559.
صدای هوهوی باد و سوختن بخاری، هر از گاهی رد شدن موتور یا ماشینی از خیابون اصلی، نور چراغ آشپزخونه که الان تنها روشنی خونه ست.
اسباب بازیهای میمچه که تا همین یک ساعت پیش باهم خونه میساختیم و با ماشیناش قان قان بازی میکردیم، و خودش که بین بالش و پتو روی فرش خوابیده و پستونکش که از دهنش افتاده بیرون.
میم هنوز سرکاره.
و من که براش سوپ پختم چون بدجوری سرماخورده و مابقی مرغای سوپ رو به اضافه قارچ خوراک درست کردم، و الان در حالیکه یه بالش گرفتم بغلم و گلوم داره از درد سوراخ میشه مینویسم، فکر میکنم و مینویسم.
به میم فکر میکنم، به زندگیمون، به کسی که تو دنیا از همه بیشتر دوسش دارم و از همه بیشتر پناهم بوده.
هیچ وقت قضاوتم نکرده، مسخرهم نکرده، بابت اشتباهاتم سرزنشم نکرده، قهر نکرده، و انصافا بیشتر از هر کس برای رسیدن به آرزوهام تشویقم و در حد توانش حمایتم کرده.
شاید تنها مشکلش اینه ناز کشیدن بلد نیست، زبون ریختن بلد نیست، نمیتونه فکرمو بخونه، با اینکه بارها بهش گفتم من هر مشکلی داشته باشم بغلم کنی مشکلم حل میشه اما بازم یادش میره.
به این فکر میکنم که ما همیشه رفیق بودیم. دعوا داشتیم ولی حلش کردیم همیشه.
اتفاقی که برای زندگی مون افتاد بدجور قلب و احساسم رو شکست، دنبال مقصر بودن ساده ترین کاریه که الان میشه انجام داد ولی میخوام برم دنبال کار سخت.
میخوام به این فکر کنم چطوری پرونده این ماجرا رو برای همیشه تموم کنم؟
چه نیرویی میتونه هم قلب منو آروم کنه و هم هر شری رو از زندگیمون دور کنه؟
یکیو میشناسم که معجزه بلده، دعا و ورد لازم نداره، یه نگاه بهت بندازه حل میشه مشکلت. تا حالا زیاد رفتم پیشش و هر بار نگاه شفا بخشش زندگیمو نجات داده.
امشب یه عهدی با خودم و خدا بستم، چون نیرویی تواناتر سراغ ندارم.
میدونم که هم حال منو خوب میکنه و هم زندگیمو حفظ میکنه.
از این به بعد هر وقت حالم بد شد و دوباره هجوم خاطرات دلمو سیاه کرد وضو میگیرم و مزمل میخونم. تا کور بشه دشمن قسم خورده و دور بشه از رفاقت پاک من و میم.
.
اعوذباالله من الشیطان الرجیم
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار