359.

از وقتی حالش بهتر شده داروهاش رو دیگه نمیدم و خوابش دوباره برگشته به روال سابق، نمیخوابه و وقتی هم که میخوابه همش غر میزنه و گریه میکنه.

دیگه سرم درد گرفته، دیشب فقط چهارساعت خوابیدم، اونم چون مامانم نگهش داشت.

خداوکیلی همه بچه ها اینطوری هستن؟

الان خوابش میومد با بازی و ناز و التماس خوابوندمش، یه ربع خوابید پاشد.

ادامه مطلب کاملا درهم برهم و روزمرگیه، فقط چون طولانیه میره ادامه...

ادامه نوشته

358.

امشب رفتیم مراسم ترحیم زن عموی مامانم، میم سر کار بود من با مامانم و داداشم اینا رفتم بعد از اونجا دلم می‌خواست برم خونه مامانم تا آخر شب که میم از سر کار بیاد دنبالمون ولی مامانم یه جورایی مانع شد.

صبح هم که با مامان صحبت می‌کردم گفت که بابام دوباره شروع کرده به ناراحتی و گله گذاری که چرا مداد اینا می‌خواستن برای قولنامه خونشون برن من رو نبردن. یه جورایی بهم گفت فعلا نیا اینطرفا.

این دومین دفعه ست که خون همه رو تو شیشه میکنه که چرا منو نبردن سر قولنامه، بهش میگیم هنوز قولنامه نکردیم میگه پس چرا این همه پول دادین میگیم روال شرکت اینه، میگه پس کلاهبردارن، میگیم میشناسیمشون میگه فلان. خلاصه همه رو دیوونه میکنه تا باز برگرده به روال عادی.

حتی اون دفعه بهش گفتم بابا جان داماده خب، نمیشه زورش کنیم که. هرکار دلش بخواد میکنه.

حرف حالیش نیست.

بعد مراسم من که نشد برم خونه مامان، همگی اومدن خونه ی ما. امیر گفت یه حدیث کسا بخونیم حالا که دور همیم...

دیگه یه حدیث کسا هم به نیت رفع گرفتاری جمع خوندیم و یه کم نشستن رفتن.

.

صبح با فاطمه سر چالش هاش با مامانش حرف زدم، گفتم میدونم مامانت زیادی حساسه، زبونش تنده قبول دارم ولی تو هم داری اذیتش میکنی و خدای نکرده کار دستت میده.

ویس فرستاده که بعد حرفای تو رفتم با مامانم حرف زدم میگه برو ازین خونه هم منو راحت کن هم خودتو...

خسته شدم بخدا از دستشون، کی درست میشن اینا؟

به مامان میگم دعا کردم خدا یه مشکل بزرگ بهشون بده شاید یه کم قدر همو بفهمن، مامانم میگه خدا همچین مریضی از سرشون گذروند، فهمیدن مگه؟؟؟( سرطان و شفا خواهرم)

به فاطمه ویس دادم خوشی زده زیر دلتون،. هیچ مشکلی ندارین افتادین به جون هم. مردم برای تک تک چیزایی که شما دارین حسرت میخورن و شما اصلا نمیبینید. گفتم هر پنج تا تون دارین اشتباه میکنین مخصوصا شما سه تا بزرگترا و من به بابات که دسترسی ندارم، مامانت که مریضه نمیشه حرف زد باهاش تو هم نمیدونم باد جوونی تو سرته یا کلا نمیخوای حرفای منو بفهمی.

والا خسته شدم

نه خودشون زندگی میکنن نه میذارن ما زندگی کنیم.

.

.

357.

دیده بودم ولی توجه نکرده بودم.

کویرموتور تو تبلیغاتش رو کلاه ها پاپیون زده🥲

چی تو ذهنش گذشته اونی که همچین ایده ای داده؟

.

پ. ن: یاد تزئینات سیب زمینی پیاز خونه تازه عروسا افتادم🤪

.

356.

دیدین دستتون میبره بعدا که جوش میخوره یه رد سفید به جا میذاره؟

پشت هر دو دست میمچه بخاطر سرم های بیمارستان لک‌های سفید هست و من با هربار دیدنش قلبم هزار تیکه میشه.

.

355.

هی این بچه اسهال بود هی گفتن دندونه، هی من روزی ده تا پوشک عوض کردم هی گفتن دندونه...

دیگه از جمعه دهن به هیچ غذایی نزد و چند باری هم استفراغ کرد، از دیشب تا صبح سه بار استفراغ کرد.

صبح من گفتم بریم دکتر باز میم گفت چیزی نیست و منم زدم به صحرای محشر🤣 دیگه روضه خونی راه انداختم جلو مادرشوهر که وای بچم از دست رفت و وای فلان شد و اینا.

خب انصافا آب شده بچم، گردنش دراز شده دیگه. هیچی که نمیخوره همون شیر خالی هم چندبرابرش رو پس میداد.

رفتیم دکتر گفت ویروسه و واگیردار هم هست،. دارو داد اومدیم تو ماشین میم میخواست راه بیوفته گفتم صبر کن ببینم چی داده چی نداده که هی خدا... دیدم آمپول داده و بلند گفتم وای بچم، آمپول داده...

میم اصلا انتظارش رو نداشت یعنی قشنگ مشخص بود محض دلخوشی من فقط اومده بود دکتر و حالا انگار باورش شده بود میمچه حال نداره.

دوباره پیاده شدیم و رفتیم درمانگاه آمپولش رو زدیم و بچم یه اعتراض کوچولو کرد فقط.

اومدیم خونه و قرص و شربت و پودر و اینا همه رو سر دستور بهش دادم. فعلا که استفراغ نکرده اما بیرون رویش قطع نمیشه.

از داروگیاهی ها هم طی این مدت همه چی استفاده کردم و هیچی فایده نداشته.

اول گفتیم خب دکتر گفته واگیرداره پس حتما منم گرفتم، باز دیدیم علائم من کمتره...

اما از سر شبی علائم منم شروع شده.

ما موندیم و دو بغل لباس و ملحفه کثیف، خونه بهم ریخته، شام نداشته و مادرشوهری که فردا صبح بلیط داره برگرده...

از دیروز به میم گفتم گوشت چرخ کرده بگیر برای تو راه مامانت پیراشکی درست کنم و هی پشت گوش انداخت. الانم گزینه ای جز تخم مرغ آب پز برام نمونده.

پوف.

.

این نیز بگذرد...

.

354.

دیشب فکر کنم سرما خوردم.

بدنم درد میکنه،. بی حالم، خییییلی سردمه و سرم منگه. دلمم دردمیکرد میم زنگ زد حوله داغ کن بذار، بهتر شد.

میم که سرکاره، مامانشم نه تنها میمچه رو نگه نمیداره بلکه یه لیوان چایی دست من نداده. ناهار غذا مونده داشتیم گرم کردم آوردم، من که حالم بد بود نخوردم بعد ناهار ظرف ها رو شسته و جمع کرده.

میمچه همینطوری هم به من وصله، خدانکنه من رو مریض یا ناراحت ببینه دیگه جدا نمیشه ازم.

الانم فقط میخواد بچسبه به من، البته بچم خودشم حال نداره اسهاله و از اشتها افتاده فقط شیر میخوره..

میدونم اگه الان به میم گله کنم میگه خب تو میخواستی بگی چیکار کنه تا اون انجام بده. خداوکیلی من روم نمیشه به‌ش بگم برام آب پرتقال بگیر،. چایی بده، سوپ درست کن ولی خودش نباید بفهمه؟؟

باشه میگیم اخلاق من دستش نیست و سختشه، امروز که دید من حال ندارم پا میشد میرفت خونه دوست و رفیقاش منم میرفتم خونه مامانم ازم پرستاری کنه.

به میم پیام دادم سوپ بخره، طفلی 12 به بعد میاد. منم زیر پتو گلوله شدم و میلرزم.

.

353.

خب باید بگم من هنوز نخوابیدم...

میمچه از بعد از ظهر خیلی بی آرومی کرد،. حتی مجبور شدیم تو کالسکه بردیمش پایین دور دور، ولی مهمونا اومدن جون گرفت و حساااابی بازی کرد.

مهمونا رفتن بلافاصله خوابید اما از ساعت دو به اینطرف هی غرغر کرد هی ناله کرد، هی بغلم کردم هی رو پام گذاشتم اما سرش داغ بود.

مامان میم هم بیرون خواب بود میخواستم بیدار نشه. تو اتاق شالم رو با آبجوش( خنک شده) میمچه خیس کردم رو سرش گذاشتم.

تا ساعت یه ربع به چهار درگیر بودم اما جواب نداد، میم رو بیدار کردم گفتم تب داره بچه بهش استامینوفن بده.

دیگه بساط استامینوفن و دستمال خیس و....

میمچه هم خوااااب ولی ناله میکرد.

کم کم بیدار شد اومد بغلم و شکمش حساااابی کار کرد. 😬

دیگه پوشک و لباساش رو عوض کردم و الانم داره با در قابلمه بازی میکنه😅

یه کم داغه هنوز...

.

.

352.

یادم میاد اون اوایل وقتی مهمون داشتم خونه بررررق میزد، پذیرایی عصرونه تماما با سرویس کریستال، شام و ناهار سرویس چینی...

قاشقام تابه‌تا نباشه،. چیدن سفره قرینه باشه و اووووف هزارتا چیز دیگه رعایت میکردم.

پیش غذا،. شام،. دسر، تنقلات و کوفت و زهرمار😅

بخوای با مهمونی امشب مقایسه کنی کاملا زمین تا آسمون تغییر کرده😬

نمیدونم کدومش خوبه، اون موقع لذت میبردم از کارم.

الانم البته دلم میخوادااااا، ولی توانش رو ندارم.

خداوکیلی دیگه نمیتونم اونقدر خونه رو تمیز کنم.

این خونه که اومدیم سرویس چینی‌م رو اصلا باز نکردم، سرویس کریستالم هم جا نداشتم هر تیکه رو تو یه سوراخ گذاشتم😄

هر چی فکر کردم برای امشب برم درشون بیارم دیدم اصلا حوصله جمع کردنش رو ندارم😬

دسر هم حوصلم نیومد درست کنم، میم ژله خرید گفتم نه در شان من نیست ژله خالی درست کنم😅( البته دو ساعت وقت بود و میترسیدم نبنده)

خلاصه که امشب از خیلی از ارزش هام گذشتم بخاطر آرامش بیشتر😎 و خب چیزی که در توانم بود انجام دادم...

بیخیال اینکه لحظه آخر میخواستم دوباره جارو بزنم و وقت نکردم، دسر نداشتم، ظرفام تابه‌تا بود و خیلی چیزای دیگه.

زرشک پلو با مرغ درست کردم، دلمه هم زیاد اومده بود گرم کردم آوردم.

ترشی و شوری و سالاد و دلستر و تمام( عکس)

مامان میم خییییییلی کمکم کرد بنده خدا.

مدل آشپزی من و مامانش خیلی باهم متفاوته و واقعا هر دومون سخته باهم کار کنیم. اما خداروشکر نتیجه خوب بود.

مامانش داشت مرغ ها رو میشست گفت اول نمیخواد بجوشونی بعد سرخ کنی؟؟ گفتم نه.

گفت خب بو میده که!

گفتم تا حالا مرغ خونه ما خوردین بو میداده؟؟

گفت نه اما خب میگن بجوشونین بهتره.

میم گفت خب مامان هرطور خودت میدونی مهمونا دوست دارن بپز، گفت نه اونکه خودش خوشمزه تر درست میکنه😅

من برای آبکش کردن برنج، آب و برنج رو باهم میذارم رو گاز... بعد رفتم سراغ میمچه غرغر میکرد و صاف کردنش رو سپردم به مامان.

یه بار گفت اینکه جوش نمیاد، یه بار گفت شوره. آخرم موقع کشیدن گفت اینکه شفته شده...

حالا من هی به برنجا نگاه میکنم شفتگی نمیبینم🤪

تا چشم چپ کردم به میم گفت برنجا شفته شد. میم هم با ناراحتی به من گفت خب صافی میکردی خانووم...

خلاصه که باز سر کشیدن غذا هی حرص خوردم و هرکی یه نظری داد🤯

اما خب بعد رفتن مهمونا هر دوشون اعتراف کردن که خیلی خوشمزه شده و حتی میم گفت مرغتم خوب بود اما برنج کاملا رستورانی بود🤗

دیگه سفره که پهن شد همه خسته و گرسنه نشستن و زود دست به کار شدن. از صبح هم رفته بودن موج های آبی و دیگه میخواستن زودتر بخورن که برن😅

من یه عکس فوری گرفتم و میمچه رو برداشتم اومدم تو اتاق، آخه هم خودش لج میکرد بچه میخواست بپره وسط سفره و هم بقیه اذیت میشدن.

بعد شامم، میم بچه رو گرفت و من شام خوردم و زن دایی و دختر داییش همه ظرف و قابلمه ها رو شستن.

من قبل ازدواجم فقط دعا میکردم خانواده شوهرم راحت باشن که نخواد جلوشون فیلم بازی کنم و خداروشکر همینطورم شد.

قبل شام، زن دایی و دختر داییش اومدن تو اتاق ما نماز بخونن، زن داییش بعد نماز اومدصدام زد آلبوم عروسیت دم دسته؟

گفتم آره.

گفت چشممون افتاده به قاب عکستون، منیره گفته لباس عروسش خوشگل بوده ها اصلا یادم نبود.

دیگه رفتم هر دوتا آلبوممون و عکس های میمچه رو آوردم دیدن و سر لباس و این چیزام یه کم صحبت کردیم و یه چند تا آدرس مغازه هم ازم گرفتن. ولی خب فردا بعد ناهار برمیگردن دامغان.

.

دستمم حین رنده کردن هویج سالادا رنده کردم و میسوزه🥲

.

مایع ظرفشویی مون قطره های آخرش بود و من هی استرس دا‌شتم یهو صدام نزنن بگن مایع بده که آبروم میره🤣🤣🤣

.

بچه ها

میشه برای همه‌ی زوج هایی که سرچیزای بی اهمیت دعوا دارن دعا کنین؟؟

واقعا حیفم میاد تو زندگیشون از زیبایی، پول، اصالت، نجابت و حتی شهرت چیزی کم ندارن. اما سر چهارتا مسئله کوچیک هر روز دعوا دارن🥺.

خدایا ممنونم ازت.

بچم امشب خییییلی خوشحال بود، خیییییلی بازی کرد و خیییییلی از همه عشق گرفت.

خدایا

تو زندگی مون فقط تو رو کم داریم، خودت رو بهمون بده، هرچی بیشتر بهتر❤️

.

351.

زده بودم به در بیخیالی و تفریح😅حتی لباس های تمیز خشک رو جمع نکرده بودم، جارو و طی و گردگیری که هیییچ.

ملحفه تخت کثیف شده بود نشسته بودم, بانکه سالاد شور نشتی داده بود تو یخچال و طبقه ها رو کثیف کرده بود، اون شبی که میم برای دندونی میمچه پفیلا درست کرده بود روغن ریخته بود رو گاز و تمیزش نکرده بودم و اوووف تا دلت بخواد کارهای ریز و درشت. رو بالشتی ها... پتو رو باید میدادم خشکشویی.

از طرفی تو این وضعیت بی پولی میم، رفتم 1500 دو تا لباس خریدم😅 البته با پول خودم بود ولی میم شاکی شد که الان وقتش نبود.و خب این کل پس انداز من بود🥲

چیزی نگفتم و ساکت شدم اما تو دلم خوشحال بودم از خریدم😬

دیشبم یهو هوس دلمه کردم و پاشدم موادشو بار گذاشتم که امروز بپیچم( وسط این همه تمیزکاری عقب افتاده)

میم صبح گفت برای اجاره خونه 3 تومن کم دارم باید زنگ بزنم از بابا بگیرم بعد رفتنش نگهبان اومد دم خونه که از مدیریت نامه دارین، اخطاریه پرداخت شارژ که 8 ماهه عقب افتاده😬

زنگ زدم به میم خبر بدم، گفت مامانم زنگ زده فرداشب با دایی رجب و زنش و حامد و منیره میاییم مشهد...

