روز سختی بود، نه فیزیکی...
یه روز سخت روحی بود، پر از نوسانات خلقی، اونقدر که جسمم هم تحت تاثیر قرار گرفت و بدن درد شدم، سرگیجه گرفتم زیر چشمام گود شد و کاملا شبیه به جنازهای از گور برگشته راه میرفتم.
همه چیز عالی بود تا دوتا پیامک از میم دریافت کردم، ولی این بود که کارت بانک تجارتم اونجاست؟
و صدای تو مغز من: برای بار چندم تو این چند روز چیزی گم میکنه؟ چرا اینقدر حواس پرته؟ من تا کی باید حواسم به کارها و وسایلش باشه؟ چرا هیچ وقت من چیزی گم نمیکنم؟
دومین پیامک: بعدازظهر باید بریم خرید؟
و وای از صدای انفجار، صفحه کلیدی که به سرعت تایپ میکرد و باز پاک میکرد...
بعد از چندبار باز و بسته کردن گوشیم، آخر نوشتم ساعت رو نگاه کن بعد بگو بعدازظهر
آخه نزدیک شش بود در حالیکه قرار بود دو و نیم نهایتا سه خونه باشه.
بعدش دو تا صدای پیام اومد اما نگاه نکردم.
و کم کم صدای مغزم بلند و بلند تر شد.
دو نفر مدام در حال دعوا بودن، اولی شاکی و عصبانی که میم رو مردی بی مسئولیت و فراموشکار میدونست و دومی آروم و عاقل که میگفت صبر کن حتما توجیهی برای دیر اومدنش داره.
اولی میگفت من غذایی که دوس داشت رو پختم و تهدیگش سوخت اینقدر که دیر اومد، دومی میگفت بابا تو که میدونی میم تهدیگ سوخته بیشتر دوس داره نگران چی؟
و جسم بیچاره که تمام چک و لگد این دو نفر رو تحمل کرد تا جایی که خسته و بی رمق، ناراحت و ساکت و اخمآلود در رو برای میم باز کرد.
میم دست جسم رو گرفت و بغلش کرد اما جسم دلش میخواست فرار کنه و بره.
بره جایی که میم رو نبینه صداش رو نشنوه و میم نتونه پیداش کنه.
متاسفانه زندگی منتظر نموند تا جسم بتونه خودشو ریکاوری کنه و مجبور شدم با همون جسم از جنگ برگشته راه بیوفتم میمچه رو بذاریم پیش مامان و بریم سراغ خرید...
اینطوری مامانمم تا چشمش بهم افتاد فهمید حالم خوب نیست.
میم هم هر پنج دقیقه یکبار پیشنهاد جدیدی میداد تا این جسم رو به موت رو احیا کنه، بریم آبمیوه بخوریم؟ کلپچ بگیریم بریم خونه مامانت؟ اصلا میخوای بریم خونه....؟؟
و دلم میخواست داد بزنم تو رو خدا ساکت باش نمیخوام حرف بزنی باهام.
و پیش خودم خجالت میکشیدم که چته دختر؟ چیکار کرده بیچاره؟ پاشو خودتو جمع کن.
ولی فایده نداشت، از پس اون مداد سیاه بر نمیومدم و هر لحظه یه خط پررنگ تر به سیاهیها اضافه میشد....
گذشت.
الان خوبم حتی با اینکه سینک پر از ظرفه و اتاق شبیه سمساری شده و میم به حرفم نکرد بره سرجاش بخوابه و همینجا وسط پذیرایی خوابید.
نمیدونم چند درصد آدما اینطوری با خودشون درگیرن؟
فکر کنم باید خیلی جدی به تراپی رفتن فکر کنم چون دارم خودمو از پا در میارم و خب اطرافیانم چه گناهی کردن؟
.
فردا میمچه 18 ماهه میشه.
میدونم که تا الان عکس واضحی ازش نذاشتم با اینکه خیلیها خواسته بودین🙈
الانم نمیدونم چیشد ولی دلم خواست همین لحظه و همین زاویه دید من اینجا یادگاری بمونه. شاید چون عصاره کل زندگی همینه، آرامش داشتن و توکل وسط شلوغیها و زشتیها و کثیفیهای زندگی.
سعی میکنم رمز ادامه مطلب رو برای دوستان قدیمی بفرستم ولی اگه شما جاموندی بهم بگو...