537.

امروز میم زودتر اومد خونه، بعد ناهار یه چرت سه نفره زدیم.

میمچه رو گذاشتم خونه مامان که بریم خرید ولی هیچ کدوم از جاهایی که میخواستم باز نبودن. گرسنه شدیم رفتیم یه چیزی خوردیم بعد رفتیم کوهسنگی و خیابون گردی.

باز هم مثل قدیما وقتی با میم درباره آینده مون حرف میزنم امید میگیرم، انرژی میگیرم مطمئن میشم راه درستی رو با آدم درستی اومدم.

آره ما اختلاف اخلاقی زیاد داریم مخصوصا تو کار ولی بنظرم میم بهتر میتونه بحران ها رو رد کنه، میتونم تکیه کنم به اینکه مدیریت کنه تا برسیم به جایی که آرزومونه.

یه کم میوه خریدیم و رفتیم دنبال بچه.

اومدیم خونه میم گفت گرسنمه نیمرو میزنی؟

نیمرو با کره زدم و نونم براش گرم کردم.

میمچه هم حسااابی خورد😅 از دولپی خوردنش فیلم گرفتم😍

از پریروز که رفتیم دیدن داداشم از کربلا اومده بودن شفا گرفته اشتهاش😅 خداروشکر 😁😁 من شیرینی خریده بودم رفتیم، میمچه هم دو تا دستش رو شیرینی پر میکرد بعدی هم با دهن بر میداشت😅

خواهرم گفت بچه میگه شیرینی ها رو مامانم خریده همشو خودم میخورم😅

.

فردا ناهار میریم خونه مامانم، اگه بتونم صبح به موقع بیدار بشم و دستی به سر و گوش خونه بکشم خیلی عالیه.

بعدازظهر هم بریم دنبال کارهای عقب افتاده و چندتا خرید کاری.

.

.

536.

تنها کارهای مفید امروزم این بوده که گاز رو تمیز کردم و سعی کردم مامان خوش اخلاقی باشم 🙈

حتی غذا هم درست نکردم. از دیروز ماکارونی زیاد اومده میم بخوره، منم نون و پنیر میخورم.

میمچه هم طبق معمول چیزی نمیخوره که😵‍💫

دلم میخواد بخوابم، یه عالمه و بی وقفه...

.

.

535.

امروز علسها ناهار اومدن خونه ما، اصرار کردن فیلم عروسیتو بذار ببینیم.

گفتم بیخیال همون موقع هم فیلممون قشنگ نبود الان که دیگه شش سال گذشته مسخره م میکنین...

خلاصه که گذاشتم فیلمو، چقدر شاداب بودیم هر دومون🥹 چقدر خونمون نو و تمیز بوده😅 میم اون موقع ریشش رو میزد چه بهش میومد و البته الان ریش بهش میاد😬

چقدر هنوزم از لباسم و آرایشم و تاجم راضی‌ام.

چقدر خوشحالم که ناخن و لنز نذاشتم و خودم بودم!

ولی حال و هوای اون روزا که برام زنده شد، میبینم اون روزا من شاد تر بودم، اونروزا من بیشتر خودم بودم.

نگران اینکه بقیه چی میگن نبودم برای خودم زندگی میکردم به معنای واقعیش.

خیلی راحت برای خودم خرج میکردم، اینقدر درگیر مرتب بودن و تمیز بودن خونه نبودم.

یه بارش یادمه مثلا یه هفته لباسام رو مبل بود و جمع نکردم، اونقدر همه ظرف‌ها کثیف میشد که به اندازه نیاز میشستم.

اندازه الان حساس نبودم رو حرف‌های مامان میم.

خلاصه که اگرچه الان زندگیم بیشتر به اون چیزی که میخواستم نزدیک شده ولی اون روزا حال خودم بهتر بود.

یه صلح درونی داشتم.

اینقدر نگران ذهن دیگران نبودم...

چی شد که اینطوری شدم؟

حتی چند روز پیش فکر میکردم آره من یه ذره جبهه دارم برای حرف‌های مامان میم ولی چیشد که اینطوری شد؟ ماجرای چاقو خوردن لیموشیرین نیست؟

شش سال گذشته و اگه بخوام فقط یک تغییر مثبتم رو بگم، اینه که دیگه با میم قهر نمیکنم. دو سه سال اول قهر میکردم و منتظر میموندم بیاد منت کشی ولی الان اصلا حوصله قهر ندارم😅😅

.

.

534.

چند روزیه موقع بازی کردن با خودش شعر میخونه😍

یه روز دنده، دنده، دنده( با کسره بخوانید😅)

یه روز شینده، شینده، شینده

یه روز تیس، تیس، تیس

بعد مثلا موقع ماشین بازی قان، قان، قان میگه.

یا موقع آشپزی شششششش صدا میده و غذاشو هم میزنه یا مثلا با لیوان آب میریزه تو قابلمه😅

.

صبحا تا بیدار میشه سراغ بابا رو میگیره🥹میگم رفته سرکار.

تا شب چند باری میگه و میگم رفته سرکار.

شب یه کم که میگذره و بازم میگم رفته سرکار، عصبانی میشه و میگه: نه، بابا

یا مثلا وقتی سرگرم بازیه یهو یاد بابا میوفته میره پشت در اتاق در میزنه...

( چون یه وقتایی ما داریم بازی میکنیم و میم میره تو اتاق بخوابه، فکر میکنه در بسته ست بابا اونجا خوابیده😭)

.

امروز بیدار شدم دیدم پشت میله های تختش نشسته و داره منو نگاه میکنه.

دید بیدار شدم، جای خالی میم روی تخت رو نشون داد و گفت بابا.

گفتم بابا رفته سرکار مامان، بیا بغلم.

.

بعد یه وقتایی یه چیزی میخواد که باباش بهش نمیده، میگه :ماماااا

ولی در غیر این‌صورت من رو با اشاره نشون میده😅 مثلا عکس منو نشونش میدن این کیه؟ منو با اشاره نشون میده.🥹

ولی عکس باباش رو راحت میگه بابا. 🫠

.

خدای من

داره بزرگ میشه اون یه وجبی دو کیلویی😭😭😭

.

.

533.

هنوزم وقتی یکی به یکی میگه رحمت به شیر مادرت من دلم میلرزه...

یه روزی میمچه یه کاری کنه و بهش بگن رحمت به شیر مادرت...

کدوم شیر؟

چرا عادی نمیشه برام؟

کفاره کدوم گناهم بود؟؟ 😭😭

532.

روز جمعه داشتیم درباره‌ی کار و مسائل مالی صحبت میکردیم، یهو از دهنش پرید حالا تو رو میپیچونم چند روز پولتو نمیدم با غریبه که نمیتونم...

گل گرفتم و گفتم : آهاااان همینو میخواستم از دهنت بشنوم، زودتر میگفتی راحت میشدی🤣🤣🤣

البته که هر دومون خندیدیم ولی بله واقعیت ماجرا همینه.

الانم پیام داد وام بلوت که درست شد یه مدت ازم پول نگیر میخوام قهوه‌ساز و گرمکن بخرم.

آره خب منتظر بودم به زبون بیاره که نقشه‌های خودش مهم تره و بالاخره گفت😁

.

.

531.

وای که امروز چقدر کار کردم😅 به خودم افتخار میکنم 🥹

ولی تا خونه اون چیزی بشه که من دوس دارم خیلی راهه هنوز.

یک کیلو سبزی آماده گرفتم و امروز قورمه سبزی گذاشتم، طوبی هم اینجاست.

خیلی خسته شدم میمچه که خوابید منم اومدم دراز بکشم.

طوبی داره سوسیس ریز میکنه برای پیراشکی‌ها.

یه لگو میمچه رفته زیر پای میم شکسته، باید برم چسبش بزنم.

آینه جیبی منم که میمچه خراب کرده بود چسب زدم.

یه سر و سامونی به قسمت لوازم آرایشی ها و گل سرهام باید بدم🥲

ولی خواااابم میاد🫠

پاشو پاشو تنبلی نکن...

530.

حقیقتا یه جوری خونه کثیف و نامرتبه که هیهات!!

هر چی امروز به میم گفتم کمک کن تنهایی نمیتونم زیر بار نرفت، گفت زنگ بزن بگو یه نیرو بیاد کمکت.

ولی واقعا با این حجم کثیفی خونه اصلا روم نمیشه🙈

هم خونه رو در حد سااااابیدن باید تمیز کنم و هم فریزری جات همه چی تموم کردیم، بگیر و پاک کن و ریز کن و سرخ کن و بسته بندی و....

دیروز تخت میمچه رو آوردم تو اتاق خودمون، میم هم امروز مبل ها رو برگردوند به حالت قابل استفاده...

چقدر ذوق کرد بچم برای مبلا😍 فقط امیدوارم یه کم از هیجان و سرعت بالا پایین پریدنش کم کنه🤪

همچنان غذا نمیخوره ولی فعلا حالم خوبه و نگران نیستم😅 امروز فقط یه تیکه کوچیک نون خالی خورد حتی پنیرم نخورد.

وای فردا حتما باید یه فکری برای خونه بکنم🙈

دلم میخواد فرش و مبل‌ها و پرده رو هم بشورم😭

.

.

529.

یه روزی برای آخرین بار سینه خیز کرد و بعدش یاد گرفت چهاردست وپا بره، چند وقت بعدش برای آخرین بار چهاردست‌و‌پا کرد و یاد گرفت راه بره.

یه روزی موقع خندیدنش برای آخرین بار لثه‌های بی دندونش رو دیدم و بعد از اون با خنده‌هاش دندونای مرواریدش دیده میشن.

یه روزی آرزوم بود بغلم بخوابه و لازم نباشه رو پا لالاییش بدم و الان مدت‌هاست موقع خواب سرش رو میذاره رو دستم و میخوابه.

میدونم یه روزی هم خوابش تنظیم میشه، معنی خطر رو میفهمه و بیشتر احتیاط میکنه.

یه روزی دلم برای این بی کله بازیاش تنگ میشه، برای این بهم ریختناش، برای تموم رد خودکارهای روی مبل و صندلی و دیوار.

یه روزی، همین ساعتا، بعد نماز دست به دعا میشم برای موفقیت و عاقبت بخیریش و بغض میکنم از دوریش...

اون موقع که شاید سرباز تو پادگانه یا دانشجو تو خوابگاه.

خدایا به تو مسپارمش که بهتر و مهربون تر و تواناتر از تو نیست در این عالم❤️

خدایا دوستت دارم.

.

528.

اول با میم صحبت کردیم من پولامو جمع کنم، میم هم یه کم پول بذاره بریم کربلا، سه تایی.

بعد با خودم حساب کتاب کردم دیدم پولامو جمع کنم میتونم یه تو گردنی سبک بخرم. کربلا هم قسطی میریم.

چند روزی با همین خیال دلم شاد بود ولی به کسی نگفتم.

دیشب دلم برای میم و خستگیاش سوخت، گفتم منم پولام جمع شد میدم بدهی ها تموم شه راحت بشه طفلی.

امروز حسابمو چک کردم دیدم تو این مدتی که برای بوفه سفارش میزنم فقط یه تومن پول دستمه! پول داده بهم ولی دوروز بعدش ازم گرفته.

دیروز گوشت چرخکرده خریدم گفتم فاکتور این بنده خدا رو واریز کن گفت باشه فردا پول دستم بیاد.

ظهر گفت خرید کردم برای بوفه، فرستادن دم موسسه راحت و آسوده.

الان دیدم گوشتی پیام داده، زنگ زدم به میم که پول گوشت رو ندادی؟

میگه نه تو بریز براش، 500 هم برای من بزن باید تارا رو تسویه کنم.

.

لجم گرفته.

میدونم بخوام جدی باهاش حرف بزنم میگه منت میذاری و پولکی شدی و فلان.

خرید تو واجبه ولی پول من واجب نیست؟

.

.

527.

بعد از مدت‌ها یه مهمونی با همه آداب و مراحلش رفتم😅

معمولا برای مهمونی خیلی خودمو نمیکشم که چیتان پیتان باشم حتما، لباس شیک و مرتب و ظاهر آراسته بنظرم کافیه😁 ولی امشب کلی به خودم رسیدم و لباس جدید پوشیدم.

و خب چندتا فیدبک هم گرفتم🙈 مامانم، خاله م، زن داداشم و دخترخاله م کاملا به زبون آوردن که متوجه این همه زحمت من شدن😅

میم منو ندید قبل مهمونی چون سرکار بود و از اونجا اومده بود مهمونی.

ولی وقتی اومدیم خونه اونم گفت خوشگل شدم 😍

و خب فکر کنم تا چند ماه باطری خوشگل بودنم پر شد😅 در این حد اعتماد به نفسم بالاست🙈

اتفاق جالب دیگه ای که تو مهمونی افتاد، فهمیدم یکی از اقوام تو دولت جدید وزیر شده. اول فکر کردم شوخیه بعد سرچ کردم دیدم درسته🤌

خلاصه که با برادرزاده وزیر تو یه بشقاب غذا خوردم من😅 تو صف واستین نامه‌ها و درخواست‌هاتونو بدین امضا کنم😬

مامانمم گفت فردا ناهار بیایین اونجا.

از طرفی برای شنبه یکشنبه بوفه هم باید پیراشکی بزنم، خریدم دارم برای ساندویچ ها.

و میمچه‌ای که هنوز نخوابیده😵‍💫

تو مهمونی یه چرت کوچیک تو مردونه زد و از شام جا موند. اومدیم خونه بهش شام دادم، احساس میکردم از دیشب چشم و بینی‌ش میخاره بهش دیفین هیدرامین هم دادم ولی هنوز نخوابیده🥺

باز خداروشکر منم خوابم نمیاد وگرنه بیچاره میشدم🤪

رااااستی، اون دخترخالم که دعا میکردم نی‌نی دار بشه الان هفته بیستمه😍😍😍

+خدایا شکرت، امروز خیلی خوش گذشت.

.

.

526.

از اینکه بعد هشت سال هنوز باید حرص بخورم که تو خونه بیژامه نمیپوشه ناراحتم.

ازینکه یه وقتایی نمازش رو شوخی میگیره ناراحتم.

ازینکه از درست لباس نپوشیدن همش سرما خورده ست و دائما صداهای حال بهم زن از خودش در میاره ناراحتم.

ازینکه میمچه چند ماهه شب تا صبح بیداره و روز تا شب خواب ناراحتم.

ازینکه هیچ کس باورش نمیشه من سعی کردم خوابش رو تنظیم کنم و نشده ناراحتم.

ازینکه از چیزایی که اهمیت ندارن ولی اذیتم میکنن ناراحتم، ناراحتم.

و عمیقا دلم میخواد یه مدت میم رو نبینم. 😵‍💫

.

.

525.

آره امروز تا ظهر خوابیدم، طبق روال این مدت که بعد روشن شدن هوا من تازه میرم بخوابم!

ولی ظهر تا حالا صدتا کار کردم، همشم تو آشپزخونه. سه بار سینک در حد ترکیدن پر شده و شستم، چند باری هم قبل ترکیدن شستم. دوبار خود سینک رو سیم کشیدم شستم!

شش هفت کیلو خوراک بندری و دو کیلو خوراک مرغ درست کردم برای پیراشکی‌های بوفه. ولی اینطوری آسون نخوناااا

همین الانشم سیب زمینی رو گاز داره سرخ میشه برای تو بندریا یعنی هنوز کامل تموم نشده

گوجه های رسیده و لهیده و پختم میکس کردم گذاشتم فریزر.

ناهار قیمه پختم، برنج رو اندازه سه روز درست کردم چون حال ندارم هر روز برنج صاف کنم.

دو بار به میمچه غذا دادم، یه وعده ذرت، دو وعده میوه که دومی رو نخورد خودم خوردم.

هلو ها رسیده بود داشت خراب میشد پوست کردم قاچ کردم میم اومد بهش دادم. برای فرداش دوتا لقمه گذاشتم یکی تخم مرغ آب پز یکی هات داگ.

مرغ پاک کردم شستم فریزر گذاشتم.

میمچه رو خوابوندم.

دو بار شکمش کار کرد و یک بار لباساش رو کامل عوض کردم.

یه کم سر میم غرغر کردم و یه کم هر دومون به زمین و زمان گیر دادیم.

نماز خوندم، دوبار.

سه چهار بار موهامو باز کردم و محکمتر بستم.

یه بار تا ته چاه افسردگی رفتم و خودمو کشیدم بالا.

قرص آهن خوردم انصافا این قرص جدیده خیلی روم جواب میده خدا خیرشون بده. تاثیرش رو سریع میفهمم.

هعی خدا...

شکرت که سالمیم و شکرت که شغل داریم.

خدایا شکرت که یه خانواده کوچیک دارم و عاشقشونم😍

.

.

524.

میترکیدم اگه نگم اینو😅

اون شارژره بود که به من گفت بفرستم براش و منم خودمو زدم به اون راه، بعدم گفت از همکارم گرفتم...

امشب خودش تو کیفش پیدا کرد🫠یعنی همراه خودش بود به من گفت بفرست🥲

حالا شانس آورد حالم خوب بود و رو مود قاطی کردن نبودم😅

.

.

523.

دیروز هم پیام داد شارژرمو بفرست جا گذاشتم.

وانمود کردم ندیدم، یه ساعت بعد پیام دادم بچه حال نداشت درگیر بودم واجبه شارژرت؟

گفت گوشیم داره خاموش میشه ولی خب گوشی کوچیکم هست فقط نمیتونم پیام بدم.

تو دلم گفتم خب خداروشکر یه کم امروز کمتر پیام میده😅😅

تا آخر شب همچنان با قدرت پیام داد. 🤪

شب که اومد میگم گوشیت رو چیکار کردی شارژ نداشت؟ گفت از همکارا گرفتم شارژر😅

.

من به مشاور میگفتم میم سهل انگاره، میگفت نه سهل انگار نیست آسان گیره!!

یعنی تو ذهنش اینطوریه که خب شارژرم جا بمونه مشکلی نیست میگم مداد بفرسته!

ولی من تو تست آخریم معیارهای سخت گیرانه‌‌م حدود 45 بود😬

و اینطوریه که مغزم به انفجار میرسه وقتی چیزی رو جا میذاره یا گم میکنه🤯

.

امروز تعطیله و خونه خوابیده، میمچه هم خوابه...

و مداد درونگرا غرق شادی😁 برای خودش دوش گرفته، چای دم کرده و داره به کارها و سفارشات امشب و فرداش رسیدگی میکنه✌️

.

بچه شیرخشکی رو لازمه از شیر بگیریم؟ 😅

.

.

522.

روز سختی بود، نه فیزیکی...

یه روز سخت روحی بود، پر از نوسانات خلقی، اونقدر که جسمم هم تحت تاثیر قرار گرفت و بدن درد شدم، سرگیجه گرفتم زیر چشمام گود شد و کاملا شبیه به جنازه‌ای از گور برگشته راه میرفتم.

همه چیز عالی بود تا دوتا پیامک از میم دریافت کردم، ولی این بود که کارت بانک تجارتم اونجاست؟

و صدای تو مغز من: برای بار چندم تو این چند روز چیزی گم میکنه؟ چرا اینقدر حواس پرته؟ من تا کی باید حواسم به کارها و وسایلش باشه؟ چرا هیچ وقت من چیزی گم نمیکنم؟

دومین پیامک: بعدازظهر باید بریم خرید؟

و وای از صدای انفجار، صفحه کلیدی که به سرعت تایپ میکرد و باز پاک میکرد...

بعد از چندبار باز و بسته کردن گو‌شیم، آخر نوشتم ساعت رو نگاه کن بعد بگو بعدازظهر

آخه نزدیک شش بود در حالیکه قرار بود دو و نیم نهایتا سه خونه باشه.

بعدش دو تا صدای پیام اومد اما نگاه نکردم.

و کم کم صدای مغزم بلند و بلند تر شد.

دو نفر مدام در حال دعوا بودن، اولی شاکی و عصبانی که میم رو مردی بی مسئولیت و فراموشکار میدونست و دومی آروم و عاقل که میگفت صبر کن حتما توجیهی برای دیر اومدنش داره.

اولی میگفت من غذایی که دوس داشت رو پختم و تهدیگش سوخت اینقدر که دیر اومد، دومی میگفت بابا تو که میدونی میم تهدیگ سوخته بیشتر دوس داره نگران چی؟

و جسم بیچاره که تمام چک و لگد این دو نفر رو تحمل کرد تا جایی که خسته و بی رمق، ناراحت و ساکت و اخم‌آلود در رو برای میم باز کرد.

میم دست جسم رو گرفت و بغلش کرد اما جسم دلش میخواست فرار کنه و بره.

بره جایی که میم رو نبینه صداش رو نشنوه و میم نتونه پیداش کنه.

متاسفانه زندگی منتظر نموند تا جسم بتونه خودشو ریکاوری کنه و مجبور شدم با همون جسم از جنگ برگشته راه بیوفتم میمچه رو بذاریم پیش مامان و بریم سراغ خرید...

اینطوری مامانمم تا چشمش بهم افتاد فهمید حالم خوب نیست.

میم هم هر پنج دقیقه یکبار پیشنهاد جدیدی میداد تا این جسم رو به موت رو احیا کنه، بریم آبمیوه بخوریم؟ کلپچ بگیریم بریم خونه مامانت؟ اصلا میخوای بریم خونه....؟؟

و دلم میخواست داد بزنم تو رو خدا ساکت باش نمیخوام حرف بزنی باهام.

و پیش خودم خجالت میکشیدم که چته دختر؟ چیکار کرده بیچاره؟ پاشو خودتو جمع کن.

ولی فایده نداشت، از پس اون مداد سیاه بر نمیومدم و هر لحظه یه خط پررنگ تر به سیاهی‌ها اضافه میشد....

گذشت.

الان خوبم حتی با اینکه سینک پر از ظرفه و اتاق شبیه سمساری شده و میم به حرفم نکرد بره سرجاش بخوابه و همینجا وسط پذیرایی خوابید.

نمیدونم چند درصد آدما اینطوری با خودشون درگیرن؟

فکر کنم باید خیلی جدی به تراپی رفتن فکر کنم چون دارم خودمو از پا در میارم و خب اطرافیانم چه گناهی کردن؟

.

فردا میمچه 18 ماهه میشه.

میدونم که تا الان عکس واضحی ازش نذاشتم با اینکه خیلی‌ها خواسته بودین🙈

الانم نمیدونم چیشد ولی دلم خواست همین لحظه و همین زاویه دید من اینجا یادگاری بمونه. شاید چون عصاره کل زندگی همینه، آرامش داشتن و توکل وسط شلوغی‌ها و زشتی‌ها و کثیفی‌های زندگی.

سعی میکنم رمز ادامه مطلب رو برای دوستان قدیمی بفرستم ولی اگه شما جاموندی بهم بگو...

ادامه نوشته

521.

دیشب خواب دیدم خودم دارم به میمچه شیر میدم و شیرم اونقدر زیاد بود که بچه خورد و سیر شد و شیشه شیرش رو هم پر کردم.

تو خواب هم یادم بود شیر ندارم و هی میگفتم چیشده آخه من که شیرم خشک شده بود🥲

ان شاالله که خیره

.

.

520.

دوباره کم اوردم، جوش آوردم و عصبانی شدم و زدم زیر کاسه کوزه همه چی.

به میم پیام دادم دیگه کار نمیکنم.

سعی کرد آرومم کنه دید نمیشه زنگ زد صحبت کنیم ولی گفتم نمیخوام حرف بزنم حالم بده.

من از محتاج بودن متنفرم، ازینکه با میمچه نمیتونم بی کمک کار کنم متنفرم، ازینکه هی به مامانم یا خواهرم التماس کردم بیان کمک متنفرم...

ازینکه یه مامان بداخلاق باشم متنفرم، و حتی از اینکه خونه کثیف بشه متنفرم...

وووو از تمیز کردن خونه هم متنفرم....

بعد وسط عصبانیت من میدونی چی میگه؟ میگه با خانم بلوچی( همسایه کناریمون که یه خانومی هم سن و سال مامانامونه و همسرش فوت شده و از قضا خیلی مهربونه و میمچه رو دوس داره) صحبت کن بدیم اون درست کنه

خدایا؟ چرا این مردا هرطوز شده به چیزی که دلشون میخواد باید برسن؟؟

من برم به همسایه چی بگم اخه؟

یه مورد مهم دیگه هم هست که در جوش آوردن من بی تاثیر نبود...

ادامه نوشته