711.

میم اگه بچه رو ببره حموم نمیشورتش اصلا ، میگه گریه میکنه.

امروز که دیدم سر کیفه و حالش خوبه باهاش صحبت کردم که باید حداقل سرشو بشوری ،پشت گوشاش، گردنش و...

گفت نمیذاره خب.

گفتم میدونم نمیذاره ولی به زور بگیرش و سریع بشور و تمام.

بچه که بیدار شد گفت بابا بیا بریم حموم، همون اول کار جیغ و داد و گریه بچه درومد. رفتم در و باز کردم ببینم چه خبره میبینم زیر دوش با لیف افتاده به جون بچه، اونم ایستاده و هر لحظه ممکنه بچه از دستش بیوفته یا با هم بخورن زمین.

میگم بشین زمین خب، داد میزنه نمیذاره پدرسگ...

داشتم میمردم از خنده با دیدن وضعیت شون😅 از طرفی هم دلم برای بچم سوخت.

رفتم پستونکش رو آوردم دادم بهش یه کم گریه هاش آروم شد🤣

من که میبرمش اول اسباب بازی و رنگ بهش میدم یه دل سیر بازی میکنه، خوب که خسته شد. من میشینم روی چهارپایه و یه جوری میگیرمش که هم نتونه فرار کنه و هم اذیت نشه و سرشو شامپو میزنم بعدم سرشو به عقب خم میکنم و با کاسه آب میریزم که کمتر تو صورتش آب بریزه.

البته بازم غش میکنه از گریه ولی کمتر از یکی دو دقیقه کل ماجرا تموم میشه و حوله میگیرم دورش میاییم بیرون.

فکر کنم این بار بصورت عملی باید به میم یاد بدم چطوری بچه رو بشوره🤣🤣

.

.

710.

یادم رفت بگم قابلمه هامو دادم سرامیک کنن. چهارتا قابلمه کوچیک و یه تابه کوچیک هزینه‌اش از خرید دوتا سرویس کامل قابلمه جهیزیه م بیشتر شد😑 ولی خب حیوونیا تو این هفت سال خیلی کار کردن برای من😅چند بار جزغاله شون کردم😆

میمچه چند روز پیش اومد بغلم و یهو با هیجان چشامو نشون میداد و اسمشو میگفت. منظورشو نمیفهمیدم.

چندبار تکرار کرد و هی سعی کرد انگشتشو بکنه تو چشمم تا بالاخره فهمیدم عکس خودشو تو چشمام دیده و ذوق کرده😍😍

انگار باورش نمیشد هی نگاه میکرد چشمامو با دستا‌ش میبست و باز میکرد و دوباره خوشحال اسمشو میگفت😅

از اون به بعد بهش گفتم برو چشمای عزیزجون رو نگاه کن و دوباره بچم ذوق کرده بود که تو چشمای عزیزجون هم عکسش دیده میشه.

امشب خواهرم خونه مون بود و داشت با بچه بازی میکرد یهو دیدم درگیرن باهم و خواهرم هی داره میگه چیکار میکنی خاله کور شدم و بعد بهش توضیح دادم که خودشو تو چشمات دیده و ذوق زده.

میم که اومد خونه به میمچه گفتم برو ببین تو چشمای بابا کیه؟

خیلی جدی اومد جلو باباش و گفت بغل.

باباشم بغلش کرد و میمچه دوباره با ذوق و خوشحالی چشمای باباشو نشون میداد و اسمشو میگفت😍

عسل من💞💞

.

کامنت‌های پست قبلی برام خیلی مهم هستن و دلم میخواد به همشون جواب بدم واسه همین فعلا تایید نمیکنم تا سر فرصت همشونو جواب بدم و تایید کنم.

.

پدر و پسر خوابن و من دارم یه منو جدید با محصولات جدید طراحی میکنم😍

.

.

709.

نمیدونم چه ربطی داره ولی وقتی اون چیزی که میخوام درست کنم، درست میکنم و نتیجه رضایت بخش میشه میم رو بیشتر دوس دارم😅

اصن همه رو بیشتر دوس دارم🤣

امروز هویج پلو درست کردم و سیمیت.

برای مامانم اینا هم از هر دوش بردم.

اووووف اصلا نگم چقدر دلبر شدن 😋😋😋

+ استلا پیامتو خوندم ولی نمیتونم صد در صد باهات موافق باشم.من دارم روزمرگی مینویسم و اونم قسمتی از روزمرگی هر خانومه. مثلا رمزی بنویسم طرف نمیفهمه منظورمو؟ همین الانم فکر میکنم مشخصه راجع به چی دارم حرف میزنم و مخصوصا آقایی که متاهله میفهمه.

بازم فرقی داره بنظرت؟

بعد مثلا نبایدم بگم موهامو کوتاه کردم ، آرایشگاه رفتم و یا مثلا میم بوسم کرد.

میدونی مثلا اون آقا رمان نمیخونه؟ فیلم خارجی نمیبینه؟ منظورم همین فیلم خارجی‌های تلویزیون خودمونه تازه!

من اینجا نه عکسی گذاشتم و نه اسم و رسمم مشخصه.

خیلی از آقایونی که وبلاگ رو میخونن و کامنت هم میذارن دیدن که اهل تیک زدن نیستم.

من نیاز دارم به نوشتن، تقریبا از وقتی یاد گرفتم حروف الفبا رو نوشتم.

و فکر میکنم اونقدر بالغ شدیم که نیاز به بعضی سانسورها نباشه.

بازم اگه نظری داشتی برام بنویس.

+بقیه هم اگه متوجه موضوع بحث شدن خوشحال میشم نظرتونو بخونم. مخصوصا آقایون

.

.

708.

مامان میم علاقه خاصی به آشپزی نداره، البته دستپختش عالیه ها ولی اگه منو به عنوان یه نیمچه آشپز قبول دارین ، مامان میم آشپزی کردن دوس نداره.

و البته بسیار بد غذاست، اینم نمیگه و سعی میکنه بروز نده.

ولی من میفهمم.

کلا پنج شش مدل غذا بیشتر درست نمیکنه، همشونم یه شکل و یک مدل. یه جوری که انگار خط کش گذاشتن😅 یعنی قیمه ها همیشه همین مزه رو میدن، نمیشه یه دفعه ترش تر یا چرب تر...

یا برنجش عالی در میاد، ولی همیشه دقیقا همینطوریه😅

حالا بهتره بگم اغلب اوقات، چون استثنا هم بوده!

میم هم انگار سلیقه غذاییش به مامانش رفته و حتی محدود تر.

یعنی مامانش ماکارونی و کتلت میخوره ولی میم نه.

مامانش آش رشته دوس داره ولی میم نه.

اوایل ازدواج خیلی سعی کردم نظرشو عوض کنم ولی تاثیر زیادی نداشت. خصوصا وقتایی که درگیری ذهنی داره واقعا غذا باب میلش نباشه نمیخوره.

این مدت که میبینم کارش زیاده و فکرش درگیر، تصمیم گرفتم سر به سرش نذارم و فقط از منو مورد علاقه ش بپزم.

ولی دیگه حالم داره بهم میخوره از غذای تکراری پختن و خوردن!

منی که آشپزی کردن دوس دارم دیگه خسته شدم.

شده فقط : مرغ( حالا البته یه روز سرخ میکنم یه روز ربی یه روز جوجه) قیمه قورمه سبزی!

و تمام!!

نمیدونم چیکار کنم، برگردم به روال سابق و میم هم مجبور بشه بخوره...

ولی قبلش باید برم خرید چون فریزر تقریبا خالیه.

.

.

707.

دیشب تو کیفش دنبال قرص میگشتم یه فلش دیدم!

میخواستم بچه که خوابید برم بزنم ببینم چیه، زودتر از بچه خوابم برد.

از صبح تو مخم بود که باز داره چه غلطی میکنه.

با فلش چه غلطی میخواد بکنه؟

برو بابا به درک اصلا.

.

.

706.

ریزش موهام سرسام آور شده، کوتاهشون کردم و تقریبا همه کراتین‌ها رفتن و دوباره شدم همون مداد فرفری😅

موهامو شستم و ماسک مو زدم، آبرسان زدم و دارم از خنکی پوستم لذت میبرم.

پسرک تازه از چرت بعدازظهرش بیدار شده و هنوز منگه😍

ناهار فردا رو قیمه گذاشتم ولی هیچ ایده‌ای برای شام ندارم.

از طرفی دوروزه معده‌م بهم ریخته و غذا نخوردم و الان حسابی گرسنه‌ام.

خودم چند روز پیش به میم گفتم بیا کمتر غذا از بیرون بگیریم نهایتا ماهی دوبار😑 و الان نادم و پشیمونم🤣🤣

میم چند شبه افتاده رو دور گل خریدن و در هفته یکی دو شب یه شاخه گل برام میخره، بنظرم خرج اضافه ست ولی دارم تلاش میکنم که ذوق کنم و نشون بدم خوشحال میشم😅 و خب البته بوی گل رو خیلی دوس دارم و در روز چند بار میرم بو میکنم و لذت میبرم🌹

برم تخم مرغ آب پز کنم شام بخوریم😑😑😑گوجه و خیارشورم داریم.

.

.

705.

یه فکت درست ولی خنده دار و نا محبوب درباره من:

در ارتباط با خانوم‌های غریبه که قدشون ازم بلندتره و خوشگل تر از منن اعتماد به نفس ندارم و هول میشم😑

.

.

704.

میم امروز مرخصی گرفت چون هم خودش خسته بودم و کم‌خوابی داشت اذیتش میکرد و هم میدید من حالم گرفته ست و میدونست بیرون بریم بهتر میشم ولو در حد خیابون گردی.

صبح رفت نون تازه خرید و بیدارم کرد صبحونه رو دوتایی خوردیم و بعد حاضر شدیم میمچه رو بغل کردیم و رفتیم سر پروژه خونه.

کلی نذر و نیاز و صلوات که باز باشه دفتر و درست و حسابی جوابمون رو بدن.

برای بچه یه کم نون و پنیر و یه دونه بيسکوئيت کوچولو از خونه برداشته بودم که تو راه بيسکوئيتش رو خورد.

حتی لباساش رو هم تو ماشین عوض کردم و لباس خونگیاش رو گذاشتم تو کیفم😅

رسیدیم و خیلی راحت و بی دردسر بهمون یه نامه دادن که بدیم به نگهبانی تا اجازه بده بریم خونمونو ببینیم، خونه‌ای که دو ساله خریدیم و اصلا ندیده بودیم!!!

بعدم گفتن آماده تحویله تقریبا و انشعاب گازش مونده که اول باید پکیج بخریم تا اداره گاز تایید کنه و فلان و بیسار...

باورم نمیشد داریم کجا میریم ، یه وجب از خاکی که مال ماست، مال خود خودمون و بابتش این دو سال پوستمون کنده شده.

رفتیم تو ساختمون، کلید واحد ما نبود😑

اونقدر زنگ زدن و بی‌سیم زدن تا بالاخره پیدا شد و ما رفتیم تو😍

واحد ما شده اتاق استراحت کارگرها😅 موکت کرده بودن و تلویزیون و لباس و حتی هندونه وسط پذیرایی بود😃

خونه‌ها تقریبا تمومه کارش مثلا سقف کاذب سرویس‌ها مونده، شیرآلات و روشویی و کلیدپریز و این چیزا.

حتی آسانسور هم نصب بود ولی خاموشه فعلا.

با ذوق نگاه و میکردم به همه جزئیات و هر از گاهی به میمچه میگفتم مامان اینجا خونمون بشه؟؟ اونم میگفت هوم😍💞

بعدش جفتمون اونقدر حالمون خوب بود و پر انرژی بودیم که شروع کردیم یکی یکی تلفن زدن به اهل خانواده😅

بعدم عکساشو گذاشتم تو گروه که همه ببینن.

میم فقط به مامانش خبر داد ولی من به داداشام و خواهرم و مامانم هر کدوم جدا جدا زنگ زدم. بعدم به یکی از دخترخاله‌هام که هم‌سن همیم و از بچگی باهم بودیم.

تازه همون مامان میم رو هم من زنگ زدم😑

شبم یه کم غرغر کردم تا به باباش زنگ زد و خبر داد وگرنه به قول خودش یادش نبود!

بعد از خونه رفتیم کوهسنگی بستنی بخوریم ولی از تو راه میمچه گفت‌‌: نه، سوخاری!!

فکر میکردم حالیش نیست و بستنی رو ببینه یادش میره ولی جلو در بستنی فروشی جیغ زد نه و بدو بدو رفت اونطرف کوچه که یه ساندویچی بود و گفت ازینا خام!!

منو میگی کلا قیافم شبیه علامت تعجب بود!! این حجم از بزرگ شدن و فهمیدن و انتخاب کردن برام هضم نشده هنوز.

مسلما ساندویچ که نمیشد بخوره، رفتیم دوتا مغازه بالاتر که سوخاری بود ولی خب غذاشون آماده نبود.

راضی شد با ما بیاد بستنی فروشی ما بستنی بخوریم تا بعدا برای اون بریم سوخاری بخریم.

و بستنی نخورد!!! طبیعیه؟؟ اون هنوز دو سال و نیمش نشده آخه.

تابلو ته‌سالن رو دید که طبقه پایین کافی‌شاپ و پیتزا داره، و گفت پیتزا.

به میم گفتم ‌: برم ببینم غذاشون آماده است؟

همین یه جمله من، بچه تو راه کافی‌شاپ بود😑

ولی آقاهه گفت کافی شاپ فقط شبا بازه و دوباره برگشتیم.

بچه هر پنج دقیقه میگفت سوخاری و ما میگفتیم چشم الان میریم.

دوتا سوخاری فروشی دیگه هم رفتیم و حاضر نبود.

سومی که کلا بسته بود😑

چهارمی هم بسته بود...

و پنجمی دیگه نزدیک خونه شده بودیم😅 و همونم نیم ساعت معطل شدیم تا آماده شده و تو ماشین شروع کرد به خوردن.

براش تیکه میکردم که زودتر خنک بشه.

هر تیکه که میخورد برای برداشتن بعدی بهم نگاه میکرد و میپرسید:سردشد؟؟

وای من قربون صدات بشم مامان❤️ قربون اون لب‌های کوچولوت 💋

تا نوبت لیزرم یه هفته مونده ولی گفتم امروز که میم هست برم که پول اسنپ صرفه جویی بشه😁

و لیزرمم تیک خورد و اومدیم خونه.

تو راه بچه دسشویی کرده بود و از پوشکش زده بود بیرون و اوضاع وحشتناک شده بود😢

تا رسیدیم لباساش رو درآوردم با باباش رفت حموم.

بعدم همگی خوابیدیم تاااااا شب.

میم باید میرفت موسسه تا کلید رو تحویل بگیره که صبح جمعه زود بره. ما هم باهاش رفتیم.

لباس برای بچه آوردم که بپوشه گفت نه، رفت سر کمد یه لباس دیگه انتخاب کرد و گفت جدید خام! گفتم مامان اونا خیلی بزرگه برات نمیشه فعلا بپوشی.

اول یه کم نق زد و ناراحت شد بعد یه لباس دیگه انتخاب کرد و تنش کردم رفتیم.

میمچه میرفت تو بوفه خوراکی برمیداشت و مجبورمون میکرد کارت بکشیم😅

هرچی بهش توضیح میدادم اینا مال باباست نمیخواد پول بدی فایده نداشت🤣

حتی میم بهش پول داد گفت بیا بابا پول بده کارت نکش. اونم پولو گرفت و داد به باباش دوباره😅 بعدم خوراکیشو برداشت اومد بیرون.

وای من مرده بودم براش😍

به همکارهای باباشم سلام کرد و دست داد بچم❤️

یکی از همکارهاش هر دفعه میبینه میمچه رو خییییلی قربون صدقه‌ش میره فکر میکنم بچه ندارن هنوز.

امیدوارم خدا بهشون بچه‌های سالم و صالح و خوشگل بده💞

.

.

703.

تا دیروز باورم نمیشد فکر و ذهن بتونه این همه تاثیر جسمانی داشته باشه، یه جوری دیروز حالم بد بود که عملا فلج بودم.

هیییچ کاری نمیتونستم بکنم.

از مرگ میترسم وگرنه آرزوی مرگ میکردم.

همه بدنم گر گرفته و داغ بود و درد داشتم و بی اختیار اشک میریختم.

بعدازظهر مامانم یه قرص آرامبخش بهم داد، از همونا که دکتر قبلا بهم داده بود ولی دوزش بالاتر بود.

خوردم و از نیم ساعت بعدش چشمام باز شد.

بدن درد داشتم ولی حداقل تا دستشویی میتونستم راه برم.

آخر شب میم اومد دنبالمون و برخلاف همیشه از ماشین پیاده شده بود دم در ایستاده بود.

سایه اش روی زمین دیدم که پشت سرش گل قایم کرده.

گل رو بهم داد و سرمو بوسید.

.

نمیدونم چرا با قرص خوردن مشکل داشتم قبلا، البته تاثیر مثبتی هم ازش ندیده بودم.

امروزم حالم بهتره و چشمام باز شدن، دیروز انگار یه هاله تیره و کدر روی همه چیز بود.

.

.

.

702.

صبح که رفت سرکار پیام داد و حرف زدیم.

از پست قبلی اسکرین شات گرفتم و فرستادم براش.

کلی معذرت خواهی کرد و گفت روزی هزار بار خودمو لعنت میکنم که چه غلطی بود من کردم.

یه جایی وسط حرفاش گفت من قبل از تو هیچی نبودم تو اومدی زندگیمو عوض کردی.

نوشتم خوبم دستمزدم رو دادی ولی پاکش کردم.

حالم خوب نبود، نای نفس کشیدن حتی نداشتم.

بچه رو بیدار کردم و اومدیم خونه مامانم.

تب دارم انگار، دارم میسوزم.

نمیدونم چرا هر موقع فکر میکنم همه چیز داره خوب پیش میره باز یه چیزی میشه که زیر و رو میشه.

.

.

701.

وای که چه شب عجیب غریبی بود.

شبیه معجزه ست که هر دو مون زنده موندیم تا صبح!

اول تا یادم نرفته بگم وسط اون همه خواب تیکه پاره دیشب خواب میدیدم با میم رفتیم خونه فائزه( وب‌لاگ از میانسالی)و براشون آب‌نبات و کیک که خودم درست کرده بودم بردیم و فائزه برامون سوپ آورد که چقدر خوشمزه بود😋😋

بعد رفتیم یه جایی که انار و نسرین داشتن یه کاردستی درست میکردن و حسابی مشغول بودن 😅😅

.

دیروز خونه رو از اون وضع آشفته نجات دادم و مرتب کردم.

ولی میمچه خیلی غرغر کرد و تو دست و پام بود همش، تا حدی که من جارو میزدم خونه رو اونم با اون سری‌های کوچیک جارو دقیقا همون جایی که من جارو میکردم رو میخواست جارو کنه.

حالا هی بهش میگفتم مامان اونطرفو تمیز کن شما، ولی فایده نداشت.

غذا هم کم و بیش خورد ولی کلا بهانه میگرفت که بیشتر حس میکنم حوصله ش سررفته بود.

حموم هم بردمش و حسابی بازی کرد ولی بازم نخوابید و غر زد.

تا آخر شب که میم برسه خونه مغزم تحلیل شده بود 😬 و میم که اومد یه کم بد اخلاق بودم.

میم یهو زیر لب گفت : گفتیم بچه بیاریم زندگی‌مون خوب میشه بدتر شد!

گفتم حالا حواستو جمع کن بعدی رو نیاری، ولی نمیدونم وسط صدای تلویزیون و غرغرهای میمچه چیزی شنید یا نه.

یادم اومد اون یکسال پیش هم یه شب گفت اشتباه کردم زود اومدم خونه فرداشب دیگه زود نمیام.

و دقیقا همون شبم یادم نیست چیشد و ما چیکار کردیم که یهو گفت عه راستی من میخواستم شب دیر بیام خونه.

و چند دقيقه بعد من اون پیامو دیدم.

و هر لحظه با یادآوری اونشب حال من بد و بدتر شد. اول فقط گریه میکردم بی صدا

میم اومد آرومم کنه بغلم کرد ولی حال من بدتر شد.

بلند گریه میکردم، نفسم تند شده بود.

ثانیه به ثانیه اون شب و روزها جلو چشمم رد شد.

دلم می‌خواست داد بزنم و بگم اون شبم که با اون.... قرار داشتی این حرفو بهم زدی.

ولی من هیچ وقت نمیتونم تو گریه و ناراحتیم حرف بزنم.

خیلی حالم بد شده بود و میدیم که میم داره با ترس نگام میکنه.

گمونم میفهمید که موضوع غرغرهای پسرک نیست ولی هیچ کدوم چیزی نمیگفتیم.

هی مرور کردم تو این مدت میم بارها عذرخواهي کرده، بارها سعی کرده جبران کنه و حتی وقت‌هایی بیشتر از چیزی که من فکر میکردم جبران کرده ولی تو دلم یه خشم بزرگ مونده از هر دوشون.

نمیدونم چرا نمیتونم فقط میم رو مقصر بدونم. بارها سعی کردم رد و نشونی از طرف گیر بیارم و برم سراغش ولی باز منصرف شدم.

واقعا کاش میتونستم داد بزنم شاید ازین خشمم کم میشد.

پر از استرسه بدنم، پر از خشمم.

هر جا هر چیزی از همچین روابطی میشنوم و میبینم حالم بد میشه.

واسه اونا یه تفریح خیلی ساده بود ولی برای من به قیمت امنیت و احساسم تموم شد.

.

.

700.

امروز من و میمچه تا ساعت یک ظهر خوابیدیم😑

میمچه تا چشم باز کرد گفت : مامان پلو.

بچم آخرشم از گشنگی بیدار شد وگرنه بازم میخوابید😅

پاشدم براش غذا گرم کردم و خداروشکر حسابی خورد.

برقا که رفت با هم بازی کردیم و یه کم خونه رو مرتب کردم.

برقا اومد ظرفا رو شستم و با هم رفتیم بیرون، اول رفتیم میوه فروشی بعد برگشتیم خونه خریدارو گذاشتم و بچه رو گذاشتم تو کالسکه و دوباره رفتیم بیرون.

نون خریدیم، تخم مرغ و شیر، یه کیم برای بچه خریدم و راه رفتیم تا تموم بشه بعد بیاییم خونه.

و یه دل سیر کثیف کاری کرد😑

کیم رو میگرفت بالا و چکه هایی که میریخت روی لباسش رو تماشا میکرد😑

از یه طرف حرص میخوردم که داره گند میزنه به کالسکه و لباساش، از یه طرف میگفتم مگه نمیخواستی به بچه خوش بگذره؟؟ بذار اونجوری که دوس داره از بستنیش لذت ببره.

رسیدیم خونه لباسا و پوشکش رو عوض کردم، دست و صورتش رو شستم و خودش یکراست رفت سرشو گذاشت رو بالشت خوابید😍

عسلم💞

حالا من مونده بودم و یه عالمه کارهای آشپزخونه ای😅 سر و سامون دادن خریدها، ناهار فردای میم و البته صبحانه اش!

تخم مرغ آب پز کردم، سالاد شیرازی درست کردم و تلفن زدم به داداشم احوالپرسی و یک ساعتم با اون حرف زدم😅، یه جور خوراک مرغ درست کردم و ریختم تو قابلمه میم.

سالاد و لقمه تخم مرغ برای صبحانه اش هم براش گذاشتم.

دیگه ساعت شده بود هشت و نیم😁 که میمچه رو به زور بیدارش کردم ولی آقا بد اخلاق شده بود.

برای شام میخواستم شیر موز درست کنم و تو فکر بودم بگم میم کیک بیاره یا درست کنم که یادم اومد هویج خریدم.

میمچه هم دید بساط کیک راه انداختم اومد روی صندلی کنار اپن و با هم کیک هویج درست کردیم.

بعدشم خداروشکر یه تیکه کامل خورد.

.

فردا باید لباس‌های بچه رو بندازم تو ماشین.

خونه رو مرتب کنم.

جارو و طی بزنم.

ظرف های شسته شده رو جمع کنم.

گاز رو تمیز کنم.

و قسمت سخت ماجرا ناهار و شام درست کنم😑

.

.

699.

دستش یه کم تنگ بود اما سر حرفش موند و شام بردمون بیرون، کلی خیابون گردی کردیم و رفتیم یه ساندویچی خوب.

تو راه برگشت میمچه خوابش برد و ما یه کم درباره مسائل کاری صحبت کردیم.

رسیدیم خونه پدر و پسر رفتن حموم، منم پیراشکی درست کردم برای بوفه.

الانم که هردوشون خوابیدن، تو تاریکی پیراشکی ها رو بسته بندی کردم و مهر تاریخ ت رو زدم.

کفش‌های میم رو دستمال کشیدم و واکس زدم.

بعدم یه کرانچی آتشین از خریدهاش برای بوفه دزدیدم و چای به‌دست دارم سریال میبینم.

خونه در حد انفجار بهم ریخته، خودم باید آرایشگاه برم، نون نداریم...

کم کار دارم هوس کردم سبزی خوردن پاک کنم😅

.

این فیس فریم چقدر خوشگله😍 دارم وسوسه میشم انجامش بدم😬

.

.

698.

دیشب کلی حرف داشتم برای نوشتن ولی میمچه داشت تو گوشیم کارتون نگاه میکرد.

میخواستم بگم زندگی با مردی که حداقل روزی 16 ساعت سرکاره، ( بعضی روزا بیشتر) بیشتر از حقوقش قسط داره، تو فکر شروع و گسترش بیزنس خودشه، اینطوریه که وقتی خوابه باید باهاش حرف بزنی، بهش عشق بدی، ازش بغل بخوای، نگاش کنی و دلتنگی‌ت رو رفع کنی.

امروز سالگرد عروسی‌مونه، دیروز گفت جمعه ناهار بریم بیرون.

من کلی نقشه داشتم برای امروز ولی چهارشنبه پریود شدم و دیگه افتادم از درد و بیحالی.

دیشب هر جوری بود خودمو سرپا نگهداشتم و اینا رو درست کردم

( ترامیسو)

ولی از صبح که بیدار شدیم میمچه هی داره بالا میره، دیشب یه کم پرخوری کرد و معده کوچولوش تعجب کرده😅

شاید صلاح نباشه بیرون بریم، حداقل در حد پارکی جایی بریم، غذا نخوریم که بچه بدتر نشه.

.

چند روز پیش اتفاقی تو گوشیش دیدم که برای پنجشنبه آلارم گذاشته سالگرد ازدواج.

امروز بهم پیام داد و تبریک گفت سالگردمونو.

میم مرد خوبیه، کنار همه بدی‌هاش، ضعف هاش و نابلدی هاش.

ولی تو این یکسال قلبم بیشتر خواسته بدی‌ها رو ببینه.

و خب حق داشتم.

.

.

697.

فریزر رو دیروز مرتب کردم دوتا بسته اسفناج پیدا کردم، امروز آچما درست کردم.

دستم بند بود به پیچیدن آچماها ، بچه یه کلوچه رو کامل پودر کرد تو خونه بعدم یه پیمونه برنج رو پخش کرد تو آشپزخونه 😑

.

.

696.

عددو نگا جان ما😑😑 هم قهرن هم آشتی🙄🙄

میگم که من دارم زیر بار کارای خونه جان به جان آفرین تسلیم میکنم.

جارو میکنم، گاز کثیفه، گازو تمیز میکنم ،سبد لباس ها پر میشه، لباس میشورم، گردگیری لازمه ، گردگیری میکنم، لباس ها رو باید تا کنم جمع کنم، چشم بهم میزنم جالباسی پر لباس میشه باید جمع کنم و بررسی که شسته بشن یا برن تو کمد یا چی؟

یکی بود تو کانال گفت چطوری مبلات اینقدر تمیزه؟

میخوام بگم با پفک و شکلات فاتحه‌شو خونده آقا پسر😐

میز تلویزیون و خود تلویزیون که داغونه از آثار انگشتی!

همه اینا رو انجام میدم تمیز میشه، بوفه پیراشکی میخواد بعد دوباره آشپزخونه میترکه!

بعد اونو تمیز میکنم روتختی و رو بالشی ها بوی عرق میدن!

بعد اسباب بازی های میمچه کثیفه.

بعد فریزر از سبزی و لوبیا خالی میشه!

خرید میکنی میشورم میپزم فریز میکنم بعد میبینم ورزش نکردم کتاب نخوندم فیلم ندیدم بچه رو پارک نبردم آرایشگاه نرفتم ابروهام بلند شده و پووووووووف.

حالا کلا دغدغه‌های کاری ، مالی، تربیتی، عاطفی و خانوادگی رو فاکتور گرفتم!

زن بودن خیلی سخته!!

.

.

695.

وقتی میمچه هنوز شیشه میخورد، چند بار اتفاق افتاد نصف شب که گریه میکرد و بیدار میشدم شیشه شیر رو میکردم تو دهن میم🤣🤣🤣

اونم بیدار میشد نگام میکرد بعد غلت میزد میخوابید دوباره😅

فراموش کرده بودم اون روزا رو، الان یه ریلز تو اینستاگرام دیدم یادم اومد😂😂.

.

ده روزه ورزش نکردم😑

و البته هر چی هم دلم خواسته خوردم😐

.

.

694.

میم کیک وانیلی دوس داره ، با خامه...

من دوس دارم هر دفعه یه کیک جدید بخورم و خامه داشتن یا نداشتنش خیلی برام مهم نیست...

کیک وانیلی درست کردم ، خامه نداریم.

بهش پیام دادم نظرت چیه به جای خامه مربا بذارم؟

نمیتونم حدس بزنم چه جوابی میده!

.

.

+گفت مربا آلبالو بزن!

.

.

693.

میم کاش همین بعدازظهر جمعه ها هم بری سرکار و نیای خونه.

حالم داره ازت بهم میخوره.

اگه حوصله دعوا داشتم خودم میرفتم بیرون آخر شب میومدم...

ولی میدونم برم دعوامون میشه ، الان فقط باید دهنمو ببندم تا صبح بشه و بره سرکار...

.

.

692.

پسرخاله‌م امشب روضه داشت و من کلا فراموش کرده بودم، حتی مامانم بعدازظهر پیام داد میای خونه خاله فاطمه ‌؟؟

بازم یادم نیومد و نفهمیدم منظورش چیه. گفتم نه نمیام.

سر راه که میرفتن، زن داداشم اومد بهم چیزی بده گفتم بیا تو

گفته نه دیر میشه میخواییم بریم روضه.

و من تازه یادم اومد امشب دعوتیم😅

لباس‌های بچه رو دادم زن داداشم تنش کرد و منم زود حاضر شدم رفتیم و خداروشکر چقدر خوش گذشت بهم و البته بچه هم یه دل سیییییر بازی کرد با بچه‌ها.

.

میمچه بچه خوش‌اخلاقیه ولی اینکه اشکش دم مشکشه خیلی اذیت کننده‌ست.

سر هر چیز کوچیکی میزنه زیر گریه و حساااابی گریه میکنه.

یه وقتایی میشه سرش رو گرم کرد، یه وقتایی هم نه.

امروز سر یه خربزه خوردن چنان گریه کرد که حتی صدای منو نمیشنید که بهش چی میگم...

.

حرف زدنش خیلی پیشرفت کرده😍

تقریبا همه چی میگه، کلمات جدید رو هم براش بخش میکنم اکثرا زود یاد میگیره و تکرار میکنه.

ولی جمله حرف زدنش هنوز کار داره، با ترکیب کلمه و اشاره و پانتومیم همه چیو میگه.

حتی قصه تعریف میکنه😍

.

وقتی میم اومد برام گل خریده بود.

من گل دوس دارم ولی بنظرم خرج اضافه ست😅 واسه همین گل خریدن خیلی مرسوم نیست بینمون.

ولی این یهویی خریدنش خیلی خوشحالم کرد.

الانم که بهش فکر میکنم ذوق میکنم😊.

.

.

691.

دو روز اول هفته یه پروژه داشتم که خیلی وقته تو فکرشم اما تنبلی میکردم، ولی بالاخره انجامش دادم.

عکاسی از چند مدل نان صبحانه.

و دو روز دوم هفته یکی از خاص ترین اتفاقات این ده سال کاریم افتاد...

اولین سفارش با مبلغ دو رقمی😅

فکرشو نمیکردم اما از پسش بر اومدم😎 البته با کمک مامانم و افسانه.

و یه چیزی بگم؟

کل این دو روز فکرم مشغول اون ماجرا بود.

حتی دیشب اونقدر تو بغل میم گریه کردم تا جفتمون غش کردیم و تو گریه خوابمون برد.

امروزم حالم خوب نبود، ولی گفتم خندیدم...

تا حالا وقتی چاقو تو قلبته خندیدی؟؟؟؟

دلم میخواد میم بگه چی میگی؟ این چرت و پرتا چیه؟ خواب دیدی؟؟؟

.

.

690.

چیزی نمونده تا یکسال تموم بشه...

باورم نمیشه تونستم زنده بمونم و حتی زندگی کنم!!!

کاش کابوس بود میم.

خودآزاری دارم و میرم شمارشو چک میکنم پروفایلشو نگاه کنم، البته هیچ وقت عکس خودش نیست.

امشب عکس یه پسربچه ده دوازده ساله بود...

یه بارم عکس کعبه!!!

یا تعریف من از کعبه و این چیزا فرق میکنه یا نمیدونم...

به خودم میگم قضاوت نکن.

میم هیچ وقت از جزئیات تعریف نکرد، نپرسیدم و نبایدم تعریف میکرد.

کاش جرئتشرو پیدا میکردم و میرفتم رو در رو با یه تراپیست حرف میزدم...

+687.

دو نفر کامنت گذاشته بودن

از هر دو نفر ناراحت شدم و از یه نفر عصبانی.

همون روز اول کامنت هر دو رو پاک کردم.

.

ممنون که اومدین هر دو تون توضیح دادین.

شایدم من تو بد موقعیتی بودم که حرفای شما این همه حال منو زیر و رو کرد.

از اون روز تا حالا خیلی از خاطراتی که برام کمرنگ شده بود دوباره پررنگ شده...

.

ولی اینکه اومدین و توضیح دادین برام ارزشمنده. ممنون.

.

.

689.

بی‌خواب نشدم، بدخواب شدم!

ساعت خوابم بدجوری بهم ریخته، چندبارم تلاش کردم ولی درست نشد.

روزا دارم میمیرم برای خواب، شبا حتی دلم نمیخواد دراز بکشم😒

.

از خونه مامانم اومدیم میم داشت اسپری که برای تمیز کردن شیرآلات گرفتیم امتحان میکرد، بچه هم داشت خوراکی‌هایی که خریده بود میخورد، منم رفتم دستشویی...

از دستشویی اومدم دیدم میم داره از تو اتاق خواب میاد بیرون و میگه: بچه خوابید!!

گفتم وا مگه میشه؟

گفت روی زمین دراز کشیده بود خوابش برد، گذاشتمش تو تخت.

هنوزم داره جیگرم میسوزه اینطوری تنهایی خوابیده🤣🤣

.

ولی اسپری شیر آشپزخونه رو نو کرد👌

هی میرم میام نگاش میکنم ذوق میکنم😍

.

شیر روشویی افتضااااحه ، خدا کنه اونم درست بشه😒

میم گفت باشه سر فرصت الان حوصله ندارم.

.

میم جلو بچه خجالت میکشه بگه دوستت دارم🙄

هرچی با مسخره بازی مجبورش کردم بلند بگه حریفش نشدم.

میگه : نه در گوشت بگم بهتره!

اصلا دقت نکرده بودم تا حالا به این موضوع.

.

.

688.

کانال رو پاک کردم.

حس میکنم دیگه هیچ جای امنی برای حرف زدن ندارم.

و در واقع دیگه حرفی هم برای گفتن ندارم.

حتی حوصله حرف زدنم ندارم.

.

.