جالبه، جدیدا دارم به این نتیجه میرسم که درصد زیادی از اختلافات ما بخاطر دخالت خانواده ی منه! البته که دخالت ناخواسته و حتی بهتر بگم محبت و مهربونی بیش از حد!!
مثلا چطوری؟؟ مثلا اینطوری که وقتی اونجام هی ابراز ناراحتی میکنن بابت مستاجر بودن ما و هزینه های زندگی، بیکاری میم، فروش نشدن دستگاه ها یا مثلا اون موقع هنوز سرکار بود چون کارش زیاد طول میکشید منم حامله بودم بیشتر میموندم خونه ی مامانم
یه شبایی دیروقت که چه عرض کنم، اذان صبح میومد خونه. بعد مثلا میپرسیدن این بچه اینقدر کار میکنه پولی هم توش هست؟؟
بعد مثلا متوجه میشدن که طرف چک داده، یا مثلا گفته بیایین جنس ببرین به جاش. یا حالا هر چی!!
دیگه حالا همه ناراحت و افسرده و عصبانی که وای این بچه گناه داره چرا اینقدر اذیتش میکنن؟ این بچه مظلومه پولش رو خوردن و فلان.
و داستان هایی از این قبیل.
نتیجه ش چیه؟؟ انتقال احساس بد ناراحتی،. بیچارگی و درماندگی به من!
اتفاق بعدیش چیه؟؟ من صبرم تو مشکلات زندگیم کمتر میشه.
من احساس بدبختی میکنم،. اعتماد به نفسم کم میشه،. سعی میکنم کمتر خرج کنم و بیشتر پس انداز، که باز همین باعث میشه دلمرده تر بشم. لباس مناسب ندارم مهمونی ها رو نرم.
به خونه زندگیم نرسم، نخوام کسی بیاد خونمون!
و حتی یه موقع هایی بداخلاقی و پرخاشگری با میم بیچاره!
در صورتی که خانوادم عاشقش هستن، براش دلسوزی میکنن و به فکرشن اما نمیدونن با این همه حرفای منفی که دور و بر من هست حال من بدتر میشه، اونم بدون اینکه خودم متوجه بشم دارم تاثیر میگیرم.
در صورتی که من و میم از زندگی مون راضیم، تو همین عمر کوتاه زندگی مون بالا و پایین زیاد داشتیم. یادمه یه روزایی بود میخندیدیم که هیچی پول نقد نداشتیم اما خب یخچال پر بود و میشد یه مدت زندگی رو چرخوند. به قول میم میگفت پول اگر نداریم آبرو و اعتبار که داریم اگر لازم شد قرض میکنیم.
ما روزهای سخت تر از اینم گذروندیم باباجان تو رو خدا اینقدر احساس بدبختی و بی چارگی به ما ندین.
یه وقتایی با خودم میگم دیگه نمیذارم از هیچی خبر داشته باشن، اما خب خانواده میم هم اینجا نیستن و ما به جز پدر و مادر من کسی رو اینجا نداریم طبیعیه که از خیلی مسائل با خبر میشن.
.