691.
دو روز اول هفته یه پروژه داشتم که خیلی وقته تو فکرشم اما تنبلی میکردم، ولی بالاخره انجامش دادم.
عکاسی از چند مدل نان صبحانه.
و دو روز دوم هفته یکی از خاص ترین اتفاقات این ده سال کاریم افتاد...
اولین سفارش با مبلغ دو رقمی😅
فکرشو نمیکردم اما از پسش بر اومدم😎 البته با کمک مامانم و افسانه.
و یه چیزی بگم؟
کل این دو روز فکرم مشغول اون ماجرا بود.
حتی دیشب اونقدر تو بغل میم گریه کردم تا جفتمون غش کردیم و تو گریه خوابمون برد.
امروزم حالم خوب نبود، ولی گفتم خندیدم...
تا حالا وقتی چاقو تو قلبته خندیدی؟؟؟؟
دلم میخواد میم بگه چی میگی؟ این چرت و پرتا چیه؟ خواب دیدی؟؟؟
.
.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 20:23
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار