559.

صدای هوهوی باد و سوختن بخاری، هر از گاهی رد شدن موتور یا ماشینی از خیابون اصلی، نور چراغ آشپزخونه که الان تنها روشنی خونه ست.

اسباب بازی‌های میمچه که تا همین یک ساعت پیش باهم خونه میساختیم و با ماشیناش قان قان بازی میکردیم، و خودش که بین بالش و پتو روی فرش خوابیده و پستونکش که از دهنش افتاده بیرون.

میم هنوز سرکاره.

و من که براش سوپ پختم چون بدجوری سرماخورده و مابقی مرغای سوپ رو به اضافه قارچ خوراک درست کردم، و الان در حالیکه یه بالش گرفتم بغلم و گلوم داره از درد سوراخ میشه مینویسم، فکر میکنم و مینویسم.

به میم فکر میکنم، به زندگی‌مون، به کسی که تو دنیا از همه بیشتر دوسش دارم و از همه بیشتر پناهم بوده.

هیچ وقت قضاوتم نکرده، مسخره‌م نکرده، بابت اشتباهاتم سرزنشم نکرده، قهر نکرده، و انصافا بیشتر از هر کس برای رسیدن به آرزوهام تشویقم و در حد توانش حمایتم کرده.

شاید تنها مشکلش اینه ناز کشیدن بلد نیست، زبون ریختن بلد نیست، نمیتونه فکرمو بخونه، با اینکه بارها بهش گفتم من هر مشکلی داشته باشم بغلم کنی مشکلم حل میشه اما بازم یادش میره.

به این فکر میکنم که ما همیشه رفیق بودیم. دعوا داشتیم ولی حلش کردیم همیشه.

اتفاقی که برای زندگی مون افتاد بدجور قلب و احساسم رو شکست، دنبال مقصر بودن ساده ترین کاریه که الان میشه انجام داد ولی میخوام برم دنبال کار سخت.

میخوام به این فکر کنم چطوری پرونده این ماجرا رو برای همیشه تموم کنم؟

چه نیرویی میتونه هم قلب منو آروم کنه و هم هر شری رو از زندگی‌مون دور کنه‌‌‌؟

یکیو میشناسم که معجزه بلده، دعا و ورد لازم نداره، یه نگاه بهت بندازه حل میشه مشکلت. تا حالا زیاد رفتم پیشش و هر بار نگاه شفا بخشش زندگی‌مو نجات داده.

امشب یه عهدی با خودم و خدا بستم، چون نیرویی تواناتر سراغ ندارم.

میدونم که هم حال منو خوب میکنه و هم زندگیمو حفظ میکنه.

از این به بعد هر وقت حالم بد شد و دوباره هجوم خاطرات دلمو سیاه کرد وضو میگیرم و مزمل میخونم. تا کور بشه دشمن قسم خورده و دور بشه از رفاقت پاک من و میم.

.

اعوذباالله من الشیطان الرجیم

.

.

558.

من چی میگم تو چی میگی؟

یه وقتایی فکر میکنم چقدر خودخواهی، چقدر من بیشتر از نیاز حمایتت کردم و چقدر بیشتر از توانم کمکت بودم.

پنجشنبه ها سرکار رفتنم رو باید کنسل کنم هر چند که فکر میکردم برای روحیه م خوبه ولی ظاهرا تو جنبه کمک نداری.

حس میکنم نمیشناسمت میم.

حس میکنم قلبمو با بدترین اتفاق ممکن شکستی و بعد که مطمئن شدی خطری منافعت و زندگیتو تهدید نمیکنه کلا فراموش کردی که چقدر بدهکاری به احساسم.

.

.

557.

میمچه داشت کارتون میدید، منم گوشیو زده بودم رو اسپیکر با خواهرم صحبت میکردم.

یهو میمچه پاشد و روشو کرد به من، انگشتش رو گذاشت رو بینی‌ش و گفت‌:هیسسسس‌

🥹🥹🥹

بعد نوشت:

داشتیم با ماشین میرفتیم پارک، از جلو نگهبانی مجتمع که میخواستیم رد بشیم میمچه دستشو برد بالا و سلام کرد( کاری که همیشه باباش میکنه)

میم میکوبید رو فرمون و جیغ میزد وای وای بچه میزنمت🤣🤣🤣

.

.

556.

گاز رو شستم، کمد خودمونو مرتب کردم، جارو کشیدم، روتختی شسته شده رو پهن کردم،. دو تا لکه روی فرش رو با سیف تمیز کردم.😎

خیلی کارای دیگه هم داشتم ولی حوصلشو نداشتم بی خیالش شدم😁

شبم صورتمو اصلاح کردم و بعد ورزش میمچه رو بردم حموم و شستمش بچه رنگ باز کرد😅 میم فقط باهاش آب بازی میکنه لیفش نمیزنه🙄

آب رسان زدم و تا دم نوش زنجبیلم خنک بشه میمچه رو خوابوندم.

از زنجبیل متنفرم 🥲 اما خیلی معدمو آروم میکنه🥹

میم هنوز نیومده خونه و پیله کرده فردا باهام بیا سرکار چون خیلی شلوغیم😭

۵و نیم صبح بیدار شدنش به کنار... باید بچه رو بذارم خونه مامان و دلم نمیخواد این کارو کنم🥺

.

.

555.

اعتماد به نفسم نابود شده، حتی اینجا هم دارم خودمو احساسمو افکارمو سانسور میکنم.

امروز اونقدر کرخت و بی جون بودم که تهش به زور خودمو کشیدم مرغایی که خریده بودیمو شستم و بسته بندی کردم پرت کردم تو فریزر و استانبولی پختم که میم فردا ناهار ببره.

به توصیه میم دوباره ورزش رو شروع کردم هر چند که آخرم نفهمیدم برای دل خودش بود یا برای روحیه من!! ولی به فال نیک گرفتم.

توان رژیم گرفتن ندارم بی دفاع ترین موجود عالم شدم در برابر هر نوع خوردنی!

اصلا دلم نمیخواد تو خونه بمونم، ولی کجا برم؟

مامانمم شده استاد اخلاق و خانه داری! دائما در حال نصیحت که خونتو تمیز کن و هوای شوهرتو داشته باش.

مادر من اگه بهت بگم چه غلطی کرده که من اینطوری شدم که دیگه تو روشم نگاه نمیکنی. پس اینقدر به من عذاب وجدان الکی نده.

( هر چند شانس ندارم که، بر فرض محالم که خدای نکرده خبردار بشه تهش میگه تقصیر توعه)

چند روز پیش نمیدونم کی رفته زنگ زده به نظارت بهداشت که اینجا ساندویچ خونگی میدن!! از بهداشت اومدن بوفه بازدید کردن و گفتن اجازه ندارین خونگی بیارین. میم هم گفته باشه و تموم شده رفته.

با مامانم که صحبت میکردیم گفتم اشکال نداره یه مدت با غریبه کار کنه و ببینه تسویه نقدی چطوریه قدر منو میفهمه.

گفت : خدا کمکش کنه.

منو میگی🙄😶🙄😶

دهن باز کردم بگم مادر من پول نداشتناش برای منه فقط. باز لال شدم و بحث رو عوض کردم.

هر دفعه میاد خونمون یا با چشم و ابرو یا خیلی زیر پوستی میگه فلان جا فلان جا کثیفه!

من از تمیز کاری خونه متنفرم و به همون میزان هم از کثیف موندن خونه متنفرم. ولی دیگه بنظرم مامان و خواهرمم وسواس دارن.

همیشه برچسب شلختگی به من زدن و همیشه این استرس رو بهم دادن که تنبلی خونتو تمیز نمیکنی.

پووووف.

خونه مامانمم به خاطر همین حرفا نمیخوام برم.

خونه خواهرمم هم خیلی دوره و هم میمچه خیلی اذیت میکنه اونجا و دائما در حال خرابکاریه.

دلم تفریح بی زحمت میخواد.

تفریح بی دغدغه.

کاش میم میتونست چند روز متوالی سرکار نره و بریم بیرون.

.

.

554.

نان پوآچا یه نون نرمالو و خوشمزه ست که مخصوصا واسه عصرونه عالیه. معمولا مغزش پنیر و سبزی معطر مثل پیازچه است ولی به دلخواه میتونه هر چیزی داشته باشه. من اسفناج بخارپز شده زدم.

مواد لازم: آرد نان فانتزی 450 گرم. نمک 7 گرم. شکر 15 گرم. مخمرخشک فوری 6 گرم. روغن مایع 35 گرم. آب 145. شیر 120 گرم. تخم مرغ یک عدد برای رومال. کره ذوب شده برای رومال بعد از پخت

مواد میانی :پنیر خامه ای یا پنیر موزارلا، پیازچه خرد شده.

همه مواد خشک رو داخل ظرف میریزید بعد آب و شیر اضافه میکنیدو خمیر رو ورز میدین و اگر لازم بود تا ده گرم دیگه میتونید آب اضافه کنید.

روغن مایع رو اضافه میکنید و ورز میدین تا کامل جذب بشه. بعد روی ظرف رو با پلاستیک میبندیم تا یک ساعت در دمای محیط استراحت کنه. بعد خمیر به 12 چونه تقسیم میکنیم و مجدد ده دقیقه استراحت میدیم. بعد باز میشه و از مواد میانی دلخواه وسطش میذاریم و میبندیم و نیم ساعت مجدد استراحت داره که حتما روش پلاستیک پهن کنین تو استراحت ها که خمیرتون خشک نشه.

بعد یک تخم مرغ هم زده شده رومال میزنین روی نان ها( عکس) و میذارین داخل فر 200 درجه حدودا ده دقیقه کافیه ولی بستگی به مدل فرتون داره و باید خودتون چک کنین. اگر لازم شد گریل بالا رو روشن کنین تا خوشرنگ بشه.

وقتی از فر خارج کردین با کره ذوب شده رومال کنین.( عکس)

ولی من به شدت خسته بودم اون روز و هر دو رومال ها رو حذف کردم. و مواد رو من دو برابر کرده بودم.

.

553.

دیروز یکی دوبار بهش پیام دادم جواب نداد، زنگ زدم جواب نداد.

دیگه داشتم از دلشوره میمردم، زنگ زدم موسسه و خودمو معرفی کردم رفتن صداش کنن...

صدای قلبمو میشنیدم با گوشام، دست و پام یخ کرد تا بالاخره رسید و گوشیو برداشت. گفت گوشیو زده بودم تو شارژ بیرون بودم نشنیدم.

راستش هر لحظه منتظر بودم که بهم بگن تو موسسه نیست و دنیا خراب بشه رو سرم😭

وقتی اومد خونه یه پلاستیک پر خوراکی‌های مورد علاقه من و میمچه همراهش بود که از بوفه آورده بود و یه آبمیوه آناناس که چند روز پیش گفته بودم هوس کردم.

.

امروزم قرار نبود ناهار بیاد، دیشب براش غذا گذاشتم و صبح برده بود با خودش.

منم بیکار و بی حوصله لم داده بودم و با میم چت میکردیم که ساعت یک دیدم زنگ درو میزنن( مدلی که همیشه میم زنگ میزنه) تعجب کردم کسی قرار نبود خونمون بیاد.

بی خبر اومده بود خونه😍 اونم در صورتی که حدود یک ساعت فقط وقت داره استراحت کنه. سریع ناهار گرم کردم خوردیم و یه کم با میمچه بازی کرد و دوباره رفت سرکار.

گفتم سوپرایزمون کردی خدا سوپرایزت کنه مرد😁حال و هوامو عوض کردی.

.

بچه‌ها پوآچا خوشمزه و آسونه ولی من با خستگي درست کردم و رومال درست و حسابی نزدم و البته عکاسی خاصی هم نکردم...

حالا همون عکس‌های معمولی و دستورشو بذارم براتون؟ یا صبر میکنین من دوباره با حوصله درست کنم و با عکس جینگول بیام؟؟

هوم؟

.

.

552.

تو یکی از کلیپ‌ها دکتر عزیزی داره شوخی میکنه که مردا اگه رفتن ماموریت، زن گرفتن ناراحت نشید چون مردا وقتی چهل دقیقه تو یه محیط باشن، محیط قبلی رو کلا فراموش میکنن!!

قلبم مچاله میشه از اینکه باید درک کنم که واقعا طبیعتش اینه که اون روز فراموش کرده من تو زندگیش وجود دارم!

بخشیدم ولی نمیتونم فراموش کنم.

ولی مطمئنم نیستم بخشیدم یا نه...

شاید دارم خودمو گول میزنم.

.

تا بیام ساندویچ‌های بوفه رو آماده کنم و میمچه رو بخوابونم جلو تلویزیون خوابش برد.

هر چی صداش زدم بیدار نشد که بیاد تو اتاق بخوابه.

یه پتو انداختم روش و موبایلشو زدم تو شارژ.

.

فردا خیییییلی کار دارم. خیلی زیاد.

تازه اسفناجم گذاشتم بیرون که پوآچا بپزم😵‍💫

.

.

551.

همین نیم ساعت پیش وقتی برای چندمین بار چیزی از اتاق لازم داشتم و تو تاریکی نمیتونستم پیدا کنم دلم می‌خواست داد بزنم : وقتی مردم بیا سر قبرم چراغ روشن کن!

ولی هی به خودم گفتم ساکت باش خسته ست گناه داره.

چرا هر چی تو خونه ما خراب میشه دیگه درست نمیشه؟؟

.

.

550.

پنج شنبه صبح با میم رفتم سرکار، صبحانه برای همکارها املت درست کردم و ظاهرا خیلی دوس داشتن و تشکر کردن.

تا ظهر موندم یه کم کمکش کردم، با چندتا از همکارهاش آشنا شدم، حتی اون بنده خدا که برای شعبه خودشون میخواست بهم سفارش بده هم اومده بود کار داشت منم دیدم‌ش.

فکر نمیکنم دیگه سفارش بده، همون قبلی رو هم هنوز تسویه نکرده🙄

به میم هم گفتم اگرم خواست سفارش بده بپیچون حوصله ندارم بیشتر کار کنم. 😁

میم هم گفت میخوام برات گلکسی واچ بگیرم ولی پول کم دارم باید یه کم صبر کنی🥹🥹🥹 منم کلی ذوق کردم حالا شایدم اصلا نخره ولی همین که شاخ غول رو شکسته و نشسته فکر کرده ببینه من چی دوس دارم برام قشنگ بود😍

خودمم دو دلم که واقعا بگیرم واچ رو یا همون پولو طلا بخرم؟ 🧐

حدودا 50 روز دیگه 28 ساله میشم و دیگه کم کم داره شروع میشه که از سنم خوشم نیاد🥲 و سعی کنم کمتر نشون بدم🙈

دندونمم نمیرم بکشم روز به روز اوضاعش داره وحشتناک تر میشه😵‍💫 من میترسم😭😭😭😭

.

549.

از دیشب مامان میم خونمون بود، ظهرم میم گفت میخوام برم برای بوفه خرید کنم گفتم ما هم میاییم...

رفتیم میدان بار و خرید کرد و تو برگشت چشمم افتاد هشت کیلو اسفناج خریدم چهار کیلو لوبیا😵‍💫😵‍💫

به میم التماس میکردم تو رو خدا یه جوری یواشکی بگو لوبیا ها رو مامانت شب که خواست بره ببره پاک کنه😁

خلاصه سرراه اسفناج ها رو دادم خونه مامانم برام بشوره بپزه سرخ کنه.

بعد ناهارم من اومدم تو اتاق بچه رو بخوابونم خوابم برد، تا بیدار بشم مامان میم یه کم لوبیا ها رو پاک کرده بود.

یه کم تو شستن و اینا کمک کردم ولی عملا بیشتر کارها رو مادرشوهرم انجام داد بنده خدا.

میمچه کلا آویزون من بود، مثل بچه گربه ها خودشو جا میکرد تو بغلم و بین من و سبد لوبیا فاصله مینداخت...

میمچه پیش مادرشوهر نمیمونه😅 حتی بغلشم نمیره😅 خیلی لطف کنه موقع خدافظی یه بوس میده😅 و من در حیرتم چه کاریه این بچه میکنه😅 مادرشوهرم میخواد از کنارش رد بشه فرار میکنه میاد بغل من😅

ولی خدا خیرش بده مامان میم ناراحت نمیشه و بازم سر به سرش میذاره😊

کلی با میم چت کردیم درباره اینکه من اذیتم از نبودن روحی و جسمیش تو خونه! میگم روحی چون حتی زمان کمی که جسمش خونه ست اونقدر خسته و درگیره که روحی نداره!

نمیدونم تاثیری داشته باشه حرفام یا نه.

حتی گفتم بعد از ماجرای هفته قبل منتظر یه کادویی گلی چیزی بودم!!

نمیدونم محض دلگرمی من گفت یا واقعا میخواسته سورپرایزم کنه( با شناخت قبلی من بیشتر محض دلگرمی گفته)

اما خب بازم گفتم که اون فاجعه نیاز به سورپرایز نداشت و باید زودتر یه کاری میکردی.

.

لوبیا ها رو داشتم بسته بندی میکردم میمچه اومد کفگیر رو ازم گرفت و خودش لوبیا میریخت تو پلاستیک 😍😍

بعدم گفتم خب مامان تموم شد بریم بذاریم تو فریزر، رفت در فریزر رو باز کرد😭😭😭

خدای من آخه تو از کجا میدونی فریزر کدومه؟؟؟ 😭😭😭

.

.

548.

مثلا در این حد که بعد از دعوای به این گندگی نکرد یه دسته گل که هیچی، یه شاخه گل بخره و بگه ممنون که بخشیدی😅😅

.

.

547.

میم سرکار بود، بهش پیام دادم یه جور عجیبی دلم برات تنگ شده، حس میکنم تو قلبم خالیه!

( به هیچ وجه لوس بازی یا اغراق نمیکردم، من معمولا بعد از دعواهامون اینطوری میشم ولی این دفعه شدید تر بود و خب شاید چون روحم تحمل باور همچین اتفاقی رو نداشته داره معکوس عمل میکنه)

گفت اره این روزا کم همدیگرو میبینیم و منم دل تنگتم ولی خب کمتر و علتش مرد بودنمونه.

گفتم دوسم داری؟

گفت آره خییییییلی زیاد.

قرار شد پنج تا دلیل بیاره چرا دوسم داره ولی خب بدون اولویت فقط اسم ببره.

با عقلت تصمیم میگیری/مهربونی و دوسم داری/قانعی و با شرایط سختم کنار میای/بهم آرامش میدی/پولاتو خرج اتینا نمیکنی😅😅

بعدا دوتا دلیل ظاهری هم اضافه کرد. گفت : یعنی خدا حتی به این ظواهر هم حواسش هست که کیو سرراهت بذاره؟؟

گفتم آره خب. و دوتا دلیل ظاهری که من دوسش دارمو گفتم.

.

امروز گفت مسئول بوفه یه شعبه‌ی دیگه بهش زنگ زده که تعریف ساندویچ هاتونو شنیدم و قیمت گرفته که اونم سفارش بده.

و برای روز اول از هر کدوم دو سه تا خواسته برای نمونه.

دو دل بودم قبول کنم یا نه، اونطوری مجبور میشم هر روز کار کنم و من آدم کار اجباری نیستم. دوس دارم یهو تو اوج کار تعطیل کنم! و خب این مدت ازین بالاها سر میم آوردم😅 اما با غریبه‌ها نمیشه ازین شوخیا کرد.

البته یه مسئله دیگه هم هست.

رمز رو خودم میفرستم براتون.

.

.

ادامه نوشته

546.

یه اشتباهی که کردم، مشاور رفتنو پیگیری نکردم. یعنی دو تا علت داشت اولی که گفتم دارم خوب میشم کم کم دیگه بذار یادم بره...

دومی هم هر چی فکر کردم روم نشد برم اونجا بشینم و تعریف کنم چی شده! به میم گفتم بریم پیش یه مشاور آقا که اول تو بری بگی چیشده بعد من بیام. ولی خب بازم معذبم یه اقا بشینه بین ما دوتا و درباره همچین مسئله ای حرف بزنه!

ولی نمیدونم امروز چم بود.

شایدم pms لعنتیه.

اعتماد به نفسم زیر صفر اومده، حتی خودمو تو آینه میبینم از خودم بدم میاد.

به شدت احساس کمبود محبت میکنم. حتی به میم گفتم بهم محبت کن حالم خوب نیست. ولی به یه دوووووست دارم و چندتا استیکر بوس قضیه رو جمع کرد.

خسته است، کارش خیلی زیاد شده. ازونطرف فروش بوفه کم شده و داره حرص میخوره.

ولی منم آدمم.

حتی شاید این قلب شکسته بیشتر از قبل نیاز به محبت داره.

امروز که میمچه هم در بی قراری و گریه و نق نق سنگ تموم گذاشت🙄

.

.

545.

زندگی یه جوری رو دور تنده که حقیقتا به گرد پاش نمیرسم.

حال و هوای روحیم نوسان داره هنوز اما بهترم، من و میمچه یه سرماخوردگی رو رد کردیم که میمچه آخراشه...

اتفاقات جهان رو بگو، هر روز یه خبر جدید و ان شاالله اوضاع جهان رو به راه میشه با مدد مولا.

مامان میم همون روز که از کراتین برگشتم اومد مشهد، بعد جالبه که هنوز به رومون نیاورد موهای منو😅 نمیدونم متوجه نشده یا بنظرش اهمیتی نداشته😅

میم هنوز وکالت‌هایی که گفتمو نداده! من بنظرم میومد تعللش بخاطر اینه که میخواد نده.

ولی میگه: یه کم سرم خلوت بشه میریم، من هرکاری برای اینکه خیالت راحت بشه انجام میدم.

.

.

کامنت ها حتما سر فرصت تایید میشن. ببخشید.

544.

امروز رفتم سالن و موهامو کراتین کردم، گفتم چهره جدید حال و هوامونو عوض میکنه.

خانم آرایشگر تعریف میکرد بعد سه تا بچه شوهرش طلاقش داده و رفته با زن صیغه‌ایش زندگی میکنه.

+حال و هوام خوووب عوض شد😅😅

.

.

543.

بیدار که میشد تو تخت مینشست گریه میکرد تا برم بیارمش بیرون.

امروز گریه نکرد. گفت: ماما

خدایا🥹🥹🥹

رفتیم براش تاب و سرسره خریدیم😍

.

.

542.

دیروز عصر خیلی حالم بد بود، ولی به هیچ وجه دلم نمیخواست باز هم راجع به این موضوع با میم حرف بزنم.

یه کلیپ ورزشی با گوشی گذاشتم و وصل کردم به تلویزیون.

لج این چند روز میم و کاراش رو سر بدن خودم درآوردم و وای نگم که چه لذتی داشت و چقدر سبک شدم.

بعدم با میمچه رفتیم یه عالمه آب بازی کردیم تو حموم.

شب فاطمه زنگ زد میخوام بیام خونه عزیزجون ولی اسنپ نمیاد، با میم رفتیم دنبالش.

میمچه رو هم دادم بغل فاطمه که ببره خونه مامان.

برای اولین بار شب خونه مامانم موند و صبح امروز بعد صبحانه میم رفت دنبالش.

دیشب با میم کل کل میکردیم که موهامو مش کنم یا کراتین. آخرم کراتین تصویب شد.

ناهار پختم، جارو زدم و حتی دارم پیراشکی درست میکنم برای بوفه.

دوباره نور تابیده تو خونه.

+خدایا زندگیمو به تو میسپارم...

.

.

541.

حالم بده، تو دلم رخت میشورن تهوع دارم، دوست دارم گریه کنم ولی دیگه اشک ندارم انگار.

مات میشینم یه گوشه و مرور اتفاقی که افتاد.

حتی فکر میکنم اگه میمرد بهتر بود یا نه؟

.

میگه حالت بد میشه باهام حرف بزن، ولی بنظرم اگه قراره زندگی کنم دیگه اینقدر نباید هم بخوره ماجرا.

معذبم باهاش تنها باشم.

.

دیروز بهش گفتم حتی از دستت عصبانیم که اینقدر دست و پا چلفتی بودی که من بفهمم.

گفت ولی من خداروشکر کردم که گذاشت تو بفهمی و ماجرا قبل از اینکه جلوتر برم تموم بشه.

.

گفتم تو هم مثل بابا و داداشتی

گفت من زندگیمو دوست دارم مثل اونا نمیشم.

.

روی تخته تو خونه کارهای عقب افتاده رو مینوشتیم و جملات عاشقانه برای هم.

همه جمله ها رو پاک کردم و یادآوری نوشتم رفتن به محضر برای وکالت نامه.

.

حتی وقتی یادم اومد تا یکسال اجازه اهدا خون نداره دلم گرفت.

میم هر چند ماه یکبار خون اهدا میکرد.

.

چندین بار ازش پرسیدم خب مشکلی دارم بهم بگو

گفت تو هیچ کجا کم نذاشتی برای من.

.

پس چه مرگته آخه؟ چرا گند زدی به همه چی...

.

پست شاید موقت بمونه! شایدم نه.

.

.

540.

جواب آزمایشش رو برام فرستاد، منفی بود.

.

کارم شده چک کردن همه چت‌های این چند روزمون، سه بار بهش گفتم نامرد و به وفوووور بهش گفتم حالم ازت بهم میخوره، ازت متنفرم، ازت بدم میاد.

.

ما تو این هشت سال به اسم همدیگر و صدا نزدیم! یا آقا و خانوم داشته یا عزیزم و عشقم!

پشیمون نیستم ازینکه هرچی تو دلم بود بهش گفتم، اتفاقا نسبت به کاری که اون کرد خیلی محترمانه و منصفانه باهاش حرف زدم.

.

مثل موجی‌های جنگ یه لحظه قهقهه میزنم میخندم به درز دیوار، یه لحظه مثل ابر بهار گریه میکنم.

میگه حالت خراب میشه انگار دنیا روی سرم خراب میشه.

میگم قبلا باید بهش فکر میکردی.

.

539.

امروز صبح که میخواست بره سرکار، بغلم کرد، محکم تر از همیشه.

گفت : خیلی دوستت دارم.

هیچی نگفتم. مثل همیشه فشارش ندادم و بگم : منم خیلی دوستت دارم.

رفت سرکار.

.

بدنم سر بود، مغزم یخ زده بود.

بخاطر میمچه خودمو کشیدم تا آشپزخونه و یه بسته چرخکرده گذاشتم بیرون.

برگشتم تو اتاق که بخوابم ولی فکر و خیال داشت دیوونم میکرد نمیدونستم چطوری بگم برو آزمایش بده، نه اینکه بخواد مخالفت کنه. تو موقعیتی بود که هر چی میگفتم برای نگهداشتن من انجام میداد.

سختم بود بگم چون برای خودم سخت بود موضوع، از فکر نتیجه‌ش دیوونه میشدم ولی به هرحال بهتر از ندونستن بود.

هر چند که مدت ها گذشته بود و علائمی از بیماری نداشت ولی دلم آروم نمیشد.

بالاخره گفتم بهش و دیگه بغضم ترکید.

دوباره هجوم فکرها و حلاجی کردن اتفاقی که افتاده...

دوباره کنار هم گذاشتن تکه‌های پازل کنار هم برای بیشتر فهمیدن و اطلاع از ریزترین جزئیات ماجرا...

میم گفت اونطوری که تو فکر میکنی نبوده ولی باشه چشم میرم آزمایش.

ولی لحظه به لحظه حال من بدتر شد. دیگه نفسم بالا نمیومد.

میم که دید حالم خیلی بده مرخصی گرفت و اومد، پیام داد من پایینم بیایین.

بچه رو برد خونه مامانم و اومد تو ماشین، گفت بگو هر چی بگی حق داری ولی حرف بزن، کتک بزن، فحش بده ولی بذار تخلیه بشی...

گفتم نمیخوام اذیت بشی، نمیخوام غرورت بشکنه. اگه مطمئن بودم به رفتن هیچی برام مهم نبود ولی الان نمیدونم چی باید بهت بگم.

گفت نمیخواد مراقب من باشی، غلط زیادی کردم باید جورشم بکشم. بعدم حق داری، تا مدت‌ها انتظار ندارم فراموش کنی ولی باید به خودت کمک کنی.

حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم بعد دیگه من ساکت شدم.

بانک کار داشت رفت، بعدم رفتیم آزمایش داد.

نزدیک های خونه دوباره حالم بد شد و تو چند ثانیه مثل مادرهای بچه از دست داده تو ماشین جیغ میزدم و گریه میکردم.

جلو یه داروخونه نگهداشت و آرامبخش و آب برام آورد بخورم.

یه دل سیر گریه کردم.

گفت بریم ناهار بخوریم؟

گفتم نه من با این قیافه جایی نمیام.

گفت میریم یه جای خلوت، چیزیت نیست خوبی.

.

شب رفتیم حرم، دست رو قرآن گذاشت که قرار نیست تکرار بشه.

گفت تو و بچم و زندگیمو دوست دارم و نمیخوام از دستتون بدم. اشتباه کردم.

گفتم من حق طلاق میخوام و حضانت بچه. بدون قید و شرط

اول قبول نکرد.

گفتم پس خودتم میدونی الکی قسم خوردی.

گفت باشه طلاق با شرایطی که من میگم ولی حضانت بچه رو نمیدم.

گفتم بچه رو وسیله نگهداشتن من نکن.

من بدون این دو تا وکالت حرفا و قولاتو باور نمیکنم.

.

+بچه‌ها هنوز نمیدونم میخوام چیکار کنم ولی پست‌های قبلی رو حذف میکنم.

+یعنی این زندگی به یه هفته قبلش بر میگرده؟

+خدایا؟ خیلی سخت امتحانم کردی.پس خودت کمکم کن.

.

.

538.

آرامش و تاریکی پهن شده تو خونه،میمچه خوابیده و منم ولو شدم رو تخت بعد از چند ساعت سرپا بودن و کارای خونه و همچنان سر و کله زدن با میمچه.

یه کوه ظرف شستم، خورش گزر و برنج درست کردم، یه ظرف بزرگ کاهو خورد کردم و سالاد درست کردم که دو سه وعده سالاد آماده داشته باشیم.

همه اسباب بازی های میمچه رو ریختم بیرون چون نمیدونم پستونکش رو کجا انداخته، قاطی اسباب ها هم نبود ولی مرتبشون کردم شکسته و خراب هاشو جدا کردم چندتا کفگیر و پیاله منم قاطیشون شده بود برداشتم😅

جارختی رو خالی کردم تا کردم گذاشتم تو کمد، رو بالشی و ملحفه تخت رو شستم پهن کردم.

بعد از چند ماه پیتزا درست کردم، داشتم خمیر درست میکردم که فرزانه زنگ زد گفت بیا بریم خونه عزیزجون گفتم نه دارم پیتزا درست میکنم بیا اینجا.

چهار تا پیتزا درست کردم، یکیشو خوردیم، یکیشو گذاشتم فردا میم ببره صبحانه بخوره، یکی ببرم خونه مامانم و یکیشم تو یخچاله.

میمچه از ساعت 9 صبح که بیدار شده یه نصف بستنی خورده و تمام! حتی شیرم نخورده و من نمیدونم با چی زنده ست🥲

قبلنا پیتزا دوس داشت ولی امروز نخورد 🥺 خورش گزرم خورد ولی درآورد از دهنش😵‍💫

.

.