هنوز بخاری اتاق‌ها رو نذاشتیم.

پدر و پسر سرما خوردن، من خیلی کمتر سرما خورده‌ام.

امشب گفتم بیرون بخوابیم که شاید کمی حالشون بهتر بشه، دیشب میمچه از گرفتگی بینی خوابش نمیبرد.

این روی زمین خوابیدن خیلی حس زندگی بهم میده، حس قدیما، بچگیام...

اون موقع‌ها که داداشم هنوز مجرد بود.

از مجرد بودن خواهرم یادم نمیاد😅 ولی حتی وقتی بچه داشت زیاد پیش میومد خونه ما بمونن چون شوهرش ماموریت میرفت.

حس شلوغی و زندگی اون موقع رو داره.

حس میکنم وقتی بیدار بشم یه سفره صبحانه پهن میشه و کلی آدم جمع میشیم دورش...

خواهرزاده‌هام کوچولو و خوابالو و تپلو و فرفری دور سفره میشینن.

فرخنده پنیر نمیخوره.

هر سه تاشون تقاضا چایی شیرین دارن که همیشه تو خونه ما ممنوعه...

ولی الان...

صبح که بیدار بشیم میم خونه نیست.

منم و یه کف دست میمچه و هیچ کدوم صبحانه نمیخوریم.

خبری از اون شلوغی و هیاهو نیست.

نهایتا یه شبکه پویا روشن میشه و من میرم دنبال کارای خونه...

.

.