دو روز اول هفته یه پروژه داشتم که خیلی وقته تو فکرشم اما تنبلی میکردم، ولی بالاخره انجامش دادم.

عکاسی از چند مدل نان صبحانه.

و دو روز دوم هفته یکی از خاص ترین اتفاقات این ده سال کاریم افتاد...

اولین سفارش با مبلغ دو رقمی😅

فکرشو نمیکردم اما از پسش بر اومدم😎 البته با کمک مامانم و افسانه.

و یه چیزی بگم؟

کل این دو روز فکرم مشغول اون ماجرا بود.

حتی دیشب اونقدر تو بغل میم گریه کردم تا جفتمون غش کردیم و تو گریه خوابمون برد.

امروزم حالم خوب نبود، ولی گفتم خندیدم...

تا حالا وقتی چاقو تو قلبته خندیدی؟؟؟؟

دلم میخواد میم بگه چی میگی؟ این چرت و پرتا چیه؟ خواب دیدی؟؟؟

.

.