398.
به سقف ریخته آشپزخونه، پمپ خراب و آب سرد حموم که فکر میکنم دلم میخواد زودتر بریم خونه خودمون...
یه سوپری تو مجتمع هست که یه زن و شوهر اداره ش میکنن و آقاهه ناشنواست.
اون دفعه که برف اومده بود و رفتیم پارک، اونام خانوادگی اومده بودن و بازی میکردن، همه با جیغ و داد اما اینا هیییچ صدایی نداشتن پرشور و هیجان بازی میکردن و قهقهه میزدن اما صدایی نداشتن حتی خانومه و بچه هاشون بعدم ما به آقاهه اشاره کردیم میشه ازمون عکس بگیری؟؟ و چه عکس خوبی گرفت.
.
به این خانواده که فکر میکنم، به تراس خونه که جلوش یه درخت بززززرگ داره، به خانوم بلوچی و اون یکی خانومه که حتی فامیلیش رو نمیدونم...
حتی به این ساعت مجتمع که تک و توک برق خونه ها روشنه، هر از گاهی صدای روشن شدن ماشین میاد و البته صدای بلند پرنده ها...
دلم نمیخواد برم خونه جدید و باهاش احساس غریبگی میکنم.
+چقدر خوب بود میشد همینقدر جدی و نزدیک بدونم زندگی و خونه آخرت رو.
+یه متنی دیشب میخوندم که روزی هر روزت به دستت میرسه و نباید نگران روزهایی باشی که اصلا نمیدونی زنده هستی یا نه، و من چقدر دورم از این بابت....
+کلید برق تراس نزدیک گازه، نمیدونم میمچه بغلم بوده روشن کرده و نفهمیدم یا میم وقتی داشت شام دیشب رو گرم میکرد دستش خورده و روشن بوده تا الان، با تصور اینکه میمچه روشن کرده باشه😍 قلبی میشم.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار