404.

پهن کردن لباسایی که الان داره ماشین میشوره

شستن ظرف ها

جارو برقی

پخت سحری

افطاری من نون و پنیر و میم باقی پلوقیمه های دیشب

پخت کیک سیب

لباس سفیدا رو بندازم تو ماشین.

.

پارسال گفتم من امسال یه صاد دارم به جای هفت سین!

امسالم همینو میگم😅

دوست دارم هفت سین بچینم ولی اعتقادی ندارم بهش، هیچیشم نداریم تو خونه.

.

ذهنم خیلی پراکنده ست، ماه دیگه احتمالا خونه جدیدیم این موقع!! خییییلی کار دارم.

+خونمون نه، خونه جدید!!

.

.

403.

خوابم میاد، تقریبا سه روزه که نخوابیدم...

میمچه نه میخوابه نه غذا میخوره

فقط غرغر و نق نق

شکمشم که باز راه افتاده

پاشم سوخته

میم هم نمیدونم چشه که کلا اخلاق نداره

کسی نصیحت کنه، راهکار بده، دلگرمی بده، فحش میدم!!!

.

.

402.

سه روزه که میم قراره بره کارخونه ای که رزومه پر کرده، یه خبر بگیره که چیشد بالاخره؟ ولی بازهم نرفت و بارون و شلوغی جاده رو بهانه کرد.

منم وانمود کردم خوابم میاد تا دیگه پیگیر سکوت و قهرم نشه چون اصلا حوصله بحث ندارم، تا میام یه پولی جمع کنم برای خودم باز ویرش میگیره ماشین تعمیر کنه منم گفتم ندارم البته میدونم تهشم دلم طاقت نمیاره و میدم پولو بهش ولی تا بتونم مقاومت خواهم کرد.

پاشو برو کار پیداکن که با ماشین کار نکنی که هرروز یه جاش خراب شه!

میم که رفت بیرون با بچه یه چرت زدم و بعدم اتاقش رو مرتب کردم و یه کم جابه‌جایی وسایل.

خونه رو هم جارو کردم.

دلم میخواد یه کم چیز میز رد کنم ولی میدونم بازهم نمیذاره و میگه حیفت نمیاد؟؟

شایدم ببرم بذارم خونه مامان.

آشپزخونه یه بشور بشور جانانه لازم داره ولی دست تنها نمیتونم الانم دم عیدی کارگر گیر نمیاد.

فریزر رو برای ماه رمضان آماده کردم. خدابرکت بده

بچه امروز با زبون خوش غذاشو خورد و من خوشحال ترین مامان دنیام الان😅😅😅

.

.

401.

به یه افسردگی دوره ای دچار شدم، تقریبا ماهی یکبار یا یک ماه و نیم یکبار...

نمیدونم علتش پی ام اسه،. کم خونیه،. بی پولیه یا چی اما من میشم بی انگیزه ترین آدم دنیا و رخوت و سستی میاد سراغم.

اگه میمچه نبود شاید اصلا از تخت بیرون نمیومدم و کل روز میخوابیدم. از خودم بدم میاد.

.

.

400.

از صبح که چشماشو باز کرد فقط غر زد و نق زد و چسبید به من و به زمین و زمان گیرداد...

با هر حساب و کتابی به این نتیجه رسیدم گرسنه شده،. غذا کشیدم و بهش دادم ولی نخورد بازی و شکلک و دلقک بازی تا بالاخره چندتا قاشق خورد و یهو همه رو بالا آورد...

خوب که عصبانی شدم از کثیف کاری و خراب کاری هاش و اخمام رفت تو هم، حالش خوب شد و رفت دنبال بازی ش...

خدایا چه موجوداتی هستن بچه ها اخه😭😭😭😭😭

.

.

399.

دیروز برای میمچه با شیره توت شربت درست کردم، نمیدونم از اون گرمیش کرد یا دلیل دیگه ای داشت که دیشب خوابش نبرد.

صبح بهش عرق کاسنی دادم یه کم، بعدم یه کم به آشپزخونه رسیدم.

گفتم حالا که بیدارم بذار یه صبحونه لاکچری درست کنم بعد مدت ها نیمرو با کره درست کردم و با گوجه لای نون لواش پیچیدم و یه گریپ فروتم آماده کردم بعد صبحانه آب بگیرم بخورم.

با خیال راحت از اینکه میمچه نیمرو دوست نداره، اول یه تیکه نون دادم دستش اما خودش اومد جلو سمت ساندویچم و دهنشو باز کرد.

از تخم مرغ ها درآوردم و گذاشتم دهنش و در کمال ناباوری خورد😅

دیگه نون و گوجه سهم من شد و نیمرو قسمت میمچه😍 واسه همین از خیر آب گریپ فروت هم گذشتم به ما نیومده صبحونه لاکچری خوردن😅

+بچم فکر کنم دندون تو راه داره، پاش کبااااااابه😭

+بالاخره خوابید ولی دیگه فکر نکنم من خوابم ببره. اگه خونه جدیدمون اندازه اینجا صدای پرنده نداشته باشه چی؟؟؟ 🥲

.

.

398.

به سقف ریخته آشپزخونه، پمپ خراب و آب سرد حموم که فکر میکنم دلم میخواد زودتر بریم خونه خودمون...

یه سوپری تو مجتمع هست که یه زن و شوهر اداره ش میکنن و آقاهه ناشنواست.

اون دفعه که برف اومده بود و رفتیم پارک، اونام خانوادگی اومده بودن و بازی میکردن، همه با جیغ و داد اما اینا هیییچ صدایی نداشتن پرشور و هیجان بازی میکردن و قهقهه میزدن اما صدایی نداشتن حتی خانومه و بچه هاشون بعدم ما به آقاهه اشاره کردیم میشه ازمون عکس بگیری؟؟ و چه عکس خوبی گرفت.

.

به این خانواده که فکر میکنم، به تراس خونه که جلوش یه درخت بززززرگ داره، به خانوم بلوچی و اون یکی خانومه که حتی فامیلیش رو نمیدونم...

حتی به این ساعت مجتمع که تک و توک برق خونه ها روشنه، هر از گاهی صدای روشن شدن ماشین میاد و البته صدای بلند پرنده ها...

دلم نمیخواد برم خونه جدید و باهاش احساس غریبگی میکنم.

+چقدر خوب بود میشد همینقدر جدی و نزدیک بدونم زندگی و خونه آخرت رو.

+یه متنی دیشب میخوندم که روزی هر روزت به دستت میرسه و نباید نگران روزهایی باشی که اصلا نمیدونی زنده هستی یا نه، و من چقدر دورم از این بابت....

+کلید برق تراس نزدیک گازه، نمیدونم میمچه بغلم بوده روشن کرده و نفهمیدم یا میم وقتی داشت شام دیشب رو گرم میکرد دستش خورده و روشن بوده تا الان، با تصور اینکه میمچه روشن کرده باشه😍 قلبی میشم.

.

.

397.

دیشب دو و نیم خوابیدم، ساعت شش میمچه بیدار شد شیر خورد و دیگه نخوابید.

اول ناراحت شدم اما خب خیلی به کارام رسیدم، خونه مرتب شد، ظرفا شسته شد در حالیکه میمچه یه تیکه نون دستش بود و میخورد😍

فاطمه و فرزانه دیروز زنگ زدن و پیام دادن که فردا بیا خونمون، حالا که کارام انجام شده و ناهارم پختم شاید برم.

رفتار امپراطور با دونگی رو میبینم یاد شش ماه اول عقدمون میوفتم، میم همینقدر ذوق زده و هیجانی بود😅

دلم میخواد گاز رو بشورم ولی روشنه هنوز

جارو هم میخوام ولی میم و میمچه خوابن

رو میز و اپن رو هم باید وایتکس بزنم ولی حسش نیست

اتو کاری هم دارم حسابی ولی تو اتاق پدر و پسره

علی الحساب فقط میتونم برم حموم😎

.

.

396.

چندین بار تو خوابام یه خونه ای رو میبینم که توش زندگی میکنیم و مال خودمونه، هر دفعه هم تعجب میکنم که چه خونه قشنگی داریم!

یه خونه قدیمی مثلا صد ساله ولی تمیز و بازسازی شده و مرتب، پذیرایی وسط و دور تا دور خونه اتاق ها و آشپزخونه....

عجیب این خونه رو دوست دارم و احساس آرامش داره برام توی خواب.

همه ی اتاق ها نورگیره و پنجره های بزرگ داره، آشپزخونه دوتا در داره یکی به پذیرایی و یکی به یه اتاق که من توش یه میز ناهار خوری بزرگ( شک دارم هشت یا دوازده نفره) گذاشتم.

آشپزخونه خیلی بزرگ نیست، حدود ده متر اما پر از کابینت، و تا جایی که یادم میاد پنجره نداره!

یه اتاق سمت چپ هست که واردش میشی یه اتاق معمولیه که کمد دیواری داره، درب کمد رو که باز میکنم یه در دیگه هست و باز که میکنم وارد یه سوئیت نقلی میشه که شامل آشپزخونه و یه اتاق هست؛ اتاق این سوئیت یه پنجره خییییلی بزرگ داره که رو به ایوون باز میشه.

ایوون نرده های سفید آهنی داره و از سمت چپ پله میخوره تا حیاط.

و نگم از حیاط که بیشتر شبیه به باغی حدود چهارصدمتری با یه حوض بزرگ آبی و فواره های بلند و درخت و گل های رنگ و وارنگ.

و من هر دفعه تو خواب میام سراغ این سوئیت و این حیاط، تو دلم میگم وای دختر ببین اینجا چقدر خوشگله و تو چرا کم میای اینجا؟

نکته های جالبی که تو بیداری یادم میاد میدونی چیه؟

اینکه من توی این خونه وسایل دیگه ای ندیدم یا حداقل یادم نمیاد!

خونه بنظر خالی نمیاد اما هرچی فکر میکنم از فرش یا مبلمان یا چیز دیگه یادم نیست.

اینکه هر دفعه روی ایوون میرم میدونم یه همسایه طبقه پایینی هم داریم و تو دلم ازش تشکر میکنم حیاط رو رسیدگی میکنه با اینکه من سر نمیزنم!

وقتی دنبال نشونه میگردم که این خونه رو تو بیداری کجا دیدم نمیتونم به نتیجه مشخص و قاطعی برسم اما بنظرم تلفیقی از خونه هر دو مادربزرگم و خونه قبلی خاله م تو مدینه العلم و کمد دیواری خونه دخترداییمه که خیلی بزرگه و میشه بری تو کمد لباس برداری!

انگار همه ی اینارو قاطی کردن و دادن هوش مصنوعی ازش رویا بسازه!

.

.

395.

مادر بودن یعنی سطح انرژی و خوشحالیت وابستگی مستقیم داره به پوشک بچت!!!!

امشب اونقدر سر شربت انجیر خوردن جیغ و داد کرد که آخرم بالا آورد و گند زد به من و خودش و فرش!

میم 12 ساعته که بیرونه و هنوز نیومده.

هوا به شدت سرده و نه بیرون رفتم و نه حتی پرده ها رو کنار زدم.

روز گندی بود امروز.

خونه ی ترکیده، مادر خسته و عصبانی و بچه‌ی از همه جا بیخبر که روی پام آروم خوابیده.

+تشت اسباب بازی هاش افتاده بود جلو میز تلویزیون، خیلی مسلط رفت بالاش ایستاد!

دیروز خونه مامان، پله آشپزخونه رو ایستاده رفت بالا!

