جمعه قبل از ناهار مامانم زنگ زد که داداش بزرگه زنگ زده ناهار نخورین ما نزدیکیم( داداشم تهران زندگی میکنه).

ما هم ناهار خوردیم بعد رفتیم خونه مامانم، یه کم بعد میم برگشت خونه که بخوابه.

شوهر خواهرمم رفت خونشون و ما هم نشسته بودیم دور هم ولی میمچه اونقدر بد اخلاقی کرد و با بچه‌ها دعوا کرد که پاشدم اومدم خونه.

بچه رو خوابوندم پیش باباش و برگشتم خونه مامانم.

داداشم دم غروب میخواست برگرده و از تمام دقایق بودنش استفاده کردیم. مامانم بنده خدا هر چی دم دستش میرسید بسته بندی میکرد که ببره، از ترشی و سالاد شور بگیر تا خورش هایی که خودش پخته و کنسرو کرده.

اونا که رفتن ما هم راه افتادیم بعد مدت ها رفتیم حرم.

ماشین رو تو کوچه خونه ی سابق مادرشوهر پارک کردیم و کلی بازار گردی کردیم و خوش خوشان رفتیم حرم.

من یه کم دعا خوندم و بچه یه کم بدو بدو کرد و اومدیم.

از اونجایی که هم یخچال و فریزر خالی بود و هم من حوصله آشپزخونه نداشتم خودم شام رو متقبل شدم و رفتیم کباب ترکی.

میم بعد مدت‌ها چقدر خوش اخلاق بود، چقدر مهربون بود و چقدر شبیه همون آدمی بود که عاشقش شدم😍

.

دیروز دست پسرک رو گرفتم و رفتیم پیاده روی، خرت و پرت پیتزا خریدیم و برگشتیم خونه و دست به کار شدم.

هم پیتزا درست کردم هم قارچ سوخاری و هم فلفل سوخاری

ایناش😋

میم که اومد میز رو چیدم و غذا آوردم و میمچه هم با خوشحالی یه برش پیتزا برداشت و گفت پیتزا

یهو چشمام گرد شد😳

گفتم چی مامان؟

تکرار کرد پیتزا 😋

این بار میم هم شنید و تعجب کرد.

آخه من اصلا یادم نمیاد درباره اینکه اسم این غذا پیتزاست صحبت کرده باشم، حالا غیر مستقیم شاید شنیده باشه یا مثلا دفعه های قبل که خورده ولی یهو بی مقدمه برامون جذاب بود که خودش گفت.

این روزا خیلی حرف زدنش زیاد و واضح شده، تقریبا همه چیز رو میگه ولی جمله بندی هاش کامل نیست.

یه وقتایی هم میاد از کارتونی که دیده برام تعریف میکنه که اصلا نمیفهمم چی میگه😅 ولی یه جوری با شور و هیجان تعریف میکنه که دوس دارم بخورمش😋

.

.