313.

چه عدد قشنگی،. به فال نیک میگیرم و امیدوارم شامل حالمون بشه.

.

دو سه روزیه دلم برای میم تنگ شده،. همزمان از دستش کفری و عصبیم.

کل روز که خونه نیست رو تو ذهنم خاطرات دوران عقد رو مرور میکنم اما تا میاد خونه کلافه میشم.

دلم میخواد از دستش فرار کنم،. حوصله ندارم به حرفاش گوش کنم.

باید تا یکم 150 دیگه بدیم تا قرارداد قطعی بشه وگرنه همه چی کنسله که بماند، اون 650 هم که دادیم میره رو هوا و معلوم نیست کی برگرده.

فکر هر دومون درگیره، واسه همین حوصله همو نداریم، تا میاییم دو کلوم باهم حرف بزنیم یهو شروع میکنیم به چرت و پرت گفتن.

من بیشتر سعی میکنم سکوت کنم بعد ناراحت میشه که چرا حرف میزنم جواب نمیدی چرا نظر نمیدی

منم اصلا حوصله حرف زدن ندارم.

و جدیدا اونقدر حرفام بی ثمر بوده و نظرام اجرا نشده که دیگه انگیزه ای هم برای حرف زدن و نظردادن ندارم.

.

312.

من چندتا کابوس تکرار شدنی دارم تو زندگیم.

نه اینکه دقیقا تکرار بشن اما آیتم یا آیتم هایی ثابت داره که باعث عذابم میشه.

مثل استرس شدیییید امتحان، جا موندن از سرویس، رد شدن از جاهای تنگ و تاریک، حمله داعش، جنگ، از دست دادن عزیزانم، پیدا نکردن دستشویی مناسب🤭

اما چندتاشون خیلی بیشتر اذیتم میکنه.

گم شدن میم!!!

نه اینکه گمش کنم و بخوام دنبالش بگردم، تو خوابم میدونم آدمی بوده که بی نهایت بهم علاقمند بودیم اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که کی و کجا بوده!

بعد این موضوع آزاردهنده با سناریوهای مختلف اجرا میشه.

مثلا یه شب خواب میبینم که دارم با کس دیگه ازدواج میکنم اما ته دلم همش میگم من که یکیو داشتم اون کی بود؟ چی بود؟ خواب بود؟

و یه شب دیگه یه سناریو دیگه اما با همین شکنجه.

.

چند روزیه به این نتیجه رسیدم که واقعا مردم سالمن و ما مشکل داریم! بنظرم اینکه تو فامیل ما همه وسواس دارن اصلا طبیعی نیست!

بعضی وسواس به تمیزی، بعضی نجس و پاکی،.بعضی مرتب بودن، بعضیا هم که ماشاالله کمپلت همشو دارن!

در بعضی افراد آشکار و بعضی پنهان!

اینکه از بچگی یه سری تصاویر تو ذهنمون ساختن که به به فلانی چقدر تمیزه،. چقدر مرتبه یا مثلا خدا خیرش بده چقدر مراقب طهارت همه چیز هست!!

هنوزم که هنوزه با کیف و لذت تعریف میکنن که زن دایی نجمه خونه ش برق میزنه، ظرفاش رو دو دور میشوره، نمیدونم فلان و بیسار

خب بنظر من پیرزن هفتاد هشتاد ساله ای که به زور واکر راه میره دلیلی نداره اینقدر خودش رو اذیت کنه و اگه داره این کار رو میکنه این آدم مشکل روانی داره.

پس چرا یه جوری ازش حرف میزنم که اون هنرمند و بی نقص و عالیه اما مثلا من که از کار خونه خیلی خوشم نمیاد و بودجه ش رو داشتم هر ماه کمکی میگرفتم بشم تنبل و بی هنر و بی عرضه.

نمیدونم این فرهنگ دور و بر شما هم هنوز زنده است که تا جایی که توان داری همه چیز رو بشوری و بسابی و همه چیز رو خودت درست کنی و اماده و از بیرون نخری؟؟

تا کی میخواییم این همه به خودمون و به اطرافیان عذاب وجدان بدیم.

الان مثلا من شلخته ام چون علاقه ای ندارم لباس با دست بشورم!.

اما ز منظم و مرتب و تمیز و هرچی چون یقه پیراهن مردونه رو اول با دست میشوره بعد میندازه تو ماشین!

بعد من ته مونده غذا یا گوشت خام رو بدون درپوش تو یخچال نمیذارم!

اما ز در یخچال رو باز میکنی همه چی در هم و بی در و پیکر! گوشت خام بدون درپوش خشک شده تو کاسه و....

.

میمچه امروز یه کوچولو داغ بود، فکر میکنم کم کم داره میره تو فاز دندون! 😍

و واکسن چهارماهگی که در آستانه شش ماهگی هنوزم تزریق نشده! 😬

.

311.

اخیرا دو بار به زبون آورده که خیلی برای میمچه زحمت میکشی، کارت واقعا سخته و اگه خدا به مامانا کمک نکنه بچه هاتون میمیرن از گشنگی و بی توجهی.

ته دلم بغضی میشه وقتی اینطوری میگه، مخصوصا امشب که گفت.

با اون حجم از خستگی و بیخوابی، با اون فشار استرس که امیدوارم به زودی بیام و براتون تعریف کنم داریم چیکار میکنیم.

رفتیم برای میمچه پوشک خریدیم و گفتم یه صدگرم مغز بادوم هم بگیر بچه داره لاغر میشه، دوباره غذا و فرنیش رو شروع کنم.

رفته بود تو مغازه دیدم غیر از بادوم به یه چیز دیگه هم اشاره کرد.

میدونم چقدر براش سخته که تو مغازه خشکبار بره و کم چیزی بخره.

یادم میاد روزایی رو که کلی خوراکی و خوشمزه جات میخریدیم اما حالا به شدت باید محاسبه گر باشیم و ذره ذره پول رو مراقبت کنیم.

اومد تو ماشین دیدم غیر از بادوم سه تا دونه برگه هلو خریده! آره سه تا دونه!!!

شاید چیز عجيبی نباشه اگر ندیده بودم روزایی رو که برای دو نفری مون سبدی میوه میخرید! و من اعتراض میکردم نکن مرد خراب میشه اسرافه.

گفتم سه تا خریدی من و تو و میمچه؟

گفت آره ولی سهم میمچه رو هم تو بخور خیلی براش زحمت میکشی. خداوکیلی بچه داری خیلی کار سختیه.

گفتم حداقل الان نگو که داری وامیری از خستگی. الان که از همه طرف تحت فشاری بخاطرما

گفت نه همینکه دائم باید بغلش کنی بیاری و ببری و برسی بهش خیلی سخته.

گفتم نه اوناش خیلی سخت نیست، برای من سخت تر بخش فکری ماجراست چون هر دقیقه حواست باید به یه چیزی باشه، به شیر به جیش به خواب به لباس کثیف ها به غلت زدن و... حتی وقتی خوابی باید هشیار باشی که بیدار شد بهش برسی. اما خب همینکه چند شب یکبار یکی باشه نگهش داره و بتونم بدون دلواپسی بخوابم خیلی خوبه برام.

.

امروز میمچه خوب نخوابید، الان که میخواستم بخوابونمش کلی غرغرکرد آخرم سرش رو گذاشت تو گردنم و خوابش کرد.

دلم میخواست میتونستم اون لحظه رو بریزم تو شیشه و همیشه نگهش دارم. با خودم تصور کردم روزی رو که قدش خیلی بلند تر از من میشه و دیگه اینطوری تو بغلم جا نمیشه 😭😭

از خدا خواستم دستش رو بگیره، خودش کمکش کنه تو راه درست زندگی کنه. آبروی من و پدرش بشه و عاقبت بخیر

امروزم خونه مامانم همش میخواست بغل خودم باشه. راستش چون شیر خودم رو نمیخوره با این کاراش بیشتر ذوقی میشم. چون همش فکر میکنم چون شیرخشک میخوره دیگه منو دوست نداره.

.

.

310.

پنج سال پیش همچین شبی فکر میکردم این اخرین شبیه که خونه ی پدری میخوابم، و امشب خونه پدری میخوابیم اونم سه تایی، مداد، میم و میمچه!

فردا سالگرد عروسی مونه، پارسال مثل امروز و فردایی فهمیدم میمچه تو دلمه و امشب رفتیم طلاهام رو فروختیم برای همون اتفاق خوبه که گفتم خداکنه درست بشه و استرسش رو دارم.

17 عدد مهمی شده تو زندگی ما.

میم میگه کارت رو دوباره شروع کن، بخاطر نیاز مالی.

و من حس میکنم علی رقم علاقه زیادم به شغلم اما دیگه تاب و توان ندارم. چه روحی چه جسمی!

حدود یه هفته ست دوباره ورزشم رو شروع کردم و حتی تو همون وارم آپ اولیه ش بدنم درد میگیره.

اینقدر درصد چربی و عضله ام جابه جا شده که واقعا دیگه ظاهرم رو دوست ندارم.

متاسفانه اینطوری هم میشم لج میکنم به جای اینکه درست کنم ماجرا رو خراب ترش میکنم. بیشتر میخورم و چرت و پرت میخورم، تند میخورم، قاطی پاتی میخورم و...

حتی دلم نمیخواد خودمو تو آینه نگاه کنم.

عکس های میمچه رو دادم چاپ کنن، 600 تومن شد!! حالا بخوام دقیق بگم 595900!!!

دیگه فعلا آلبوم نمیخرم.

نمیدونم شاید آخرم دلم طاقت نیاورد و خریدم آلبوم رو.

اخه تو این وضعیت خرج های مهم تر زیاد داریم.

هنوز پول کلاس و لباس رو هم که خواهرم حساب کرده بود ندادم بهش.

بامیه هم خریده بود برامون راستی!

.

حس میکنم اگه یکی الان 500 م تومن پول بهم بده حالم خیلی خوب میشه و همه مشکلاتم حل میشه.

تو همین الان با چی حالت خوب میشه؟؟

309.

هی خواستم به روی خودم نیارم، الان که وبلاگ انار و یلدا رو دیدم دیگه طاقت نیاوردم و اومدم بگم غلط کردم...

دلم نمیخواست بعدش دیگه لذتی نبرم از عزاداریم.

غلط کردم از حال و هوای روز علی اصغرم گفتم، تاسوعا هم رفتیم روضه اما بچه به بغل همش تو آشپزخونه بودم.

یه خانومه اومده بود با یه نی نی هم سن میمچه، صورت و دست و پاش کلا زخم بود. یه حالت مخملک، سرخک طوری. بچه هم کم و بیش بی قرار بود.

نزدیک ما هم نشستن تقریبا.

من هر چی فکر کردم دلم طاقت نیاورد، گفتم اگه واگیر دار باشه و میمچه هم هنوز واکسن چهارماهگی رو نزده....

میم رو صدا زدم بچه رو بدم بغلش، گفت خیلی شلوغه مردونه.

ولی خب بهانه بود، حوصلش رو نداشت.

هوا هم به شدت گرم بود با اینکه چند تا کولر روشن بود.

هیچی دیگه بچه به بغل نشستم تو آشپزخونه، اونجا هم همش در حال رفت و آمد با سینی چای و صبحانه.

تقریبا میشه گفت من زیر میز ناهار خوری پناه گرفته بودم.

تاسوعا رو که اینطوری درست و حسابی چیزی ازش نفهمیدم.

عاشورا هم خواب موندیم بریم روضه، آخه تا نماز صبح بیدار بودیم.

بعدشم هر چی گفتم بریم حرم یا حسینیه همراهی نکرد، گفت شلوغه بچه اذیت میشه.

و خب هوا هم بسیاااااار گرم بود

گفت بچه رو بذار خونه مامانت بریم، گفتم نه امیراینا اونجان شلوغه نمیشه. و راستش دیگه خیلی دلم نمیاد بچه رو بذارم پیش مامانم.

با اینکه میدونم بهش خوش میگذره اما خب وقتی پیشمه خیالم راحت تره حتی اگه اذیت بشم.

شب دیگه حوصله هر سه مون سر رفته بود، رفتیم پوشک و میوه خریدیم و بعدم رفتیم ساندویچی.

اولین تجربه غذا بیرون خوردن سه تایی!!

اولینش که خیلی وقت پیش بود، اون شبی که مامانم رو رسوندیم راه اهن بره قم بعدش رفتیم کباب خوردیم. اما اونجا میمچه خواب بود.

امشب بیدار بود و چقدر با کنجکاوی به ساندویچ و لیموناد ما نگاه میکرد. ساندویچ رو گرفتم دم دهنش اما نخورد.

خلاصه که آقاجان اومدم بگم من نیتم ریا نبود...

هیچ وقت درباره هیچ کدوم از پست هام همچین قصدی ندارم، اینجا دفترچه خاطرات منه. برای همین تا جایی که ممکنه نشونی از هویتم نمیدم که نکنه کسی بشناسه و اتفاقی بیوفته.

خدایا غلط کردم

امامم غلط کردم

اربابم غلط کردم

.

308.

یه خانومی هست که چندین ساله تو کارهای خونه میاد کمکمون، بالای ده ساله شایدم خیلی بیشتر.

