266.

سوم اسفند در حالیکه هیچ مشکلی نداشتم و خوش و خرم داشتیم زندگی میکردیم به علت فشارخون بالا بستری شدم، اونم در حالیکه یه دستم آنژیوکت داشت و یه دستم کاف بسته بودن برای فشارخون، دور شکمم دوتا کش و دستگاهی برای ثبت ضربان قلب بچه، و در انتها سوند برای جمع آوری ادرار.

خلاصه که به صلیب کشیده بودنم و اجازه تکون خوردن نداشتم اونم تو یه اتاق تنها که حتی ساعت هم نداشت.

خودم رو سرگرم میکردم با سوره هایی که حفظ بودم، با بچم حرف میزدم و میگفتم این ها تجربه های مشترک من و توعه مامان، تجربه ای که حتی بابا هم توش شریک نیست.

بماند از تمام خاطرات بد سوند گذاشتن و جابه جایی آنژیوکت و گریه های شب تا صبح من که شاید روزی اومدم و تعریف کردم.

بماند از تمام صحنه هایی که تو زایشگاه دیدم و استرس گرفتم.

اون شب تا صبح، ثانیه ای خوابم نبرد.

فردای اون روز، چهارم اسفند دم دمای ظهر فهمیدم که اوضاع خوب نیست و قراره تو سی و پنج هفتگی ختم بارداری بدن.

سونوگرافی روز قبل وزن بچه رو 2700 اعلام کرده بود واسه همین خیلی نگران نبودم. یه جورایی دیگه فقط برام مهم بود از اون وضعیت به صلیب کشیده خلاص بشم.

و حدود ساعت چهار عصر رفتم اتاق عمل....

.

ادامه دارد

265.

الان و این ساعت دقیقا یک هفته است که آقا صدرای ما به دنیا اومده.

باورم نمیشه یک هفته گذشت!!

چهارشنبه هفته پیش با فشارخون 16 بستری شدم و بعدازظهر پنجشنبه در حالیکه بارداریم 35 هفته بود سزارین شدم و آقا محمدصدرا اومد بغلمون اونم بعد از کلی نگرانی و ترس و اضطراب.

خدایا شکرت، شکرت، شکرت.

.