724.

اون آرزویی که فکر میکنی چقدر خاصه، چقدر دست نیافتنیو دوره.

چندبار تلاش کردی بهش برسی اما تو قدم آخر یهو پرت شدی عقب.

اون آرزویی که آخرین بار با خودت گفتی نه اصلا اونقدرام به درد من نمیخوره همون بهتر که نشد.

همون آرزوعه یهو میاد!

یهو زارت میوفته تو بغلت.

یه جوری که مثلا اگه یه ساعت قبلش بهت میگفتن آرزوت داره برآورده میشه ، میگفتی برو بابا.

خیلی یهویی ولی خیلی هم طبیعی همه چی جور میشه، فقط این بار اون قدم آخرم برمیداری و نمیوفتی.

خلاص.

.

.

723.

دو شبه میمچه پ نخورده😅
و خب جیگرم براش کبابه😭
دیشب پ گم شد و هر چی گشتیم دوتایی پیداش نکردیم ، میمچه هم خیلی خسته بود و خوابش میومد.
یه کم قصه گفتم، یه کم نازش کردم خوابید ولی خب کلافه بود. تا صبح دوبار بیدار شد دنبالش میگشت و گریه میکرد. 😭
دیروزم چند بار گفت: مامان پ‌ِ یَم کوش؟ یا گفت : پِ خام.
گفتم : نیستش مامان، دیدی گشتیم نبود.
یه بارش گفت: پِ تو کیفته، دیدیش؟
گفتم : نیستش، مامان. برو خودت ببین نیست.
رفت سر کیفم و تو کمد و سرش بند شد به بقیه اسباب بازی هاش و یادش رفت.
.
چند بار سعی کرده بودیم دیگه پستونک نخوره و هر بار به در بسته خورده بودیم.
با جیغ و شیون و گریه دوباره پستونک خوردنش رو شروع میکرد.
از یه جایی به بعد گفتم گور بابای حرف مردم، داره کیف میکنه با پستونکش. بذار بخوره.
یه وقتایی حس میکردم رابطه عاطفی داره باهاش😅
وقتی پریشب بدون پ خوابش برد، بالاخره پیداش کردم اما خب دیگه قایمش کردم.
هنوزم عذاب وجدان دارم بابتش😁 ولی خب باید یه جایی تموم میشد.
راحت تر از چیزی که فکر میکردم تموم شد، شاید باید وقتش میرسید.
یادمه شیر خوردنش هم همینطوری یهویی تموم شد و اصرار و گریه و زاری نداشت اصلا.
با خودم فکر میکنم هر چیزی زمانی داره، باید صبور باشی و هشیار...

حواسم باشه سر پوشک هم با حرف مردم استرس نگیرم، زمانش که برسه بدون درگیری و خشونت انجام میشه😅

.

.

722.

اخ که چقدر خوش گذشت این دو روزی که میم تعطیل بود.

من برای کارم چندتا کار مهم داشتم، چندتا خرید اساسی. میم هم چندتا کار اداری داشت که همه رو دیروز انجام دادیم.

جمعه هم ناهار خونه مامانم دعوت بودیم، میم صبح ظرف ها رو شست منم به بچه صبحانه دادم و مرغایی که خریده بودیم جمع کردم و کوکی درست کردم که دست خالی نریم خونه مامان.

خونه مامانم بعد ناهار بچه رو سپردم به مامانم و رفتیم تو اتاق بخوابیم و چقدر خوب خوابیدیم، ازون خواب ها که بیهوشی مطلقه.

البته اینکه این مدت پر از استرسیم و هر دومون آرام‌بخش میخوریمم بی تاثیر نیست😂😂

سر شب میم ماشین رو برد کارواش بعدم سه تایی رفتیم حرم.

از کوکی‌هایی که پخته بودم برداشتیم که خوراکی داشته باشیم.

امام رضا هم قربونش برم شام نگهمون داشتن و غافلگیر شدیم چون غذا پلو ماهی بود😅

گفتیم ما که ظهر هم ماهی خوردیم بذار دوتاش رو بدیم به مردم.

تو صحن نشستیم و بچه کلی دوید و بازی کرد. از همون کوکی‌هایی که همراهمون بود به اطرافیان تعارف کردیم.

به امام رضا گفتم آقاجان تا حالا هرچی خواستم بهم دادین خوبشم دادین ، این بار هم کمکمون کنین بشه اون چیزی که میخواییم.

تو راه برگشت هم میمچه کلی دوید تا پارکینگ.

و تو ماشین دوباره شروع کرد به گریه و سوخاری خواستن😑

میم هم گفت نمیخرم، دیروز خریدم. همین غذایی که داریم بخور.

بعد یه کم دعوای خفیف پدر و پسری😑 میمچه راضی شد از همون پلوماهی حرم بخوره. البته میگفت جوجه😅

و حالا تو ماشین، بی قاشق، ماهی تیغدار😑ماشین کارواش رفته😕

و یه دل سیییییر غذا خورد😋

بعدم رفتم دم یه آبسردکن و دستامو شستم و میم هم ماشین رو تمیز کرد و خرده غذاهایی که ریخته بود رو جمع کرد.

میمچه خیلی جمله نمیگه، معمولا ترکیب کلمه و پانتومیم منظورشو میرسونه.

آخرای غذاش بود ، میم یه تیکه از ظرفش رو کند و براش قاشق درست کرد.

میمچه هم بعد از اولین لقمه‌ای که با قاشق خورد گفت : بابا ممنون قاشق دادی😍😍😍😍

آخ فدات بشم مامان.

خدایا شکرت بابت این هدیه‌ی بزرگ و ارزشمندت.

این بهترین و بزرگترین و شیرین ترین و مهم ترین هدیه‌ای هست که بهم دادی خدایا😍😍😍

.

.