امروزم پشت سر میم گریه کنون از جلو در تا روی فرش گرده‌ی راهرو راه رفت، افتاد، دستش رو گرفت به دیوار پاشد و دوباره راه رفت تا رسید به من! همچنان با گریه و صورت اشکی و مماغی!!!

+

خدایا؟

پول میخوام، پول!!!

*اومدم بنویسم شکم بچه رو درست کن، دیدم نه پول بیشتر لازم دارم الان🤣🤣🤣*

خدایا؟ نوکرتم❤️

.

.

394.

سرم سرما خورده، گردن به بالا داغون داغونم...

امروز بعد مدت ها استخاره ش راه داد که بریم بانک و پول کارتخوان رو آزاد کنیم و هم بریم ببینیم این طرح یارانه که میگن چیه!

اومدیم سوار ماشین بشیم دیدم انگار صبح زود یه پرنده تو حیاطمون با دوستش تلفنی صحبت میکرده 🤣 وای قربونش بشم خیلی بامزه ست.

عذاب وجدان گرفتم تو فروشگاه لوازم غیر ضرروی برداشتم که غیر طرح مقداری هم سر دادیم ولی خب تقصیر میم هم هست اول تا آخر ایستاده بود یه گوشه.

یعنی هر دفعه خرید میریم همینه ها.... اول تا اخر کنار می ایسته من خرید میکنم لحظه اخر میاد کارت میکشه

بعدم میگه زیاد برداشتی یا کم برداشتی یا فلان.

خب خودت بیا جلو حرف بزن، نمیدونم چه کاریه میکنه!

بگمم خودت تنها برو میگه من نمیدونم چی میخوای یا میگه تنهایی انگیزه ندارم!

.

.

393.

برای میمچه یه شیشه شیر و یه پستونک مارک خریده بودم و خداتومن پولش رو داده بودم تو این بی پولی! بعد اینا رو فقط تو مهمونیا استفاده میکردم حالا دیشب میبینم هم سرشیشه ش پاره شده و هم پستونکش.

الان فکر کنم همه پولای تولدش رو باید صرف شیشه و پستونک کنم😅

.

دو سال پیش نیمه شعبان شیرینی خریدیم و با میم تو خیابون پخش کردیم، تو دلم آرزو کردم تا سال بعدش خدا بهم یه پسر بده😍 ولی حتی به میم هم نگفتم.

سال بعدش، نیمه شعبان میمچه بغلم بود.

دیشب برای میم تعریف کردم آرزوی اون سال رو. میم گفت خب امسالم آرزو کن خدا بهم کار خوب بده و ماشین رو عوض کنیم.

یه جعبه رولت خریدیم و اومدیم خونه مامان، همه خوردیم بقیشم میم گفت شب میبریم پخش میکنیم.

خداکنه تا سال بعد هممون به آرزوهامون برسیم😍

.

.

392.

بالاخره قرار شد برای میمچه تولد بگیریم اما خب دلم طاقت نیاورد کیک یا غذا رو از بیرون بگیرم میترسیدم اون چیزی که میخوام نشه و بعد دیگه غمم گین میشد به قول فاطمه.

خلاصه که دیشب رفتیم خرید و امروز از صبح مشغول بودم.

فاطمه هم اومد میمچه رو نگهداشت، خداروشکر بچه هم بی قراری خاصی نکرد جز وقتی که شیر میخواست یا جیش کرده بود.

من میگفتم کیک و الویه بسه، میم گفت نه من الویه دوست ندارم خوراک بندریم درست کن. خودشم خیلی کمک کرد طفلی دستش درد نکنه.

بادکنک هم از جشن طوبی آوردم و چندتا دونه آبی هم خریدیم و ترکیبی زدم🤣

موقع عکاسی، میمچه داشت کیک رو مینداخت پریدم بگیرمش کمرم گرفت.... هنوزم دردمیکنه.

ولی خب خداروشکر هم کیک و هم غذاها اون چیزی که میخواستم شد.

صفر تا صد بای مداد😎

.

.

391.

جشن تکلیف طوبی ی عمه هم گذشت😍وای که ماه شده بود امشب.

خداروشکر همه چیز عالی بود ان شاء الله مهمونا هم بهشون خوش گذشته باشه.

نمیدونم چه حکمتیه از همون طفولیت تا حالا تو مهمونی های بزرگ من گریه م میگیره و بغضی میشم اعم از مولودی عروسی و عقد و هرچی.

یعنی بیچاره میشما از بغض گلوم پاره میشه و من هی حواسمو پرت میکنم به موضوعات مختلف وگرنه اشکام میریزه.

هیچ وقت هم روم نشده به کسی بگم من اینطوری ام! ولی خب از صدام و قیافه م میفهمن یه وقتایی و منم منکر میشم.

زن داداش بزرگه خودش داوطلبانه اومد موهامو سشوار کشید و دمش گرم، یه همچین کار تمیزی رو اگه آرایشگاه رفته بودم حداقل 250 پیاده میشدم!

میم هم خوشش اومد، میبینی کارای خدا رو؟ کل فک و فامیل و دوست و آشنا تو کف موهای فر منن، بعد شوهرم موی صاف دوس داره!!

بهش گفتم تو که اینقدر موی صاف دوس داری چرا نمیذاری کراتین کنم؟ گفت نگفته بودی تا حالا! پول دستم اومد برو.

ببینم یادش میمونه یا نه🤣

داداشم صندلی غذا آورده برای میمچه، خداکنه دوس داشته باشه و بشینه چون سر غذا خوردن خیلی اذیت میکنه حتما باید بغلم بیاد و هرچی رو میزه میندازه پایین.

.

390.

میام ناراحت و عصبانی شم که تا این موقع شب هنوز نیومده دنبالمون، میبینم از صبح هر چی من گفتم نه نگفته از مرتب کردن تراس بگیر تا خریدهای ریز و درشت برای تولد طوبی، در صورتی که میتونست بگه به من ربطی نداره داداشت خودش بره برای بچش خرید کنه!

اما خب خوابم میاد، باید هم خونه رو مرتب کنم و هم وسایلمو جمع کنم برای مهمونی باز صبح بیام خونه ی مامان. حمومم میخوام برم.

خوابم میاد، میمچه که بعد از کلی گریه خوابید بچم.

خونه مامانم سرده، همه استخونام تیر میکشه.

.

389.

پورعلمی جمعه مولودی گرفته، ما رو هم دعوت کرد.

زنگ زد که کیک سفارش بده بهم کلی هم جزئیات برای فیلینگ و دکورش داد منم روم نشد بگم وقت نمیکنم.

بعدش میم زنگ زد که پورعلمی میخواد بهت کیک سفارش بده ولی من گفتم بچه نمیذاره.

گفتم عه پس با تو حرف زده من روم نشد بهش نه بگم.

قرار شد خود میم بهش بگه که مداد روش نشده بگه ولی وقت نمیکنه چون از یه طرف داداشم قرار بود بیاد مشهد، از یه طرف جمعه خواهرم اینا دارن میرن کربلا، از یه طرف تولد خود میمچه ست...

گفتم حتی بهش بگو چهارشنبه هم جشن تکلیف طوبی ست جای دیگه سفارش دادن چون میمچه نمیذاره من کاری انجام بدم.

حالا از یه طرف داداشم زنگ زد دخترش ویروس گرفته و نمیان، از یه طرف گذرنامه های خواهرم به مشکل خورده و معلوم نیست بتونن برن!

ولی خب دوست دارم برای میمچه کیک درست کنم حتی مدلشم انتخاب کردم، نمیدونم چی بشه.

.

امشب یه خواستگار برای علس بزرگه زنگ زد، بهشون نگفتم اما یه حسی بهم میگه این درست میشه!

منم دم کربلا رفتنم کارای ازدواجم درست شد. و از کربلا برگشتیم دو ماه بعدش عقد کردم!

.

امشب چقدر سرده، خداکنه برف بیاد.

.