قبل میمچه استرس داشتم که با این خواب سنگین من، بچه هرچی گریه کنه من بیدار نمیشم. روزای اول به دنیا اومدنش، با کوچکترین صدا از خواب میپریدم و با اون شکم پاره به زور از تخت میومدم پایین و میرفتم پیشش.
کم کم دستم اومد که هر مدل گریه و صداش برای چیه.
اون موقع ها وقتی گرسنه میشد میگفت اونقههههه
وقتی دلش درد میکرد میگفت نهههههههه
وقتی خوابش میومد سرش رو میبرد تو گردنم و میخوابید.
بزرگتر که شد خداروشکر دل دردهاش خوب شد و دیگه نهههههههه نمیگه، دیگه گریه هاش بزرگونه شده و اونقههههههه نمیگه.
اما وقتی خوابش میاد چشماش قرمز میشه، وقتی گرسنشه هرجا که باشه میاد سمت من.
وقتی خیس شده پوشکش و ناراحته، سمت من نمیاد، همونجایی که هست گریه میکنه.
.
در راستای پست قبلی، امروز میم رو نگهداشتم خونه.
میمچه رو حموم کردیم و خوابید، منم خوابیدم. میمچه کار بانکی داشت رفت و اومد.
بیدار که شدیم میمچه رو دادم دستش و رفتم تو آشپزخونه، اما اوج صبر و حوصله ش نزدیک یه ساعت شد و صداش درومد گفت بیا بگیرش و همزمان به میمچه گفت خدا صبر به مامانت🥲
خیلی غرغرو شده جدیدا، دکتر که میگفت فقط از فضولیشه هیچیش نیست.
نمیدونم شایدم راست میگه چون ددر باشیم آرومه. تو خونه اذیت میکنه.
خلاصه که من فقط تونستم ناهار بار بذارم و کمی آشپزخونه رو مرتب کنم. و الان پسر رو پای من و پدر کمی آنطرف تر خوابیدن.
.
قبلنا که سریال یاغی رو میدیدیم، اون قسمت های اولش که زندگی سخت پسرک رو نشون میداد یه بار چشمم افتاد به میم و دیدم چشماش پر اشکه!
هنوزم برام سواله که چرا اون روز گریه ش گرفته بود.
میدونم زندگی سختی داشتن روزهای ورشکستگی پدرشوهرم، اما هیچ وقت از جزئیات ماجرا برام تعریف نکرده.
.
میم بیدار بشه باید رخت خواب مهمون ها رو کمک کنه بذاریم زیر تخت.
جک تخت گیر کرده بود پیچش رو باز کرد و دیگه نرفت بخره وگرنه خودم جمعشون میکردم.
گاز رو هم باید بشورم.
وسایل پیک نیک اونروز رو هم گذاشتم تو حموم باید بشورم.
فریزر رو هم مرتب کنم خیلی قاطی پاتی شده همه چی.
هوم، شما چه خبر؟؟
.
.