376.
من اکثرا تو جمع های غریبه راحت وارد میشم، تو فروشگاه،. خیابون،. تو صف نونوایی راحت ارتباط میگیرم با مردم.
یادمه دوران مدرسه همه منو میشناختن، از سال پایین ترها تا دفتر و معلم ها...
اما نمیدونم چرا از همون بچگی اعتماد به نفس جمع های فامیلی رو ندارم، با اینکه دوسشون دارم اما تو جمع ها دلم نمیخواد حرف بزنم، تو بحث ها وارد بشم... از اولی که مجازی اومد، گروه فامیلی زدن،. اولش بودم اما بعد اومدم بیرون...
چندین سال بود که تو هیچ گروه فامیلی نرفتم، تا اینکه خواهرم گفت دختر داییم یه گروه زده که داییمه و همه نوه های مونث خانواده. گفتم چه جالب، منم ببر
ولی پشیمون شدم امشب، تا حالا چندین بار چیزی تو گروه گذاشتم و هیچ کس واکنشی نداشت...
منم که یه جا یه چیزی گفتم زدن تو پرم...
البته خب بی احترامی نکردن، نمیدونم شاید من حساسم.
ولی حسم اینطوریه که من هر موقع خواستم با یکی از فامیل ارتباط بگیریم یه جورایی سرکوبم کردن، تحقیرم کردن، سرزنشم کردن...
خودمو مقایسه میکنم با دختر خالم و دختر داییم که هم سن منن و رفتاری که با اونا میشه چقدر همراه با تحسین و تشویقه!
دلم میخواد از این گروه هم بیام بیرون، ولی دلم نمیخواد لوس و ننر بازی درآورده باشم.
امروز دیر بیدار شدیم، نرفتم خونه خواهرم، قابلمه خورشمو برداشتم با کالسکه رفتم خونه مامانم میم هم ظهر اومد. شب هم با مامانم رفتیم حرم...
همه چی گل و بلبل بود تا اینکه دیدم تو گروه باز هم جوابی دادن که اگرچه بی احترامی نیست ولی بنظر من نوعی سرزنش و تحقیر کردنه!
بهم ریختم و همه چی کوفتم شد تا جایی که گریه م گرفت، میم بیچاره هم دست پاچه شد فکر کرد از دستش ناراحتم، گفتم نه بخواب چیزیم نیست.
.
یه مطلبی میخوندم، میگفت اگه اعتماد به نفس ندارین، کاری رو انجام بدین که باعث میشه نسبت به خودتون حس خوبی بگیرین...
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار