573.

پنجشنبه میمچه رو دو سه ساعتی گذاشتم پیش خواهرم و رفتم موسسه، موقع برگشت به میم گفتم من نمیرم خونه خودمون تا شب تو بیا خونه مامانم دنبالمون باهم بریم.

گفتم دیگه تصمیمش با خودت که میخوای بگو مداد سرکاره یا بگو رفته به باباش سربزنه.

بعد از ظهر داداشم اومد بابامو اصلاح کنه، گفتم ببین میمچه واکنشش به ماشین و پیشبند و اینا چطوریه؟

بچه ساکت و مودب نشست روی صندلی و داییش موهاشو کوتاه کرد🤣

و شد اولین آرایشگاه رفتن میمچه خان😊

کچل خان موهاش بلند شده بود رو گوشش میومد و پشت گردنش یه عالمه فر خورده بود😅 الان شبیه این بچه منظم‌های درسخون شده🥹

.

امشب مامانش داشت برنامه میریخت بریم خونه یکی از همسایه‌های قدیمی‌شون.

میم رو کشیدم کنار گفتم من اصلا حوصله مهمونی رفتن ندارما، مامانت اینا رو برسونیم ما بریم بیرون.

میم هم گفت من بیرون کار دارم، شما رو میرسونم.

ولی مامانش گفت نه برید به کارتون برسید و کلا ماجرا رو کنسل کرد.

بیرون که بودیم میم هم سر درددلش باز شد که خودشم چقدر داره حرص میخوره از بی منطق بازیای مامان و باباش.

ظهری که جلو بچه یه جوری جیغ و داد کردن سر هم و فحش دادن که بیا و ببین... اونم سر یه مسئله بیخودی و بی اهمیت.

میمچه با اینکه دوسشون داره ولی احساس امنیت نداره بهشون، یعنی نمیره بغلشون بخوابه یا حتی آب نمیخوره از دستشون...

یه وقتی خوراکی براش بخرن میگیره میده به من باز کنم.

الان دو هفته ست خونه ما هستن، میمچه چند روزه خیلی عصبی و بی اعصابه ولی نمیدونم بخاطر این استرس ها و اتفاقاته یا مثلا دندونی چیزی تو راه داره...

بهش استامينوفن دادم گفتم شاید سرش درد میکنه و متوجه نمیشم، ولی تغییری نکرد.

.

دوشنبه پدرشوهرم وقت عمل داره، میم گفت برام بد میشه مرخصی بگیرم نمیشه تو بچه رو بذاری پیش مامانت و بری باهاشون؟

.

میم میگفت: مامانم ناراحت شده که میخواستن دوستاش بیان خونه ما دیدنش و ما گفتیم نه!

گفتم : من واقعا نمیتونم با این وضعیت مبل و فرش و پرده کثیف مهمون غریبه دعوت کنم که تا حالا خونمون نیومدن و بعد تازه با میمچه مگه میشه عین آدم پذیرایی کرد؟ خودمون نمیتونیم با آرامش یه چیزی بخوریم.

گفتم : پس حتما امروزم قبول نکردیم خونه دوستاش بریم مجدد ناراحت میشه.

گفت: ولش کن اشکال نداره.

.

فردا صبح مامانم میاد از مسافرت، میرم خونه مامان تا شب که میم از سرکار بیاد دنبالمون.

امروز قرمه سبزی بیشتر پختم که فردا هم بخورن.

شلغمم پختم، تخم مرغم آب پز کردم.

.

.

572.

میم؟ ازت ممنونم که به وضوح داری تلاش میکنی برای ترمیم دل شکسته‌م.😘

خدایا؟ ازت خیییییلی ممنونم که کارهای خیلی ساده‌ی میم رو تو نظرم بزرگ میکنی تا حالم زودتر خوب بشه. ❤️

.

چند روز پیش بعد از سال‌ها برای خودم لوازم آرایش جدید خریدم، تینت، ریمل و ژل ابرو. ولی خب چون نود بود اصلا توقع نداشتم میم متوجه تغییرات بشه😅 در واقع صد درصد برای دل خودم خریدم😁

ولی از همون اولین بار متوجه شد😎

امشبم تا در خونه رو براش باز کردم 😍😘🥰🥹 شد بچم.

.

امروزم با اینکه تعطیلی نداشت اما ظهر اومد خونه، رفتیم سر پروژه خونه یه کم چرخیدیم.

تو راه برگشت، من که پشت راننده نشسته بودم صندلیشو بغل کردم گفتم زنگ بزن به رئیس بگو زنم داره میمیره امروز نمیام سرکار.

( میدونست به لحاظ روحی داغون ترینم)

گفت :خانوم من نزده میرقصم اینطوری نکن دیگه یهو قید همه چیو میزنم نمیرم سرکار.

اما لحن صداش بغلم کرد محکم، بهم گفت تو امید زندگیمی و قول میدم روزای بهتری تو راهه🥰

.

میم؟دلم میخواد بهت تافت بزنم اینطوری بمونی🤣🤣

.

.

طبیعیه من 90 درصد پست‌های این وبلاگ رو با اشک مینویسم؟ 😁

571.

شبا یه جوری خسته میشم که خودمو دم مرگ میبینم. دیشب از همه متنفر بودم😅 میم موقع خواب دستش رو بالش من بود، گفتم دستتو بردار.

همزمان که دستش رو برمیداشت گفت دیگه دوسم ندالی؟

گفتم :نه.

به شوخی گرفت و با یه بی‌ادب گفتن کمی فاصله گرفت ولی من کاملا جدی گفته بودم😎 وای خیلی حالم بد بود دیشب حتی میشه گفت حوصله میمچه رو هم نداشتم و هیچ مهر مادری حس نمیکردم🤣

بچم میفهمید خوب محبت نمیکنم و میرفت میومد سرشو خم میکرد تو صورتم : ماما؟

الان فکرشو میکنم جیگرم کباب میشه‌ها ولی دیشب خیلی حالم بد بود.

مامان و بابای میم باهم دعواشون شد، باباش رفت بیرون گفت دیگه نمیام.

من هورمونام کلا بهم ریخته و اوضاع خوبی ندارم.

وامی که باباش با اسم میم گرفته عقب افتاده قسطاش.

میم سرکار حرفش شده بود.

من از صبح خودمو کشته بودم با ناهار و سالاد و شربت و میوه که ظهر همه دور هم باشیم ولی هی یکی یکی خبرای بد رو شد و سر سفره میمچه قاطی کرده بود و اینقدر نق زد که بغلش کردم اومدیم تو اتاق باز گریه کرد هرکاری کردم ساکت نشد در رو باز کردم رفت بیرون.

وای سرم داشت منفجر میشد 🤯

پووووووف.

الانم میم افتاب نزده رفته سرکار، باباش نمیدونم کجا رفت، مامانش خوابه اونم روی زمین در صورتی که تشک و اینا همه چیز گذاشتم بعد شنیدم پشت تلفن به دخترش میگفت بدنم درد میکنه. دیشب میم براش تشک پهن کرد ولی نیومد بخوابه همونجا روی زمین خوابید! 😐

میمچه هم گیج خوابیده و خرخرش به هواست😁

منم رفتم تو آشپزخونه یه دور زدم اومدم. نمیدونم ناهار چی بذارم که مامانش قندش بالا نره، باباش شکمش راه نیوفته و میم دوس داشته باشه🥴🥴🥴

پنجشنبه هم باید میرفتم موسسه ولی چون مامانم نیست بچه رو نگهداره نمیتونم برم و تو این بی پولی اون پولم از دست میدیم🥲

این ماهم الکی پول مربی دادم، شش جلسه گذشته و من وقت نمیکنم ورزش کنم🥲

.

.

570.

اقا همین اول کاری بگم میخوای غرغر کنم، اذیتی نخون دوست من😅

ولی خب غرغرام امشب رنگ و بوی شکرگزاری داره، اینکه خدا حواسش بوده ما و خانواده میم تو یه شهر نباشیم و دور از هم زندگی کنیم یه موهبته😅 با این همه تفاوت عقیده و سلیقه واقعا تنش به وجود میومد اگر بیشتر تو دست و پای هم میبودیم.

مثالش ناهار امروزه که عدس پلو درست کردم، ما تو این غذا حتی سر تلفظ اسمشم متفاوتیم😅 اینطوریه که ما میگم پلو عدس اونا میگن عدس پلو😅

بعد آی مادر شوهر ایراد گرفت، ایراد گرفت، ایراد گرفت😵‍💫 از همون اول کااااار تاااااا سر سفره....

در صورتی که ما کلا غذای میزبان هررررر طوری باشه تعریف میکنیم و حتی ایرادم داشته باشه ما میگیم نههههه اینکه خیلی خوشمزه ست.

حالا امروز که بنظر من ایراد نبود اختلاف سلیقه بود فقط.

گفت خیلی عدسش کردی.

گفتم نه خیلی نیست، دو برابر عدس برنج زدم.

گفت نه خیلی شد عدسش.

گفتم خب من اینطوری دوست دارم.

گفت پیازشم باید رنده کنی.

( میم گفت پیازش که دیده نمیشه الان😍)

گفتم من به احترام شما پیاز رو خورد کردم اگه به دل خودم بود خلالی میکردم.

گفت نه خلالی برای مانی پلوئه.

گفتم حالا برای عدس پلو هم باشه چه ایرادی داره؟

وای باورم نمیشد اینقدر بتونه ماجرای یه پلو عدس رو کش بده که من بغض کنم و برم تو آشپزخونه.

.

سر غذا خوردن و کارای میمچه که بذارین سکوت کنم فقط😅

حتی میم هم کلافه میشه با اینکه خونه نیست زیاد.

.

ولی این ماجرای ایراد از غذا گرفتن تو خانوادشون طبیعیه.

تو خیلی از مهمونی ها دیدم ایراد میگیرن از غذای طرف اونم درست سر سفره.

.

من بدجور خوش خنده‌ام، سر هر چیزی خنده‌م میگیره و در حالت عادی‌ام نیشم بازه. دست خودم نیست.

بعد یه جاهایی قشنگ حس میکنم مامان میم بهش بر میخوره و شاید حسش اینه دارم مسخره میکنم.

ولی واقعا قصدم این نیست و خیلی سعی میکنم کنترل کنم.

.

شکرگزاری بزرگ تر واسه رابطه من و میمه.

ما با هم کل کل نمیکنیم، لج همو در نمیاریم.

ولی وااااای ازین زن و شوهر، کلا در حال تیکه انداختن بهمن و پینگ پونگی رد و بدل میکنن...

من که اعصابم خورد میشه به کنار، میمچه هم یه وقتایی استرس میگیره بچه و جیغ میزنه 🥲

.

این مدت ورزش نکردم و عذاب وجدان دارم، هر روز غذاهای برنجی و خوشمزه و نتونستم رژیم نگهدارم.

امروزم که اخر کنترل از دستم خارج شد و یهو به خودم اومدم دیدم تو اسنپ فود یک کیلو رولت شکلاتی سفارش دادم🤣.

.

وای خدایا زندگیم و اعصابم آسفالت شد دیگه برن خونشون زودتر😵‍💫.

+درگیر دکتر و درمان هستن که این همه موندن 🥲

.

.

569.

چیزی که میتونه برای تولد امسال منو ذوق مرگ کنه.

سینما + شام + گلکسی واچ

دست به دست کنین برسه به دست میم🤣🤣

.

.

568.

جدا خونه‌ی آدم‌های درونگرا بیشتر از یکی دو روز نمونید، اونا سعی میکنن نشون ندن ولی خیلی اذیت میشن.

جدا حس میکنم به حریم امنم تجاوز شده.

و هیچ راهی ندارم

.

.

567.

ما همه شام( گزارش یخچالی😅) خورده بودیم که اومد خونه.

یه کم که نشستیم گفت خانوم برنامت چیه شام نمیدی؟

اومدم تو آشپزخونه شنیسل سرخ کنم، رفت تو اتاقمون و صدام زد. خودمو زدم به نشنیدن، دوباره صدا زد بیا یه لحظه.

رفتم تو اتاق، در رو بست بغلم کرد.

_چیشده؟

( میمچه محکم کوبید تو در و باز شد اومد تو و خودشو بین ما جا داد😅)

_چیزی نشده، خسته‌ام.

.

آره خسته‌ام واقعا، و لجم گرفته که هیچ جوره تعطیلی نداری و صد البته pms. 😵‍💫😵‍💫😵‍💫

.

.

میخوام گریه کنم😭😭

566.

غذای مهمونا رو کشیدم و دادم بهشون اومدم تو اتاق، دلم میخواد گوشیمم خاموش کنم تا شب حتی حرفم نزنم با میم.

هوووووف، صبر کن مداد صبر کن.

نفس عمیق بکش.

به درک که دو روزه مهمون دارین و نیومده خونه، به درک که خودشم ناهار نبرده و گرسنشه، به درک که خسته است، به درک که دل وامونده ت تنگ شده براش

به درک که میم هیچ وقت تو شغل شانس نداشته.

.

.

565.

مامان و بابای میم دیشب اومدن خونمون.

شب مجبور شدیم میمچه رو ببریم رو تخت خودمون بخوابه، من و میم خسته و گیج خواب، وروجک با اینکه خوابش میومد ولی دلش نمیخواست بخوابه.

