619.

زمان همیشه راهی برای التیام می‌یابد...

+خداکنه.

.

618.

دیروز داشتم براش میمردم، امروز با شنیدن یک کلمه دلم نمیخواد تو صورتش نگاه کنم!

قلب من طاقت این همه گرم و سرد شدن نداره. هر بار ترکش عمیق تر میشه.

فیلم خونسرد رو که با هم میدیدیم یا افعی یا داستان‌های مشابه...

با خودم میگفتم مگه میشه یه اتفاق این همه تاثیر بذاره؟

شاید اگه منم قدرتش رو داشتم همچین کاری میکردم.

یا شاید وقتی قلبم بیشتر از این خرد بشه منم دیوونه بشم. کی میدونه؟

چندتا خاطره یادم اومده و میبینم چقدر من همه جوره و همه جا پایه بودم!! یه جاهایی خودشم هنگ میکرد...

پس چرا اینطوری شد؟

.

.

617.

امروز خییییلی خوابم میومد با اینکه استرس عقب افتادن کارها رو داشتم ولی تا 11 خوابیدم😁

ولی بعدش بکوب کار کردم تااااا هفت و نیم شب!!

از همون سر صبح هم خورش اسفناج بار گذاشتم برای جمعه چون دیگه جمعه حال کار کردن ندارم و فقط میخوابم احتمالا🤣

تازه این وسط مثلا تا خمیر پیراشکی استراحت کنه یک ساعت وقتم آزاد بود میمچه رو خوابوندم صورتمو اصلاح کردم یه ماسک گذاشتم، بعد با همون ماسک پیراشکی پیچیدم😅

بعدم که گذاشتم تو فر بیست دقیقه وقت داشتم ماسک زیر چشم گذاشتم😅

خلاصه که بدجور از خودم راضی ام امروز علاوه بر کارهای برنامه، کلی کار اضافه‌ام کردم.

با میمچه هم خوش اخلاق بودم😍

البته خودشم امروز خیلی همراهی کرد بچه😘 شب که کارام تموم شد ناهار فردا رو هم درست کردم که صبح ببریم با خودمون.

نشسته بودم کف آشپزخونه خرده خوراکی هایی که میمچه ریخته بود رو جمع میکردم اومد گفت: ماما دد بابا...

یعنی بابا بیاد بریم ددر.

گفتم: بابا که سرکاره پسرم،. میخوای باهم بریم؟

خوشحال شد:آره

گذاشتمش تو کالسکه و رفتیم بیرون یه کم دور زدیم، یه بطری شیر و یه بسته پنیر پیتزا گرفتم اومدیم بالا.

با بقیه خمیر پیراشکی ها و بقیه مواد ساندویچ ها یه پیتزا درست کردم برای شام. خداروشکر میمچه هم یه برش خورد. 😇

قبل اومدن میم بچم خوابش برد.

منم خونه رو کاملا مرتب کردم، فقط موند یه جارو کشیدن که دیگه باشه جمعه شایدم شنبه🤣

امروز وسط این همه کار تشک و لحاف میمچه رو هم انداختم تو ماشین شستم😅

حالا درسته زحمتش رو ماشین کشید ولی خداییش تو اون شلوغ پلوغی مغزم خوب همه چیز رو مدیریت کرد. 😎

الانم بخوابم که بعد از نماز صبح باید راه بیوفتیم😭

خیلی خسته‌ام.

.

شماها چتون شده یا کامنت نمیذارین یا کامنت خصوصی میذارین؟؟ 🥲

.

.

616.

زندگی بدجوری رو دور تنده، تا به خودم میام میبینم شب از نیمه گذشته.

میمچه بهتر شده ولی همچنان حال نداره، امشب وقتی با باباش رفته بود تو مغازه خرید کنن روی هر دوشون استفراغ کرد و حتی کف مغازه هم ریخت🙈🙈🙈

کادوهای روز مرد رو که به میم داده بودم امروز فقط ناهار مورد علاقه‌ش رو درست کردم.

البته دیشبم یه عالمه پیراشکی کرمدار درست کردم که یه دیس بزرگ هم امروز بریدیم برای بابام به اضافه یه کارت هدیه.

مامانم چندبار یه گوشه‌ای زده که اگه بازم بچه میخوایین زودتر به فکر باش، به میم گفتم همچین بدش نیومد یعنی یه جورایی منظورش این بود تصمیم با خودته.

ولی من هیچ جوره آمادگیش رو ندارم، نه جسمی، نه روحی.

حداقل تا یکسال آینده دلم نمیخواد به بچه فکر کنم و امیدوارم بعد پشیمون نشم.

میم میگه با اومدن میمچه خیلی زندگی‌مون پیشرفت کرده.

راست میگه، حتی مطمئنم با بچه بعدی بیشتر جلو میوفتیم ولی خب فعلا فکر کردن بهش هم تنم رو میلرزونه.

.

امروز به یه آرزوی کاری که فکرشم نمیکردم رسیدم😅😅

خنده داره ولی هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی یک رول بزرگ کالباس کامل بخرم برای کارم 😍

دیگه نهایتا دو سه کیلو خریده بودم ولی امروز یک رول کامل خریدم برای ساندویچ‌های پنجشنبه 🥳🥳🥳

شاید همین روزا یه دستگاه جدید هم بگیریم، که اگر شد.... میام تعریف میکنم🙈

فردا هزاااارتا کار دارم، هزاااارتا.

.

.

615.

جاوید داشت میگفت من اجازه ندادم فرانک بیاد مدرسه، میمچه اومده میگه ماما من اجا نه😍😍😍

میم داشت غذا میخورد یه تیکه تهدیگ داد بهش، گفت : ممو😍😍😍😍

عشق مامان 😍😍😍

.

.

614.

میم بصورت باورنکردنی با این موضوع که مرد خونه رو به نام زنش بزنه مخالفه!

چند سال پیش که فهمید داداشم خونه رو به نام زنش زده گفت اشتباه کرده.

اون موقعی که من گفتم طلاق میخوام گفت ماشین رو میزنم به نامت، خونه هم آماده شد به نامت میزنم.

البته منم همون موقع گفتم: من فکر میکردم سند خودت رو دارم و این شد نتیجه ش. خونه و ماشینی که خودمم براش زحمت کشیدم هنر نکردی به نامم بزنی!!

ولی حالا که داشت کارهای مدارک خونه رو میکرد، گفتم راستی باید مدارک منو ببری که گفتی خونه رو به نام تو میزنم...

گفت جدی من گفتم؟؟؟!!!

.

.

613.

چه روز پر نوسانی بود، پووووف!

خلاصه ش میشه اینکه من غلط بکنم دو سه تا بچه بخوام با این اعصاب ضعیف و زیر صفر!

.

میمچه حال نداره

دکتر بودیم و با یک کیسه دارو برگشتیم!

غذا نمیخوره حتی شیرم درست نمیخوره بعد داروش رو میگه با معده پر بهش بده...

خب چطوری معده ش رو پر کنم؟؟؟

حالا تو مطب پنج بار گفتم اشتها نداره هیچی نمیخوره!

.

خدایا خیلی خسته‌م.

مرگ بر پریود که این وسط استرس اونم دارم.

دو روز تاخیر ✌️تا اینجا.

.

.

612.

از دیروز با خودم عهد کرده بودم امروز رو آشپزخونه نرم اصلا. نمیدونم چرا این همه بی حوصله ام...

ولی صبح دیدم سینک پر از ظرفه، انارها دارن خراب میشن و فعلا پول غذای بیرون ندیم بهتره.

هرجوری بود ظرفا رو شستم یه بسته مرغ هم با ادویه و آب گذاشتم بپزه. دوتا بالش گذاشتم با میمچه دراز کشیدیم و من خوابم برد چند دقيقه بعد بیدارم کرد که شیر بده.

پاشدم شیشه رو پر کردم دادم بهش، انارها رو شستم و دون کردم.

پوشک میمچه رو عوض کردم، دیدم هیچی لباس تمیز نداره، همشونو جمع کردم ریختم تو ماشین و روشن کردم. برنج رو کته کردم و یه کم زعفرونم زدم با روغن دنبه. آب مرغ هم کم شده بود یه کم روغن ریختم و در قابلمه رو برداشتم تا آبش خشک بشه.

بچه رو خوابوندم به میم پیام دادم زنگ نزنی بچه بیدار میشه.

چند دقیقه بعد پیام داد در رو بزن...

تا در رو باز کردم گفت چه بوی پلو مرغی میاد از خونه😍

.

.

611.

صدای منو از بوفه میشنوید😁 اونم با لباس جدیدام که گفتم میم جنتلمنانه پرداخت کرد😅 و یه روز پر فروش تا اینجا خداروشکر 😍

اون همکار ذکر شده هم امروز از دور سلام کرد رفت😁 فهمیدم قهر نکرده😅

دختر خاله م کانال روسری زده و این سری همشون خیلی خوشگلن😍 ولی الان به کفش و مانتو و لباس بیشتر احتیاج دارم😁

حتی دلم چادر گلدوزی مخمل میخواد🤗 ولی میدونم که جایی نیست بتونم ازونا بپوشم😅

اون دختر خاله دیگه م که منتظر بودیم نی نی دار بشه همین روزا به سلامتی فارغ میشه. الان تو ایتا براش یه پیام بلندبالا نوشتم که چقدر دوست داشتم این روزها کنارش باشم و چقدر خوشحالم ازینکه قراره روزها خییییلی شیرینی رو تجربه کنه😭😍😭😍😭

این هفته چقدر زود گذشت، چقدر کار کردم تو خونه🥴 آخرشم اصلا دیده نمیشه.

میمچه سرما خورده فکر کنم😭 هر شب با گریه بیدار میشه😭

امروزم که پیش مامانمه مامانم زنگ زد گفت فکر میکنم گلو و گوشش درد میکنه😭

برم خونه اگه بهتر نشده بود ببرمش دکتر.

غذاهم که نمیخوره درست😭

.

.

610.

دیشب میمچه دوبار با گریه بی امان بیدار شد. دفعه اول حس کردم گلوش درد میکنه دارو دادم یه کم نازش کردم خوابید.

دفعه دوم اما آروم نمیشد و بالاخره اذان گفتن، بهش استامينوفن دادم یه کم بغل من یه کم بغل باباش نازش کردیم تا آروم شد.

میم یه بالش گذاشت و خوابید.

من نماز خوندم باز دلم سوخت دیشب شام نخورده حتما گرسنه شده.

هم چای گذاشتم و هم ناگت سرخ کردم که بخوره...

ده دقیقه مونده نماز قضا بشه پاشد نمازش رو خوند چایی خورد دو تا دونه ناگت خورد گفت نمیخوام.

با اصرار بقیه‌ش رو لقمه کردم ببره.

رفت و ما هم رفتیم خوابیدیم.

چند ساعت بعد اومد خونه گفت ناهار نداریم؟

گفتم غذات رو که صبح بردی، بعدم مگه لقمه ت رو نخوردی؟ گفت نه!

.

مامانم ظهر زنگ زد فردا قراره کمکی بیاد بگم به جاش بیاد خونه تو؟ خودمم میام تو برو موسسه.

چرا مامانم همش فکر میکنه خونه من کثیفه!

همیشه سر این موضوع بهم عذاب وجدان میده و اعصابم رو خورد میکنه.

داداشمم همینه.

خواهرمم هست ولی سعی میکنه کمتر به روم بیاره.

دیروز عصر هر دوشون اینجا بود.

البته اینکه خونه من همه چیز سفیده و کوچکترین لک رو نشون میده بی تاثیر نیست و خب میمچه همه جااااا شیر ریخته.

.

.

609.

98 درصد مواقعی که میم سر من داد زده بخاطر غذا بوده!

مثلا این هفته که من اصلا حوصله آشپزی نداشتم چندین بار ازش پرسیدم چی درست کنم و جواب نداد.

دیشب واقعا حالم از همه چی بهم میخورد چندبارم پیام دادم غذا چی درست کنم ولی حرف تو حرف آورد و جواب نداد.

ماکارونی درست کردم، که امروز صبح ببره ناهار بخوره.

دیشب که یه دور سر لقمه صبحش اوقات تلخی کرده که چرا نونش بیات بود من نصفشو انداختم دور!

امشبم آش گندم درست کردم که همیشه دوس داره، تا بشقاب گذاشتم جلوش گفت اون از ناهارت اینم از شام!!

داشتم از خستگی میمردم فقط میخواستم یه دوش بگیرم و بیهوش بشم.

گفتم پلو قیمه برای فردا درست کردم رو گازه هنوز داغه ظرف کن بخور من دارم میرم حموم.

برگشتم جلو تلویزیون خوابیده بود، غذا هم نخورده بود.

قابلمه ها رو گذاشتم تو یخچال.

اول میخواستم همه غذاها رو چپه کنم تو سطل و بگم از فردا برای خودت غذا بخر منم راحت کن.

بعد گفتم احتمالا روز سختی داشته و باید سر یکی خالی میکرده بیخیال.

ولی واقعا دلم میخواد پاشم قابلمه‌ای که برای فرداش آماده کردم رو قایم کنم فردا بی غذا بمونه تا دست از این مسخره بازیاش برداره.

.

.

608.

دیروز که میم ناهار خونه بود اصلا حال و حوصله نداشتم، خودم که روزه بودم برای میم هم ناهار نذاشتم!

اونم دید حال من خوب نیست( نمیدونست روزه‌ام) مثلا قهر کرد و رفت تو اتاق خوابید.

مامانم جیگر داده بود برای افطار با سیب زمینی درست کردم، نزدیک اذان بود میم هم بیدار شد اومد بیرون و همونو خوردیم باهم.

شبم هی گفت شام درست کن گشنمه گفتم حوصله ندارم گفت نیمرو بپز گفتم من حوصله ندارم. تخم مرغ آب پز داریم همونو بخور...

اونم یه کم میوه و پسته خورد و خوابیدیم.

ولی امروز میمچه ساعت هفت بیدار شد و منم از فرصت استفاده کردم خونه منفجر شده رو جمع کردم.

چه خبررررر بودااااا... همه لباس‌ها ولو بود اینطرف اونطرف🥴

بعدم قورمه سبزی بار گذاشتم که امشب با تهدیگ بخوریم بقیشم ناهار فردا با برنج😅

بعدم به مامانم زنگ زدم قارچ بخر بیا اینجا...

یکی از آیتم‌های دوره‌ی جدیدی که ثبت نام کرده بودم رو پختم و چقدر خمیر بدقلقی داشت😭😭

ولی نتیجه هلوووووو بود هلوووو😋😋😋

تازه فیلینگش هم اختراع خودم بود🙈🙈🙈

الانم سینک تمیزه، برنج داره دم میکشه.

شکم بچه سیره، منم نمازمو خوندم دمنوشمو خوردم و ولو شدم.

فردا هم باید دو تا ماشین لباس بندازم هم جارو کنم خونه رو.

گاز رو بشورم.

کلی هم سیب پژمره داریم که دلم میخواد پای سیب درست کنم حیف نشه😅

.

.

607.

حتی اینکه قربان به سوجان خیانت کرد و میم فحشی چیزی نثارش نکرد باعث میشه از دستش ناراحت بشم🤣🤣

.

مامانم چند روز پیش فیلمی که تو بیمارستان ازم گرفته بود رو واسم فرستاد. اخه تقریبا سه روز بود که من بستری بودم و میم اجازه نداشت بیاد منو ببینه، مامانم یه فیلم ازم گرفته بود که براش فرستاد...

چقدر حالم زار بوده، چه رنگ و روی زردی، هر دو دستم باند پیچی برای سرم، سه تا سرم بهم وصل بود موهام از شدت عرق و ضعف بهم ریخته بود و صدایی که بغض داره از درد و دلتنگی...

دلم برای خودم سوخت.

بعد با خودم فکر کردم سر بچه دوم هم اگه اینطوری بشه چی؟

بعد هی بافتم و بافتم تا اینکه دیدم من بعد از زایمان مردم، میم مونده چطوری به خانواده‌ش خبر بده؟ بچه کوچولو رو بگیره یا میمچه رو؟

خواستم بهش بگم که مامانم و خواهرم به نوزاد میرسن تو حواست به میمچه باشه که بچم غصه نخوره اما دیدم من مردم و نمیتونم حرف بزنم....

و زار زار گریه کردم.

.

.

606.

امروز توموسسه که بودم یه کلیپ دیدم تو اینستا که ظاهرا چندتا خانوم سر نوبت سواری... دعواشون شده بود.

میم کله کشید تو گوشی من گفت سر....؟؟؟

و باز قلب من که هزار تیکه شد!

و سکوت و دزدیدن نگاهم ازش.

.

یکی از همکارهای آقا از همون جلسه اولی که رفتم موسسه خیلی گرم میگرفت.

میومد سلام و احوالپرسی گرم و طولانی و خوش اومدین و فلان.

خوشم نمیومد از کارش، یه جورایی حس میکردم داره زیاده روی میکنه. مثلا یه بار که من حواسم نبود یهو از پشت سر شروع کرد به سلام علیک و من خیلی جا خوردم و خب بنظرم کارش زشت بود اول مثلا در میزد عطسه‌ای سرفه‌ای صدایی چیزی....

اجازه نداشتی بیای تو اصلا.

هفته پیش داشتم خریدهای یکی از بچه‌ها رو حساب میکردم که اومد و شروع کرد سلام خانوم فلانی، خوبین؟

گفتم سلام ممنونم.

خیلی پرانرژی ادامه داد خوش اومدین و یه سری تعارفات اینجوری

منم کارمو ادامه دادم و به پسرک گفتم رمز کارتت چند بود؟

همکار هم خودشو جمع کرد و رفت.

امروزم اصلا نیومد، حتی از جلو پنجره میخواست رد بشه روشو اونطرف میکرد.

اول عذاب وجدان گرفتم که نکنه ناراحت شده.

بعد گفتم فدای سرم، مگه ملک باباشه که اینطوری گرم میگیره با من؟

حتی خواستم به میم بگم چیشده ولی ترجیح دادم حساس نشه و فکر ناجوری نکنه.

.

یه هودی شلوار اینترنتی خریدم و میم کاملا جنتلمنانه پرداخت کرد بدون هیچ حرفی. 😍

اول عکساش رو فرستادم باهم رنگش رو انتخاب کردیم.

بعد گفتم پول داری تو کارت؟( میدونست خودم ندارم)

و دینگ پیامک واریز اومد برام🤗

.

.

.

605.

هرلایف نصب کردم، شماره میم رو دادم بهش به عنوان همراه!

میم پیام داده بهش بگو زیر دیپلم حرف بزنه بفهمم چی میگه😅

متن پیامی که براش رفته: اینجا

سه تا کلاس جدید مرتبط با کارم ثبت نام کردم و برای تمرین‌هام باید کلی متریال بخرم. 🥴

کلی راجع به ماجرا باهم حرف زدیم و فهمیدم پسر بزرگ کردن خیلی سخته، قبلنا فکر میکردم تو این جامعه فقط دختر داشتن سخته!

.

.

605.

صبح پیام داد که عزیزم از اینکه با اشتباهم باعث شدم این همه اذیت بشی تا آخر عمر شرمندتم ولی بدون اندازه تمام دنیا دوستت دارم و یک تار موت رو با دنیا عوض نمیکنم.

منم اسکرین شات دو پست قبلی رو فرستادم.

گفت من که دست رو قرآن گذاشتم که دیگه تکرار نمیشه.

و کلی دلداریم داد که حق داری به این زودیا فراموش نکنی مسئله کوچیکی نبوده و اینا.

گفت میخوای وقت بگیری بری مشاور؟

گفتم نمیدونم.

.

.

604.

دیروز با میمچه روز سختی رو گذرونده بودم، ویروسه یا دندون جدید نمیدونم و چند روزه بیچارم کرده علل الخصوص دیروز...

بعد پست دیشب، میم اومد بخوابه رفتم بغلش گفتم میخوام گریه کنم.

گفت نه تو روخدا گریه نکن.( خییییلی خسته بود و اونم روز نسبتا سختی رو گذرونده بود محل کارش)

ولی حدود یک ساعت بی وقفه گریه کردم!

اول فکر کرد بخاطر میمچه است.

وقتی گفتم:فکر میکردم یادم بره ولی یادم نمیره.

محکم تر بغلم کرد.

چند بار گفت غلط‌کردم. ببخشید

گریه نمیکرد ولی صداش در نمیومد، صورتش قرمز شده بود.

امروزم که رفت سرکار یه پیام بلندبالا نوشته برای معذرت خواهی.

من چی میخوام بگه؟ اینکه تکرار نمیشه کارش.

ولی این جمله رو نمیگه!

.

603.

شام ماکارونی داشتیم، ساعت یازده اومد خونه دیدم یجوری سرماخورده صداش درنمیاد.

سوپ آماده ریختم تو قابلمه و گذاشتم رو گاز، و رفتم بشقاب و قاشق آماده کنم.

سر رفتن روی گاز تمیز همانا و جیغ زدن همانا...

گفتم همش تقصیر توعه، اگه سرما نخورده بودی همون ماکارونی رو میخوردیم گازهم کثیف نمیشد!!!

🤣🤣

.

میدونم که همون موقع باید میرفتم پیش مشاور.

باید حل میشد ماجرا.

هنوزم دیر نشده، باید حلش کنیم.

ولی اصلا دلم نمیخواد درباره‌ش حرف بزنم.

روزی نیست که بهش فکر نکنم.

و حداقل یک روز درمیون بابتش بغض میکنم.

.

ادامه نوشته

602.

برای میم لباس گرم خریدم و لباس زیر😁 بعدم باهم رفتیم یه بوت خوشگل به سلیقه من خریدم براش😊

مثلا کادو روز مرد بود ولی خب زودتر بهش دادم چون به همشون احتیاج داشت😅😅

کادو روز زن و کادو تولدمم فعلا قراره بمونه تا پول دار بشه😅

وقتی نامه مجتمع اومد برای تحویل خونه، من گرفتم. به میم گفتم باید مژدگانی بدی بابت خبرم وگرنه بهت نمیگم چیشده😎

مژدگانی خونه هم موند برای وقتی که پولدار بشه😅

کلی هم همینطوری دستی ازم قرض گرفته، سفارش‌های بوفه رو هم تسویه نکرده😅

اینجا میگم که یادم نره 🥴

الان کل موجودیم پنج هزار تومنه✌️

.

.

601.

بچه‌ها میم فکر میکنه من زبانم خیلی خوبه( خب از میم بهتره ولی چیز خاصی‌ام نیس اصلا) بعد امروز گیر داده بیا هماهنگ کنم با فلانی، برو تعیین سطح بده!!

میگم نه حوصله کلاس زبان رفتن ندارم.

میگه نه جالبه ببینیم در چه سطحی

آقاااااا ولم کن 😅😅😅 بذار فکر کنی من خیلی حالیمه😅😅😅😅

.

.

600.

یه بی عقلی فردا ساعت پنج باید بیدار بشه بره سرکار ولی هنوز بیداره. تازه از حموم برگشته و حتی موهاشم خشک نکرده!

.

میمچه سرشو گذاشته بود روی شکمم شیشه میخورد، دستمو گرفت گذاشت روی پاش و یه کم دستمو خاروند!

یعنی پامو بخارون😅

پاشو خاروندم، خودش هی پاشو تکون میداد تا همه جای پاش خاریده بشه😅

.

شنبه بعد مدت‌ها مهمونی دعوت بودیم، اسپری فیکس که برای خودم کادو خریده بودم استفاده کردم و واقعا لذت بردم🤗

ممنونم خودم😘

دختر داییم و دختر خالمم گفتن موهات چه خوب شده😊 بقیه چیزی نگفتن نمیدونم فهمیدن یا نه.

.

حالم اصلا خوب نیست، از اون وقتاست که اصلا از میم خوشم نمیاد😅😅😅حتی از خودمم خوشم نمیاد🥴🥴🥴

ولی بخوام با خودم صادق باشم دلیلش رو میدونم...

یه سری دلایل کوچیک احمقانه مثل اینکه ویو اینستام امروز کم بود🔻

دلم لباس میخواد و کیف و کفش ولی پول ندارم.

پول ندارم.

پول ندارم.

همون یه ذره پولی هم که دارم میم ازم گرفته😐

.

وسط هررررر چیزی که خوشم نمیاد و حالمو بد میکنه وجود میمچه ست که در هررررر صورتی خداروشاکرم برای بودنش و برای سلامتیش❤️🧒❤️

.

.

599.

میمچه سرماخورده و هیهات از اخلاق این بچه...

دلم میخواد سر به بیابون بذارم از غرغر و گریه...

یه لوس لجبازی شده که اصلا نمیشناسم.

خودمم نمیدونم چرا اینقدر خوابم میاد...

بابای میم اومده برای اینکه وقت دکتر داشته بعد از عمل.

سرم درد میکنه.

دلمم دردمیکنه.

راستی امروز از دفتر فروش پروژه نامه اومد، فردا میم باید بره ببینه چی میگن

یعنی میشه خونمون رو بدن؟ 🤗🤗

.

.

598.

شب یلدا هر کدوم یه چیزی درست کردیم و رفتیم خونه مامانم، من هم پای سیب درست کردم هم از طرف خواهرم سالاد ماکارونی چون گفت من حوصلشو ندارم درست کن بگو چقدر شد...

و نگم از تعجب شوهرخواهرم وقتی فهمید پای‌سیب ها بیرونی نیست و من پختم😎 هیچ کس حواسش نبود و ندید. داشتن خودشون دوتا حرف میزدن که من یهو چشمم افتاد بهشون 😊

بعد که دخترها هم فهمیدن هر سه تاشون گفتن الکی میگی؟؟ 😁😁

تعجبشون خیلی برام شیرین بود چون اونا عادت دارن که همیشه از معروف ترین شیرینی فروشی‌های شهر خرید کنن و ذائقه‌شون به اونا عادت داره🤗

.

دو روزه باز سر همون ماجرا تو دلم رخت میشورن...

امروز ظهر که میم دیر اومد خونه دیگه میخواستم هر چی از دهنم در میاد بگم بهش، انگار که مچش رو گرفتم باشم...

هر چی خودداری کردم نشد و زنگ زدم و عصبانی حرف زدم که کجایی و چرا نمیای و ازین صحبتا...

عصبانیتم رو انداختم گردن میمچه طفل معصوم 😅 گفتم بهانه تو رو میگرفت دیر اومدی😁

خدایا این بخش حافظه منو پاک کن😭😭

.

دیشب به میم گفتم فکر کنم چشمام ضعیف شدن.

_عه چرا؟؟

نه بغلی میبینم، نه بوسی، نه محبتی.

خنده‌اش گرفت و بغلم کرد.

امروز سر سفره گفت چرا برای من چنگال نیاوردی؟

گفتم چون هیچ وقت استفاده نمیکنی.

گفت برای سالاد میخوام.

گفتم با قاشق بخور.

یه کم گذشت، حواسم نبود یهو چنگالمو از دستم قاپید و سالاد خورد.

یه لحظه ترسیدم فکر کردم یه سوسکی چیزی رو دستمه میخواد بگیره😅

و من که با مرور این دو ماجرا چشمام قلبی میشه و دور سرم ستاره میچرخه😍🥰

.

فردا بطور رسمی با لوگو، بسته بندی جدید و با تاریخ تولید درج شده محصولات رو میبره بوفه✌️

.

.