567.
ما همه شام( گزارش یخچالی😅) خورده بودیم که اومد خونه.
یه کم که نشستیم گفت خانوم برنامت چیه شام نمیدی؟
اومدم تو آشپزخونه شنیسل سرخ کنم، رفت تو اتاقمون و صدام زد. خودمو زدم به نشنیدن، دوباره صدا زد بیا یه لحظه.
رفتم تو اتاق، در رو بست بغلم کرد.
_چیشده؟
( میمچه محکم کوبید تو در و باز شد اومد تو و خودشو بین ما جا داد😅)
_چیزی نشده، خستهام.
.
آره خستهام واقعا، و لجم گرفته که هیچ جوره تعطیلی نداری و صد البته pms. 😵💫😵💫😵💫
.
.
میخوام گریه کنم😭😭
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 22:0
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار