میم امروز مرخصی گرفت چون هم خودش خسته بودم و کمخوابی داشت اذیتش میکرد و هم میدید من حالم گرفته ست و میدونست بیرون بریم بهتر میشم ولو در حد خیابون گردی.
صبح رفت نون تازه خرید و بیدارم کرد صبحونه رو دوتایی خوردیم و بعد حاضر شدیم میمچه رو بغل کردیم و رفتیم سر پروژه خونه.
کلی نذر و نیاز و صلوات که باز باشه دفتر و درست و حسابی جوابمون رو بدن.
برای بچه یه کم نون و پنیر و یه دونه بيسکوئيت کوچولو از خونه برداشته بودم که تو راه بيسکوئيتش رو خورد.
حتی لباساش رو هم تو ماشین عوض کردم و لباس خونگیاش رو گذاشتم تو کیفم😅
رسیدیم و خیلی راحت و بی دردسر بهمون یه نامه دادن که بدیم به نگهبانی تا اجازه بده بریم خونمونو ببینیم، خونهای که دو ساله خریدیم و اصلا ندیده بودیم!!!
بعدم گفتن آماده تحویله تقریبا و انشعاب گازش مونده که اول باید پکیج بخریم تا اداره گاز تایید کنه و فلان و بیسار...
باورم نمیشد داریم کجا میریم ، یه وجب از خاکی که مال ماست، مال خود خودمون و بابتش این دو سال پوستمون کنده شده.
رفتیم تو ساختمون، کلید واحد ما نبود😑
اونقدر زنگ زدن و بیسیم زدن تا بالاخره پیدا شد و ما رفتیم تو😍
واحد ما شده اتاق استراحت کارگرها😅 موکت کرده بودن و تلویزیون و لباس و حتی هندونه وسط پذیرایی بود😃
خونهها تقریبا تمومه کارش مثلا سقف کاذب سرویسها مونده، شیرآلات و روشویی و کلیدپریز و این چیزا.
حتی آسانسور هم نصب بود ولی خاموشه فعلا.
با ذوق نگاه و میکردم به همه جزئیات و هر از گاهی به میمچه میگفتم مامان اینجا خونمون بشه؟؟ اونم میگفت هوم😍💞
بعدش جفتمون اونقدر حالمون خوب بود و پر انرژی بودیم که شروع کردیم یکی یکی تلفن زدن به اهل خانواده😅
بعدم عکساشو گذاشتم تو گروه که همه ببینن.
میم فقط به مامانش خبر داد ولی من به داداشام و خواهرم و مامانم هر کدوم جدا جدا زنگ زدم. بعدم به یکی از دخترخالههام که همسن همیم و از بچگی باهم بودیم.
تازه همون مامان میم رو هم من زنگ زدم😑
شبم یه کم غرغر کردم تا به باباش زنگ زد و خبر داد وگرنه به قول خودش یادش نبود!
بعد از خونه رفتیم کوهسنگی بستنی بخوریم ولی از تو راه میمچه گفت: نه، سوخاری!!
فکر میکردم حالیش نیست و بستنی رو ببینه یادش میره ولی جلو در بستنی فروشی جیغ زد نه و بدو بدو رفت اونطرف کوچه که یه ساندویچی بود و گفت ازینا خام!!
منو میگی کلا قیافم شبیه علامت تعجب بود!! این حجم از بزرگ شدن و فهمیدن و انتخاب کردن برام هضم نشده هنوز.
مسلما ساندویچ که نمیشد بخوره، رفتیم دوتا مغازه بالاتر که سوخاری بود ولی خب غذاشون آماده نبود.
راضی شد با ما بیاد بستنی فروشی ما بستنی بخوریم تا بعدا برای اون بریم سوخاری بخریم.
و بستنی نخورد!!! طبیعیه؟؟ اون هنوز دو سال و نیمش نشده آخه.
تابلو تهسالن رو دید که طبقه پایین کافیشاپ و پیتزا داره، و گفت پیتزا.
به میم گفتم : برم ببینم غذاشون آماده است؟
همین یه جمله من، بچه تو راه کافیشاپ بود😑
ولی آقاهه گفت کافی شاپ فقط شبا بازه و دوباره برگشتیم.
بچه هر پنج دقیقه میگفت سوخاری و ما میگفتیم چشم الان میریم.
دوتا سوخاری فروشی دیگه هم رفتیم و حاضر نبود.
سومی که کلا بسته بود😑
چهارمی هم بسته بود...
و پنجمی دیگه نزدیک خونه شده بودیم😅 و همونم نیم ساعت معطل شدیم تا آماده شده و تو ماشین شروع کرد به خوردن.
براش تیکه میکردم که زودتر خنک بشه.
هر تیکه که میخورد برای برداشتن بعدی بهم نگاه میکرد و میپرسید:سردشد؟؟
وای من قربون صدات بشم مامان❤️ قربون اون لبهای کوچولوت 💋
تا نوبت لیزرم یه هفته مونده ولی گفتم امروز که میم هست برم که پول اسنپ صرفه جویی بشه😁
و لیزرمم تیک خورد و اومدیم خونه.
تو راه بچه دسشویی کرده بود و از پوشکش زده بود بیرون و اوضاع وحشتناک شده بود😢
تا رسیدیم لباساش رو درآوردم با باباش رفت حموم.
بعدم همگی خوابیدیم تاااااا شب.
میم باید میرفت موسسه تا کلید رو تحویل بگیره که صبح جمعه زود بره. ما هم باهاش رفتیم.
لباس برای بچه آوردم که بپوشه گفت نه، رفت سر کمد یه لباس دیگه انتخاب کرد و گفت جدید خام! گفتم مامان اونا خیلی بزرگه برات نمیشه فعلا بپوشی.
اول یه کم نق زد و ناراحت شد بعد یه لباس دیگه انتخاب کرد و تنش کردم رفتیم.
میمچه میرفت تو بوفه خوراکی برمیداشت و مجبورمون میکرد کارت بکشیم😅
هرچی بهش توضیح میدادم اینا مال باباست نمیخواد پول بدی فایده نداشت🤣
حتی میم بهش پول داد گفت بیا بابا پول بده کارت نکش. اونم پولو گرفت و داد به باباش دوباره😅 بعدم خوراکیشو برداشت اومد بیرون.
وای من مرده بودم براش😍
به همکارهای باباشم سلام کرد و دست داد بچم❤️
یکی از همکارهاش هر دفعه میبینه میمچه رو خییییلی قربون صدقهش میره فکر میکنم بچه ندارن هنوز.
امیدوارم خدا بهشون بچههای سالم و صالح و خوشگل بده💞
.
.