721.

پدر و پسر خوابیدن، خونه پر شده از تاریکی و سکوت.

امروز با پسر خیلی خوش گذروندیم.

بعدازظهر چای ریختم با بيسکوئيت بخوریم، ناز آورد که بغلم بشینه. اومدم بغلم بيسکوئيت و چاییش رو خورد.

دم غروب که دیگه کارام تموم شده بود بهش گفتم میای بریم بیرون؟

طبق معمول خوشحال شد.

آماده شدیم و با کالسکه زدیم بیرون.

یه کم تو محل دور زدیم که اذان شد و رفتیم مسجد، میمچه داشت مخالفت میکرد که گفتم بریم تو برات کارتون میذارم ببین.

براش کارتون گذاشتم و نمازمو فرادی خوندم.

بعد نشستم به تماشا، تماشای خانومای تو صف نماز، بچه‌ها که چندتا چندتا جمع شده بودن گوشه و کنار مسجد بعضیا نقاشی میکردن ، بعضی‌ها حرف میزدن بعضی ها هم سرشون تو گوشی بود و بازی میکردن.

خیره شدم به لوسترها، به پنکه سقفی.

به فرش‌های قدیمی اما تمیز، به پرده‌های مخمل سبز.

به عکس شهدای روی دیوار.

به کتابخانه کوچولو مسجد.

مکبر یه پسر نوجوون بود و حتی میمچه هم متوجه شده بود صداش نی‌نیه😅

فکر کردم کاش چندتا از چادر رنگی‌هامو که استفاده نمیکنم بیارم بذارم تو مسجد چون اکثرا با چادر مشکی نماز میخوندن.

اونقدر توی چهار دیواری خونه حبس بودم یا تو کوچه و خیابون قیافه‌های جور و واجور دیدم یا فضای مجازی بی در و پیکر که دیدن اون همه خانوم جوون با حجاب، نماز خون، بی کاشت ناخن و آرایش های آنچنانی واقعا داشت روحم رو آروم میکرد.

اگر نگران قابلمه روی گاز روشن نبودم بیشتر میموندم و بیشتر همه چیز رو نگاه میکردم.

شاید یه روزی بی نگرانی، با خوراکی های خوشمزه برای بچه ها برم مسجد و کلی چیزهای خوب ببینم و لذت ببرم.

.

.

720.

دوباره تو ایتا کانال زدم.

ولی بی‌سانسورتر و زنونه‌تر از همیشه.

اگه خانومی، با وبلاگم از قدیما آشنایی، روزمرگی زندگیم برات جذابه و فکر میکنی اونجا بهت خوش میگذره آدرس وبلاگتو بذار بیام کانال رو بهت بدم.

و یه شرط دیگه اش اینه که اونجا خاموش نباشی😅

با خاموش بودن خواننده‌های وبلاگ مشکلی ندارم ولی نمیدونم چرا تو کانال اعتماد به نفسم رو از دست میدم😅😅

+استلا تو این بازی رو شروع کردی😂 تو هم بیا کانال.

.

719.

امروز تعطیل رسمی بود ولی میم گفت تعطیل نیستیم و رفت سرکار.

ساعت هشت پیام داد فکر کنم تعطیلیم هیچ کس نیومده😅

رفتم پیج موسسه رو چک کردم دیدم آره تعطیلن، بهش خبر دادم.

گفت خب حالا که تا اینجا اومدم یه کم کارای عقب افتادمو انجام بدم میام.

یه ماشین لباس روشن کردم و بعدم پهن کردم. ظرف های تمیزرو جابه‌جا کردم.

یه کم کارای خونه رو انجام دادم و البته یه دل سیر اینستا گردی کردم.

ساعت ده میمچه رو بیدارش کردم و کلی چلوندمش.

عاشق وقتاییم که خوشحال و خندون از خواب بیدار میشه😅 قلقلکش میدادم و همونطور خوابالو غلت میزد و میگفت : نکن.

تقاضا کارتون داشت براش گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه.

یه کم کارامو انجام دادم اومد گفت پلو میخوام.

گفتم برات نیمرو درست کنم گشنت شده؟ گفت نه پلو خام.( میخوام)

یه کم پلو و مرغ براش گرم کردم خورد بعدشم باهم هندونه خوردیم.

تا قبل اومدن میم سعی کردم همه کارام تموم باشه که بعدش بتونم کنارش باشم.

وقتی رسید خونه، با یه سینی میوه و ژله و چایی ازش پذیرایی کردم.

بعدم ناهار خوردیم و همونجا وسط پذیرایی بالشت گذاشتیم و خوابیدیم.

اصلا کیف خواب ظهر تابستونا به همین( به قول بابام) در‌به‌در خوابیدنه. بدون رخت خواب و تشریفات.

از خواب بیدار شدیم چایی خوردیم و رفتیم بیرون.

میم برای بوفه خرید داشت منم یه کم برای خونه خرید کردم.

یه شامپو جدید برای خودم خریدم😍

میمچه غیر اون پلو مرغ صبحش چیزی نخورد و میم براش قارچ سوخاری خرید و دولپی خورد.

هی به خودم دل داری میدم کولیک تموم شد، شیر نصف شب تموم شد، شیر خوردن تموم شد، این بد غذایی هم تموم میشه طاقت بیار.

چقدر امروز میم خوش اخلاق و مهربون بود.

حتی وقتایی که من کلافه بودم از غرغرای میمچه ، میم مسئله رو حل میکرد. تافتش بزنم بمونه😅

.

.

718.

میمچه دو سه هفته ست که مریضه، یه روز یبوست یه روز تب،. یه روز بدن درد، یه روز آبریزش بینی و سرفه و البته هر روز بداخلاقی و بی‌طاقتی.

هیییییچ دارویی هم نخورد.

فقط میتونستم شیاف استامینوفن براش بذارم تا یه کم آروم بشه.

از چهارشنبه خودمم مریض شدم، گلو و بینیَم درگیر بود.

شبا بخور روشن میذاشتم تا یه کم بتونم نفس بکشم.

این وسط یه سفارشم داشتم.

دیگه خونه یه وضعیتی پیدا کرده بود که باعث خجالته...

دم سینک، روی کابینت، روی اپن همه ظرف کثیفه.

خونه پر از لباس و اسباب بازی پخش و پلا.

بعد از نماز خوابم نبرد، خونه رو مرتب کردم. بعد چای گذاشتم میم رو بیدار کردم باهم چای خوردیم.

میم که رفت صبحانمو خوردم و کم کم دیگه داره خوابم میگیره.

بعد که بیدار بشم باید غذا درست کنم، ظرف بشورم و چندتا ماشین لباس بندازم.

دو تا پروژه برای خودم تعریف کردم، یکی کوچیک و یکی بزرگ...

امیدوارم این هفته بتونم انجامش بدم.

.

.

717.

از فکر و خیال کار و کاسبی و مسائل اقتصادی خوابم نمیبره، هی میچینم کنار هم و کوتاه و بلند میکنم ببینم چی رو کجا بذاریم و چیکار کنیم که یه قرون مون بشه دو قرون.

میم خوابه، بیهوشه.

در واقع سرش به بالش نرسیده خوابش میبره و دلم کبابه برای خستگی‌هاش.

میمچه بعد از چند روز بداخلاقی امشب تو بغل خودم اونقدر باهاش حرف زدم و سایه بازی کردیم تا خوابش برد.

گذاشتم تو تخت خودش و رفتم آب بخورم...

این خونه رو دوس دارم ، حیاطش رو ، پذیرایی نسبتا بزرگش رو ، حتی راهرو ورودیش برام دنجه. یه حس امنیت دارم نسبت به اینجا.

به همه خرده کیک ها و بيسکوئيت ها نگاه میکنم که بی اغراق جایی نمونده روی فرش که پا بذاری و چیزی نچسبه کف پات.

به ماشین و توپ وسط خونه.

حتی به اون کوه دستگیره‌های جدا شده از کمدها و کشوها که جمع کردم جلو آینه تا براشون تصمیم بگیرم، بچه اونقدر بزرگ شده که دستگیره ها رو وصل کنیم سر جاشون؟

دوباره به میم فکر میکنم، به همه خستگی‌هاش، سکوت هاش و تو فکر بودناش، حتی به همه ماجراهای تکراری و غیر جذابی که محل کارش تعریف میکنه و من باید وانمود کنم که دارم متوجه میشم چی میگه و حتی واکنش نشون بدم😅

میمیچه، پسر مهربون و باهوش من...

برای تو هیچی ندارم بگم جز همین بغض شیرین از سر عشق، دلتنگی و شوق آینده‌ای شاد...

.

.

716.

فردا مهمون دارم.

و خونه کثیفه، مثلا میخواستم امروز عصر که میم خونه ست با هم خونه رو تمیز کنیم ولی خیلی همکاری نکرد البته حقم داره خیلی خسته بود.

تا ساعت هفت و نیم که خوابید، بعدم تا چایی خورد و یه کم هشیار شد رفت دنبال خریدهای بوفه بعدم باهم رفتیم برای فردا یه کم خرید داشتم.

برگشتیم میم رفت سراغ ظرفا ، منم مرتب کردن خونه و یخچال و جمع کردن اسباب بازی ها و شستن دستشویی و این وسط شامم آماده کردم و میوه هم دادم بهشون.

میم خیلی آروم کار میکنه، چندتا تیکه ظرف شست من هزارتیکه جمع و جور کردم خونه رو😐

خونه یه جارو و گردگیری حساااابی لازم داره.

گازم نشستم...

کاش کسی نیاد تو آشپزخونه گاز رو ببینه😑

فردا صبح زود باید پاشم که به کارهام برسم.

خیلی ذوق دارم برای فردا😍 خداکنه همه چی خوب بشه.

.

.

715.

وقتی داره بازی میکنه برای خودش شعر میخونه، یه وقتایی میگه: ای داد بی‌داد، بیدادِ بیداد..

ادای دارکوب درمیاره😅 بال بال میزنه و لب‌هاشو مثل نوک غنچه میکنه و میزنه به صندلی، ستون، دیوار یا هرجا😬

به شدت پستونکی شده و نمیدونم چطور باید از سرش بندازم😣

.

.

714.

به کل امروز که فکر میکنم چشمام قلبی میشن.

میم تعطیل بود اما خوش‌اخلاق😅

تا ظهر که خوابیدیم سه تایی، صبحونه رو ساعت 12 خوردیم و ساعت دو نیم دوباره خوابیدیم😅

بیدار شدیم ناهار گرم کردم خوردیم و بعد نماز مغرب رفتیم بیرون یه کم خرید کردیم برای خونه.

میم اخیرا هی میگفت حالا که بچه سوخاری رو با اشتها میخوره خودت تو خونه درست کن.

امشبم وسایلش رو خرید ، اما خب تهش با احتساب کثیف کاری‌ها و خستگیش به این نتیجه رسید همون بیرونی به صرفه تره 😑

ولی اگه در نظر بگیریم باعث بشه عادت غذا از بیرون گرفتن از سر بچه بیوفته ارزش داره البته من هنوز شک دارم که عادت بدی باشه😅 اگه توان مالیشو داشته باشیم🤔

بعدم نزدیک یازده شب یهو تصمیم گرفتم چاباتا درست کنم و تا ساعت یک و نیم طول کشید😆 میم رو هم مجبور کردم بیدار بمونه تا نتیجه رو ببینه داغ داغ😄

.

امروز چند بار به این فکر کردم که دمت گرم دختر ، تو پنج سال گذشته تو خیلی شجاع بودی، خیلی صبور بودی.

تو سه سال گذشته اتفاقاتی رو تجربه کردی که ممکنه برای بعضیا هیچ وقت اتفاق نیوفته، یا ممکنه برای بعضیا باعث جدایی بشه.

تو زنده موندی، زندگی کردی و حتی یه خونه شاد برای شوهر و پسرت درست کردی.

یه روزایی داغون بودی ، یه روزایی سیاه مطلق بود ولی تو دووم آوردی.

اول از خودم ناراحت بودم که تو یکسال گذشته اصلا وزن کم نکردم، یعنی هی مثل یویو رفته و برگشته.

ولی همینکه پسرم شمردن رو از ورزش کردن من یاد گرفته یعنی راه درستی اومدم.

.

بچه‌های خواهرم تو مقایسه رابطه من و میم با مامان باباشون، میگن شوهر تو دوس پسرته.

امروز میم خیلی شبیه دوس پسرا بود😅 همونقدر حواسش بهم بود.

با خودم فکر میکردم میم تو این یکسال بیشتر دوسم داره ، یا قبلنم بوده و من یادم نمیاد؟

ولی بعضی نگاه‌هاش، بعضی سکوت‌هاش ، قبلا نبود، مطمئنم.

شاید چون هیچ وقت اینقدر نترسیده بود ازینکه نباشم تو زندگیش.

.

.

713.

امروز خونه رو حسابی مرتب کردم.

جارو هم زدم.

ورزشم کردم.

ناهارم کرفس درست کردم ، امروزم خوردیم فردا هم بخوریم😑

باید لباس‌های شسته شده رو تا کنم جمع کنم.

آشپزخونه یه دستمال کشی جانانه لازم داره و گاز باید تمیز بشه.

دستشویی هم باید تیرک بخوره.

و من از این کارها متنفرم.

کاش روم میشد کمکی میگرفتم، از اون روز میمچه کوچیک بود بهونه میوردم بچم کوچیکه نمیرسم. الان چی بگم؟

میم زنگ زد گفت: صابخونه پیام داده چرا حیاط رو نشستین🙄

گفتم میخواست بهشون زنگ بزنی ماشین‌هاشونو بذارن بیرون تا چشماشون ببینه حیاط تمیز شده😑

فردا خالم روضه داره ، ساعت هفت صبح😐 خداکنه بیدار بشم با مامانم برم پدر و پسر بخوابن خونه.

دیروز داداشم که رفته بوده آقای وزیر هم اومده بوده😬 گفتم تنها؟؟

گفت نه بابا چندتا محافظ تو کوچه و حیاط بودن یکی هم باهاش اومد تو.

نمیدونم سال‌های قبلم که وزیر نبود میومد یا نه.

.

.

+709.

کامنت‌های پست 709 تایید شدن.

اگر دوست داشتین بخونین.

استلا اگه هنوز اینجا رو میخونی بدون که دوست دارم بازم نظرت رو بدونم.

.

712.

دیروز میم تعطیل بود، اولش اصلا خوب شروع نشد.

از وقتی چشم باز کرد غر زد به همه چی.

صابخونه بهش پیام داده بود که این هفته نوبت شماست حیاط رو بشورین، کلی غر زد که من نمیرم پی‌پی های گربه اینا رو بشورم.

گفتم آب که بخوره جارو بکشی میره، منم شستم قبلا.

گفتم بگو ماشین‌هاشونو بذارن بیرون ، بچه هم میاد آب بازی میکنه.

نگفت.

همینطور راه رفت و غر زد، حتی از همکاراش.

بچه هم دمپایی پوشید و رفتن تو حیاط.

چند دقیقه بعد بچه رو که غش کرده بود از گریه آورد داد به من و رفت. گفتم چیشده خب؟

گفت آب میریخت تو چادر ماشین.

میمچه رو بغل کردم آرومش کردم گفتم بیا بریم لباسامونو جمع کنیم ناهار خونه عزیزجون دعوتیم.

حیاط رو شست و اومد تو، دوباره شروع کرد میمچه رو دعوا کردن که چرا آب ریختی رو ماشین.( روی ماشین چادر میکشن همیشه)

بهش اشاره کردم بسه دیگه. بعد گفتم زودباش برقا قطع نشه نمیتونم با پله برم بالا.

گفت میخوام برم حموم بدم میاد.

رفت و اومد، ما هم آماده بودیم و چیزی به ساعت قطع برق نمونده بود.

باز گیر داد کارت بلوم نیست.

گفتم بیا بریم حالا بعدا پیدا میکنیم.

بازم نیومد، ایستاده بود یه گوشه و فقط نگاه میکرد میگفت کارت بلوم نیست.

گفتم پس من زودتر میرم تا برق قطع نشده.

کفشامو پوشیدم و رفتم، باز جلو در که رسیدم پشیمون شدم. نرفتم، یه گوشه حیاط تو سایه ایستاده تا بیاد.

ولی دیگه سرم درد گرفته بود از غرغرهاش.

بالاخره اومدن و رفتیم. تو آسانسور خونه مامان که رسیدیم گفت حالت خوب نیست انگار؟

گفتم سرم درد گرفت دیگه اینقدر به همه چی غر زدی. باز تعطیلی هم اعصاب خودتو خورد میکنی هم ما.

یه کم توجیه کرد و دیگه جلو مامان اینا حرفی نزدیم.

ناهار خوردیم و یه کم صحبت کردیم و برقا که اومد برگشتیم.

بعدازظهر خوب بود ولی هر از گاهی میرفت تو فکر.

صورتش رو با دستام میگرفتم و میگفتم امروز حق نداری به هیچی دیگه غیر از من فکر کنی.

شبم خودش پیله کرد شام بخره و خرید.

باز بعد شام رفت تو فکر کارهاش و برنامه ریزی خریدهاش و این چیزا.

من و میمچه هم لباسا رو شستیم پهن کردیم بازی کردیم و هر از گاهی هم یه کم سر به سر میم گذاشتیم.

ولی دیشب فکر کردم چقدر سخته درگیری‌های کاریش بیشتر و سخت تر بشه. کاش یاد بگیره وقتی که خونست فقط تو خونه باشه و اینقدر تو فکر نره.

هم خودش چیزی نمیفهمه از تعطیل بودنش هم ما بیشتر اعصابمون خورد میشه.

.

.