جدیدی من اینقدر زود صبرم تموم میشه و میخوام نتیجه بگیرم.

.

کاش صبورتر و فکورتر بشم من!!!

.

.

271.

تو این شش سالی که با همیم 6 تا شغل عوض کرده! قبول دارم الکی و رو هوا نبود و واقعا شرایط خیلی خوبی نداشت.

هر کدوم رو به چند علت بزرگ و قوی رها کرد.

اما خب الان با بچه حق دارم بیشتر نگران باشم. ندارم؟

هی به خودم میگم بابا جان روزی رسون خداست، این طفلی که بیکار نمونده. خب نشده اون چیزی که فکرشو میکرده. صبور باش دختر.

از همون اوایل کم و بیش دستم اومد که سختشه بخواد از حق مسلم خودش دفاع کنه، حاضره به ضررش تموم بشه اما نره و نجنگه و حرف نزنه!

الانم هی غر میزنم، هی میگم مادری نکن اون هرطوری که میخواد پول دربیاره بذار دربیاره. اون وظیفه ش تامین معاش خانواده ست تو دخالت نکن، چیزی لازم داری بگو بخره.

اما خب دلمم آروم نمیگیره

هی میگم رفتی پیش اکبرزاده؟؟

هی میگم اقدام کردی برای فروش دستگاه ها؟

دستگاه های برشی که خرید رو تصمیم گرفتیم بفروشیم تا بتونیم باهاش یه کاری رو شروع کنیم. اول که جون من رو بالا آورد تا با بنیامین حرف زد که اقا دیگه نمیخوام باهات شریک باشم. میخوام دستگاه هامو بفروشم و مستقل شم.

بعدم که بالاخره بنیامین خودش فهمید( از طریق یه واسطه بهش گفت اما نرفت مستقیم حرف بزنه)قرار شد بعد تعطیلات عید اقدام کنن. اما هنوزم هیچ خبری نیست.

بعد این وسط پیله کرده ماشینو عوض کنم...

بابام میخواست ماشینش رو بفروشه، شوهرخواهرم خریدش برای خواهرم. تا فهمید گفت عه من میخواستم ماشینو، بگو نخرن من بخرم!!

خب مرد حسابی ما پولمون کجا بود؟؟ بعدم تو زودتر فهمیدی هیچی نگفتی حالا که اون میخواد بخره میگی میخوام؟؟؟

یا چند وقت قبلش شوهرخواهرم با سند خونه مامان اینا وام گرفت.

وای این منو کشت که کی وامش تموم میشه؟؟ من میخواستم وام بگیرم!

خب مرد حسابی تو وامت کجا بود؟؟ برو وام پیدا کن ما سند جور میکنیم برات!!

از چند ماه قبل این کارای عجیب غریبش شروع شده، و حتی خودشم حدس میزنه اینکه فشار من بالا رفت و بچه یک ماه زودتر اومد و این بلاها سرمون اومد بخاطر فشار عصبی من باشه، اما بازم دست بردار این خونسردی و موکول کاریش نمیشه!!

نمیدونم شایدم من عجولم

اما میگم وقتی مشخصه که چه کاری باید انجام بدی،. چرا دست دست میکنی؟؟ خب پاشو شروع کن دیگه.

فقط بلده بشینه یه جا و فکر کنه و همه چیو صد بار مرور کنه.

اونقدر فکر فکر فکر فکر که ریشش و موهاش ریزش سکه ای پیدا کرده.

خیلی دلم پره از دستش.

نمیدونم دیگه واقعا چطوری باید باهاش حرف بزنم که فایده داشته باشه. دلم یه قهر طولانی میخواد.

اونقدر که بگم برو هر موقع درستش کردی بیا، اما میدونم که خودمم طاقت دوریش رو ندارم.

.

270.

توی گوشیم عکس و فیلم های روزهای اولی که از بیمارستان مرخص شده بودیم رو میبینم.

پروسه مرخص شدنمون هم داستان داشت، صدرا بخاطر افت قند بستری بود اما من مرخص شده بودم.میتونستم برم تو ان آی سی یو پیشش بمونم اما تخت نداشتم، فقط یه صندلی همراه بود و خب من با اون بخیه و درد و ضعف واقعا نمیتونستم اونجا بمونم.

الان هم که اون حجم درد یادم میاد دلم برای خودم میسوزه، باورم نمیشد همچین شبی برسه که روی شکم بخوابم و گوشی دست بگیرم.

دیگه رفتم باهاش خدافظی کردم( برام حیرت انگیزه، تقریبا میتونم بگم حس مادرانه ای نداشتم بهش البته در مقایسه با الان) و ما اومدیم خونه من حموم رفتم و استراحت کردم.

قبل اومدنم بهم گفتن هر چهارساعت قندش رو میگیرن و اگه تا فردا روی 60 بمونه مرخصش میکنن.

منم خواهرمو مامور کرده بودم هر چهارساعت زنگ بزنه و ببینه قندش چند شد. و خودم کمی به کارام رسیدم و خوابیدم

بعد از سه شب خوابیدن روی تخت های بیمارستان، تخت خودم بهترین نعمت خدا بود برام. البته که از درد هنوز نمیتونستم غلت بزنم و تا صبح به دنده چپ خوابیدم.

برای نشستن و پاشدنم نیاز به کمک داشتم چون هم درد شدیدی داشتم و هم خیلی ضعیف شده بودم، حتی نصف شب که دستشویی داشتم هرچی تلاش کردم خودم پاشم و میم رو صدا نزنم، نشد.

فردا صبح که بیدار شدیم از بیمارستان زنگ زدن که پسرتون مرخصه بیایین دنبالش.

رفتیم دنبال مامانم و راهی بیمارستان شدیم، از هر پستی و بلندی که دست اندازی که ماشین رد میشد شکمم رو میگرفتم و ناله میکردم.

خلاصه که رفتم تو ان آی سی یو پیش صدرا تا باباش کارهای ترخیصش رو انجام بده و کوچولوی نیم وجبی مون رو هفتم اسفند ماه ساعت چهار بعدازظهر آوردیم خونمون.

بعدا باید بیام و دوباره تعریف کنم که چیشد صدرا دوباره بستری شد و این دفعه من هم پیشش موندم.

.

269.

در طول این چهار سال زندگی مشترکمون تا حالا عید نوروز خواهرم اینا نیومده بودن خونمون.

حالا امسال که من درگیر زایمان بودم خونه تکونی نکردم، بچه کوچیک دارم نمیرسم خودم غذا بخورم، ماه رمضونه و میم روزه ست. میخوان بیان

چند بارم بهانه آوردم و پیچوندم اما بازهم گفتن ما کی بیاییم؟؟

دیگه قرار شد امشب بعد افطار بیان.

منم تا دیروز ظهر خونه مامان بودم، سرراه میوه و آجیل و شیرینی خریدیم و اومدیم خونه.

خونه ای که من یه هفته نیومدم و هر از گاهی چیزی از خونه لازم داشتم میم رو فرستادم اومده آورده برام.

دیگه حالا شما تصور کن دنبال هرچیزی که من خواستم گشته چقدر بهم ریز کرده.

اما خب خودش هم طفلی قبل اینکه بره سرکار کلی کمک کرد.

این پسرک ماشالله چقدر اشتهاش زیاد شده، دائماشیر میخواد.

حالا منم اینجا نگفتم هنوز...

درست و حسابی شیر ندارم و بچه شیر خشکی شد.

خلاصه که یه دستم به پوشکه یه دستم به شیرخشک درست کردن، یه دستم به کمرمه که هنوز درد میکنه از بعد زایمان و یه دستم داره خونه رو تمیز میکنه و ظرف آماده میکنه و میوه شیرینی میچینه که مهمون داریم!!!

.

268.

عزیزدلم، پسرنازم، نفس مامان.

تو امروز و تا چهار ساعت دیگه یک ماهه میشی. یک ماه میگذره از اولین باری که دیدمت، در آغوشت گرفتم و روی ماهت رو بوسیدم.

روزهای سختی و دردناکی رو کنار هم گذروندیم و فقط تو بودی که شاهد اشک ها و ناراحتی های من بودی.

یادته دو روزی که بستری بودی چی کشیدیم؟ وقتی از شدت غم قلبم تیر میکشید و اشکم خشک نمیشد.

تو یک ماه ودتر از موعد به دنیا اومده بودی و خیلی کوچولو بودی و تازه تو همون هفته اول وزن هم کم کردی.

آخ که حتی یادآوریش هم اذیتم میکنه.

اما خب گذشت، هر چی بود گذشت.

تو الان خیلی بزرگتر شدی و دیگه کم کم چشمات ما رو میبینه و گاهی عکس العمل نشون میدی.

من کنارت بزرگ شدم مامان، خیلی چیزا یاد گرفتم.

متاسفم که خیلی جاها بلد نبودم درست ازت مراقبت کنم، متاسفم که بدنم طاقت نیاورد یک ماه دیگه هم تو رو نگهداره و تو نارس به دنیا اومدی.

متاسفم که درست و حسابی شیر ندارم و تو شیر خشک میخوری.

ولی قول میدم از این به بعد همه ی تلاشم رو بکنم که بهترین باشم برات.

.

267.

مادر شوهرم یه دوستی داره فامیلیش کابلی هست اما اصالتا اهل بابل!!!

#واقعی