325.

خونه در نظم نسبی به سر میبره، غذا خوراک لوبیا درست کردم روی گاز داره جا میوفته.

کریر و قنداق و پشه بند و چندتا چیز دیگه که کوچیک شده برای میمچه جمع کردم ببرم بذارم خونه مامانم. یه ماشین لباس شستم و گهن کردم،. دومی الان بوق زد تموم شده و سومی رو باید بریزم😬

میمچه خوابش رو کرده و دنبال من با روروئک اومده تو اطاق😍

17 عروسی دختر دایی کوچیکه ست🤗 دیگه دخترداییام تموم شد😬 دوتا پسر دایی مونده فقط😎اونام دبستانی هستن فعلا.

دلم میخواد برای عروسی موهامو یه کم کوتاه کنم و بالاخره رنگشون کنم😬 برای اولین بار😄

کفش هم دوست دارم بخرم...

میم لباس داره، خودمم دارم.

میمچه لباس میخواد🥺 شلوار داره اما پیرهن هاش یا کوچیکن یا بزرگ، سایز الانش نداره👼

.

❤️غزه❤️

کاش بچه ها نمی‌مردند

کاش برای مدتی کوتاه به آسمان می‌رفتند

و آنگاه که جنگ تمام می‌شد سلامت به خانه بازمی‌گشتند

و وقتی پدر و مادرشان می‌گفتند کجا رفته بودید

می‌گفتند رفته بودیم با ابرها بازی کنیم.

( غسان کنفانی)

324.

بنظرم دیگه این پروسه دندون خیلی داره میمچه رو اذیت میکنه، دو شبه تا صبح گریه میکنه بچم. نه درست شیر میخوره نه پستونک، نه غذا!

استامینوفن بهش میدم،. رو لثه هاش میزنم.

زن داداشم گفت دیفین هیدرامین بهتره، تو اینترنت هم زدم میگفت قوی تر از استامینوفن هست اما جواب نمیده.

روز رو نسبتا خوب میخوابه اما شب همش گریه است!!

.

خواهرزاده م الکی الکی بزرگ شدااااا

امسال دانشگاه،. روانشناسی قبول شده و دو سه روزیه کلاساش شروع شده.

جوجه ی خاله😍

.

الان یادم اومد پارسال تقریبا این موقع ها بود، یهو هوس آب پرتقال کردم.

یه جوری که بهش فکر میکردم بغضی میشدم.

خونه مامانمم بودم، روم نمیشد بهشون بگم نی نی هوس آب پرتقال کرده😬

آخر شب که میم از سرکار اومد دنبالم طاقت نیاوردم و گفتم بهش.

حتی به این پاکتی مسخره ها هم راضی بودم چون میدونستم آخر شبه جایی باز نیست.

اما میم رفت یه آب میوه فروشی و یه لیوان بزرگ آب پرتقال خرید.

وااااای که چقدر چسبید بهم. خوشمزه ترین آب پرتقال عمرم بود😋

قبل و بعد اون هیچ وقت آب پرتقال بیرونی نخوردم و الان دیگه میترسم بخورم و اون تصورم ازش خراب بشه🥲

.

323.

سه شنبه دل رو زدیم به دریا و میمچه رو بردیم تازه واکسن چهارماهگی رو زد😬 اما تو دلم تا اونجا سلام و صلوات که خدایا بچم اذیت نشه گناه داره.

برای ام البنین و نرجس خاتون صلوات نذر کردم که بچه اذیت نشه.

تو خونه هم بهش استامینوفن داده بودم.

رفتیم و طبق روال قد و وزن رو گرفت، شده بود 7700 و 70 سانتی متر😍

از اون روزی که رفته بودیم دکتر بزرگتر شده بود و خب قدش رو حدس میزدم بیشتر شده باشه چون خوابش میبرد میخواستم جابه جاش کنم به چشمم بلندتر میومد🥺

گفت تا 72 ساعت ممکنه واکسن عوارض داشته باشه اما همون روز اول فقط تب کرد و بچم پاهاش رو تکون نمیداد درد داشت😭😭😭

پسر شر و شلوغ من که آروم و قرار نداره، میخوابید رو پام و تکون نمیخورد. هی دستمال خیس رو پیشونی و پاهاش میذاشتم و جیگرم کباب بود برای گریه هاش😭

هر چی بود خداروشکر به خیر گذشت و ان شاالله که تموم شده عوارضش هم.

.

شدیدا احساس نیاز پیدا کردم به این تبلت جادویی ها🤣🤣🤣

میخوام بخرم اما یه حسی بهم میگه خجالت بکش زشته.

آقا خیلی باحاله خب، نهایتا دلم رو زد میذارمش کنار میمچه بزرگ شد بازی کنه.

.

.

322.

هر بار بعد از تموم شدن آرایشم میگم عهههه چه خوشگل شدی دختر، دیگه بیشتر آرایش کن 😍 بعد هر بار موقع پاک کردنش میگم برو بابا چیه این مسخره بازیا تو خودت خوشگلی🤣

من خیلی هنر کنم یه آبرسان به این پوست بدبخت بزنم 🥲

البته اینکه میم هم ذوق خاصی نشون نمیده به آرایش کردنم بی تاثیر نیست🥲

.

چند روزه میمچه بهانه گیری رو به غایت رسونده و شب تا صبح هم چندبار گریه میکنه، طبق تحقیقات من 😎 بخاطر دندونه.

.

مامان خانوم نمیدونم تو این شرایط اینجا رو میخونی یا نه اما قلبم تیر میکشه وقتی نوشته هات رو میخونم.

حتی تصور اینکه چی میبینی و چه روزگاری داری آدم رو عذاب میده.

تو خیلی قوی هستی و نی نی خیلی قوی تر. مطمئنم یه روزی به همین زودیا زندگی روی خوشحالش رو نشونتون میده.

کاری جز دعا ازم بر نمیاد و بدون خیلی برات دعا میکنم.

نی نی رو از طرف من ببوس.🤗

.

.

321.

قبل میمچه استرس داشتم که با این خواب سنگین من، بچه هرچی گریه کنه من بیدار نمیشم. روزای اول به دنیا اومدنش، با کوچکترین صدا از خواب میپریدم و با اون شکم پاره به زور از تخت میومدم پایین و میرفتم پیشش.

کم کم دستم اومد که هر مدل گریه و صداش برای چیه.

اون موقع ها وقتی گرسنه میشد میگفت اونقههههه

وقتی دلش درد میکرد میگفت نهههههههه

وقتی خوابش میومد سرش رو میبرد تو گردنم و میخوابید.

بزرگتر که شد خداروشکر دل دردهاش خوب شد و دیگه نهههههههه نمیگه، دیگه گریه هاش بزرگونه شده و اونقههههههه نمیگه.

اما وقتی خوابش میاد چشماش قرمز میشه، وقتی گرسنشه هرجا که باشه میاد سمت من.

وقتی خیس شده پوشکش و ناراحته، سمت من نمیاد، همونجایی که هست گریه میکنه.

.

در راستای پست قبلی، امروز میم رو نگهداشتم خونه.

میمچه رو حموم کردیم و خوابید، منم خوابیدم. میمچه کار بانکی داشت رفت و اومد.

بیدار که شدیم میمچه رو دادم دستش و رفتم تو آشپزخونه، اما اوج صبر و حوصله ش نزدیک یه ساعت شد و صداش درومد گفت بیا بگیرش و همزمان به میمچه گفت خدا صبر به مامانت🥲

خیلی غرغرو شده جدیدا، دکتر که میگفت فقط از فضولیشه هیچیش نیست.

نمیدونم شایدم راست میگه چون ددر باشیم آرومه. تو خونه اذیت میکنه.

خلاصه که من فقط تونستم ناهار بار بذارم و کمی آشپزخونه رو مرتب کنم. و الان پسر رو پای من و پدر کمی آنطرف تر خوابیدن.

.

قبلنا که سریال یاغی رو میدیدیم، اون قسمت های اولش که زندگی سخت پسرک رو نشون میداد یه بار چشمم افتاد به میم و دیدم چشماش پر اشکه!

هنوزم برام سواله که چرا اون روز گریه ش گرفته بود.

میدونم زندگی سختی داشتن روزهای ورشکستگی پدرشوهرم، اما هیچ وقت از جزئیات ماجرا برام تعریف نکرده.

.

میم بیدار بشه باید رخت خواب مهمون ها رو کمک کنه بذاریم زیر تخت.

جک تخت گیر کرده بود پیچش رو باز کرد و دیگه نرفت بخره وگرنه خودم جمعشون میکردم.

گاز رو هم باید بشورم.

وسایل پیک نیک اونروز رو هم گذاشتم تو حموم باید بشورم.

فریزر رو هم مرتب کنم خیلی قاطی پاتی شده همه چی.

هوم، شما چه خبر؟؟

.

.

320.

اونقدر این مدت اتفاقات رو اعصابی رخ داده که حتی حوصله بازگو کردنش رو ندارم. همینقدر بگم فشار روانم ریخته تو استخونام، علی الخصوص پاهام...

انگار استخونام تو فریزره،. یخ زده. هم خشکه هم درد میکنه عجییییب.

امروز که بهش گفتم دوباره با بابام بحثم شده،. گفت تو سر خرید این خونه خیلی اذیت شدی حلالم کن.

خیلی دلم برا‌ش سوخت. گفتم تو رو چرا حلال کنم؟ بابام داره اذیت میکنه که اونم کار همیشگیشه!!!

.

میمچه امروز هفت ماه رو تموم کرد، اما خیلی شیطون شده. منم امروز حالم خوب نبود.

پدرم درومداااااا.

میم از سرکار اومد حال منو دید آوردش تو اتاق که بخوابونتش. صدای بازی هاشون میومد، منم نشستم پای سریال تا ساعت 2!!

اومدم میمچه رو گرفتم دیگه میم خیالش راحت شد خوابید. میمچه رو هم خوابوندم گذاشتم تو تختش.

امروز هییییچ کاری جز نگهداری از میمچه نکردم، حتی ظرفارو نشستم!!

الان وقت دارم اما خداوکیلی جونش رو ندارم.

خیلی بدنم درد میکنه، مخصوصا پاهام.

ماهیچه های ساق پام گرفته.

استخونام دردمیکنه.

.

امروز حتی عکس هفت ماهگی میمچه رو هم نگرفتم.

.

خداکنه فردا حالم بهتر باشه.

.