637.

یه مدته زبونم نمیچرخه بهش بگم دوست دارم، حتی تو پیامم نمیتونم بگم.

دستشو میگیرم، بغلش میکنم، موهاشو مرتب میکنم ولی زبونم به دوست دارم نمیچرخه.

انگار اون قسمت از قلبم که دوست دارما اونجاست و هربار یکیشون میاد روی زبون و تبدیل به صوت میشه خالیه. اغراق و تمثیل نمیکنم، خالی بودن رو حس میکنم.

یه وقتایی خالی بود همدلی کردن، اعتماد کردن رو هم حس کردم ولی فکر کنم قسمت دوست دارما تار عنکبوت بسته فعلا.

امروز در جواب یه پیام عریض و طویلش که قدردانی کرده بود هر چی زور زدم نتونستم تایپ کنم منم دوست دارم...

در نهایت نوشتم : دارم عذاب میکشم ازین که زبونم نمیچرخه بگم دوست دارم ولی تو هنوزم مهم ترین آدم زندگیمی.

.

یه جا روانشناسه داشت از خوب شدن خانوما بعد از خیانت یا خشونت صحبت میکرد و شکایت آقایون از اینکه زنم منو بخشیده ولی مثل قبل نیست باهام.

میگفت: شکست روحی هم مثل آسیب جسمی میمونه، چند ماه طول میکشه. شما وقتی دستتون میشکنه گچ میگیرین مراقبت میکنین چند وقتی باهاش کار نمیکنین تا کم کم راه بیوفته و چند ماه طول میکشه. اگه با دست شکسته بازم کار کنین آسیبش بدتر میشه...

واسه همین دیگه عذاب نکشیدم از دوست دارم نگفتنم، میم میبینه که هنوزم دارم بهش اهمیت میدم غذای باب میلش رو درست میکنم سعی میکنم هواشو داشته باشم که حالا خسته ست حال نداره یا هر چی...

شاید کم‌کم دوباره دوست دارمای منم شارژ شدن.

.

.

636.

امروز مثلا سالگرد عقدمون بود، دریغ از کادو، گل حتی تبریک خالی‌!!

منم دق‌دلی این مدت مهمون داری، پریود نشدنم، بهانه‌گیری‌های میمچه و همه چی رو دلم سنگینی میکرد.

گفت‌: دست و بالم باز شد جبران میکنم، شرایطم رو درک کن.

گفتم: شاید دست و بالت باز شد دیگه من نبودم حالم خوب نیست تو شرایط منو درک کن.

واقعا از کادو نخریدنش ناراحت نبودم ولی انگار دنبال یه بهونه بودم برای انفجار. بیرون بودیم و من همینطور گریه کردم...

گفت: چیکار کنم حالت بهتر بشه؟

گفتم:بمیرم بهتر میشم.

کلی حرفای دیگه هم تو دلم بود و هنوزم هست که نگفتم.

ما رو رسوند خونه و رفت سرکار، چندتا پیام بلند بالا درباره پشیمونی و عذاب‌وجدان داشتنش داد ولی هیچ کدوم رو جواب ندادم.

حقیقتا دلم نمیخواست ببینمش.

از طرفی هم نفخ و یبوست و کمردرد pms دهنم رو سرویس کرده بود.

میمچه هم که نگم..... اوف خدایا اتگار بهش الهام میشه باید منو روانی کنه.

قید شام درست کردن و مهمون رو زدم و ماشین گرفتم برم خونه مامانم.

پدرشوهرم گفت میری خونه باباجان!؟ گفتم بله.

به میم خبر ندادم، گفتم بذار اخر شب بیاد ببینه خونه نیستم یه کم حساب کار دستش بیاد...

حساب کار که نه، یه کم دلم خنک شه.

گفتم بذار یه هفته بمونم و ریخت و قیافه هیچ کدومشون رو نبینم.

حالا ازونطرف اون مداد خانوم و مهربون هی منو تشویق کرد به خویشتن داری و مهربونی.

الان خونه م، ولی واقعا حوصله هیچ کدومشون رو ندارم.

.

.

635.

امروز میم تعطیل بود، بعد از صبحانه رفتیم لوازم قنادی تو راه بچه خوابید. کاپشن میم رو انداختم کف کرولی و میمچه رو خوابوندم😅

بعدشم رفتیم اهدا خون و میم رفت خون بده بعد رفتیم یه سر به مادرشوهر بزنیم( در واقع رفتیم غذا نذری ازش بگیریم😅) گفت بیایین بریم بازار برای بچه لباس عید بخریم.

یه دست لباس مهمونی برای میمچه خریدیم، اومدیم یه دست هم خونگی خودم بخرم براش که مادرشوهرم نذاشت و خودش حساب کرد.

از همون لباس خونگی میمچه یکی هم برای پسر خواهرشوهر خریدیم یه دخترونه هم برای دختر خواهرشوهر.

اومدیم ناهار خوردیم خوابیدیم و بعدم رفتیم خونه مامانم که میم و میمچه رو داداشم اصلاح کنه موهاشونو.

الانم پدر و پسر حمومن، آشپزخونه پر ظرفه، کوه لباس تو خونه پراکنده ست.

ماه رمضان بوفه تا افطار تعطیله، یعنی دیگه هم من تعطیلم و هم فروش و درآمد میم کمتر میشه پس خیلی بیشتر باید مراقب خرج و مخارج باشیم...

ولی من لباس میخوام و کیف و کفش🥲 میم کیف لازم داره، میمچه هم کفش و شاید لباس تو خونه‌ای کمی🥲

اهان راستی میم هم کفش لازمه برای سرکار

.

.

634.

بزرگترین انتقامی که میشه از مرد زندگیت بگیری اینه که ثابت کنی بهش نیازمند و وابسته نیستی!

.

چقدر داره از موزیک‌های جنوبی و سنتی خوشم میاد!!

فکر کنم دارم به سی سالگی نزدیک میشم🤭

در راستای این آهنگ یاد یه خاطره‌ای افتادم...

بعد عقدمون تو محضر دوتایی پیاده رفتیم حرم( دوتا چهارراه فاصله بود) رفتیم رواقی که دختر پسرها عقد میکنن نشستیم...

میم پاشد نماز بخونه، من کنارش نشسته بودم.

نمازش که تموم شد و سلام داد، دوتا دستش رو گذاشت تو صورتش و رو به من گفت: اصلا نفهمیدم چی خوندم!

.

معشوق یه مرد درونگرا بودن، سخته!

مخصوصا وقتی از دستش ناراحتی.

.

.

633.

من میخواستم فرشارو بدم قالیشویی؟

من غلط بکنم!

موقع غذا خوردن( اگرررر بخوره) اونقدر بدو بدو و بپربپر میکنه که هر چی میریزه و هم یهو بالا میاره فرش و خودشو به گند میکشه.

من میرم تمیز کنم اونم شیشه شیرش رو بغل میکنه میره یه گوشه و شیشه رو چپه نگه میداره و چک چک ازش شیر میریزه.

منم واقعی دست ندارم هی بخوام فرش تمیز کنم، فرش سفید😶

روفرشی؟؟ مگه با این بدو بدو ها رو فرشی میمونه؟؟

میخواستم فرش رو بشورم ازین روفرشی کشدارها بخرم ولی از این ماه قسط خونه هم اضافه شده و ماهی سی و خرده‌ای باید قسط بدیم در کل، خرج خونه که بماند.

به مامانمم میگم ناراحتی دیگه نیا خونمون که فرش و مبلامون رو نبینی!! والا🥲

.

.

632.

موهامو قهوه‌ای تیره کردم، خیلی محسوس نیست انصافا ولی خب دوست داشتم میم بفهمه.

ولی نفهمید تا خودم گفتم بهش موهامو رنگ کردم😶

همگی رفتیم حرم و به یاد تک تکتون بودم و تا جایی که به ذهنم رسید اسماتون رو گفتم و دعا کردم زودتر برسین به اون چیزی که دوس دارین.

غذای حضرتی هم از دوست پدزشوهر گرفتیم و اومدیم خونه😍

خیلی وقته دیگه یه پرس کامل غذا رو نمیخورم ولی امشب هیچ جوره نتونستم بگذرم از قرمه سبزی حضرتی😋 از عذاب وجدان میخوام فردا روزه بگیرم ولی میم میگه من تعطیلم حق نداری روزه بگیری.

فردا باید با باباش برن بانک برای کارای وام و تحویل خونه.

دوشنبه من سفارش دارم و باید خرید کنم، ظرفامم خونه مامانمه باید بیارم.

میمچه امروز چقدر بد اخلاق و بی حوصله بود😭😭😭 الانم یک ساعته داره با خودش کشتی میگیره که بخوابه ولی خوابش نمیبره🥲

.

.

رمز ثابت

.

ادامه نوشته

631.

دیشب بابای میم اومد خونمون، میمچه خونه مامانم خوابیده بود من صبح رفتم دنبالش، موهامم خونه مامانم رنگ کردم اومدم.

اومدم میبینم بابای میم خودش از یخچال برنج و قرمه سبزی برداشته گرم کرده داره میخوره. ترسیدم فکر کردم دیر اومدم ساعت رو نگاه کردم دیدم تازه 11 شده. گفتم اشکال نداره نوش جان خداروشکر تعارف نداره.

بدو بدو کوه ظرف هایی که از دیروز مونده بود رو شستم، ناهار ظهر رو کباب دیگی و برنج گذاشتم، مرغم پختم که میم فردا ناهار ببره.

میمچه خوابش گرفت اومدیم تو اتاق بخوابه، برگشتم میبینم زیر قابلمه رو خاموش کرده! گفت بو کرده بود ترسیدم بسوزه.

گفتم نه اون بوی پختنه، نه سوختن!!

تفاوت بوی سوختن و پختن غذا رو میم و مامانشم متوجه نمیشن.

دوباره گاز رو روشن کردم.

رفتم تو اتاق لباس های شسته شده رو جمع کردم.

میم اومد در رو براش باز کردم و رفتم تو آشپزخونه غذا بکشم که دیدم باباش داره عینک میمچه رو نشون میده که دیدم تاریکه شیشه هاش رو درآوردم😶

سرم سوت کشید، اون دفعه هم اومد یه عروسک سوتی میمچه رو سوتش رو درآورد که سوت میزنه اعصاب مامانش خورد میشه. منم هیچی نگفتم.

سفره رو براشون پهن کردم، گفت : شیشه‌های عینک رو درآوردم بچه خوشحال شد که چقدر روشن شده.

گفتم : لطقا دیگه به اسباب بازیاش دست نزنین( ولی صدام از عصبانیت میلرزید)

بعدم اومدم تو اتاق و ناهار نخوردم.

میدونم ناراحت میشن هم میم و هم باباش و مامانش ولی الان برام مهم نیست.

میم اومد تو اتاق بیا غذا بخور، سرمو تو ایتا بند کردم گفتم گرسنه م نیست.

هنوزم دستام داره از عصبانیت میلرزه.

ولی اون مداد خانوم و مهربون درونم میگه حالا یه عینک ارزش نداشت.

به درک، وقت آدم بد بودنه.

.

.

برای فرانک

سلام فرانک جان.

واقعا ازت ممنونم که وقت گذاشتی هم برای خوندن، هم برای نوشتن و راهنمایی کردن من. آدمایی مثل تو کیمیا و ارزشمند هستند.

تا حد خییییییلی زیادی با حرفات موافقم، ولی فکر میکنم تعاریفی که ما از خدا و فرشتگان و حتی زندگی و دنیا داریم با هم متفاوته.

مثلا اگر اشتباه مادی هم بود حتما من همین حرفو میزدم😅😅

چون من معتقدم ما اومدیم چند سالی تو این دنیا که با آزمون و خطا تو هر چیزی، یاد بگیریم و این یاد گرفتنه تعیین میکنه زندگی جاودانه ما که تو آخرته متفاوت باشه.

خدا اون بالا بیکار ننشسته برای ما نقشه بکشه.

خدا مهربون تر و داناتر از من نسبت به من هست، میدونه چه نقشه و چه پستی بلندی هایی برای من مداد لازمه که چیزایی که باید یادبگیرم که تو زندگی جاودانه به دردم میخوره.

این که میگم قرار بوده اتفاق بدتری بیوفته برامون، فکرشو بکن من اونشب مچ میم رو نگرفته بودم و میم همچنان به کارش ادامه داده بود. عاقبت زندگی ما چی میشد؟

من این روزا حالم خوب نیست و قبول دارم که در مقابل تراپی رفتن لجبازی بیخودی میکنم و خودمم توجیهی براش ندارم فعلا ولی هر دومون کلی درباره ش حرف زدیم، کلی پادکست گوش کردیم کلی مقاله خوندیم، تا حد زیادی علت یابی کردیم که دارم میگم درس‌هایی که از ماجرا یاد گرفتیم چیه.

مطمئنم تراپی رفتن هم برای من لازمه هم برای میم و حتما باید بریم ولی اینکه چرا داریم مقاومت میکنیم شاید بخشی از مراحلیه که باید طی کنیم.

.

.

630.

اونقدر فکر میکنم و کلاف‌های مختلف رو سر هم میبافم که از یه جایی به بعد خندم میگیره از فکرایی که تو سرمه.

مثلا قصه از اونجا شروع شد که تلویزیون داشت حرم پیامبر رو نشون میداد، میگفت : الان پیامبر راضیه به این همه خرج و تجملات؟

حوصله کل کل نداشتم خواستم فقط بحث تموم بشه، گفتم: وقتی مردی و پیامبر رو دیدی بپرس.

( بعد که حوصلم سرجاش اومد توضیح دادم که بنظرم چی درست و چی غلطه)

گفت: من که نمیبینم پیامبرو، مگه تو که میبینی بپرسی.

دلم ریخت.

اینکه از نظرش من اینقدر خوبم و خودش بد.

میم درونگراست، حداقل درباره خودش خیلی کم پیش میاد حرف بزنه. سر همین ماجرا همه حرفش ببخشید و غلط کردمه ولی نمیشینه توصیف کنه حال و روزش رو.

میگم اگه واقعا اونقدر که ابراز پشیمونی میکنه، پشیمون باشه و پیش خدا حل کرده باشه قضیه رو...

اگه با تغییر رفتارش شامل عمل صالح و تبدیل سیئات به حسنات شده باشه...

اون موقع شرمنده خدا نمیشم؟

حالا گیریم که از نظر میم من پاک و کم گناه، خودم که از کم کاری ها و اشتباهاتم خبر دارم. به قول فائزه اگه قراره ببخشم تا بخشیده بشم چی؟

فاطمه یه بار تو ایتا گفت امتحان سخت...

اگه واقعا ماجرا امتحان کردن من باشه چی؟

این موضوع خط قرمز من بود تو زندگی.

از نظر خیلیا شاید خنده دار باشه، ولی برای من اون دنیا خیلی واقعیه.

چشم خورد زندگی مون؟

شیطون نمیخواد احساس خوشبختی کنم؟

کسی رو منع کردم که باید سرم میومد؟

یا اصلا به قول خود میم قرار بوده اتفاق بدتری بیوفته که خدا به موقع دست خودمون و زندگی مونو گرفت؟

.

.

629.

دیشب تا دیروقت بیدار بودم و فکر میکردم...

به اینکه میم انتخاب درستی بود یا نه.

مرور ملاک‌ها و فانتزی‌هام قبل از ازدواج خیلی چیزا رو برام یادآوری کرد.

میم رو فارغ از حس علاقه‌ای که بهش دارم سنجیدم، یعنی میم با تموم خوبی‌ها و بدی‌هاش حتی به اضافه اشتباهاتی که پایه‌های زندگی مونو لرزونده رو گذاشتم کنار همه مردهایی که اطرافم میشناسم، حتی کنار دو سه تا خواستگاری که قبل از میم داشتم.

و در مقایسه با هر کدومشون میم برنده میشد.

میم تا حد زیادی ملاک‌های زمان مجردیم رو داشت و داره.

حتی خیییییلی از اون خواستگار قبلیام بهتره.

حالا اینکه چیشد یه سری اتفاقات تو زندگی ما افتاد رو نمیدونم.

الان که حالم خوبه میگم درکش کن، اشتباه کرده، شاید اگه تو هم شرایط زندگی مجردیت، جنسیتت و عوامل محیطی اونو داشتی همچین کاری میکردی...

یه پادکست راجع به این موضوع گوش میدادم میگفت ببینید درسی که ازین درد میگیرین چیه؟

بزرگترین درس برای جفتمون شاید این باشه که خیلی بیشتر مراقب دوران بلوغ میمچه باشیم!

بعدیش اینکه دیگه هیچ چیز رو از هم پنهون نکنیم حتی اگه باعث ناراحتی طرف مقابل بشه.

البته همه این حرفا، حرفای مداد عاقل وبه قول شما آلفاست.

مدادی که میگه من بلدم و حلش میکنم و اینم درست میشه.

ولی یه مدادم هست که حالش خوب نیست، ذهنش پر از افکار منفیه و دلش میخواد یه بلایی سر میم و اون طرف بیاره تا شاید دلش خنک بشه. این مداد حس میکنه دوست داره بیشتر تایید بشه و نقاط مثبتش دیده بشه.

.

.

شاید این پست رو برای میم هم بفرستم.

628.

نیم ساعت نیست اومده خونمون و همون اول باید اعصابمو خورد کنه.

به بچه نگاهی با افسوس انداخت: چه لاغره، ماشاالله بچه لیلا رو دیدی چی بود!!!

میم گفت هیچی نمیخوره مادر چیکارش کنیم...

گفتم : نه اتفاقا بچه لیلا هم فرقی با میمچه نداشت.

گفت : نهههههه ماشاالله بچه لیلا خیلی تپل بود

گفتم: حالا من زنگ میزنم به لیلا ببینم بچش چند کیلوعه، میمچه 12 کیلوعه و نرماله خداروشکر.

نههههه ماشاالله بچه لیلا خییییلی تپل بود.

گفتم اون شانس داره من ندارم.

.

میم که چشم و ابرو میومد محل نده.

ولی نمیتونم محل ندم، ظرفیتم از دست خودت پره چه برسه به چرت و پرت های بقیه فک و فامیلات.

.

گریه‌هامو موقع ظرف شستن کردم و کسی نفهمید.

.

.

627.

امروز یک میلیون که خودم خرج اتینا کردم، بعدم که شب میم اومد بردمش بیرون کلی خرید کردم از سرشیشه و دستمال مرطوب برای بچه گرفته تا سبزی قرمه و شیر. 💲

تازه دستور خوراکی هم داده بودم از بوفه برامون کیک و کروسان و شکلات آورده بود. 😋

ولی خب مطمئنم پس فردا که قراره اجاره خونه بده کم و کسریشو میگیره ازم!!😭

امروز لباسای بچه رو شستم، کمد و جالباسی اتاق خودمونو مرتب کردم، جارو زدم، ناهار و شام پختم تازه اون وسط یه دورم رفتیم بیرون برای میمچه دنت خریدم چون دیگه هیچی نمیخورد و اعصابم رو ریخته بود بهم. 😶

الان صبح یه دنت خورده، ظهر یه کفگیر ماکارونی، شب یه پیاله ماست خالی، همین! با توجه به جدول تغذیه کودک دو ساله کمه، ولی با شناختی که من از میمچه دارم خوشحالم امشب.🤗

رفته بودیم خرید تو خیابون داشت بی دلیل گریه میکرد گفتم عه کوفت قلقلی گریه نکن دیگه.

وسط گریه‌هاش با صورت پر اشک گفت : گ گ لی😭

اولین بار بود از دهن من شنیده بود🤣

.

با خیسوندن و شستن زیاد تا حدودی بوی برنج رو گرفتم ولی بازم یجوریه، حالا ما باشیم میخوریم ولی میم خیلی تو برنج سخته. نه شفته بشه نه خام باشه نه ریز بشه...

کلا اشتهاش کم شده، لاغر شده، خوابش خیییییلی کمه.

دو سه شب بود تخم مرغ و شیر و عسل میزدم میخورد، امشب نمیدونم چش شد یهو دلش درد گرفت و به خودش میپیچید.

میگه سرکارم هستم وقتی طولانی سرم پایینه بعدش سرم گیج میره و بی حال میشم عرق میکنم...

مرخصی هم که نمیدن...

.

فردا باید سبزی قرمه تفت بدم و بسته بندی کنم، گوشت چرخ کنم، ظرف بشورم.

لباس های شسته شده رو بذارم سرجاش.

شبم مامان میم میاد خونمون.

.

.

.

626.

فردا تولد میمچه ست به قمری😍

ولادت امام‌حسین به دنیا اومد بچم😍

.

امروز کلی لوازم آرایشی بهداشتی و البته رنگ مو خریدم😁 تا حالا موهامو رنگ نکردم چون میم میگفت دوس ندارم.

ولی میخوام رنگ کنم.

میخواستم فرش و اینا رو هم بدم بشورن، گفت صبر کن مامانم بره بعد.

گفتم باشه...

.

.

625.

دیروز صبح زود میمچه بیدارمون کرد😅 میم رو به زور فرستادم نون تازه بخره و یه صبحونه مفصل خوردیم و طبق برنامه میمچه رو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم دنبال کارها.

دونه دونه کارهای خودمون تیک خوردن، تازه اون وسطا هم یه سر دیدن مامان میم رفتیم و هم رفتیم زیست خاور من چندتا باکس و اینا برای کمد بچه خریدم که وسایلش رو مرتب کنم.

مامانمم چون میدونست کادو تولد بچه رو زودتر برام کارت به کارت کرد و انگار نصف شد هزینه‌هام. منم یه ساک دستی برداشتم برای بیرون رفتن بچه چون ساک تو سیسمونیش زیادی بزرگه و ساک دستی خودمم رنگش روشن بود و همش کثیف!!

حتی یکی از آرزوهای کاریم هم تیک خورد و تونستم سس پاکتی سایز بزرگ برای ساندویچ سردهام بگیرم😍 اینطوری هم ظاهرشون شیک تر شدن و اعتراض بچه‌ها برای کم بودن سس حل میشد.

مامانم گفت بچه خوابیده ما هم اومدیم خونه خودمون که حاضربشیم بریم دنبالشون و بریم عروسی.

خریدهای یخچالی رو گذاشتم و با میم مشغول خاطره بازی روز عقدمون بودیم.

مثل اولین باری که باهم تنها شدیم نشسته بودم کنارش و سرم روی سینه‌ش بود.

مرور خاطرات خوب و یواش یواش سر خوردن اشک‌هام روی صورتم ازینکه چه اتفاقی برامون افتاد.

دستش رو کشید روی صورتم، پرسید: خانوم؟؟ حالمونو خراب نکن دیگه از صبح این همه خوش گذشته.

ولی حالم خوب نبود. هیچ حس خوبی از امروز برام باقی نمونده بود.

دوباره صورتمو گرفت: باز یاد خاطرات بدت افتادی؟

گفتم : آره. و گریه هام شدیدتر شد.

گفت‌‌:غلط کردم، ببخشید. میخوای بزنی یه کم دلت خنک شه؟( لحنش شوخی بود ولی میدونستم که برای بهتر شدن حالم حاضره کتک بخوره)

واقعا دلم نمیخواست پیشش باشم. خودمو کندم از بغلش.

گفتم: نباید این کار رو میکردی، اومدم تو اتاق و دیگه صدای گریه‌هام بلند شد.

حتی خودمم نمیتونستم خودمو آروم کنم.

فکر اینکه میخواییم بریم عروسی دیر میشه، پف کردن چشمام، سر درد بعد گریه، هیچی برام مهم نبود جز داغی که تو دلم داشتم.

.

.

رمز ثابت.

ادامه نوشته

624.

صبح بعد نماز برنامه امروز و فردا و لیست خریدامو نوشتم، حتی کارایی که برای خونه داشتم...

تقریبا به برنامه امروز رسیدم اخریش حمام کردن بچه بود که وقتی میم اومد خونه فرستادم ببردش. بعدم گرفتم خشکش کردم و لباس گرم تنش کردم.

میم که اومد بیرون یه اسموتی شیر تخم مرغ با بیسکویت بهش دادم. براشون جلو بخاری رخت خواب پهن کردم و خودم رفتم دوش بگیرم...

اومدم بیرون هر دوشون خواب بودن😍

خداکنه به کارها و برنامه فردامم برسم.

امروز زنگ زدم دو سه جا و تعرفه قالیشویی و مبل شویی گرفتم. ان شاء الله هفته آینده اقدام کنم...

.

رفتیم چند روز پیش برنج بخریم، بنده خدا گفت این برنج جنوبه یه کم طعمش فرق داره ولی طبعش گرمه...

منم گفتم بذار این دفعه ازینا برداریم، میم هم که طبق معمول حواسش پی خریدهای بوفه بود و اصلا نه توجهی کرد و نه نظری داد...

امروز پختم، دوسش ندارم😶

یه بوی تند و دودی طور داره بنظرم.

حالا ده کیلو هم خریدیم😭😭😭 چیکارش کنم🥲

.

.

623.

برای عروسی کلی کار دارم، خونه کلی کار داره، برای سفارشات پنجشنبه بوفه هم خرید دارم هم کار دارم.

یهو دیدیم پاپیون‌های کفشم تابه‌تا ست...

دیروز رفتیم عوض کنیم تو این ترافیک رسیدیم اونجا دیدیم بنر زده بخاطر شهادت تعطیله. بعدشم ما رو گذاشت خونه مامانم و رفت سرکار.

امروزم که کلا سرکاره تا دیروقت.

سه شنبه تعطیله ولی هم میخواد مامانشو ببینه، هم ماشین رو بشوره که گند گرفته و هم کارای عروسی هم خریدهای من برای پنجشنبه...

من دوره‌ی قبلی که ثبت نام کردم دوس دارم رسپی‌هاش ذو یادداشت کنم، دوره جدیده هم همینطور.

تازه کلی ذوق دارم وسایل دوره جدیده رو بخرم و درستش کنم در حالیکه هنوز کلی آیتم دوره قبلی مونده که ذوق اونارم دارم...

میمچه دیروز چقدر بداخلاق بود خدایا اعصابم خورد شد.

آخ راستی دلم میخواد برای عید هم فرش و پرده‌هارو بدم بشورن هم شیرینی درست کنم.

واقعا به کمک احتیاج دارم 😭 خدایا منو چندتا کپی بگیر...

.

.

622.

سه شنبه عروسی دعوت شدیم.

لباس داشتم ولی کفش لازم بودم، امشب رفتیم کفش خریدم.

مشکی ساده با یه پاپیون بزرگ😍 یه جفت صندل طبی هم برای تو آشپزخونه خریدم.

پدر و پسر هم لباس دارن و هم کفش.

اول میخواستم به همین مناسبت چندتا لوازم آرایش جدید هم بخرم😅 ولی خب بعد پشیمون شدم.

میخوام یه دوره جدید ثبت نام کنم فردا، بعد باید برم وسایلشم بخرم.

.

چقدر نوشتن سخت شده برام🥲

چند دور نوشتم و پاک کردم...

.

.

621.

اندر احوالات این روزهام؟

با خودم میگم گناهی که میم کرد بین خودشه و خدای خودش. تو جای خدا نشستی که نمیتونی ببخشیش؟

میگم میدونی اگه قضاوت بیجا کنی و بیش از حد شماتت کنی ممکنه اتفاقی برای خودتم بیوفته که ببینی کجای کاری؟؟

میگم ببین داره تلاشش رو میکنه.

میگم فراموش کن و عشق‌ش رو ببین...

میگم رفیق باش باهاش مثل همه این سال‌ها.

با میم کاری ندارم که ببینه یا نه. خدا که میبینه!

.

به یه نظم نیاز دارم تو رابطه خودم با خودم!

خیلی شلوغ و درهم برهم شدم.

میخواستم اول برج باشگاه ثبت نام کنم.

مامان میم اومده و نمیدونم تا کی میخواد بمونه.

.

نیاز دارم به اینکه توقعات مامانم از زبر و زرنگ و همه فن حریف بودنم بهم استرس نده و بتونم اونجوری که دوس دارم زندگی کنم!

.

.

620.

فاطمه امروز بعد دانشگاه اومد خونمون...

میگفت داره میره پیش روانپزشک و دارو میخوره...

گفت حتی به مامان و بابامم نگفتم و پولشو دارم از حقوق خودم میدم...

سعی کردم از چشمام نخونه که چقدر حالم بد شد.

زدم به در شوخی و مسخره بازی که برو بابا دکتره چیزی حالیش نیست باید تو رو بستری میکرد دارو جواب نمیده!!

گفتم الان خودت فکر میکنی افسردگیت از کجا شروع شد؟

گفت سه سال خودمو کشتم برای کنکورم.

حالا چی داریم؟

دانشجو روانشناسی تو یه دانشگاه نسبتا خوب که داره پیش روانپزشک دارو افسردگی مصرف میکنه!!

.

.

.