377.

دو روز پشت هم خونه مامان بودم و فقط شب واسه خواب میومدیم خونه. خواهرم و دخترهاش هم بودن...

پنج نیروی تازه نفس برای نگهداری از میمچه! در واقع دو روز حس مادر بودن نداشتم اصلا🤣 و چقدر سبکم الان 😎

ذهنم کاملا آزاد و بی مسئولیت بود و منم تفریح کردم.

خداروشکر

میم سرماخورده شدید و دیروز نیومد خونه مامانم، ناهار براش پخته بودم گذاشته بودم ولی خونه مامانم سوپ درست کردم که شب بیارم بخوره.

خیلی وقت بود دلم میخواست سوپ کدو درست کنم، یه سوپ خوشمزه ترکیه ای که چند سال پیش تو یه مهمونی خوردم و مزه ش هنوزم زیر دندونم مونده بود و بالاخره خودم درست کردم...

پیاز رنده شده رو سرخ میکنیم + چهارتا کدو رنده شده + دو لیوان آب قلم یا آب مرغ + یه لیوان آب میذارم بپزه...

دو قاشق غذاخوری آرد رو تفت میدیم تا بوش گرفته بشه + 50 گرم کره+ دو لیوان شیر. مخلوط که شد میریزیم تو مواد سوپ و اجازه میدیم جا بیوفته...

نمک و فلفل هم به دلخواه...

یه جا خوندم که سیب زمینی، هویج، کرفس هم داره ولی اونجایی که من خوردم کدو تنها بود و بنظرم خیلی خوشمزه است حالا شاید دفعه بعد هویج و کرفس هم زدم.

شب که برای میم گرم کردم بخوره نگفتم کدو داره چون نمیخورد، گفت سوپ شیره؟ گفتم آره.

یه کم که خورد گفتم چطوره؟ گفت توش شلغم ریختی شیرین شده ولی بد نیست!!

منم دیگه توضیح اضافه ندادم😎

.

میم دلش میخواد قبل عید یه سر دامغان بریم ولی من اصلا مایل نیستم...

اونجا واقعا اذیتم ولی خب میدونم میم و پدرمادرش خیلی خوشحال میشن.

.

376.

من اکثرا تو جمع های غریبه راحت وارد میشم، تو فروشگاه،. خیابون،. تو صف نونوایی راحت ارتباط میگیرم با مردم.

یادمه دوران مدرسه همه منو میشناختن، از سال پایین ترها تا دفتر و معلم ها...

اما نمیدونم چرا از همون بچگی اعتماد به نفس جمع های فامیلی رو ندارم، با اینکه دوسشون دارم اما تو جمع ها دلم نمیخواد حرف بزنم، تو بحث ها وارد بشم... از اولی که مجازی اومد، گروه فامیلی زدن،. اولش بودم اما بعد اومدم بیرون...

چندین سال بود که تو هیچ گروه فامیلی نرفتم، تا اینکه خواهرم گفت دختر داییم یه گروه زده که داییمه و همه نوه های مونث خانواده. گفتم چه جالب، منم ببر

ولی پشیمون شدم امشب، تا حالا چندین بار چیزی تو گروه گذاشتم و هیچ کس واکنشی نداشت...

منم که یه جا یه چیزی گفتم زدن تو پرم...

البته خب بی احترامی نکردن، نمیدونم شاید من حساسم.

ولی حسم اینطوریه که من هر موقع خواستم با یکی از فامیل ارتباط بگیریم یه جورایی سرکوبم کردن، تحقیرم کردن، سرزنشم کردن...

خودمو مقایسه میکنم با دختر خالم و دختر داییم که هم سن منن و رفتاری که با اونا میشه چقدر همراه با تحسین و تشویقه!

دلم میخواد از این گروه هم بیام بیرون، ولی دلم نمیخواد لوس و ننر بازی درآورده باشم.

امروز دیر بیدار شدیم، نرفتم خونه خواهرم، قابلمه خورشمو برداشتم با کالسکه رفتم خونه مامانم میم هم ظهر اومد. شب هم با مامانم رفتیم حرم...

همه چی گل و بلبل بود تا اینکه دیدم تو گروه باز هم جوابی دادن که اگرچه بی احترامی نیست ولی بنظر من نوعی سرزنش و تحقیر کردنه!

بهم ریختم و همه چی کوفتم شد تا جایی که گریه م گرفت، میم بیچاره هم دست پاچه شد فکر کرد از دستش ناراحتم، گفتم نه بخواب چیزیم نیست.

.

یه مطلبی میخوندم، میگفت اگه اعتماد به نفس ندارین، کاری رو انجام بدین که باعث میشه نسبت به خودتون حس خوبی بگیرین...

.

375.

امروز روز خواب مادر پسری بود😅

ناهار برنج داشتیم با تن ماهی، بنابراین من و میمچه خوابیدیم تا ساعت یک ظهر😅

بعدم یه کم خونه رو مرتب کردیم و خیلی خسته شدیم!!

با مامانم صحبت کردم سرماخورده بود بنده خدا روزه هم گرفته بود، برای افطارش آش شلغم درست کردم میم برد براش.

نعنا رو تو یه کم روغن تفت دادم +زردچوبه + یه تیکه جعفری و هویچ که برای سوپ تو فریزر آماده کردم + یه تیکه مرغ + حدود ده تا شلغم کوچیک + یه پیمونه برنج نیمه و سه قاشق لپه... آب ریختم و همه باهم گذاشتم تو زودپز چون وقت نبود تا افطار.

خوشمزه هم شده بود، میتونید موقع خوردن ماست یا رب انار بهش اضافه کنید.

من با ماست دوست دارم مامانم با رب انار.

برای میمچه هم چون باز بی اشتها شده شیر تخم مرغ درست کردم یه کم معده ش جون بگیره

یه قاشق شیر سرد + دو سه حبه نشاسته + یه قاشق چایخوری شکر+یک زرده تخم مرغ با هم هم میزنم تا نشاسته کامل حل بشه بعد یه لیوان شیر اضافه میکنم + هل یا گلاب یا وانیل یه کم

رو حرارت کم هم میزنم تا جوش بیاد یه کم که جوشید خاموش میکنم و یه بند انگشت کره میندازم حل بشه...

باید رقیق باشه که از شیشه شیرش رد بشه وگرنه با قاشق نمیخوره.

ناهار فردا هم قرمه سبزی پختم، فردا صبح دلم میخواد برم بیرون.

نمیدونم قسمتم میشه برم حرم یا برم خونه خواهرم...

حوصلم سررفته.

این بود روز تنبلانه ما🤪

پدر و پسر خوابن، منم منتظرم قرمه سبزی رو خاموش کنم و برم لالا.

بعد نوشت :

خوابم نمیبره گفتم بیام اینو تعریف کنم..

من تو آشپزخونه داشتم فرنی میمچه و ناهار فردا رو آماده میکردم، میمچه پیش باباش بود اما در تقلا که خودشو آزاد کنه بیاد پیش من. موفق نمیشد هم گریه زاری میکرد.

من کارم تموم شد اومدم شیر درست کردم و بساط خواب چیدم بچه رو گرفتم ازش، چشمم افتاد به میم، موهاش بهم ریخته بود و صورتش انگار که از یه دعوای لفظی برگشته باشه برافروخته و عصبانی و با نگاه برو از جلو چشمم دور شو به میمچه ساکت و مظلوم که روپای من داشت خوابش میبرد خیره شده بود...

خنده م گرفت، صداش زدم وقتی دید دارم بهش میخندم اونم زد زیر خنده.....

حالا ما دوتا غش کردیم از خنده، میمچه هم نیم خیز شد ببینه ماجرا چیه😅

آخه چند روز پیش که من حسابی از دست گریه های میمچه عصبانی بودم دو دستی زدم تو سرم و میم ناراحت شد که چرا اینطوری میکنی بچه ست دیگه گریه میکنه!!!

حالا امشب نوبت خودش بود و از اینکه به حرف من رسیده بود میخندیدیم🤣

.

برای میمچه ژل دندون گرفتیم اما هیییچ اثری نداره، کماکان وقتی از درد عصبانی میشه و داد میزنه بهش استامينوفن میدم و خیلی از این موضوع نگرانم...

.

374.

بعدازظهر میمچه رو دوباره بردیم دکتر، بهش آنتی بیوتیک داد.

از دکتر که برگشتیم خونه من حالم بد شد، بدنم درد گرفته بود مخصوصا زانوم که خب از قبل هم مشکل داشت. له بودم...

میمچه هم تو بغلم خوابش برد هردومون جلو بخاری تو پذیرایی خوابیدیم. میم هم پای تلویزیون بود و گوشی من.

از خواب باز با گریه میمچه بیدار شدیم اما بدن درد من وحشتناک شده بود. یه ژلوفن خوردم و رفتم پوشک میمچه رو عوض کنم دیدم سه تا دونه بیشتر نداره و خب اگه باز بیوفته رو دور خرابکاری...

میم رفت دنبال پوشک.

میمچه هم پاشد یه کم بازی کرد و رفت ظرف آبنبات که میم برنداشته بود از روی عسلی چپه کرد! از‌ش گرفتم جمع کردم رفتم بذارم رو اپن دیدم بین دوتا مبل و میز گیر کرده و داره اعتراض میکنه...

نجاتش دادم دیدم تو دستاش دوتا آبنباته😍😍😍 عسلم چشماش اون دوتا رو اون زیر دیده بود و رفته بود برداره گیر افتاده بود...

میم اومد شام خوردیم و میمچه داروهاش رو خورد و خوابوندمش.

خونه رو یه کم مرتب کردم اما یه کوه ظرف کثیف دارم...

میمچه دوباره بیدار شد و گریه کرد، لثه هاش درد میکنه بچم طوری که حتی لپ هاش و گوشش رو هم نمیذاره دست بزنیم...

استامینوفن دادم و بلافاصله خوابش برد.

ان شاالله فردا حالش بهتر بشه بچم پلک هاش پف کرده اینقدر گریه کرده...

.

373.

ساعت ده صبح دوباره بیدار شد با گریه اومدیم بیرون سرشو با اسباب بازی هاش گرم کردم و چون تب داشت استامینوفن دادم و کم کم آروم شد.

من شلغم بار گذاشتم غذا پختم یه ماشین لباس انداختم و جارو کردم و میوه آوردم بهش دادم یه کم خورد.

رفتیم پوشک عوض کردیم اومدم شیر درست کنم که میم اومد...

هنوز شیر نخورده دوباره گریه زاری ها شروع شد...

فقط روپا بخوابم،. زمینم نذارین منو...

خداخیرش بده میم گذاشتش رو پاش و خودشم دراز کشید خسته بود.

پتو انداختم روشون...

قابلمه هارو خاموش کردم، لباس هارو هم پهن کردم و اومدم تو اتاق تو رخت خواب میمچه دراز کشیدم...

بچه ها دعام کنین، خیلی خسته ام.

.

372.

ببین کار من به کجا رسیده که کامنت هاتون بیشتر عصبانیم میکنه تا خوشحال، شما راهکار میدین تا مشکل من حل بشه ولی من عصبی میشم چون میبینم همه اینا رو قبلا انجام دادم و جواب نگرفتم.

آره هنوز نخوابیدم، چون اجازه نمیده بذارمش زمین.

پاشنه و مچ پام داره میشکنه.

تو سرم جنگه، یه لحظه میگم خدایا یا این بچه رو خوب کن یا مرگ منو برسون خسته شدم دیگه، بعد میگم فکر کردی تو نباشی کس دیگه ای میتونه جاتو پرکنه براش؟؟ چرا ناشکری میکنی؟ بچت سالمه، خوبه دیدی چه مریضی هایی هست که به ذهن آدمم نمیرسه. اگه زبونم لال بچه مریض بود خوب بود؟؟

مامانم میگه خدا کمکت کنه سخته ولی بعضی بچه ها همینن مامان، بدخو و نق نقو.

میم تو اتاق خوابه، بچه رو برداشتم و اومدم بیرون، همچنان داره تو خواب گریه میکنه و لگد میزنه و خودشو پرت میکنه از بغلم بیرون...

همچنان دارم اشک میریزم و گلوم داره از درد و سرفه پاره میشه

.

.

371.

امروز بعد یه هفته از خونه درومدم رفتم خونه مامانم که حال و هوامون عوض بشه.

حال میمچه ظاهرا بهتر بود اما یهو میزد زیر گریه و بنظر میومد گلوش درد میکنه.

اومدیم خونه باز اون گریه های به ظاهر بی دلیل و ممتد و جیغ وارش رو شروع کرد و هر کاری کردم آروم نشد.

بهش عرق چهار زیره هم دادم و جیغ زد.

بقیه داروهاش رو هم داده بودم.

دادمش بغل میم و خودم زدم زیر گریه... ضجه زدماااااا. البته هنوزم تخلیه نشدم.

بابا جان ده ماهت تمومه دست بردار از این همه گریه. نمیکشم بخدا نمیکشم

.

.

370.

نزدیک چهل روزه میمچه مریضه،. یه کم بهتر میشه دوباره شروع میشه.

تب،. گریه،. بی حالی،. بهونه گیری،. اسهال، سوختگی پا...

و بنظرم یه موقع هایی گلوشم درد میکنه و سرفه و آبریزش بینی.

دوبار دکتر رفتیم، کلی دارو خورده اما کامل خوب نمیشه.

از جمعه پامو بیرون نذاشتم شاید حالش بهتر بشه اما فرقی نکرده.

دیشب تا صبح غر زد و گریه کرد، هوا روشن شده بود دیگه دو سه ساعتی خوابیدیم.

از وقتی هم بیدار شده نق نقو شده، مشخصه خوابش میاد ولی نمیخوابه. روپام خواب خواب بود بردمش تو اتاق بیدار شد منم دادمش دست میم گفتم من هیچی گردن نمیگیرم دیگه.

گرفت بچه رو اما اخماش رفت تو هم.

دیشبم داشتم میمردم از بیخوابی،. میمچه گریه میکرد عصبانی شده بودم که بسه دیگه تمومش کن، میم ناراحت شده بود که چرا عصبانی میشی.

خسته شدم بخدا ، تو صبح میری شب میای باشه قبول زحمت میکشی دستتم دردنکنه ولی وقتی میای خونه دیگه وظیفه ای نداری،. دیگه تعطیلی تا صبح فردا...

حداقل بیرون میری چهارتا آدم میبینی باد به کله ت میخوره...

یه خواب بی استرس که هیییچ، یه دستشویی بی استرس نمیتونم برم.

الانم که تو اتاقن پدر و پسر، میمچه داره غرغر میکنه و میزنه به در...

نمیفهمم اونایی که میگن بچه بیار چطوری این کارای بچه رو تحمل میکنن. من نمیکشم اصلا.

.

بعدا نوشت:

رفتم دنبال میمچه میبینم بچه اونقدر گریه کرده که صورتش کثیف شده و بهم ریخته.

باباش هم دوتا دمبل گذاشته جلوش بازی کنه یعنی خلاقیتش در نگهداری از بچه همینه...

حرفم بزنی میگن مردا هم تو این بازار روزی صدبار میزاین!!

ببخشید با این روزی صد بار زایمان کدوم نیازشون لنگ مونده؟

تشریف میارن خونه چایی شون به راه، غذاشون به راه، خوابشون بی استرس و دلواپس، دستشویی و حموم آزادانه و راحت...

تازه غر هم میزنن چرا برنجت شفته بود؟ چرا خونه رو جارو نزدی؟بچه رو بخوابون کارت..... دارم!!!

بیای درددل کنی میگن بچس دیگه چه توقعی داری؟

بعد مامانا چی؟ یه سری چیزا گفتنی نیست ولی توقع اینکه بتونم یه حموم برم بدون اینکه گریه بچه در بیاد زیاده؟؟؟

.

خود خدا هم میدونه بچه چه موجودیه و چقدر مادر در منگنه ست، گفته بهشت رو میدم بهت. اما یه سری بنده هاش نمیخوان بفهمن.

باشه قبول، من عاشق بچمم، من با دنیا عوضش نمیکنم.

اما منم آدمیزادم.

منم خسته میشم.

حداقل کاری که میکنید اینه که ساده انگاری نکنید مادر بودن رو و هی تبلیغ الکی فرزندآوری نکنید که عذاب وجدان بندازین تو جون مادرهای یک یا دو فرزندی...

.

369.

صبح سه تایی صبحونه خوردیم،. میم رفت و ما دوتا دوباره خوابیدیم تا ۱۲😎

برنج آبکش از دیروز داشتیم، گذاشتم دم بکشه، مرغم گذاشتم. جارو کردم میز رو تمیز کردم،. روروئک میمچه رو تمیز کردم.

بازی کردیم، میمچه شیر خورد.

تراس رو مرتب کردم، بازیافت ها رو تو کیسه کردم گذاشتم پشت در تراس که جلو دید نباشه. پرده رو جمع کردم و نور افتاد تو آشپزخونه.

میم اومد، برای من پرتقال و لیمو خریده بود چون سرما خوردم.

ناهار خوردیم، موز خرد کردم به میمچه دادیم، بازی کردیم.

رفتم پوشک میمچه رو عوض کردم،. بمیرم بچم پاهاش خونی شده دیگه😭

میم همونجا جلو تلویزیون خوابش برد، میمچه هم رو پام خوابید بردمش تو اتاق تا گذاشتم زمین بیدار شد.

تو اتاق بازی کردیم تا اذان گفتن، میمچه رو گذاشتم کنار باباش که بیدارش کنه.

رفتم لیمو و پرتقال شستم برای خودمون آوردم.

یه رو فرشی هم برای میمچه پهن کردم و یه پاچین دادم دستش. کم و بیش خورد و له کرد.

میم یه کم لیموشیرین هم بهش داد😬

من پوست پرتقال ها رو خلال کردم.

میم نماز خوند و رفت.

من ظرف شستم، آشغال ها رو جمع کردم. میمچه غرغر کرد بهش یه بيسکوئيت مادر دادم خورد و بعدم تقاضا دومی داشت😍

بغلش کردم آبش دادم.

هر دوتا شیشه شیرهاش رو شستم و آب کردم.

یه شیشه شیر خورد و روپام خوابید.

قبل رفتن میم گفتم شام چی میخوای؟ گفت گزینه هات رو بگو انتخاب کنم من نمیدونم تو چی داری🥲

گفتم همه چی داریم خداروشکر، تو بگو.

گفت دل

گفتم نداریم😬

بعد رفتنش یادم اومد نونم نداریم😅 پیام دادم : نون یوخدی بالام جان.

.

پاشم یه قرص آهن بخورم خیلی وقته نخوردم.

لباس شسته ها رو تا کنم بذارم کمد.

روتختی رو شستم پهن کنم.

فریزر رو هم باید مرتب کنم خیلی بهم ریخته.

نمازهم باید بخونم.

همسایمون هم گفت بیا پرو لباست گفتم امروز نه، و واقعا متنفرم از پرو لباس🥲

.

خوابم گرفت...

.

کرمان.

من سه کلمه میگم، ولی میدونم که روضه ست...

شیعه، دختر بچه، گوشواره

.

میدونم چند روز گذشته، دلم نمیخواست چیزی ازش بگم، بخونم یا بنویسم چون هیچ چیز نمیتونست داغ دلم رو بیان کنه، اما امروز که عکس گوشواره قلبی رو دیدم دیگه نتونستم سکوت کنم.

خدالعنتتون کنه

.

368.

بعد زایمانم حس میکنم هورمون هام ریخته بهم، خیلی مودی شدم. یهو میرم تو فاز غم، یهو الکی عصبی میشم، یه وقتایی خیلی خوشحال و یهوقتایی سیاه و ناامید...

ترکش همشم دامن میم بیچاره رو میگیره.

طوری که امروز بی خدافظی رفت از خونه بیرون... میدونم از دستم ناراحت شده.

خودمم ناراحتم.

حوصله هیچ کس رو ندارم.

کاش میشد تنها زندگی کنم.

حتی تو دلم میگم اصلا همینیه که هست، نمیخوای طلاقم بده.

این من نیستم.

.

367.

صبح میم بیدارم کرد که دارم میرم سرکار خدافظ.

منم بالش پتومو برداشتم اومدم زمین پیش میمچه خوابیدم. ساعت حدود ده بود که بیدار شد و گریه کرد گفتم حتما شیر میخواد، نخورد. پستونک هم نخورد.

چک کردم دیدم پوشکش رنگیه، بغلش کردم رفتیم پوشکش رو عوض کنم باز کردم و جیش کرد🤨 شانس آوردم جایی نجس نشد🤣

چقدر خوبه این زیرانداز یکبار مصرف ها، من دوتا زیر انداز تو سیسمونی خریدم ولی برای تعویضش همین یکبار مصرف ها بهتره، کثیفم شد راحت میندازی بیرون...

اومدیم یه کم به آشپزخونه رسیدم، میمچه هم تو روروئکش بيسکوئيت مادر خورد. منم ناهار رو بار گذاشتم، یه ماشین لباس روشن کردم و کمی دور و بر رو مرتب کردم.

لباس های دیشبش رو که شسته و آویز کرده بودم تا کردم و گذاشتم کمد.

دوتا ساکی که برای مهمونی بسته بودم یکیشو خالی کردم گذاشتم سرجاش.

با هم بازی کردیم. جدیدا یادگرفته اسباب بازی هاش یا پستونکش بره زیر میز یا مبل، میره در میاره خودش😍

ماشین بعدی رو پهن کردم رو بند.

قطره آد بهش دادم، یه تیکه سیب دادم دستش و خورد با اون دندون های کوچولوش میتراشید😍

خوابید.

من گرسنم شد ناهارمو خوردم و اومدم کنارش دراز کشیدم.

میم اومد و میمچه هم بیدار شد.

ناهار میم رو گرم کردم گذاشتم و یه تیکه مرغ هم دادم دست میمچه و رفتم آشپزخونه...

گاز رو شستم، دیروز که حالم خوب نبود میخواستم برای صبحانه شیر داغ بخورم، اومدم بریزم تو قابلمه روی کابینت و سرامیک ها ریخت. بعدش سررفت و گاز پرشد، بعدم که اومدم بریزم تو لیوان دوباره روی کابینت ریخت!!

چقدر دلم میخواد چدن گاز رو اساسی بشورم اما خیلی بدم میاد از گاز شستن علی الخصوص چدن...

ای کاش میم قبول کنه بشورتشون🤣

چایی دم کردم و پدر و پسر هم ناهارشون تموم شد جمع کردم و شستم.

اومدم اینجا، وسطش میمچه گریه کرد رفتم پوشکش رو عوض کردم و با شیشه دادمش بغل باباش...

میمچه لاغر شده ولی صورتش داره جا میوفته و بزرگونه میشه😍

حس میکنم مامانم داره افسردگی میگیره و نمیدونم چیکار میتونم براش بکنم😭بی حوصله، زود رنج و پرخاشگر شده.

کاش به حرفم کنه بیاد بریم دکتر.

.

366.

اگه تا امشب شک داشتم، امشب به یقین رسیدم که من جلوجلو ذوق کنم، قضیه کنسل میشه.

آقا ما از بچگی شب عید ولادت حضرت زهرا مهمونی داریم، بزرگ و باشکوه، خونه بابابزرگم که بعد فوتش میریم خونه داییم.

پارسال هفت ماهم بود رفتیم، مامانم گفت یه چادر بگیر دورت خیلی جلف بازی درنیار و یه گوشه بشین که چشم نخوری🤣 آخه شکمم خیلی بزرگ نبود و هنوز لباسای قبلمو میپوشیدم.

امسال کلی ذوقشو داشتم اولین سال که تو ولادت مادر، منم مادر بودم!

از یک ماه پیش لباس دادم بدوزن، هنوز حتی زنگ نزده بیا پرو!

گفتم همون لباسایی که موقع تولدم خریدم رو میپوشم، جوراب جدید هم خریدم ست شلوارم برای میمچه هم پیرهن مردونه آبی روشن با پاپیون خریدم.

میم چقدر ذوق داشت.

از دیشب ساک بستم، از صبح رفتیم خونه مامانم که میمچه رو بگیره و من به خودم برسم....

از بعدازظهر میمچه تب کرد...

داغ بود بچم که دستم میسوخت!!

اسهالم شد.

با میم رفتیم تا اون سر شهر مامانمو برسونیم، بابامم که طبق معمول نیومد.

‌خیابونا شلوغ، گلفروشی و شیرینی فروشی ها غلغله، و مردم انگار همه داشتن میرفتن مهمونی، اغلب با لباس نو و مهمونی و خانوادگی بودن.

میم رفت تو مردونه یه سلام به داییم داد و گفت بچه تب داره ما میریم.

داییمم میوه و شام بسته بندی داد به میم و اومدیم خونه.

.

علسها ویس مشترک گرفتن با گوشی فاطمه، کل مهمونی رو برام تعریف کردن.

کی چی پوشیده بود، بچه فلانی که تازه به دنیا اومده شبیه کیه، علیرضا بالاخره موهاشو کوتاه کرده( سه سالشه)، دخترداییم که جدیدا عقدش بود موهاشو مش کرده، دختر اون داییم حامله ست و...

از خودشونم سلفی گرفتن من ببینم چی پوشیدن.

واقعا خوشحالم رابطه شون با من اینقدر خوب شده.

.

خواهرم پیام داد حال میمچه رو پرسید.

گفتم تازه خوابش برده و به زور استامینوفن تبش قطع شده.

.

دماغم کیپ شده، گلوم درد میکنه.

پشت دماغمم درد میکنه.

خوابمم میاد.

میم پای تلویزیونه و داره مستند میبینه، من و بچه اومدیم تو اتاق.

کادو روز زن؟ هه🥲 تبریک هم نگفته بهم.

به مامانش دم غروب زنگ زدیم تبریک گفتیم.

.

365.

جمعه به امیر گفته بودم که از مغازه دو تا پاکت شیر برای میمچه بیاره، اومد خونمون میم هنوز سرکار بود، من پولش رو دادم. بعدم که میم اومد حسابی گرم صحبت شدن و تا دیروز هم میم نگفت پول شیر رو دادی یا نه.

دیشب سر دفتر و کتابش بود پرسید راستی پول شیر رو دادی؟؟ گفتم آره.

ولی همون لحظه چشمام قلبی شد.

چند روز پیش که بیرون بودیم میمچه حسابی چادرم رو مورد عنایت قرار داد.

دیشب قبل خواب میم انگار یه چیز مهم یادش اومده باشه پرسید : چادرت برای مهمونی فردا تمیزه؟؟؟؟

گفتم آره.

و باز چشمام قلبی شد.

امروز خونه مامانم بودم بهش زنگ زدم که یه قطره استامینوفن بخره، گفت: ببین مامانت اینا چیزی نمیخوان؟؟

گفتم بابام نیست مامانمم میمچه رو برده حموم، میپرسم بهت پیام میدم بی زحمت چک کن.

و باز چشمام قلبی شد.

الانم تو اتاق خوابیده و من تو هالم...

اما بهش پیامک دادم و بابت این سه تا سوالش ازش تشکر کردم. 😍

.

.

364.

ساختمون ما هر طبقه سه واحده...

واحد کناری مون یه خانوم میانساله که شوهرش فوت شده و روبه‌روی ما یه زن و شوهر میانسال. چند باری هر کدوم برامون آش رشته و عدس پلو و شله زرد نذری آورده بودن.

هر دوشون تو حاملگی من اومدن این خونه و من تا حالا نتونسته بودم جواب محبت هاشون رو بدم. البته من هیچ وقت ظرف خالی برنگردوندم اما خب دوست داشتم یه بارم ما مهمونشون کنیم.

امشب میخواستم شام سوپ شیر درست کنم، دقیقه آخر تصمیم گرفتم بیشتر درست کنم به همسایه ها هم بدم و میم هم گفت آره فکر خوبیه.

یک ساعته تو زودپز سوپ آماده شد و بردم براشون. وقتی میخواستم چادربپوشم میمچه گریه میکرد که باهام بیاد، آخرم میم مجبور شد با پیژامه بچه رو بغل کنه و دم در منو نگاه کنن تا من برم و بیام🤣

یه پیاله برای میمچه کشیدم که خنک بشه، خودمون خوردیم بعدم روفرشی و قاشقش رو آوردم سوپش رو دهنش کنم، یه کولی بازی درآورد که بیا و ببین آخر بی خیال شدم گفتم ولش کن سیره حتما.

پیاله رو دادم به میم که بیا تو بخور، میم نشست زمین که بخوره.

میمچه هم رفت پیشش و دهنش رو باز کرد که بده، کم کم دراز کشید سرش رو گذاشت رو پای میم و همه سوپ رو خورد👶

ما دو تا هی بهم نگاه میکردیم و میخندیدیم.

خداوکیلی این دفعه کسی بهم بگه روفرشی بنداز، پیش بند ببند براش و ازین چیزا، من میرم رو درخت جیغ میزنم.

این بچه از همون اول میخواد ثابت کنه هرچی من بخوام همونه!

.

.

363.

با هر حساب و کتابی به این نتیجه میرسم که من باید برگردم سرکار. میم بیچاره زیر بار این همه قسط اونم تو این بیکاری داره له میشه...

راستش من خودمم دوست دارم کار کنم، یعنی در واقع پول دوست دارم😅 منی که همیشه دستم تو جیب خودم بوده الان از بی پولی خیلی اذیت میشم.

ولی میمچه روز به روز داره به من وابسته تر میشه...

یادتونه همینجا نوشته بودم چون میمچه رو شیر نمیدم فکر میکنم دوستم نخواهد دا‌شت؟ ولی الان میبینم که چقدر بهم وابسته شده و هر چی میشه، خوشحاله یا ناراحت میاد سمت من، به محض بیدار شدن دنبال من میگرده حتی اگه کسی پیشش باشه...

نمیدونم برگشتنم به کار بهش آسیبی میزنه یا نه!

ولی هممون نیاز داریم که من برگردم و من باید بتونم.

من آدم روزای سختم!

( هی به خودم تلقین کنم🤣)

همین امشب منو رو بازنویسی کردم. امیدوارم با این قیمت‌ها بشه کار کرد😬

از ذوق و استرسِ توامان، خوابم نمیبره در حالیکه پدر و پسر خیلی وقته خوابیدن.

بچه‌ها لطفا برامون دعا کنید 😍

.

362.

هرچی از غذا خوردن میمچه خوشحال بودیم و تعریف کردیم همه چپه شد!!

به جز شیر هیچی نمیخوره...

دیروز که گذاشته بودمش خونه مامانم و رفتیم خرید خواهرم براش پوره کدو و سیب و خرما درست کرده و بهش دادن خورده...

بقیشم دادن که امروز دهنش کنم. اصلا باز نکرد دهنش رو..

ماکارونی داشتیم ناهار، وقتی دید بال بال میزد که میخوام، با قاشق له کردم دادم بهش اونم با ذوق میخورد...

یهو سرفه ش گرفت و همه رو بالا آورد، دیگه هم نخورد.

واقعا نمیدونم چیکار کنم.

کاش یه روز میم وقت بذاره ببریمش دکتر، اگه اون بگه قد و وزنش طبیعیه که دیگه اینقدر حرص نمیخورم.

چه بدبختی افتادم که تو خانواده ما همه تپلن، نی نی کوچولوها بیشتر!

حالا بچه من لاغره اینقدر تو چشمه...

میم هم بچگیش خیلی لاغر بوده، الان معمولیه.

.

361.

سر ماجرای خونه، خدا کاری با ما کرده که دیگه فکر نمیکنم چیزی تو دنیا پیدا بشه که من و میم ازش بترسیم😄

یعنی قشنگ هلمون میده تا لبه چاه، دو صدم میلی متر مونده پرت بشیم ته چاه، دستمون رو میگیره میکشه عقب!!!

قربونش برم کاملا حالیمون کرد که ببین تو هیچ کاره ای ها، من بخوام بشه میشه!!

از شروع ماجرای تصمیم و اقدام برای خرید گرفته تا پاس شدن دونه دونه ی چک ها!

هی به هر چک که نزدیک میشدیم، میگفتیم خب کارمون تمومه دیگه... فلان قدر کم داریم. از عالم و آدم هم که پول گرفتیم و همه دور و بری‌ها رو هم مثل خودمون بی پول کردیم😅

بعد دقیقه 90 درست به همون مقدار که کم داشتیم میرسید دستمون🤣

دیروز به میم میگفتم خونه رو تحویل گرفتیم باید یه بنر چاپ کنیم با تشکر از همه فامیل و اقوام و دوست و آشنا🤣🤣

خداخیرشون بده.

برای این چک آخر که ماه دیگه ست ماتم داشتیم از کجا بیاریم، از طرفی هم پورعلمی زنگ زده بود با هزارتا معذرت خواهی که ماریا پولش رو میخواد آخه خودشم داره خونه میخره...

سرشب میم برام تعریف کرد اینطوری شده، آخر شب دیدم داداشم زنگ زده من متوجه نشدم...

فردا صبحش بهش زنگ زدم کارم داشتی؟

گفت آره یکی از طلبام وصول شده، اگه برای خونه کم دارین بدم🥲

بعد ما یه حساب کتاب کردیم دیدیم 32 تومن بریزه خوبه، ولی اون 35 تومن ریخت😅

از اونطرفم من جاکفشی هایی که از کار میم مونده بود رو برای چندمین بار آگهی کردم و ظرف چند ساعت هر دوتاشو فروختم😅

عصری میمچه رو گذاشتم پیش مامانم و رفتیم خرید برای خونه.

با میم صحبت میکردیم که چیشد اصلا ما رفتیم سمت خرید خونه؟

چیشد که پولمون جور شد؟

اصلا کی فکرشو میکرد ما خونه بخریم؟

حالا نمیگم شرایطش عالیه، حاشیه شهره، کوچیکه، شهرک سازه و هزارتا مشکل دیگه.

ولی مستاجری خیلی سخت شده بود، حداقل خونمون نو میشه. به جای اجاره، قسط خونه رو میدیم و ترس جابه جایی هر ساله نداریم.

بخواییم خرجی کنیم یا تغییری تو خونه بدیم میتونیم و دلمون نمیسوزه.

اما خب از مامانم خیلی دور میشم🥲

.

باید خرید های امشب رو جا به جا کنم، یه مقداریش رو انجام دادم.

مابقی‌ش سر و صدا داره، میمچه هم خوابه بیدار میشه باشه فردا.

جاکفشی ها رو هم یکیشو بردن تو اطاق جاش خالی شده باید یه سری وسایل رو جا به جا کنم. یکیشم چند روز دیگه میبرن.

هووووف فردا روز پرکاریه خداکنه میمچه همراهی کنه.

.

خدایا

تو همونی که من میخوام حتی بهترش.

کمکم کن منم اونی بشم که تو میخوای، حتی بهترش🤗

.

360.

تا چند ساعت دیگه، میمچه ۱۰ ماهه میشه😍

همین ساعتا بود که بهم خبر دادن دارو فایده نداشته و فشارم پایین نیومده و مجبورن ختم بارداری بدن.

تو دلم با میمچه حرف میزدم، میگفتم مامان تا چند ساعت دیگه میای بغلم و این دوری تموم میشه. میگفتم من و تو تا اینجا خیلی چیزا باهم تجربه کردیم و از این به بعد هم کنارهم چیزایی رو تجربه میکنیم که ممکنه ترس داشته باشه اما من و تو با همیم و از چیزی نمیترسیم.

منی که از یه آمپول ساده هم تا قبل میمچه میترسیدم، با ذوق رفتم اطاق عمل. هیییچ ترسی از آمپول و ایناش هم نداشتم با اینکه قبلا دیده بودم آمپول بی حسی چقدریه و چطوری تزریق میشه...

خیلی زود صدای گریه ی میمچه پیچید تو اطاق و پتو پیچ شده صورت داغش رو چسبوندن به صورتم😍

قربونت بشم من کوچولوی خوشگلم. 🤗

فکر اینکه وضعیتم چقدر خطرناک بود و ممکن بود الان هیچ کدوممون نباشیم هم میترسونتم و هم بیشتر عاشق خدا میشم...

من مسمومیت بارداری داشتم، بدون هیییییچ علائمی!!! و خیلی اتفاقی دیدیم فشار من رفته 18 و پایین نمیاد...

اگه اون روز مامانم اتفاقی فشارم رو نگرفته بود، اگه من پیله نکرده بودم بریم بیمارستان، اگه میم به حرفم نمیکرد بیاد دنبالمون.... و هزارتا اگه دیگه.

یک ماه آخر بارداری بعد نماز صبح تعقیبات میخوندم و میگفتم خدایا مواظب هر دومون باش😭

انگار که خدا خودش به دلم انداخته بود چی بخوام ازش🥺

.

خدایا شکرت

خدایا منو ببخش که بندگی نکردم وقتی که تو خدایی برام سنگ تموم گذاشتی.

خدایا مواظب هر سه‌تامون باش😍

.