هیچ وقت حرفی از زندگی خودش نمیزد، نه تعریف و نه گله و شکایت، یادمه تا مدتی برامون سوال بود که شوهر داره؟ یا فوت شده؟! بچه داره؟

سرش رو مینداخت پایین و کارهاش رو انجام میداد، وقت خدافظی هم پولی که بهش میدادیم رو حتی نگاه نمیکرد ببینه چقدره تشکر میکرد و میذاشت تو کیفش، چادرش رو سرش مینداخت و تشکر میکرد و میرفت.

مورد اعتماد همه بود، خونه همه فامیل میومد اما هیچ وقت حرفی جا به جا نمیشد.

دیگه عضو ثابت همه ی مهمونی ها بود، چون همه مون برای کمک صداش میزدیم. آخر مجلس هم غیر از دستمزدش میوه و شیرینی و غذا و هرچی که داشتیم براش بسته بندی میکردیم و میبرد.

اگه یه موقعی لباس یا وسیله ای بود که دیگه نمیخواستیم و بهش میگفتیم، اول نگاه میکرد بعضی وقتها میگفت نه این رو لازم ندارم یا مثلا این لباس اندازه بچه هام نمیشه.

نمیبرد و میذا‌شت یه گوشه.

حرص نداشت که بگه مفته، جمع کنم ببرم.

سال ها گذشت و کم کم فهمیدیم خونه ش کجاست، همسرش هست اما درگیر اعتیاده، چندین بچه داره، خونه مال خودشه اما خرابه و خیلی امن نیست برای زندگی.

با کمک بقیه و وام و قرض خونه رو خراب کرد و دوباره ساخت. متراژ خونه ش خوب بود و تونست دو طبقه بسازه و یه مغازه کوچولو هم دربیاره.

اینطوری طبقه اضافی و مغازه رو میتونست بده اجاره و کمک خرجش بشه.

همسرش مهاجر بود و طبیعتا بچه هاش هم مهاجر حساب میشدن و شناسنامه نداشتن.

غیر از دردسر های اینکه هر از گاهی باید میرفتن کشور خودشون برای تمدید پاسپورت و اینا، یارانه هم بهشون تعلق نمیگرفت که بتونه حتی ذره ای مخارج رو جبران کنه.

خرج تحصیل و درمان هم که تو این شرایط براشون گرون تر درمیومد.

دیگه فهمیده بودیم مادرش زنده ست و چندتا خواهر مجرد هم داره که با مامانش زندگی میکنن. رابطه ش باهاشون خوب بود و دوسشون داشت.

تو دلم غصه میخوردم براش که اخه یه نفری جور چندتا آدم رو باید بکشه؟؟

مادرش که مریض شده بود میگفتم باید تقاص کاراش رو پس بده. تو همین دنیا باید بکشه بخاطر بلایی که سر دخترش آورده.

شاکی بودم که چرا دخترتون رو به یه پسرمهاجر معتاد میدین؟؟ تو خونه خودتون یه لقمه نون خالی میخورد بهتر از وضعیت الانش بود که.

گذشت و گذشت و من تو دلم چقدر غصه میخوردم برای زندگیش و چقدر پدر و مادرش رو آدم های بی مسئولیتی میدونستم برای کاری که با دخترشون کرده بودن.

یه روز که اومده بود خونمون، خیلی بی مقدمه بغض کرد و گفت داداشام و خواهرام میگن ازش طلاق بگیر، میگن نذار بچه هات اینقدر بیان خونه ت بمونن و بخورن. بهشون رو نده که بیان

میگفت من به بچه هام زنده ام، من شوهرمو دوست دارم. زندگیم رو دوست دارم

بچه هام میان خونم کته گوجه درست میکنم میذارم جلوشون میخورن و میگیم و میخندیم

شوهرم اخبارش باشه یه نصف رون مرغ براش میپزم دو روز میخوره هیچی نمیگه. حتی سرش داد میزنم اخبار نبین صداش رو هم کم میکنه. چیکار به زندگی من دارین؟ من یه روز دورم نباشن میمیرم.

.

واقعا فکر نمیکردم بتونه شوهرش رو دوست داشته باشه، من حتی فکر نمیکردم بتونه پدر و مادرش رو ببخشه برای بلایی که سرش اورده بودن.

خوشبختی فقط یه حس درونیه، غیر از این باشه با هیچ دودوتا چهارتایی جور در نمیاد خوشبختی.

مال دنیا تمومی نداره، هرقدر هم بیشتر دا‌شته باشی بیشترش هست که تو نداری.

اما غبطه خوردم به حال و احوالش، به ایمان و توکلش، به دل مهربونش و به اینکه میتونست دنیا رو اینقدر ساده بگیره.

.

307.

ما قبل عروسی مون ماشین نداشتیم.

یه موتور داشتیم که همونم میم دست دوم خریده بود، هر روزی یه جاش خراب بود. اکثرا برقش مشکل پیدا میکرد و شب تو تاریکی ما چراغ نداشتیم! حالا خونه ما کجا، خونه میم کجا!

چهار روز قبل عروسی مون، من استرس شدیدی داشتم که هزارتا کار داریم، به میم پیله شدم بیا دنبالم بریم خونه من یه کم ریزه کاری دارم.

اومد دنبالم، هنوز به نصف راه نرسیده بودیم تصادف کردیم. شدید نبود بر خورد اما پای راست من خیلی کوفته شد، خیلی سریع اتفاق افتاد.

دقیق یادم نمیاد اما فکر کنم ما افتادیم، موتور افتاد روی پای من.

نشکست خداروشکر اما خیلی شدید آسیب دید. کبودی شدید که هنوزم آثارش هست.

از همون موقع دیگه این زانو من زانو نشد!

یه کم بیشتر ازش کار بکشم یا سرما بخوره دوباره دردش برمیگرده.

این چند روزه هم چندین بار پله نوردی داشتیم!

یه بار خونه خودمون، یه بار خونه داییم، یه بار تالار ولیمه مکه پسر خاله م نمیدونستم آسانسور داره بچه و ساک به بغل با پله رفتم!!

امشبم دوباره آسانسور خونه خودمون خاموش بود بخاطر اسباب کشی.

دیگه زانوم میسوزه.

این پسر هم تو خوابیدن اصلا همراهی نمیکنه،. چند دوره باید روی پام لالاییش کنم تا بخوابه.

با روغن کرفس و نعنا چرب کردم زانوم رو، گرمه اما باید کولر رو هم خاموش کنم. سرما دردم رو تشدید میکنه.

.

306.

از دیروز عصر، میمچه شیر میخواست من گریه میکردم، شیرش میدادم گریه میکردم،. میخوابید گریه میکردم، تو خواب میخندید گریه میکردم، بیدار میشد میخواست بغلش کنم گریه میکردم، بازی میکردیم گریه میکردم، با هم حسینیه معلی نگاه کردیم گریه میکردم

صبح رفتیم خونه داییم روضه، سخنران صحبت هاش تموم شد میمچه تو بغلم داشت شیر میخورد و کم کم خوابش میبرد.

مامانم گفت بذارش رو پای من گفتم نه بذار خوابش سنگین بشه، روضه ی علی اصغر میخوندن و دلم آتیش بود اما دلم نمیومد صدام بلند کنم که میمچه بیدار نشه و نترسه.

قلبم داشت میترکید، اشک هام جواب نبودن، هر لحظه که برام تشگی و گرما و نوزاد گرسنه مجسم میشد میخواستم فریاد بزنم.

شرمندگی پدری که جواب مادر نوزادش رو باید بده...

نگاه منتظر مادری که جگرگوشه ش گرسنه و تشنه است.

میمچه رو گذاشتم رو پای مامان، دیگه طاقت نداشتم، اشک هام هم آتیش دلم رو خاموش نمیکردن.

بین مجلس زنونه و مردونه فقط یه پرده ست، نمیخواستم میمچه بترسه، نمیخواستم صدام طرف مردونه برسه...

دو دستم رو روی دهنم گذاشتم و اجازه دادم قلبم سبک بشه.

امسال هیچ روضه ای قلب من رو آروم نمیکنه، سبکی بعد از گریه رو امسال ندارم

امسال تا روضه تموم میشه تو دلم میگم کاش بازم بخونن.

لباس علی اصغر رو تن میمچه کردم، میم زنگش زدم و اومد بردش تو قسمت مردونه.

میم هم چشماش قرمز بود،. هیچ وقت تو روضه ها اینطوری ندیده بودمش.

ان شاالله خادم امام حسین علیه السلام بشه

ان شاالله سیدالشهدا دستش رو بگیرن تو زندگی کمکش کنن.

.

تو راه خونه میم گفت کی بود اینطوری جیغ میزد؟

گفتم من، و دوباره صورتم خیس شد

گفت چرااااا؟؟ تو که اینطوری نبودی؟!!

گفتم چون تا حالا مادر نبودم!!!

.