616.
زندگی بدجوری رو دور تنده، تا به خودم میام میبینم شب از نیمه گذشته.
میمچه بهتر شده ولی همچنان حال نداره، امشب وقتی با باباش رفته بود تو مغازه خرید کنن روی هر دوشون استفراغ کرد و حتی کف مغازه هم ریخت🙈🙈🙈
کادوهای روز مرد رو که به میم داده بودم امروز فقط ناهار مورد علاقهش رو درست کردم.
البته دیشبم یه عالمه پیراشکی کرمدار درست کردم که یه دیس بزرگ هم امروز بریدیم برای بابام به اضافه یه کارت هدیه.
مامانم چندبار یه گوشهای زده که اگه بازم بچه میخوایین زودتر به فکر باش، به میم گفتم همچین بدش نیومد یعنی یه جورایی منظورش این بود تصمیم با خودته.
ولی من هیچ جوره آمادگیش رو ندارم، نه جسمی، نه روحی.
حداقل تا یکسال آینده دلم نمیخواد به بچه فکر کنم و امیدوارم بعد پشیمون نشم.
میم میگه با اومدن میمچه خیلی زندگیمون پیشرفت کرده.
راست میگه، حتی مطمئنم با بچه بعدی بیشتر جلو میوفتیم ولی خب فعلا فکر کردن بهش هم تنم رو میلرزونه.
.
امروز به یه آرزوی کاری که فکرشم نمیکردم رسیدم😅😅
خنده داره ولی هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی یک رول بزرگ کالباس کامل بخرم برای کارم 😍
دیگه نهایتا دو سه کیلو خریده بودم ولی امروز یک رول کامل خریدم برای ساندویچهای پنجشنبه 🥳🥳🥳
شاید همین روزا یه دستگاه جدید هم بگیریم، که اگر شد.... میام تعریف میکنم🙈
فردا هزاااارتا کار دارم، هزاااارتا.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار