621.
اندر احوالات این روزهام؟
با خودم میگم گناهی که میم کرد بین خودشه و خدای خودش. تو جای خدا نشستی که نمیتونی ببخشیش؟
میگم میدونی اگه قضاوت بیجا کنی و بیش از حد شماتت کنی ممکنه اتفاقی برای خودتم بیوفته که ببینی کجای کاری؟؟
میگم ببین داره تلاشش رو میکنه.
میگم فراموش کن و عشقش رو ببین...
میگم رفیق باش باهاش مثل همه این سالها.
با میم کاری ندارم که ببینه یا نه. خدا که میبینه!
.
به یه نظم نیاز دارم تو رابطه خودم با خودم!
خیلی شلوغ و درهم برهم شدم.
میخواستم اول برج باشگاه ثبت نام کنم.
مامان میم اومده و نمیدونم تا کی میخواد بمونه.
.
نیاز دارم به اینکه توقعات مامانم از زبر و زرنگ و همه فن حریف بودنم بهم استرس نده و بتونم اونجوری که دوس دارم زندگی کنم!
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 0:55
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار