292.

میدونم که احساسم منشا عقلانی نداره اما یه موقع هایی عمیقا دلم میخواد یه مدت نبینمش.

یه موقع هایی بنظرم بی مسئولیت ترین آدم دنیاست!

نمیدونم اگه همچین پیشنهادی بهش بدم عواقبش چی میشه، اما یه مدت دلم میخواد تنها باشم.

یه مواقعی از ته دلم پشیمون میشم که ازدواج کردم.

نه اینکه با میم ازدواج کردم، کلا از ازدواج پشیمون میشم.

حوصله ی هیچ کس رو نداااااااارم.

291.

و خب اولین تجربه حمام کردن میمچه توسط مادر و با کمک پدر!!

آقا خیلی سخت بود،. مثل ماهی لیز میخورد. خیلی هم بدش میومد تو صورتش آب بریزه بدبخت شدم تا سرش رو شستم. دست های کفیش رو هم هی میکرد تو دهنش!!! کف این شامپو بچه ها تلخ نیست؟؟

اخه من یه بار کف خوردم تلخ بود! خیلی هم تلخ.

اولش که بغلش کردم یواش یواش آب ریختم روی پاهاش که نترسه یهو، بعد باهاش حرف میزدم نمیدونم فازم چی بود همش میگفتم من مامانما پسرم، شناختی؟؟ 🤣

خدا میدونه بچم تو اون حال با خودش چی فکر کرده 🤣

عسل خوشمزه ی مامان بعد حموم شیر خورد و الانم لالا کرده.

.

290.

جالبه، جدیدا دارم به این نتیجه میرسم که درصد زیادی از اختلافات ما بخاطر دخالت خانواده ی منه! البته که دخالت ناخواسته و حتی بهتر بگم محبت و مهربونی بیش از حد!!

مثلا چطوری؟؟ مثلا اینطوری که وقتی اونجام هی ابراز ناراحتی میکنن بابت مستاجر بودن ما و هزینه های زندگی، بیکاری میم، فروش نشدن دستگاه ها یا مثلا اون موقع هنوز سرکار بود چون کارش زیاد طول میکشید منم حامله بودم بیشتر میموندم خونه ی مامانم

یه شبایی دیروقت که چه عرض کنم، اذان صبح میومد خونه. بعد مثلا میپرسیدن این بچه اینقدر کار میکنه پولی هم توش هست؟؟

بعد مثلا متوجه میشدن که طرف چک داده، یا مثلا گفته بیایین جنس ببرین به جاش. یا حالا هر چی!!

دیگه حالا همه ناراحت و افسرده و عصبانی که وای این بچه گناه داره چرا اینقدر اذیتش میکنن؟ این بچه مظلومه پولش رو خوردن و فلان.

و داستان هایی از این قبیل.

نتیجه ش چیه؟؟ انتقال احساس بد ناراحتی،. بیچارگی و درماندگی به من!

اتفاق بعدیش چیه؟؟ من صبرم تو مشکلات زندگیم کمتر میشه.

من احساس بدبختی میکنم،. اعتماد به نفسم کم میشه،. سعی میکنم کمتر خرج کنم و بیشتر پس انداز، که باز همین باعث میشه دلمرده تر بشم. لباس مناسب ندارم مهمونی ها رو نرم.

به خونه زندگیم نرسم، نخوام کسی بیاد خونمون!

و حتی یه موقع هایی بداخلاقی و پرخاشگری با میم بیچاره!

در صورتی که خانوادم عاشقش هستن، براش دلسوزی میکنن و به فکرشن اما نمیدونن با این همه حرفای منفی که دور و بر من هست حال من بدتر میشه، اونم بدون اینکه خودم متوجه بشم دارم تاثیر میگیرم.

در صورتی که من و میم از زندگی مون راضیم، تو همین عمر کوتاه زندگی مون بالا و پایین زیاد داشتیم. یادمه یه روزایی بود میخندیدیم که هیچی پول نقد نداشتیم اما خب یخچال پر بود و میشد یه مدت زندگی رو چرخوند. به قول میم میگفت پول اگر نداریم آبرو و اعتبار که داریم اگر لازم شد قرض میکنیم.

ما روزهای سخت تر از اینم گذروندیم باباجان تو رو خدا اینقدر احساس بدبختی و بی چارگی به ما ندین.

یه وقتایی با خودم میگم دیگه نمیذارم از هیچی خبر داشته باشن، اما خب خانواده میم هم اینجا نیستن و ما به جز پدر و مادر من کسی رو اینجا نداریم طبیعیه که از خیلی مسائل با خبر میشن.

.

289.

اول تا یادم نرفته،. کسی هست که اینجا رو خاموش بخونه؟ ایا آقایی هست که خواننده این کاغذهای مداد نوشت باشه؟

.

امروز علسها میخواستن بیان خونه مامان، ما هم اومدیم. خیلی وقت بود حوصله نداشتم به خودم برسم.

صبح زود پاشدم و به بهانه مهمون ها هم که شده به خودم رسیدم، خودمم کلی حالم خوب شد.

احتمالا امشب بمونیم خونه مامان،. میم میگه فردا بریم اتحادیه و پرس و جو کنیم ببینیم از کجا باید شروع کنیمو چی و چیکار کنیم!

میمچه بغلم بود شیرش میدادم، نمیدونم چیشد که یهو دلم تنگ شد براش. یهو به این فکر کردم که این سه ماه چقدر زود گذشت و 20 سال آینده چقدر زودتر میگذره! و یه روزی میزسه که حسابی دلم برای میمچه ی کوچولویی که تو بغلم شیر میخورد و زل میزد تو چشمام تا شیشه ش تموم بشه تنگ میشه.

بعدتر به این فکر کردم که احتمالا اون روزا به این بلاتکلیفی، بیکاری و بی پولی این روزا هم فکر میکنم و با خودم میگم : دیدی بالاخره شد اون چیزی که دوست داشتی؟؟

تو زندگیم به هر چیزی که دوست داشتم و یه زمانی آرزوم بوده رسیدم مثلا وقتی خونه ی اولمون بودیم هیچ وقت فکر نمیکردم روزی یه خونه دوخواب داشته باشیم! حالا نزدیک سه ساله که خونمون دو خوابه.

بنظرم امکان نداره چیزی از خدا بخوای و بهش نرسی، فقط مشکل فراموشی ما آدم هاست،. اون موقعی که به خواسته مون میرسیم اونقدر همه چیز عادی و یواشه که اصلا یادمون نیست یه زمانی برامون رویا بوده.

.

مداد، میم و میمچه و احتمالا مدادچه ی بیست سال بعد، اگه دارین این نوشته ها رو میخونید.

از خدا همه چیز بخوایین و بعد در حد توانتون براش تلاش کنین، من قول میدم که میرسید حتی به محال ترین هاش.

.

288.

تو زندگیمون فقط دوبار گریه ش رو دیدم، یعنی حتی موقع فوت پدربزرگش هم ندیدم گریه کنه.

اون دوبارم سر این بود که من میخواستم برم.

یه وقتایی با خودم فکر میکنم کاش یه کم بیشتر حرف بزنه.

قبلا یه بار وسط حرفاش از دهنش پرید که من رو از مامانش بیشتر دوست داره، به روی خودم نیاوردم که متوجه حرفش شدم.

امروزم که داشتم تهدیدش میکردم اگه نیای بریم دکتر،. زنگ میزنم به خانوادت میگم چیشده، گفت بزن، من اونقدر که از تو حرف شنوی دارم از اونا ندارم برام مهم نیست.

یه جورایی عذاب وجدان میگیرم اینطوری میگه.

بنظرم اونا رو هم به اندازه ی من دوست داره، فقط اینکه به من وابسته تره.

امروز بهش گفتم اون شب که تصمیم گرفتم برم و میمچه رو هم ببرم، تو دلم خدا خدا میکردم که تو میمچه رو بگیری و اجازه ندی ببرمش. تا منم به بهانه اون بازهم بمونم.

آره من دنبال بهونه ام که بازهم بمونم حتی وقتی که مطمئن بودم دیگه دلم نمیخواد ببینمش.

.

شاید لازم به توضیح باشه که پست قبل یک سوتفاهم بود و میم کار بدی نکرده بود.

یعنی کار بدی که قبلا انجام داده بود و من بهش گفته بودم اگر تکرار بشه از زندگیش میرم رو انجام نداده بود اما سلسله اتفاقاتی افتاده بود که من اینطوری فکر میکردم.

.

287.

ما چندتا دعوای اساسی تو زندگیمون داشتیم که حتی اینجا هم از جزئیاتش ننوشتم. دیشب پنجمی ش بود.

نمیتونستم طاقت بیارم که بعد از شش سال و بعد از چهار بار دعوا و اتمام حجت بازهم تکرار کرده کارش رو.

برای خودمم عجیب بود که بر خلاف دفعات قبل دیگه گریه نمیکنم، میدونستم دل کندن ازش سخته برام اما موندن هم دیگه برام بی معنی بود.

اول فکر کردم بهش میگم تا موقعی که پدر و مادرم هستن، من و تو فقط هم خونه ایم چون خیلی دوسش دارن و طاقت دیدن ناراحتی اونا رو ندارم. اما نمیتونستم اینقدر فیلم بازی کنم که کسی چیزی نفهمه.

واقعا قلبم خالی شده بود، دیگه فقط برام پدر میمچه بود، نه بیشتر.

انتظار داشتم بیاد و این سکوت رو بشکنه، بیاد و توضیح بده.

اما اونم سکوت کرده بود و این باعث میشد مطمئن تر بشم که حدسم درسته.

همون سر شب هم ازش پرسیدم خودت تعریف میکنی یا من بپرسم؟ اما یه جواب مختصر و سر بالا داد.

هر نشونی که تو ذهنم میچیدم قضیه درست تر در میومد.

همون نصف شب پاشدم و چمدونم رو بستم، برای خودم و میمچه لباس برداشتم، اول خواستم مقداری پول نقد و طلاهام رو هم بردارم.

اما گفتم بذار بدونه که دیگه هیچی برام مهم نیست، حاضر بودم از همه چیز بگذرم فقط میمچه رو ببرم.

تو دلم همه ی حرفام رو داد میزدم سرش، میگفتم طلاق هم نمیخوام چون نمیتونم به جز اون آدم دیگه ای رو هم کنار هم خودم ببینم.

میمچه برای زندگی من کافی بود.

بیدار بود و میدید که من دارم لباس و مدارکم رو برمیدارم اما هیچی نمیگفت، میگفتم خب خودش هم میدونه دیگه توضیح و توجیهی نداره که سکوت کرده.

یا اصلا دنبال همین موقعیت بوده، و الان خوشحاله از اینکه به خواسته ش رسیده.

ادامه نوشته

286.

تو ماه رمضون یه شب که افطاری خونه ی دایی کوچیکم دعوت بودیم، همه دورهم نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.

دایی وسطیم حرف جالبی زد، گفت اینکه ما الان میتونیم کنار هم بگیم و بخندیم( اشاره به اینکه جمعیتمون زیاده) بخاطر زحمت و سختی هایی هست که بی بی جان( به مامان ِمامانم بدلیل سید بودنشون بی بی جان میگفتیم)تحمل کردن، هشت تا بچه کم کاری نیست! اگه میخوایین به بچه هاتون خوش بگذره براشون خواهر برادر بیارید.

راست میگفت، ما حس تنهایی رو تو خانواده پدریم که فقط دوتا بچه هستن خیلی حس میکنیم. اینکه همون یه دونه عمه هم سال تا سال نمیبینمش دیگه بد از بدتر.

دیشبم خونه خاله م که بودیم دیدم چقدر بچه های پسرخالم باهم خوشحالن، ما بالا مشغول صحبت بودیم و اونا تو حیاط بازی میکردن.

اصلا فکر کردن به اینکه یه سفره پهن کنی که چندتا بچه بشینن و سر تهدیگ باهم دعوا کنن خیلی لذت بخشه. میدونم لذت بخشه چون خاطرات بچگی خودم رو یادمه. و هنوزم وقتی همه دورهمیم میبینم که مامان و بابام با تمام وجود میخندن.

صحبت زود دنیا اومدن میمچه شد، عروس خالم میگفت اگه تو دستگاه نرفته پس بچه کامل بوده و به موقع به دنیا اومده.

میمچه خداروشکر نیازی به دستگاه نداشت، فقط یه کوچولو افت قند داشت که بهش سرم زده بودن.

باهاشون که حرف میزنی اونقدر دلگرم میشی و دلت بچه میخواد که همه سختی هایی که کشیدی یادت میره.

خیلی دوست دارم میمچه بتونه خواهر و برادر داشته باشه امیدوارم بتونم.

راستی امشب میمچه رو بردن برای ختنه، من نرفتم طاقت نداشتم گریه هاش رو. میم با مامانم رفتن.

اما میگن بچم خیلی گریه کرده اونجا، مامانم میگفت میم از پشت در تکون نخورد و چشماش پر اشک بوده.

اومدن خونه هم گریه کرد اما خب خداروشکر از چیزی که فکر میکردم بهتر بود. خداکنه به خیر بگذره تا حلقه ش هم بیوفته و تموم بشه.

.