میم که بیهوش شد درجا😅منم هی چشمام میرفت و چون دلم شور میزد هی تو تاریکی سعی میکردم میمچه رو پیدا کنم ببینم تو چه وضعیتیه🧐

وسط همون پلک زدنا، یه میمچه دیدم که تکیه داده به باباش، زانو هاشو خم کرده و شیشه شیرش دستشه و اطراف اتاق رو برانداز میکنه.

چند بار پلکام رفت و برگشت و صحنه همین بود.

برام شبیه مزه گیلاس تازه و شیرین بود، شبیه گاز زدن یه سیب ترد و شیرین و خنک. 😋

فکر کردم این تصویر ۹۰ درصد آرزوهای ده سال اخیر منه😍 و اگه همین الان دکمه پایان زندگیم بخوره من در خوشبخت ترین حالت ممکن این دنیا رو تموم کردم.

.

.

564.

باورم نمیشه بالاخره میتونم بخوابم😴 امروز کلی کار کردم ولی نه تنها دیده نمیشه که حتی خونه ترکیده، کوسن مبل، بالشت، بطری آب، لگو، شلوار، جوراب و هر چیزی که فکرشو کنی وسط فرش ولو شده...

امتیاز امروزم میرسه به اینکه کابینت زیر اپن رو مرتب کردم 😍

میمچه داره بزرگ میشه و نیاز به همبازی رو تو چشماش میبینم، در توانم باهاش بازی میکنم ولی از یه جایی به بعد آدم جدید میخواد انگار قیافم تکراری میشه براش😅

امروز به میم گفتم : بعد ماجرای اخیر بهم ثابت شد دنیا بدون تو برام خیلی ترسناکه😭😭😭

خدایا لطفا یه فرشته بفرست نماز صبح بیدارم کنه، دلم برات تنگ شده🥹🫂

.

.

563.

اولین هایپر گردی با بچه با غلط کردم تو رو آوردم خاتمه یافت🤣 بعد سالی اومدیم بریم هایپری که من دوسش دارم اونقدر نق زد و غر زد که نفهمیدم چطوری برگشتیم بعد تازه یادمون رفت ماشین رو کدوم طبقه پارک کردیم و کلی دنبال ماشین گشتیم😵‍💫😵‍💫

اومدیم خونه لباس های میم و جوراباشو انداختم تو ماشین شستم، موقع پهن کرد میمچه رفت از تو ماشین جوراب آورد پهن کرد رو جا رختی😭😭 بهش گفتم آفرین مامان برو بازم بیار رفت دوباره بغلشو پر جوراب کرد آورد😭😭

.

پنج شنبه که رفته بودم موسسه یه سلفی گرفتم، یواشکی گذاشتم بک گراند گوشی میم😁 یه کوچولو اعتراض کرد یهو کسی میبینه زشته.

گفتم نه زشت نیست😎

برنداشته هنوز رو گوشیشه😍

.

فردا هم باید شام درست کنم هم ناهار برای میم که بعدا با خودش ببره ولی هیچ ایده ای ندارم🥲

چند تا ماشین لباس باید بندازم.

واقعا آشپزخونه نیاز به شست و شو اساسی داره، یخچال، پاسماوری، کابینت ها، سرامیک، سولاردم و... 😭

.

.

562.

صبح که میمچه بیدار شد چای و نون و پنیر آوردم بخوریم، براش لقمه کوچولو میذاشتم تو سینی خودش بر میداشت میخورد😍 وای که چقدر منتظر این مرحله بودم😍 حتی یه لقمه رو بردم سمت دهنش ولی ازم گرفت با دست خودش گذاشت دهنش🥹 وای که داشتم میمردم از خوشبختی.

میمچه رو دادمش دست مامانم.

رفتم آرایشگاه، بعدم ورزش، بعد خونه رو جارو زدم زیر مبل ها و زیر تشک مبل‌ها پر از کیک و غذا بود از دست این پسرک😵‍💫

قرص آهنمو خوردم، رفتم حموم کلی لباس دستی شستم بعدم حموم رو شستم...

اومدم نمازمو خوندم، مامانم میمچه رو آورد رفتم دم در مجتمع گرفتمش تا به خونه برسیم هی سر میچرخوند دنبال گربه میگشت🤗 صدای کلاغم میومد ولی پیداش نمیکرد. سعی میکرد ادای صداشو دربیاره 😍

دیگه معدم داشت سوراخ میشد که کته کباب درست کردم و بوش خونه رو گرفته.

بچه خوابید و منم کنارش دراز کشیدم.

خونه حال و هوای ماه رمضون گرفته، دم غروب بوی غذا و گرسنگی و افت فشار😅

وای یاد روزه قضاهام افتادم🥺 18 تا روزه باید بگیرم🥲

.

.

561.

اخ که امروز چه مداد مفید الفایده‌ای بودم من😅

در درجه اول یه مامان خوش اخلاق بودم😍 یه عاااالمه با میمچه بازی کردم و تقریبا اصلا دعواش نکردم.

ورزش کردم، ناهار درست کردم، نماز خوندم، یه دوره کنترل خشم آنلاین شرکت کردم، قرص آهن خوردم، باشگاه آبانماه رو ثبت نام کردم.

شبم یه ماشین گرفتم با میمچه رفتیم موسسه و بابا رو سورپرایز کردیم🤗 بعدم یه کم دور دور کردیم و یه شام زورکی از میم گرفتیم😅 گفت از حقوقت کم میکنم، گفتم کم کنی نمیام سرکار😎

از جلو مرکز خون که رد شدیم گفت هی دارن پیام میدن برای اهدا خون موندم چیکار کنم...

و من که دیگه بعدش هر چی حرف زد رو نشنیدم...

دم مجتمع که رسیدیم گفتم : هنوزم نمیدونم چی تو مغزت گذشت که همچین غلطی کردی...

گفت : نمیدونم، هر چی بگم توجیهه. اشتباه کردم.

و باز هم هر چی گفت دیگه چیزی نشنیدم...

میمچه خوابیده.

من یه عالمه میم رو بغل کردم تا یادم بره همه روزای بد رو...

لعنت بر شیطون.

.

.

560.

خسته‌ام خوابم میاد ولی حیفم اومد امروز رو داغ داغ ثبت نکنم.

دیروز عصر که دوباره حالم بد شده بود به میم پیام دادم و گفتم حالم بده سعی نکرد آرومم کنه و بحث رو عوض کرد، منم بیشتر لجم گرفت و حس کردم واکنشش اینطوریه که بسه دیگه شورشو درآوردی.

که یه عالمه با خودم فکر کردم و نتیجه‌ش شد پست قبلی که امیدوارم رو همین نتیجه بمونم.

ولی آخر شب که اومد حتی با اینکه حساااابی خسته و مریض بود ولی خیلی خوش اخلاق و مهربون و جنتلمن بود و با شناختی که دارم میدونم به زور نقش بازی میکرد که حال منو خوب کنه. و باید بگم موفق بود🥰

امروز رو مرخصی گرفت که سرماخورده ست بیشتر بخوابه، صبح بیدار شدیم سعی کردم تموم حس خوبی که بودنش دارم رو بهش برسونم.

تا چشم باز کردم بغلش کردم و گفتم میدونی چه مدته حسرت این قاب رو داشتم؟( اخه صبح زود قبل بیدار شدن ما میره سرکار)

گفتم امروز میخوام حسابی قلبمو شارژ کنم چون دیگه معلوم نیست کی بتونی مرخصی بگیری.

بعدم که میمچه بیدار شد، با صدای بلند بهش میگفتم مامان امروز بابا خونست، میبینی وقتی بابا خونه ست حتی خورشیدم روشن تر از روزای دیگه ست؟؟

به خودم قول دادم تک تک ثانیه‌های امروز رو نفس بکشم و ذخیره کنم.

رفتیم دنبال کارهای مجوز من که حسابی به در بسته خوردیم. بعد رفتیم یه هایپر بزرگ که من خیلی دوسش دارم و خاطره داریم که زده بود به علت انبار گردانی تعطیله🥲بعد رفتیم دنبال بسته بندی که شخصی سازی کنیم برای خودمون که اونم به در بسته خورد و چیزی که ما میخواستیم باید تن سفارش میدادیم🥲

ازونطرفم من یه زانو دردی شده بودم بیا و ببین، حالا هر جا هم میرفتیم هزارتا پله داشت. اونم پله‌های بلند و غیر استاندارد🥲

خلاصه که بهانه برای ناامیدی و دپرس شدن زیاد دارم ولی میخوام بهش فکر نکنم، چون بالاخره حلش میکنم.

الان به ظرف‌های کثیف تو سینک فکر میکنم و خونه نه چندان مرتبی که فردا ناهار مادرشوهر قراره بیاد.

و البته گلو درد!!

برم آب نمک قرقره کنم بیام بخوابم که حوصله هیچ کاری ندارم😵‍💫

.

.