683.

یه جوری همه جام نیش پشه ست که فکر کنم رو پر و پاچه من عروسی گرفته بودن.

نمیفهمم کجا رو بخارونم

کباب شدم.

باز خدا امواتشون رو بیامرزه میمچه رو نمیزنن.

من رو تیکه پاره کردن.

.

.

682.

میم هنوزم دوس داره برم تعیین سطح بدم و زبانمو ادامه بدم.

به دلم اگه باشه که خیلی دوس دارم ولی معذبم اونجا همه منو میشناسن.

الان به چت gpt گفتم ازم تعیین سطح بگیره گفت نزدیک به B1.

هیچی دیگه😑 اعتماد به نفسم داغون بود داغون تر شد.

ولی همه سوالاشو فهمیدم حتی تا سطح C2 همه رو فهمیدم ولی نتونستم خوب حرف بزنم.

.

.

681.

یه چیزی که بخوام درباره اورثینکر بودنم بگم اینه که امروز در حالی که همه چیز کاملا نرمال بود و داشتم بچه رو میخوابوندم تا چرت عصرگاهیشو بزنه به این نتیجه رسیدم اون یارو که ماجراشو قبلا گفتم مرد بوده😑

دیگه حالا چطوری به این نتیجه رسیدم نمیدونم😅

چی میشه که اورثینکر میشه یه آدمی؟

.

.

680.

بعد از مدت‌ها میم سه روز تعطیله.

از چند روز قبلش با خودم گفتم این بارم یه چیزی میشه که گند بخوره تو تعطیلاتمون.

چهارشنبه خوش و خرم داشتیم زندگی میکردیم، پدر و پسر بازی میکردن منم ناهار درست میکردم نون میپختم و باقی کارها.

حس کردم وقتی از کنار میم رد شدم گوشیشو قایم کرد ، رفتم یه تیکه از نونی که تازه از فر درآورده بودم برداشتم و به بهانه اینکه بیا ببین نون چطور شده نشستم کنارش، تا نشستم گفت شارژرم کو؟ گوشیم داره خاموش میشه. و پاشد رفت.

هر چی منتظر موندم خودش چیزی بگه نگفت.

داشت از خواهرش اینا حرص میخورد که : معلوم نیست چیکار میکنن هی چک هاشون برگشت میخوره و...

حرفشو قطع کردم و گفتم تو معلوم نیست چیکار داری میکنی که باز گوشیتو قایم میکنی.

گفت نظافتچی موسسه‌ست.

گفتم خب چرا قایم میکنی؟

گفت بهش گفتم وقتی خونه هستم پیام نده.

گفتم چرا نباید وقتی خونه‌ای پیام بده؟؟

و خلاصه از من اصرار و از اون انکار.

گفت ‌: گاوه، نمیفهمه بهش گفتم تعطیلیم خونه ام، باز پیام داده که چه ساعتی بیاد

گفتم : گاو منم که موندم تو این زندگی.

بعدم رفتم تو اتاق و نشستم پشت در.

بالافاصله اومد و خودشو به زور از لای در انداخت تو و دو زانو نشست جلوم که به پیر به پیغمبر چیزی نیست فقط چون تو حساس شدی بهش گفتم وقتی خونه هستم پیام نده.

گفتم فلانی و فلانی( خانوم هستن از اقوام و همکاران) پیام میدن مگه من چیزی میگم؟؟

بر خلاف دفعات قبل که هول میشد و دست و پاشو گم میکرد الان اصلا اینطوری نبود.

محکم و صاف تو چشمام نگاه میکرد.

گفت من میدونم تو چه کار بزرگی در حقم کردی، دیگه زندگیمو خراب نمیکنم.

گفت و گفت.

منم یکی دوتا از حرفایی که تو دلم مونده بود بهش گفتم.

حتی گفتم اگه چیزی نیست چرا پیامشو پاک کردی؟

گفت چون بیسواده و حالیش نیست چطوری حرف بزنه و منو با اسم مخاطب قرار داده، منم گفتم زودتر پاک کنم که تو نبینی منو به اسم صدا زده.

دلم میگفت مثل دفعه های قبل نیست چون اصلا نترسیده بود، تو چشمام نگاه میکرد و از کنارم تکون نمیخورد.

دفعه قبل لکنت پیدا کرده بود، نگام نمیکرد و حتی کنارم نمیومد.

.

یه نصف روزمون که به دعوا و بعدش سردرد و تهوع گذشت.

ولی بعدش یه عالمه بردمون دور دور.

یه عالمه با بچه بازی کرد.

ظرفا رو شست😍

.

وقتی بغلم میکنه، میمچه بدو بدو میاد وسطمون خودشو جا میده.

یه بار گفتم حسود خان اومد.

حالا یاد گرفته با ذوق و خوشحالی میگه حسود😂

.

.

679.

از نظر خیلیا شاید مسخره بنظر برسه اما برای من که خیلی شکموعم این خیلی کار بزرگیه...

از فرط گرسنگی خوابم نمیبرد ، تو یخچال هم چند برش پیتزا داریم و رفتم سراغش که سس بزنم بخورم...

و دقیقه آخر دوتا تخم مرغ آب پز پوست کردم نمک زدم خالی خالی گاز زدم و فرار کردم از آشپزخونه.

درس امشب : مداد جان پروتئین هات رو جدی بگیر دختر.

مکمل آهن، پروتئین، مکمل آهن، پروتئین، مکمل آهن، پروتئین

تکرار کن یادت نره.

.

.

678.

جمعه قبل از ناهار مامانم زنگ زد که داداش بزرگه زنگ زده ناهار نخورین ما نزدیکیم( داداشم تهران زندگی میکنه).

ما هم ناهار خوردیم بعد رفتیم خونه مامانم، یه کم بعد میم برگشت خونه که بخوابه.

شوهر خواهرمم رفت خونشون و ما هم نشسته بودیم دور هم ولی میمچه اونقدر بد اخلاقی کرد و با بچه‌ها دعوا کرد که پاشدم اومدم خونه.

بچه رو خوابوندم پیش باباش و برگشتم خونه مامانم.

داداشم دم غروب میخواست برگرده و از تمام دقایق بودنش استفاده کردیم. مامانم بنده خدا هر چی دم دستش میرسید بسته بندی میکرد که ببره، از ترشی و سالاد شور بگیر تا خورش هایی که خودش پخته و کنسرو کرده.

اونا که رفتن ما هم راه افتادیم بعد مدت ها رفتیم حرم.

ماشین رو تو کوچه خونه ی سابق مادرشوهر پارک کردیم و کلی بازار گردی کردیم و خوش خوشان رفتیم حرم.

من یه کم دعا خوندم و بچه یه کم بدو بدو کرد و اومدیم.

از اونجایی که هم یخچال و فریزر خالی بود و هم من حوصله آشپزخونه نداشتم خودم شام رو متقبل شدم و رفتیم کباب ترکی.

میم بعد مدت‌ها چقدر خوش اخلاق بود، چقدر مهربون بود و چقدر شبیه همون آدمی بود که عاشقش شدم😍

.

دیروز دست پسرک رو گرفتم و رفتیم پیاده روی، خرت و پرت پیتزا خریدیم و برگشتیم خونه و دست به کار شدم.

هم پیتزا درست کردم هم قارچ سوخاری و هم فلفل سوخاری

ایناش😋

میم که اومد میز رو چیدم و غذا آوردم و میمچه هم با خوشحالی یه برش پیتزا برداشت و گفت پیتزا

یهو چشمام گرد شد😳

گفتم چی مامان؟

تکرار کرد پیتزا 😋

این بار میم هم شنید و تعجب کرد.

آخه من اصلا یادم نمیاد درباره اینکه اسم این غذا پیتزاست صحبت کرده باشم، حالا غیر مستقیم شاید شنیده باشه یا مثلا دفعه های قبل که خورده ولی یهو بی مقدمه برامون جذاب بود که خودش گفت.

این روزا خیلی حرف زدنش زیاد و واضح شده، تقریبا همه چیز رو میگه ولی جمله بندی هاش کامل نیست.

یه وقتایی هم میاد از کارتونی که دیده برام تعریف میکنه که اصلا نمیفهمم چی میگه😅 ولی یه جوری با شور و هیجان تعریف میکنه که دوس دارم بخورمش😋

.

.

677.

فکر میکنم آبان پارسال بود، میم با یکی از دوستاش کار داشت و میخواست چیزی بهش بده با هم رفتیم دم خونشون.

بعد دید منم هستم خانومشو صدا زد اومد پایین و کلی اصرار که بیایین بالا ولی ما نرفتیم چون قرار بود بریم جایی.

ولی من یه نگاهی به حیاطشون و راهرو ورودی اینا کردم و تو دلم گفتم چه گرم و با صفاست خونشون ، خوشگله.

یادم نیست ولی فکر کنم وقتی اومدیم تو ماشین به میم هم گفتم چه خونشون با صفا و خوبه.

و گس وات...

خونه الانمون عین اونه😊

( داخل خونه ها رو نمیدونم چون ندیدم خونه اونا رو)

نمیدونم اسمش رو چی باید گذاشت ولی من خیییییلی این اتفاق برام افتاده.

.

.

676.

یه چیزی که جدیدا درباره خودم فهمیده بودم اما سعی میکردم انکارش کنم اینه که خیلی عصبی شدم.

شاید قبلنم بودم ولی چون بچه نداشتم نمیفهمیدم.

اما الان به عینه میبینم که تا یه داد میزنم میمچه هم داد میزنه!!

و دقیقا با لحن خودم!!

نمیدونم چیکار کنم، یه وقتایی حتی همون لحظه هم که خشمگینم میفهمم که موضوع جدی نیست و من الکی دارم بزرگش میکنم ولی ترجیح میدم بزرگش کنم و پرخاشگری کنم!!

خیلی خسته‌ام.

جسمی کمی و روحی زیاد.

اخیرا کلی خرید کردم به هوای اینکه حالم بهتر شه ولی زیاد تاثیر نداشت.

فکر میکنم احوالات مامان و خواهرمم بی تاثیر نیست چون الان فقط با اونا در ارتباطم...

میم که یا نیست یا چالش های کاریشو برام تعریف میکنه، میمچه که چالش های خاص خودشو داره، مامانم که هرچی خودش دردسر داره و تنش داره زندگیش و هرچی استرس هاش رو در قالب تمیز بودن خونه و شوهر داری به من انتقال میده و خواهرمم که کلا داستان داره ارتباط گرفتن باهاش!

با آدم دیگه‌ای در ارتباط نیستم!

بیرونم که یا نمیرم یا با همین آدماست.

.

.

675.

کل هفته رو منتظر جمعه م که زودتر بیاد خونه ، جمعه ده بار میگم کاش امروزم نمیومدی!!!

ظهر که غرغر چرا ماکارونی درست کردی، خنده خنده گفتم باز نداشته هات رو به روت بیارم؟

سر سفره هم یه جوری غذا خورد انگار داره زهرمار میخوره.

چند روزه دارم میگم هیچی نداریم و خرید نکرده.

بعدم که خوابید، من و بچه بیدار بودیم چایی گذاشتم میوه قاچ کردم ، خونه رو مرتب کردم، موهامو درست کردم و گلسر جدیدایی که خریدم زدم.

بچه رو فرستادم بیدارش کرده، برج زهر مار.

با بچه دعوا، منو که اصلا نگاه نمیکنه.

براش قرص ویتامین و آب آوردم عین آدم نگرفت قرص از دستش افتاد.

میگم پاشو قرص رو پیدا کن بچه ور میداره میخوره انگار نه انگار.

کاش جمعه هام نیاد خونه.

.

.