353.
خب باید بگم من هنوز نخوابیدم...
میمچه از بعد از ظهر خیلی بی آرومی کرد،. حتی مجبور شدیم تو کالسکه بردیمش پایین دور دور، ولی مهمونا اومدن جون گرفت و حساااابی بازی کرد.
مهمونا رفتن بلافاصله خوابید اما از ساعت دو به اینطرف هی غرغر کرد هی ناله کرد، هی بغلم کردم هی رو پام گذاشتم اما سرش داغ بود.
مامان میم هم بیرون خواب بود میخواستم بیدار نشه. تو اتاق شالم رو با آبجوش( خنک شده) میمچه خیس کردم رو سرش گذاشتم.
تا ساعت یه ربع به چهار درگیر بودم اما جواب نداد، میم رو بیدار کردم گفتم تب داره بچه بهش استامینوفن بده.
دیگه بساط استامینوفن و دستمال خیس و....
میمچه هم خوااااب ولی ناله میکرد.
کم کم بیدار شد اومد بغلم و شکمش حساااابی کار کرد. 😬
دیگه پوشک و لباساش رو عوض کردم و الانم داره با در قابلمه بازی میکنه😅
یه کم داغه هنوز...
.
.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 4:55
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار