اعتماد به نفسم نابود شده، حتی اینجا هم دارم خودمو احساسمو افکارمو سانسور میکنم.

امروز اونقدر کرخت و بی جون بودم که تهش به زور خودمو کشیدم مرغایی که خریده بودیمو شستم و بسته بندی کردم پرت کردم تو فریزر و استانبولی پختم که میم فردا ناهار ببره.

به توصیه میم دوباره ورزش رو شروع کردم هر چند که آخرم نفهمیدم برای دل خودش بود یا برای روحیه من!! ولی به فال نیک گرفتم.

توان رژیم گرفتن ندارم بی دفاع ترین موجود عالم شدم در برابر هر نوع خوردنی!

اصلا دلم نمیخواد تو خونه بمونم، ولی کجا برم؟

مامانمم شده استاد اخلاق و خانه داری! دائما در حال نصیحت که خونتو تمیز کن و هوای شوهرتو داشته باش.

مادر من اگه بهت بگم چه غلطی کرده که من اینطوری شدم که دیگه تو روشم نگاه نمیکنی. پس اینقدر به من عذاب وجدان الکی نده.

( هر چند شانس ندارم که، بر فرض محالم که خدای نکرده خبردار بشه تهش میگه تقصیر توعه)

چند روز پیش نمیدونم کی رفته زنگ زده به نظارت بهداشت که اینجا ساندویچ خونگی میدن!! از بهداشت اومدن بوفه بازدید کردن و گفتن اجازه ندارین خونگی بیارین. میم هم گفته باشه و تموم شده رفته.

با مامانم که صحبت میکردیم گفتم اشکال نداره یه مدت با غریبه کار کنه و ببینه تسویه نقدی چطوریه قدر منو میفهمه.

گفت : خدا کمکش کنه.

منو میگی🙄😶🙄😶

دهن باز کردم بگم مادر من پول نداشتناش برای منه فقط. باز لال شدم و بحث رو عوض کردم.

هر دفعه میاد خونمون یا با چشم و ابرو یا خیلی زیر پوستی میگه فلان جا فلان جا کثیفه!

من از تمیز کاری خونه متنفرم و به همون میزان هم از کثیف موندن خونه متنفرم. ولی دیگه بنظرم مامان و خواهرمم وسواس دارن.

همیشه برچسب شلختگی به من زدن و همیشه این استرس رو بهم دادن که تنبلی خونتو تمیز نمیکنی.

پووووف.

خونه مامانمم به خاطر همین حرفا نمیخوام برم.

خونه خواهرمم هم خیلی دوره و هم میمچه خیلی اذیت میکنه اونجا و دائما در حال خرابکاریه.

دلم تفریح بی زحمت میخواد.

تفریح بی دغدغه.

کاش میم میتونست چند روز متوالی سرکار نره و بریم بیرون.

.

.