خونه بهم ریخته، گردگیری، سرامیک های خاک گرفته و....

و یخچالی که فقط نون، پنیر،. تخم مرغ و یه دونه انار داریم😅

و من الله توفیق🤣🤣🤣

.

.

350.

وقتی میمچه رو بغل میکنم شیر بخوره، با دست چپ پای چپش رو میگیره.وقتی هم که گرسنشه، با دست چپ پای چپش رو میگیره و گریه میکنه😄

.

349.

میمچه با یه سرعتی داره بزرگ میشه که در حیرتم🥲نمیدونم ذوق کنم و خوشحال باشم یا ناراحت باشم از اینکه روز به روز مستقل تر میشه🥺

خیلی وقته دستش رو میگیره به جایی و بلند میشه و راه میره. در حد اینکه بین مبل ها جا به جا بشه یا ازین سر میز تلویزیون تا اون سر میز میره. بعدم پاشو باز میکنه و میشینه زمین، یا جدیدا پاشو تا کرد و نشست.

دو زانو( مثل تشهد نماز) میشینه و ادای بال زدن در میاره😍

وقتی میخواد صدامون کنه سرفه الکی میکنه😅 یعنی بهم توجه کن.

وسط بازیاش یهو میاد بغلم صورتشو میذاره تو گردنم بعد ول میکنه میره دنبال بازیش.

روی همه چیز تپ تپ ضربه میزنه.

سعی میکنه زیر نویس برنامه های تلویزیون رو بگیره🥺 رد انگشت‌هاش پایین تلویزیون هست😍

بطری های کنار کابینت رو در میاره😈

اگه بالشت نزدیک مبل باشه میره روی بالشت و بعدم روی مبل.

رابطه بین کنترل و تلویزیون رو فهمیده و تا کنترل دستمون میبینه( در حالیکه تلویزیون خاموشه) به تلویزیون نگاه میکنه.

تلفنی با خواهرم، مامانم و بابام حرف میزنه. میخنده و دد، دد میکنه.

صدای کلید باباش رو میشناسه وقتی میاد خونه😍

وقتی میریم حموم میاد پشت در، در میزنه😅 یا حتی دستشویی 😠

خودش میره دو زانو روی ماشینش میشینه، دیشب که من سوارش کردم، خودش خیلی مسلط ازش پیاده شد( مثل موتور)

وقتی بغلمه و میرم سمت شیر آب، چشم هاش رو میبنده و میدونه میخوام صورتش رو بشورم.

وقتی من و میم بغل همیم، میاد منو جدا میکنه و خودش میاد بغلم بعد که خیالش راحت شد میره بغل میم.

با دست راستش دو نشون میده ✌️میدونه میم خوشش میاد، میره تپ تپ میزنه روپای میم وقتی نگاش میکنه، دو✌️ نشون میده😅

عاااشق کبابه😅

میره سر کشو ها، سبد لباس چرکا وسبد پوشکش🙈

امروز من تو آشپزخونه بودم فکر کردم داره بازی میکنه، اما رفته بود تو حموم( یه پله کوچولو داره) و با تشت و چهارپایه تپ تپ میکرد.

تو روروئک براش بيسکوئيت و خوراکی میذارم، بر میداره میخوره و وقتی سیر شد بقیه ش رو میریزه زمین🤪

دوتا دندون پایینش درومده و بالا زیر پوسته، دیده میشه( فقط نمیدونم چرا عقب تره، مثلا جای دندون های نیش)

تو اتاق که میخوابیم، بیدار میشه یه وقتایی میاد سراغ من بیدارم میکنه یه وقتایی هم میره سمت در که بره بیرون.

بالش و پتو رو میشناسه و هرجا ببینه سرش رو میذاره🤗😍🤗😍

چند روز پیش که اسهال بود و پاش حسابی سوخته بود، براش آب سیب گرفتم دوتا شیشه خورد خوب شد. هم اسهالش و هم سوختگیش.

اوایل فقط خودش میرفت سراغ میز تلویزیون اما الان اسباب بازی هاش رو هم میبره و بعد با اونا تپ تپ میزنه روی میز.

شارژر یا موبایل میم روی میز باشه، روی پنجه پاش قد بلندی میکنه و برشون میداره.

معمولا هر دو سه ساعت یکبار یه 90 میل شیر میخوره و رو پام یه چرت نیم ساعت یه ساعتی میزنه. ولی پاشنه های پام داره به فنا میره😭😭

دو سه باری شده که میاد بغلم و یه ساعتی هی تو دست و پام میلوله تا خوابش میبره. اگه روالش اینطوری بشه خیلی بهتره واقعا دیگه از پا درد اذیتم.

.

348.

دیروز برای بار چندم طی این مدت، من پر انرژی و خوش اخلاق از خواب بیدار شدم، با خنده و شوخی بساط صبحانه آماده کردم و مشغول کارهای روزمره بودم و برای چندمین بار خسته، بداخلاق و بی انرژی زد تو پرم و ذوقمو کور کرد.

منم دیگه ساکت شدم، نا خواسته، تموم انرژیم دود شد. واقعا فقط دلم میخواست زودتر بره بیرون و تنها بشم. دیگه حوصله هیچی نداشتم.

هرچی سعی کرد فضا رو عوض کنه فایده نداشت، فقط با هوم، آره، آهان جواب میدادم. نگاهمو میدزدیدم و تو دلم میگفتم برو دیگه...

بالاخره رفت، میمچه هم خوابید.

پیام داد چیه همسر؟ چته؟ حال نداری؟ من تو رو اینطوری میبینم تا شب که بیام بهم میریزم.

گفتم متاسفانه اونقدر بهت وصلم که شدم آینه خودت. اما تو خودت رو نمیبینی. وقتی ذوقمو کور میکنی دیگه انرژیم تموم میشه و حوصله هیچی ندارم.

از مشکلاتش گفت، اینکه فکرش هزارجا درگیره و یهو میره تو خودش وگرنه منظوری نداره.

گفت میدونی یکی از مواردی که یه مرد رو از پا در میاره ناراحتی زنشه

گفتم میدونم ولی ما هم هزارتا سختی و نبودن و ندیدنت رو تحمل میکنیم که وقتی خونه ای ازت انرژی بگیریم.

قول داد از این به بعد مشکلات بیرون رو نیاره خونه و منم ناراحت نباشم که حالش گرفته نشه.( ببینیم تا کی یادشه😅)

.

یه هفته اخیر یا بیرون بودیم یا میمچه مریض بود و خونه خیلی کار داشتم اما همه چیز رو همونطوری ول کردم و داداشم اومد دنبالم رفتیم خونه مامانم.

شب که برگشتیم دیدم میم اومده خونه ظرفا رو شسته و اسباب بازی های ولوی میمچه رو مرتب کرده گذاشته یه گوشه.

رو تخته یه یادداشت عشقولانه با بوس و قلب برام گذاشته.

حتی امروز صبح هم که من میمچه رو بردم حموم کنم، میم دستشویی رو شست و خودش سطل آشغال و پوشک های میمچه رو برد خالی کرد😎

فکر کنم سرش یه جایی خورده🤣🤣🤣

.

داشتم کمد رو مرتب میکردم، چشمم به عکس های اول ازدواجمون افتاد.

میم چقدر جوون بوده،. من چقدر نی نی بودم😅 چه پوست خوبی داشتم و چقدر لاغر بودم🥲

کلی حرص خوردم که چرا اینقدر خودمو ول کردم و این همه چاق شدم😭😭😭

میمچه رو گذاشتم تو کالسکه و رفتیم یه کم تو مجتمع دور زدیم بچه آفتاب بخوره. همبرگر و سویا هم خریدم فردا پس فردا باهاش چیزی درست کنم.

همسایه مون یه کاسه آش رشته آورد، چقدر من دوست دارم آش رشته هاش رو 😋 با میمچه خوردیم برای میم هم نگه نداشتم چون دوست نداره. ولی بچم دوست داشت خورد😍

.

347.

باز هم ماجرای سوختگی میمچه🥲 با اینکه دو تا دندونش درومده😍

روزی دوبار میبرمش حموم میذارم تو تشت آب بازی کنه تا پاش آروم بشه. میاییم بیرون یه چند ساعتی آرومه.

امشب باز شدید شده بود تا میومد جیش کنه جیغش درمیومد😭

خونه مامانمم، فرستادمش با مامانم بره آب بازی منم بیرون باشم سریع جمعش کنم خشکش کنم.

دارم حوله ش رو جلو بخاری گرم میکنم یاد دوران عقدمون افتادم😅

حموم مادرشوهر اینا تو حیاط بود🥲 میم از سرکار میومد میرفت دوش بگیره حوله گرم میکردم میبردم براش😬 چشماش برق میزد بچه🤣😍

.

از بقایای شغل قبلی میم دو تا جاکفشی باقی مونده بود، یکیش که طوسیه به زور خودم استفاده میکردم( چون لازم داشتیم اما به خونمون نمیومد) و یکیش که مشکی رنگه گوشه اطاق میمچه خاک میخورد.

یکی اطاق رو گذاشتیم تو دیوار برای فروش، میم زنگ زد که مشتری گفته جاکفشی میخوام اما طوسیش رو میخوام بدم بره؟؟؟؟

گفتم آره بابا بده بذار پول شه.

اما نیت دارم رفتیم خونه جدید بگم ست وسایل خودم بخریم😈😈😈

.

بچه ها فکر میکنم بهتون وابسته شدم🥲 پست جدید میذارم دوست دارم بهتون تک بزنم زودتر بیایین بخونین😄

.

.

346.

دیشب خواب عجیبی دیدم، اولش بیمارستان بودیم و من سونوگرافی داده بودم و نشسته بودیم تو نوبت دکتر. چشمم افتاد به داییم که جلو در آسانسور بود با لباس اتاق عمل.

به مامانم نشونش دادم و تقریبا بلند گفتم : عه دایی محمد.

داییم برگشت سمت ما و اومد نزدیک تر، ناراحت شده بود که چرا منو از کار انداختی و صدام کردی؟؟

گفتم من صدات نکردم که، به مامان نشونت دادم و از دور برات دست تکون دادم سلام کردم. میخواست نیای جلو، من که نگفتم بیا.

چشمش افتاد به کاغذ سونوگرافیم و گفت عه یه غده تو شکمته که باید خارج بشه.

من ناراحت شدم که ای بابا سر زایمانم اینقدر درد کشیدم حالا دوباره شکمم رو باز کنن.

همینجا کات شد و صحنه بعدی تو حیاط یه خونه بودیم با یه سری اطلاعات ذهنی که از پیش داشتم :

مامان میم اومده بودن اینجا برای میم خواستگاری، و دختره وقتی فهمیده بوده میم زن داره گفته نه.

مامانشم گفته بوده نه زنش مشکلی نداره اصلا میگیم خودش بیاد خواستگاری.

حالا من و مامانم و میم اومده بودیم که میم با خانومه صحبت کنه، میمچه اولش بغل میم بود بعد که رفتیم تو دادش بغل من.

وسط گل قالی نشسته بودن با دختره به حرف زدن و بقیه دورشون نشسته بودیم. اونا هم آروم صحبت میکردن من نمیشنیدم.

اولش ناراحت نبودم، کاملا عادی بود اما این دوتا رو که با هم دیدم تو دلم گفتم تو میتونی تا آخر عمرت اینا رو کنار هم ببینی؟؟

و جوابم منفی بود،. به هیچ قیمتی حاضر نبودم میم رو با کسی سهیم بشم.

میم که صحبتاش تموم شد اومد کنار من نشست. دختره هم( اصلا منو نگاهم نمیکرد) رفت سمت آشپزخونه.

دختره چهره ی معمولی و حتی کمی خوشگل داشت با یه لباس محلی زاهدانی.

اومدن سفره انداختن و یه مدل آش و یه سری مخلفات مثل نون و سبزی و این چیزا گذاشتن.

من به میم گفتم خب نظرت چی بود؟ بلند گفت بنظر من که خوبه اوکیه.

من گفتم ولی من میخوام بگم نه، بلافاصله بازهم با صدای بلند گفت: خب منم میگم نه

گفتم الان که با هم دیدمتون فهمیدم اصلا نمیتونم تو رو کنار کسی ببینم.

بعدم میمچه بیدار شد و شیر میخواست و رفتم سراغش.

جالبه تو خواب این همه ناراحت نبودم اما وقتی بیدار شدم به شدت از دست میم ناراحت بودم. هیچ جوره تو کتم نمیرفت که خواب بوده و میم تقصیری نداره.

دستش رو گرفتم فقط برای اینکه ذهنم عوض بشه اما فایده نداشت و دلم میخواست خفش کنم.

هنوزم رو اعصابمه و یادم نرفته😠🤨😠🤨😠🤨

.

.

345.

ای دل غافل، ۲۷ سال گذشت و رفت...

بله من چهارشنبه ۲۷ ساله میشم در حالی که کلی آرزو دارم که هنوز بهشون نرسیدم و بعضا هنوز تلاشی هم براش نکردم.

.

عکس ۹ ماهگی میمچه رو با تم دندونی گرفتم، کاپ کیک و ژله درست کردم، میم هم پفیلا درست کرد برامون، عکساش خوشگل شد بچم😍😍

یاد دوران عقد افتاده بودم که نصف شبی تازه میم پا میشد پفیلا درست میکرد و مینشستیم پای فیلم. از دوری ها، ندیدن ها، دخالت های دوران عقد که بگذریم، خوشی هم کم نداشت. یادش بخیر

میم که در حال پفیلا پزی بود، میمچه روپام خوابیده بود و منم رویاپردازی میکردم که روزی میمچه برای خانومش پفیلا درست میکنه : بادی به غبغب میندازه که من درست کردن پفیلا رو از بابام یادگرفتم چون تو نامزدیشون با همین پفیلاها مخ مامانمو زده😅😅😅

.

به مامان اینا گفته بودم برای تولدم تخته وایت برد میخوام اونم بزرگ. با اینکه براشون تعجب برانگیز بود که به چه دردت میخوره برام خریدن.

میم هم روغن آرگان و خط چشم خرید.

و هر دوشون زودتر از موعد، امشب کادوهامو بهم دادن😅

اولین چیزی که روی( تخته) نوشتم، اون پشت هم بقایای عکاسی از میمچه رو میبینید.

رفتم تو اتاق اینو نوشتم و اومدم گرفتم جلوی میم که داشت فوتبال میدید، اونم پاشد بغلم کرد و دوباره رفت فوتبال دیدن😄

.

فردا باید یه خونه ی ترکیده که چه عرض کنم، منهدم شده رو جمع کنم🥲

.

344.

نمیدونم این گریه ها و بی تابی های شبانه میمچه کی میخواد تموم بشه، چته آخه بچه خونه رو میذاری سرت؟؟

.

343.

از منت کشیدن( حتی کم ) از رو انداختن به کسی متنفرم. مخصوصا برای مسائل مالی.

و سر خونه خریدن احدی نمونده که رو نزده باشیم، حتی برای کمتر از ده تومن!!! خسته شدم دیگه.

به میم پیام دادم، دوتا انگشترام( انگشتر نشون و حلقه ازدواجمون)، سولاردم، چاقو برقی، چایی ساز، سرویس کریستالم و گوشیمو میفروشیم ولی دیگه به کسی رو نزنیم چون حالم داره بهم میخوره.

گفت چایی ساز رو باشه ولی بقیه ش رو موافق نیستم.

راستش همه طلاهام رو فروختم و خم به ابروم نیومد اما برای دونه دونه ی اینا میتونم یه هفته گریه کنم😭😭😭😭

لعنت به همه ی اونایی که همچین وضعیتی برای کشور درست کردن، هیچ وقت نمیگذرم ازشون.

ما تفریح مسافرت و کنسرت و زهرماری و لخت گردی نمیخواییم، ما یه زندگی ساده میخواییم که شب بدون استرس اجاره خونه و شیرخشک بچه بخوابیم. همین.

لعنت به باعث و بانیش.

.

342.

اهم اهم

به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه فرمایید.

آقای میمچه دندون درآوردن😍

.

عکس 9 ماهگی رو باید با تم دندون بگیرم دیگه😅 هی فکر میکردم این ماه با چی عکس بگیرم🤗

.