729.

میم موقع رفتن بیدارم کرد که وسایلش رو جمع کنم کمکش کنم زودتر بره که دیرش شده.

دیگه خوابم نبرد، بعد گشنم شد. هر چی غلت زدم فایده نداشت معده م داشت صدا میداد...

یه لیوان شیر موز داشتیم با دو سه لقمه کیک خوردم.

بعد همونطور که جلو یخچال نشسته بودم روی زمین، با تعجب به همه جا نگاه میکردم...

عه این ماشین لباسشویی منه، سطل برنجم! عه این شیشه ترشی منه! اینجا خونه منه!!

اومدم سمت اتاق که دوباره بخوابم، در رو که باز کردم دیگه کاملا پرت شدم تو یه دنیای دیگه؛ این بچه منه! من مامان شدم.

این بچه مثل اون قبلیا نیست که من فقط خاله‌شون باشم و فقط بعضی وقتا کنار من بخوابن!!

این یکی همیشه کنار من میخوابه، همش با همیم و حتی بهم میگه مامان!!

خیلی عجیبه!!

از کِی اینطوری شد؟

من مگه تو اون خونه ویلایی دو طبقه که در آبی داشت زندگی نمیکردم؟؟

یه اتاق داشتم و یه تخت و یه میز!!

خیلی عجیبه!!

چند روز دیگه 29 ساله م میشه!!

من که صد سال منتظر بودم 18 سالم بشه و هی نمیشد!!

چیشد یهو رسیدم اینجا!

خواهشا یه کم یواش تر.

.

.

728.

دمم گرم که امروز رو تونستم روابط مادرپسری رو بهتر مدیریت کنم تا کمتر جفتمون اذیت بشیم.

دمم گرم که ظهر خودمو مجبور کردم ذهنمو خاموش کنم و بخوابم.

دمم گرم که به استرس های الکیم غلبه کردم که با این همه کار نرم دنبال تمیز کردن خونه چون مامان میم فرداشب میاد مشهد.

دمم گرم که یکی دوباری که میم از خستگی حوصله بچه رو نداشت، مدیریت کردم که بچه رو دعوا نکنه و بحران نشه.

دمم گرم که کلی ایده جدید واسه کار دارم.

دمم گرم که این هفته فروشم به شدت پایین بود ولی قرار نیست بابتش خودخوری کنم.

دمم گرم که همین الانشم میدونم ایرادهای کارم کجاست، بابتشون شرمنده ام و دلم میخواد جبرانشون کنم.

خدایا

به شدت جلوی تو کوچک ترین و گناهکار ترینم...

خدایا

بدجوری خجالت زده ام بابت تمام لحظاتی که باید ببینمت، و نمیبینم.

خدایا

یه جوری شرمنده ام که اصلا نمیدونم از کجا و چطوری میشه دوباره شروع کرد.

.

.

727.

میزان وابستگی میمچه
نق زدن
و درگیر کردن من تو کارهای مختلف شده مثل سال اول زندگیش.
داره برام کلافه کننده میشه
همین لحظه که دارم مینویسم حس میکنم حتی نمیتونم نفس بکشم.
دقیقه‌ای منو به حال خودم نمیذاره.
یک لحظه اجازه ندارم با تلفن حرف بزنم یا تلویزیون ببینم.
دارم دیوونه میشم.
خونه مامانمم دیگه نمیمونه.
هر چند خودمم تمایل زیادی ندارم اونجا بمونه.
میم هم که هیچ وقت نیست.
مهدکودک بذارمش یعنی؟
.

.

726.

نمیدونم چرا این روزا اینقدر شلوغم.

بنظر خودم هیچ کاری نمیکنم اما دائما دستم بنده!

و حدود نود درصد وقتم توی آشپزخونه ام!

یه طوری که امشب میم رفت دوش بگیره اومد لباس برداره دید کشو لباس زیرهاش خالیه!

نمیدونم از کی تا حالا لباس نشستم!

سبد پر رخته!

اما واقعا وقت نکردم.

مامانم خیلی پا درده و بدن درد، به کارهای خونه خودش مونده بیچاره.

کاش میتونست بیاد کمکم.

بهش نگفتم ولی تو دلم اومد من اگه بخوام دوباره بچه بیارم چطوری میخواد بیاد کمکم؟؟

یه روز کمکی گرفتم اومد کل آشپزخونه رو دستمال کشی کرد. ولی دو ساعت بیشتر نموند.

دلم میخواد کل خونه تمیز بشه ولی وقت نمیکنم.

میمچه خیلی شلخته چیزی میخوره و حریفش نمیشم یه جا بشینه یا تو یه زمان مشخص غذا بخوره.

میره و میاد و ریز ریز چیزی میخوره...

و همین میشه کلی خرده غذا و لک روی فرش و سرامیک.

فردا باید حتما لباسشویی روشن کنم، فکر کنم دو تا ماشین بشه.

خیلی وقته آرایشگاه نرفتم و ابروهام حسابی بهم ریخته.

میم هم قیافش خیلی داغون شده بود ولی امشب بالاخره رفت آرایشگاه.

چند شبه چقدر تو خواب حرف میزنه...

سرما هم خورده...

.

.

725.

هنوز بخاری اتاق‌ها رو نذاشتیم.

پدر و پسر سرما خوردن، من خیلی کمتر سرما خورده‌ام.

امشب گفتم بیرون بخوابیم که شاید کمی حالشون بهتر بشه، دیشب میمچه از گرفتگی بینی خوابش نمیبرد.

این روی زمین خوابیدن خیلی حس زندگی بهم میده، حس قدیما، بچگیام...

اون موقع‌ها که داداشم هنوز مجرد بود.

از مجرد بودن خواهرم یادم نمیاد😅 ولی حتی وقتی بچه داشت زیاد پیش میومد خونه ما بمونن چون شوهرش ماموریت میرفت.

حس شلوغی و زندگی اون موقع رو داره.

حس میکنم وقتی بیدار بشم یه سفره صبحانه پهن میشه و کلی آدم جمع میشیم دورش...

خواهرزاده‌هام کوچولو و خوابالو و تپلو و فرفری دور سفره میشینن.

فرخنده پنیر نمیخوره.

هر سه تاشون تقاضا چایی شیرین دارن که همیشه تو خونه ما ممنوعه...

ولی الان...

صبح که بیدار بشیم میم خونه نیست.

منم و یه کف دست میمچه و هیچ کدوم صبحانه نمیخوریم.

خبری از اون شلوغی و هیاهو نیست.

نهایتا یه شبکه پویا روشن میشه و من میرم دنبال کارای خونه...

.

.