تو ماه رمضون یه شب که افطاری خونه ی دایی کوچیکم دعوت بودیم، همه دورهم نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.

دایی وسطیم حرف جالبی زد، گفت اینکه ما الان میتونیم کنار هم بگیم و بخندیم( اشاره به اینکه جمعیتمون زیاده) بخاطر زحمت و سختی هایی هست که بی بی جان( به مامان ِمامانم بدلیل سید بودنشون بی بی جان میگفتیم)تحمل کردن، هشت تا بچه کم کاری نیست! اگه میخوایین به بچه هاتون خوش بگذره براشون خواهر برادر بیارید.

راست میگفت، ما حس تنهایی رو تو خانواده پدریم که فقط دوتا بچه هستن خیلی حس میکنیم. اینکه همون یه دونه عمه هم سال تا سال نمیبینمش دیگه بد از بدتر.

دیشبم خونه خاله م که بودیم دیدم چقدر بچه های پسرخالم باهم خوشحالن، ما بالا مشغول صحبت بودیم و اونا تو حیاط بازی میکردن.

اصلا فکر کردن به اینکه یه سفره پهن کنی که چندتا بچه بشینن و سر تهدیگ باهم دعوا کنن خیلی لذت بخشه. میدونم لذت بخشه چون خاطرات بچگی خودم رو یادمه. و هنوزم وقتی همه دورهمیم میبینم که مامان و بابام با تمام وجود میخندن.

صحبت زود دنیا اومدن میمچه شد، عروس خالم میگفت اگه تو دستگاه نرفته پس بچه کامل بوده و به موقع به دنیا اومده.

میمچه خداروشکر نیازی به دستگاه نداشت، فقط یه کوچولو افت قند داشت که بهش سرم زده بودن.

باهاشون که حرف میزنی اونقدر دلگرم میشی و دلت بچه میخواد که همه سختی هایی که کشیدی یادت میره.

خیلی دوست دارم میمچه بتونه خواهر و برادر داشته باشه امیدوارم بتونم.

راستی امشب میمچه رو بردن برای ختنه، من نرفتم طاقت نداشتم گریه هاش رو. میم با مامانم رفتن.

اما میگن بچم خیلی گریه کرده اونجا، مامانم میگفت میم از پشت در تکون نخورد و چشماش پر اشک بوده.

اومدن خونه هم گریه کرد اما خب خداروشکر از چیزی که فکر میکردم بهتر بود. خداکنه به خیر بگذره تا حلقه ش هم بیوفته و تموم بشه.

.