یادم میاد اون اوایل وقتی مهمون داشتم خونه بررررق میزد، پذیرایی عصرونه تماما با سرویس کریستال، شام و ناهار سرویس چینی...
قاشقام تابهتا نباشه،. چیدن سفره قرینه باشه و اووووف هزارتا چیز دیگه رعایت میکردم.
پیش غذا،. شام،. دسر، تنقلات و کوفت و زهرمار😅
بخوای با مهمونی امشب مقایسه کنی کاملا زمین تا آسمون تغییر کرده😬
نمیدونم کدومش خوبه، اون موقع لذت میبردم از کارم.
الانم البته دلم میخوادااااا، ولی توانش رو ندارم.
خداوکیلی دیگه نمیتونم اونقدر خونه رو تمیز کنم.
این خونه که اومدیم سرویس چینیم رو اصلا باز نکردم، سرویس کریستالم هم جا نداشتم هر تیکه رو تو یه سوراخ گذاشتم😄
هر چی فکر کردم برای امشب برم درشون بیارم دیدم اصلا حوصله جمع کردنش رو ندارم😬
دسر هم حوصلم نیومد درست کنم، میم ژله خرید گفتم نه در شان من نیست ژله خالی درست کنم😅( البته دو ساعت وقت بود و میترسیدم نبنده)
خلاصه که امشب از خیلی از ارزش هام گذشتم بخاطر آرامش بیشتر😎 و خب چیزی که در توانم بود انجام دادم...
بیخیال اینکه لحظه آخر میخواستم دوباره جارو بزنم و وقت نکردم، دسر نداشتم، ظرفام تابهتا بود و خیلی چیزای دیگه.
زرشک پلو با مرغ درست کردم، دلمه هم زیاد اومده بود گرم کردم آوردم.
ترشی و شوری و سالاد و دلستر و تمام( عکس)
مامان میم خییییییلی کمکم کرد بنده خدا.
مدل آشپزی من و مامانش خیلی باهم متفاوته و واقعا هر دومون سخته باهم کار کنیم. اما خداروشکر نتیجه خوب بود.
مامانش داشت مرغ ها رو میشست گفت اول نمیخواد بجوشونی بعد سرخ کنی؟؟ گفتم نه.
گفت خب بو میده که!
گفتم تا حالا مرغ خونه ما خوردین بو میداده؟؟
گفت نه اما خب میگن بجوشونین بهتره.
میم گفت خب مامان هرطور خودت میدونی مهمونا دوست دارن بپز، گفت نه اونکه خودش خوشمزه تر درست میکنه😅
من برای آبکش کردن برنج، آب و برنج رو باهم میذارم رو گاز... بعد رفتم سراغ میمچه غرغر میکرد و صاف کردنش رو سپردم به مامان.
یه بار گفت اینکه جوش نمیاد، یه بار گفت شوره. آخرم موقع کشیدن گفت اینکه شفته شده...
حالا من هی به برنجا نگاه میکنم شفتگی نمیبینم🤪
تا چشم چپ کردم به میم گفت برنجا شفته شد. میم هم با ناراحتی به من گفت خب صافی میکردی خانووم...
خلاصه که باز سر کشیدن غذا هی حرص خوردم و هرکی یه نظری داد🤯
اما خب بعد رفتن مهمونا هر دوشون اعتراف کردن که خیلی خوشمزه شده و حتی میم گفت مرغتم خوب بود اما برنج کاملا رستورانی بود🤗
دیگه سفره که پهن شد همه خسته و گرسنه نشستن و زود دست به کار شدن. از صبح هم رفته بودن موج های آبی و دیگه میخواستن زودتر بخورن که برن😅
من یه عکس فوری گرفتم و میمچه رو برداشتم اومدم تو اتاق، آخه هم خودش لج میکرد بچه میخواست بپره وسط سفره و هم بقیه اذیت میشدن.
بعد شامم، میم بچه رو گرفت و من شام خوردم و زن دایی و دختر داییش همه ظرف و قابلمه ها رو شستن.
من قبل ازدواجم فقط دعا میکردم خانواده شوهرم راحت باشن که نخواد جلوشون فیلم بازی کنم و خداروشکر همینطورم شد.
قبل شام، زن دایی و دختر داییش اومدن تو اتاق ما نماز بخونن، زن داییش بعد نماز اومدصدام زد آلبوم عروسیت دم دسته؟
گفتم آره.
گفت چشممون افتاده به قاب عکستون، منیره گفته لباس عروسش خوشگل بوده ها اصلا یادم نبود.
دیگه رفتم هر دوتا آلبوممون و عکس های میمچه رو آوردم دیدن و سر لباس و این چیزام یه کم صحبت کردیم و یه چند تا آدرس مغازه هم ازم گرفتن. ولی خب فردا بعد ناهار برمیگردن دامغان.
.
دستمم حین رنده کردن هویج سالادا رنده کردم و میسوزه🥲
.
مایع ظرفشویی مون قطره های آخرش بود و من هی استرس داشتم یهو صدام نزنن بگن مایع بده که آبروم میره🤣🤣🤣
.
بچه ها
میشه برای همهی زوج هایی که سرچیزای بی اهمیت دعوا دارن دعا کنین؟؟
واقعا حیفم میاد تو زندگیشون از زیبایی، پول، اصالت، نجابت و حتی شهرت چیزی کم ندارن. اما سر چهارتا مسئله کوچیک هر روز دعوا دارن🥺.
خدایا ممنونم ازت.
بچم امشب خییییلی خوشحال بود، خیییییلی بازی کرد و خیییییلی از همه عشق گرفت.
خدایا
تو زندگی مون فقط تو رو کم داریم، خودت رو بهمون بده، هرچی بیشتر بهتر❤️
.