این دو روزی که تعطیل بود همه جوره سنگ تموم گذاشت، هیییچ ایرادی نمیتونم ازش بگیرم.
حتی امشب گفتم هوس پیتزا کردم وقتی بیرون بودیم رفت پیتزا خرید ولی آخرم سر باباش دعوامون شد...
الانم روشو کرده اونور خوابیده، قهره فکر کنم.
نمیدونم برم از دلش در بیارم یا نه...
خسته شدم به خدا.
من اندازه تو مهربون و با گذشت نیستم چیکار کنم...
.
عذاب وجدان دارم...
.
.
بعدا نوشت:
از صدای نفساش میفهمیدم عصبیه.
بالشمو کشیدم کنارش گفتم قهری؟
محکم گفت نه برای چی؟
گفتم چرا اینطوری خوابیدی پس؟
گفتم گشنمه
جواب نداد.
شیشه میمچه رو برداشتم، گفتم شیر داشتیم بازم؟
گفت یه کم.
گفتم خداکنه امشب پانشه.
.
رفتم تو آشپزخونه شیشه رو گذاشتم تو یخچال بعدم پیتزاهامو خوردم اومدم تو اتاق خوابش برده بود.
.
پنجشنبه رفته بودیم برای دستشویی و حموم دمپایی بخریم گفتم من پیاده نمیشم خودت برو.
گفت بیا دیگه اذیت نکن.
گفتم حوصله ندارم بچه هم خوابه نمیشه تنهاش بذاریم که خودت برو.
خلاصه رفت و آخرم چند مدل آورد دم ماشین تا یکیشو انتخاب کردیم.
بعد بهش گفتم لذت بخشه یه چیزی که نیاز خونه ست مرد تنهایی بخره بیاره.
گفت آره به شرطی که بعدش غرغر نشنوه.
امشبم برای پیتزا من پیاده نشدم گفتم هرچی بگیری خوبه.
با میمچه رفت، تا غذا آماده بشه اومد فیشش رو نشون داد که ببینم چی گرفته😅
بعدش که سر باباش حرفمون شد من نرفتم باهاشون غذا بخورم.
حتی اومد دنبالم، حتی برام غذا آورد تو اتاق ولی گفتم برو بیرون...
بعد عذاب وجدان گرفتم که بیچاره تنهایی رفت چیزی که من هوس کردم بخره و زدم تو ذوقش...
ولی واقعا حالم خوب نبود.
کلی چرت و پرت بهش گفتم و گریه کردم تا حالا یه کم حالم بهتره.
.
.