637.
یه مدته زبونم نمیچرخه بهش بگم دوست دارم، حتی تو پیامم نمیتونم بگم.
دستشو میگیرم، بغلش میکنم، موهاشو مرتب میکنم ولی زبونم به دوست دارم نمیچرخه.
انگار اون قسمت از قلبم که دوست دارما اونجاست و هربار یکیشون میاد روی زبون و تبدیل به صوت میشه خالیه. اغراق و تمثیل نمیکنم، خالی بودن رو حس میکنم.
یه وقتایی خالی بود همدلی کردن، اعتماد کردن رو هم حس کردم ولی فکر کنم قسمت دوست دارما تار عنکبوت بسته فعلا.
امروز در جواب یه پیام عریض و طویلش که قدردانی کرده بود هر چی زور زدم نتونستم تایپ کنم منم دوست دارم...
در نهایت نوشتم : دارم عذاب میکشم ازین که زبونم نمیچرخه بگم دوست دارم ولی تو هنوزم مهم ترین آدم زندگیمی.
.
یه جا روانشناسه داشت از خوب شدن خانوما بعد از خیانت یا خشونت صحبت میکرد و شکایت آقایون از اینکه زنم منو بخشیده ولی مثل قبل نیست باهام.
میگفت: شکست روحی هم مثل آسیب جسمی میمونه، چند ماه طول میکشه. شما وقتی دستتون میشکنه گچ میگیرین مراقبت میکنین چند وقتی باهاش کار نمیکنین تا کم کم راه بیوفته و چند ماه طول میکشه. اگه با دست شکسته بازم کار کنین آسیبش بدتر میشه...
واسه همین دیگه عذاب نکشیدم از دوست دارم نگفتنم، میم میبینه که هنوزم دارم بهش اهمیت میدم غذای باب میلش رو درست میکنم سعی میکنم هواشو داشته باشم که حالا خسته ست حال نداره یا هر چی...
شاید کمکم دوباره دوست دارمای منم شارژ شدن.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار