714.
به کل امروز که فکر میکنم چشمام قلبی میشن.
میم تعطیل بود اما خوشاخلاق😅
تا ظهر که خوابیدیم سه تایی، صبحونه رو ساعت 12 خوردیم و ساعت دو نیم دوباره خوابیدیم😅
بیدار شدیم ناهار گرم کردم خوردیم و بعد نماز مغرب رفتیم بیرون یه کم خرید کردیم برای خونه.
میم اخیرا هی میگفت حالا که بچه سوخاری رو با اشتها میخوره خودت تو خونه درست کن.
امشبم وسایلش رو خرید ، اما خب تهش با احتساب کثیف کاریها و خستگیش به این نتیجه رسید همون بیرونی به صرفه تره 😑
ولی اگه در نظر بگیریم باعث بشه عادت غذا از بیرون گرفتن از سر بچه بیوفته ارزش داره البته من هنوز شک دارم که عادت بدی باشه😅 اگه توان مالیشو داشته باشیم🤔
بعدم نزدیک یازده شب یهو تصمیم گرفتم چاباتا درست کنم و تا ساعت یک و نیم طول کشید😆 میم رو هم مجبور کردم بیدار بمونه تا نتیجه رو ببینه داغ داغ😄
.
امروز چند بار به این فکر کردم که دمت گرم دختر ، تو پنج سال گذشته تو خیلی شجاع بودی، خیلی صبور بودی.
تو سه سال گذشته اتفاقاتی رو تجربه کردی که ممکنه برای بعضیا هیچ وقت اتفاق نیوفته، یا ممکنه برای بعضیا باعث جدایی بشه.
تو زنده موندی، زندگی کردی و حتی یه خونه شاد برای شوهر و پسرت درست کردی.
یه روزایی داغون بودی ، یه روزایی سیاه مطلق بود ولی تو دووم آوردی.
اول از خودم ناراحت بودم که تو یکسال گذشته اصلا وزن کم نکردم، یعنی هی مثل یویو رفته و برگشته.
ولی همینکه پسرم شمردن رو از ورزش کردن من یاد گرفته یعنی راه درستی اومدم.
.
بچههای خواهرم تو مقایسه رابطه من و میم با مامان باباشون، میگن شوهر تو دوس پسرته.
امروز میم خیلی شبیه دوس پسرا بود😅 همونقدر حواسش بهم بود.
با خودم فکر میکردم میم تو این یکسال بیشتر دوسم داره ، یا قبلنم بوده و من یادم نمیاد؟
ولی بعضی نگاههاش، بعضی سکوتهاش ، قبلا نبود، مطمئنم.
شاید چون هیچ وقت اینقدر نترسیده بود ازینکه نباشم تو زندگیش.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار