ما همه شام( گزارش یخچالی😅) خورده بودیم که اومد خونه.

یه کم که نشستیم گفت خانوم برنامت چیه شام نمیدی؟

اومدم تو آشپزخونه شنیسل سرخ کنم، رفت تو اتاقمون و صدام زد. خودمو زدم به نشنیدن، دوباره صدا زد بیا یه لحظه.

رفتم تو اتاق، در رو بست بغلم کرد.

_چیشده؟

( میمچه محکم کوبید تو در و باز شد اومد تو و خودشو بین ما جا داد😅)

_چیزی نشده، خسته‌ام.

.

آره خسته‌ام واقعا، و لجم گرفته که هیچ جوره تعطیلی نداری و صد البته pms. 😵‍💫😵‍💫😵‍💫

.

.

میخوام گریه کنم😭😭