470.

من وقتی بخوام کسیو خونه‌م دعوت کنم، نمیگم یه روز بیایین پیش ما!

میگم من فلان روز ناهار منتظرتونم/یا شام.

وقتی بخوام به کسی سوغاتی/تعارفی چیزی بدم، نمیگم : رب انار بدم بهتون؟

خودم تو یه بسته بندی مناسب آماده میکنم و میدم به طرف.

کسی عصرونه یا سرزده بیاد خونه‌م و دلم بخواد/شرایطم جور باشه ناهار/شام نگهش دارم، ازش نمیپرسم ناهار/شام درست کنم؟

خودم پا میشم غذا رو بار میذارم، شده که مهمونم شرایط موندن نداشته و غذا رو بسته بندی کردم ببره با خودش.

بنظرم نمیاد پر توقعی باشه که در غیر اینصورت دلم نمیاد خونه کسی برم. نه اینکه ناراحت بشما...

نه، ابدا ناراحت نمیشم ولی معذبم اینطوری خونه کسی برم. فکر میکنم مزاحمم یا پررویی کردم و خودمو مهمون کردم!!!

حال اینکه ظاهرا خیلیا مثل من فکر نمیکنن.

.

.

469.

بالاخره قرار بود بعد از چند ماه آشنایی، برای اولین بار ببینمش. استرس داشتم ولی ذوقم باعث میشد از هیچی نترسم، نگران هیچ چیز نباشم و فقط به این فکر کنم که وقتی دیدمش چی بگم؟ چیکار کنم؟

حتی فکر کردم، یعنی میتونم به محض اینکه دیدمش، محکم بغلش کنم؟ یا ببوسمش؟🙈

ماه ها شب و روز با هم بودیم، لحظه ای نبود که از هم بی خبر باشیم.

قبل خواب چند ساعت باهاش حرف میزدم و کل روز رو براش تعریف میکردم.

از آرزوهام براش میگفتم، از دلتنگیم، ازینکه چقدر خوشحالم از داشتنش. 😍❤️

بعد از نماز صبح، یه گوشه خلوت و دور از چشم بقیه گریه میکردم و میگفتم خدایا میشه ازم نگیریش؟ میگفتم میشه تا ابد مال خودم باشه؟

براش کلی هدیه خریده بودم.

هرجا هرچیزی میدیدم که فکر میکردم ممکنه خوشش بیاد میخریدم.

برای خودم نقشه میچیدم که وقتی اومد بعدنا براش چه غذاهایی درست کنم؟

فکر میکردم یعنی چه شکلیه؟ قدش چقدره؟ تپله یا لاغر؟ مو داره یا کچله؟چشماش چه رنگیه؟ پوستش روشنه یا سبزه؟

فکر میکردم یعنی اونم از من خوشش میاد؟ اونم منو دوست خواهد داشت؟

حالا دیگه دقیقه های آخر بود.

مطمئن بودم به محض اینکه ببینمش بیشتر از قبل عاشقش میشم. دلم میخواست زودتر بغلم بگیرمش و تموم شه این همه فکر و خیال.

من رو با ویلچر تا کنار تخت اتاق عمل بردن و بعد کمکم کردن روی تخت بشینم تا بی حسی انجام بشه.

دیگه حتی استرس هم نداشتم، انگار بارها این اتفاق افتاده.

چیزی طول نکشید که یه صدای نرم و نازک گریه شنیدم و پرستار پسرم رو که تو ملحفه پیچیده بود کنار صورتم گذاشت...

صورت داغش رو بوسیدم و هزار برابر عاشق تر شدم...

.

.

468.

تو دیوار دیدم طبقه بالا خونمونو آگهی زده برای فروش، پیام دادم تحویلش کی هست؟ جواب داد آخر سال!

جالب اینجاست که مهندس به ما گفته بود فروردین!بعدم که گفتن شهریور!

به میم میگم چطوری میتونن این پولارو بخورن؟ خونه ای که اینقدر کارداشت چرا همه پول رو از ما گرفتن؟ چقدر استرس کشیدیم ما سر جور کردن پول!

با پوزخند میگه : مهندس گفت فروردین، ولی نگفت کدوم فروردین که!!!

آقا روزی که داشت با میم قرارداد مینوشت پاشد با گوشی استخاره کرد ببینه خونه به ما بفروشه یا نه!!!

.

حقوق میم که میره پای اجاره خونه و بدهی و اقساط، خرید خونه رو باید با اسنپ کار کنه!

امشب بعد کارش رفته بود اسنپ، آخرشب زنگ زد یه ربع دیگه پایین باشین بریم خرید...

تخم مرغ، پنیر، شیر، چندتا دونه کیک و پوووووف تمام!!!

اومدیم خونه دیدم امروز که اضافه کاری مونده شرکت نمیدونم اسید بوده چی بوده ریخته رو پاش و روی پاش سوخته...

ولی کفشش سالمه، نمیدونم چی بوده خیلی حالم بد شد.

حتی کف دستشم همه پوست پوست شده...

میگم من که دستکش گذاشتم چرا نپوشیدی؟ میگه نمیتونم با دستکش.

رفتم پماد آوردم به پاش زد.

باید گلیسیرین یا وازلین بگیرم برای دستش، این کرم های تو خونه فایده نداره.

.

میمچه پاشد شیر بخوره، دلم براش تنگ شده بود بغلش کردم خودم بهش شیشه بدم ولی از دستم گرفت شیشه رو بعدم خودشو سُر داد زمین و چشم بسته شروع کرد به خوردن😅

تو خواب هم با آرامش شیر نمیخوره، کُشتی میگیره با شیشه بیچاره. هی میچرخونه، هی کج و راستش میکنه🤪

بچه شیرتو بخور بذار کنار بخواب دیگه🥲

.

.

467.

از صبح که چشامو باز کردم مدام صدای میم تو سرم پیچید که اینقد داد نزن سر بچه،. هیس جیغ نزن و از همه بدتر گفت: جیغ نزن سرش عادت میکنی یهو جلو یه نفر دیگه هم این کارو میکنی!!!

و بووووم تو سر من ترکید که مامانش بهش گفته مداد سر بچه جیغ میزنه!

هی ظرف شستم و گفتم برم بهش پیام بدم مگه کسی چیزی گفته که میگی جلو بقیه؟؟؟مثلا همسایه ها گفتن صدای زنت میاد جیغ میزنه سر بچه؟؟؟

هی غذا رو هم زدم و گفتم : خودش که بچه هاش رو کتک میزده اشکال نداره حالا جیغ من اشکال داره.

امااااا

من کلا اینطوری نیستم که زیاد دعواش کنم میمچه رو، یعنی هر چیزی که منجر به خراب کاری بشه رو جمع کردم. نمونه ش مبلا که چون میرفت روی مبل و میترسیدم بیوفته، همه رو پشت و رو گذاشتیم. نمونه ش کابینت ها که تا حد امکان ایمن سازی کردم...

در اتاق ها همیشه بسته است.

عملا بچم چیزی برای خرابکاری هم نداره. دیگه من سر چی جیغ بزنم اصلا؟

مثلا یه بار داشت بدو بدو میکرد و یه راست میرفت سر نبش دیوار، نگاهم نمیکرد که کجا داره میره. منم دستم بند بود. دلم ریخت یهو جیغ زدم واستا. اونم میلیمتری با دیوار، ایستاد.

هی ظرف شستم، هی مایه ماکارونی رو هم زدم، آبجوش گذاشتم، ادویه زدم و هی فکر هی فکر هی فکر. هی دلم خواست گوشیو بردارم و بهش پیام بدم :

بیا ۴۸ ساعت بچه رو نگهدار، غذام درست کن، کارای خونه رو هم بکن. منم صبح میرم شب میام. بعدش نظرتو بهم بگو...

موقعی که داشتم تهدیگ ماکارونی رو میذاشتم گفتم: مگه تو نمیگی بی جا و بی مورد جیغ نزدی؟ پس از چی میترسی؟ چه اهمیتی داره کی چی بگه؟

بعدم مگه قرار نبود قضاوت نکنی؟ شاید مامانش چیزی نگفته باشه.

بعدم چرا گارد میگیری؟ شاید واقعا بشه جیغ نزنی.

از این به بعد خیلیا ممکنه خیلی نظرات بدن راجع به بچه، میم که از همه بیشتر حق داره نظر بده. چرا ناراحت میشی؟

شاید خاطرات بد بچگی خودش یادش میاد که میگه جیغ نزن.

تو باید خودت رو قوی کنی، گارد نگیری، اگه چیزی به دردت میخوره گوش کن، اگه بی فایده است فراموش کن، همین!

.

.

466.

یه روز حدود ساعت ۴ بعدازظهر داشتم میرفتم کلاس، ایستگاه اتوبوس دقیقا سر کوچه‌مون بود.

کوچه‌ما مغازه زیاد داشت و همیشه شلوغ بود ولی اون ساعت از روز اونم تو گرمای تابستون، تعطیل بودن و خلوت بود.

وسطای کوچه، یه آقا از روبه رو میومد. فکر نمیکردم نیت بدی داشته باشه.

پیاده رو پهن بود و رفتم سمت چپ که نزدیکش نباشم ولی اون یهو راهش رو کج کرد سمت من و بازوم رو گرفت.

یادمه یه چیزی گفت تو مایه های خوشگله و اینا ولی اونقدر ترسیده بودم که یادم نیست چی شنیدم. فقط دستمو کشیدم و دویدم تا سرکوچه و صدای خنده بلند و چندش آورش....

دوتا اتوبوس باید عوض میکردم و راه طولانی بود اما وقتی رسیدم هم کلاسی هام از رنگ و روم فهمیدن اتفاقی افتاده و برام آب قند آوردن...

وقتی برگشتم خونه برای مامانم تعریف کردم و تا یه مدت باهام میومد تا ایستگاه اتوبوس و خود لعنتی ش هم یه روز دوباره سرکوچه بود و نشون مامانم دادمش.

حتی الانم بعد ده سال، یادآوریش خواب از سرم برده و تپش قلب گرفتم.

.

یه تجربه این شکلی دیگه هم دارم ولی اون موقع اونقدر بچه بودم که اصلا نفهمیدم منظوری داشت که بخوام بترسم. ولی یادمه.

.

.

+465.

برای فردا قیمه بار گذاشتم.

لباس های میمچه که کوچیک شدن، رخت خواب نوزادیش و روروئکش رو بسته بندی کردم ببرم بذارم خونه مامان.

لباس گرماش رو هم جمع کردم.

ولی بغضم موقع دیدن لباس کوچیکاش🥺 کوچولوی دوکیلو و دویستی من که هییییچ لباسی اندازه ش نمیشد و حتی دوصفر هم بزرگش بود🥺 کلاه های نوزادی همه براش گشاد بود🥺

عشق کوچولوی من😍 خداروشکر که بزرگ شدی.

همه ی لباسایی که با حسرت نگاشون میکردم که کِی اندازه ت میشن، رو کهنه کردی و یه عالمه لباس جدید هم برات خریدیم🥰

یه لیست باید بنویسم از خریدهای خونه، تخم مرغ، گوجه فرنگی، ببینم تو رسپی کیک اگه ماست یا شیر میخواد... و شکر هم آخراشه.

پتو تابستونی خودمونم باید بدم بشورن و این پتو گرمه رو جمع کنم.

خدایا به دل میم بنداز بیاد بریم ازون گیره خوشگلا که میخوام برام بخره😬برای میمچه هم آلبوم میخوام عکساش رو بذارم😇

خدایا؟ آمین🤲

.

.

465.

میم که رفت سرکار دیگه خوابم نبرد، یه کم تو دیوار آگهی های خونه رو نگاه کردم 😅 میمچه بیدار شد شیر خورد و دوباره خوابید.

کولر رو روشن کردم که گرما بیدارش نکنه، صبحانه خوردم تلویزیون دیدم ظرف شستم.

پودر بچه رو تو سبد پیاز سیب زمینی پیدا کردم😍😅🥲( عاشق قوطی پودرشه و کِی از اطاق آورده بیرون و گذاشته تو سبد من نفهمیدم)

اصلا حوصله غذا پختن نداشتم ولی مرغ گذاشتم آب پز بشه خوراک درست کنم، اگه بتونم ناهار فردا رو هم امروز بپزم خیلی خوب میشه چون فردا وقتم باز باشه کیک درست کنم بعد از مدت ها🤪

یه چای ریختم و با خرما جلو کولر نشستم و از دیدن اسباب بازی های پخش پلاش تو خونه لذت میبرم و البته دارم گول میخورم برم بیدارش کنم، دلم تنگ شده براش😭

+تو استراحت های چند روزه هرماهتون، چادر نماز و جانمازتون اینا رو بشورین فرصت خوبیه🤌

خدایا شکرت بابت سکوت و تنهایی💐

.

.

464.

چند روزیه که خودمم، همون مدادی که هفت هشت سال پیش بودم.

همون مدادی که دوسش دارم و خب خیلیا اون موقع دوسش داشتن.

یه مداد مستقل که کاراشو خودش انجام داد و منتظر نموند کسی بیاد ببرتش بیرون یا براش چیزی بخره یا خوشحالش کنه. یه کم زدم به در بیخیالی، بی خیال که خونه رو حالاها تحویل نمیدن، بیخیال که فعلا نمیتونی مبل و فرشا رو بشوری، اصلا حتی بیخیال ظرف های توی سینک.

غذا در حد زنده موندن درست کردم، پا به پای میمچه بازی کردم وقتی هم خوابید یا کتاب خوندم یا خوابیدم.

اینترنتم تموم شد و بسته نخریدم، چند روز نفس کشیدم.

برای سرحال بودن منتظر میم نشدم که باز هم بیاد و خسته باشه و منم خسته تر بشم...

نتیجه؟

امروز قبل از اومدنش شربت خیار درست کردم، وقتی اومد برام گیلاس خریده بود! لیوان شربت رو دادم بهش و ذوق تو چشماش 😍

ساعت ها به میمچه زل زدم، تو بیداری هاش، وقتی خواب بود، وسط خنده هاش یا حتی گریه هاش و چروک شدن لب‌هاش🥰 لذت برم از این قاب نقاشی خدا.

حسابی از سر و کول میم بالا رفت و خوب حرصیش کرد و گازش گرفت و لگدش کرد و نذاشت اخبار ببینه😬

میخوام این مداد رو تافت بزنم نگهش دارم، زندگی کردن با این مداد خیلی راحت تره و خیلی خوش میگذره...

.

.

463.

دوباره گلوم درد گرفته و هر لحظه داره بدتر میشه.

نمیدونم سرما خوردگیه یا عفونت دندونم دوباره عود کرده...

واقعا از جراحی میترسم😭😭😭

462.

زمستونی که میمچه تو دلم بود یه سرمای بی سابقه و شدیدی اومد که همه جا یخ زده بود.

یه روز حدود همین ساعتا، هر کاری کردم بعد نماز خوابم نبرد. بچه تکون نمیخورد و اصلا انگار تو دلم نبود شکمم سبک شده بود و نرم.

داشتم از ترس میمردم، آخه سابقه نداشت این وروجک این همه وقت بی حرکت بمونه، شکمم دیگه بزرگ شده بود و مثل سنگ سفت بود ولی الان اصلا انگار خالی بود شکمم.

یادم نمیاد که میم رو صداش نزدم یا صداش زدم و محلم نداد...

پاشدم آبجوش گذاشتم، ریختم تو بطری خالی نوشابه، یه نوشیدنی داغ و شکلاتم برداشتم و اومدم تو اتاق.

بطری آبجوش رو گذاشتم روی شکمم پتو هم پیچیدم دورم و نوشیدنی و شکلاتمم خوردم و یهو یه چیزی تو دلم سر خورد و شروع کرد به لگد زدن😅

وای که انگار دنیا رو بهم دادن. بچم سردش شده بود. 🤪

حتی الانم که بی مقدمه یادم اومد، اون سبکی و حال خوبش دوباره نشست تو قلبم...

دیگه خیالم راحت شد و خوابیدم 😍

.

.

461.

از اینکه نصفه راه شک کرد ماشین رو قفل کرده یا نه و برگشت ناراحت شدم.

از اینکه گوشیش رو جا گذاشت ناراحت شدم.

چون دیر رسیدیم و درب بهشت ثامن رو بسته بودن.

چون شلوغ بود و اگه میخواستم برم زیارت نمیشد همدیگرو پیدا کنیم موبایلم نداشت که زنگ بزنیم.

دارم فکر میکنم تفاهمت( تحمل تفاوت‌ها) کو؟ مهربونیت کو؟ اومدیم خوش بگذرونیم دیگه الکی زهرش نکن...

اصلا شاید قرار بوده اتفاق بدی بیوفته و اینطوری خدا جلوی اون اتفاق بد رو گرفته، هوم؟

بیخیال بعد صدسال اومدیم حرم، بذار خوش بگذره مداد جان مادرت زهرمون نکن.

میدونی؟ اصلا شایدم میم همون میم همیشگیه و من صبرم کم شده.

یه مدت چقدر صبور و عاقل بودم، چطوری بودم؟ و چطوریه که الان نمیتونم باشم؟؟

.

.

460.

سرم پر حرفه،. حرفای درهم برهم. پر کلمه که بی ربط و با ربط کنار هم میشینن و پا میشن...

تنم خسته ست، با اینکه کار خاصی نکردم.

روحم و فکرم اینجا نیست، و حتی نمیدونم کجاست.

انگار وسط زمین و هوا معلقم، خودمم نمیدونم چی میخوام.

تا موقع نماز هر سه تامون بیدار بودیم، چایی شیرینی خوردیم، بازی کردیم میوه خوردیم. بعد نماز میم همونجا تو پذیرایی بالش گذاشت خوابید، میمچه رو خوابوندم و همونجا پتو انداختم گذاشتمش.

شیشه هم آماده کردم گذاشتم بالاسرشون که اگه خواست میم براش درست کنه.

اومدم تو اتاق ولی همه دلم پیششونه...

مغزم پر سر و صداست، همهمه و شلوغی نمیذاره بشنوم چی به چیه کی به کیه؟

خداکنه خوابم ببره بعدش خوب بشم.

.

.

459.

تو کشو پایینی آشپزخونه براش چند تا قاشق و نی و ظرف یکبار مصرف گذاشتم که خودش برداره بازی کنه، امروز داشت کشو بالاییش رو باز میکرد گفتم: نه کشو پایینی مال شماست. رفت سراغ کشو پایینی خودش😍

الانم داشت میرفت روی مبل، گفتم : کسی روی مبل نره من ناراحت میشما. یه کم مکث کرد، نگام کرد. گفتم: بیا اینجا پیش من، روی مبل نرو. ول کرد رفت دنبال یه بازی دیگه😍

خوشم میاد داره معنی نه رو میفهمه😍

.

هر چند وقت یکبار که از شلوغی اسباب بازی هاش کلافه میشم همه رو جمع میکنم میذارم کنار😅 الان دو سه روزه مثل بچه های دهه چهل و پنجاه با یه قوطی خالی سس، دوتا نی و یه بطری کوچیک آب معدنی بازی میکنه بچم😅😅

.

میم میگفت دفعه آخری که دامغان بودیم مامانش گفته چرا هر دفعه خونه فلانی نمیایین و بهانه میارین؟؟ میم هم ماجرا رو گفته به مامانش!!

خیلی دلم میخواست بپرسم خب بعدش مامانت چی گفت؟

ولی بحث رو عوض کردم چون به طرز ابلهانه ای نخواستم خجالت بکشه و معذب بشه🥲

.

راضی ام ابروهامو رنگ کردم😬 دلم میخواد از همین رنگ چندتا فویلی هم موهامو رنگ کنم🤗

این سریال طلسم شدگان که آیفیلم داره میذاره، زن و مرد از یک کنار همه ابروهاشونو رنگ کردن چرا🤣🤣

.

.

458.

اولین حقوق میم از کار جدید تونست تا حدی که یه آخیش کوچولو بگیم اقساط عقب افتاده رو جبران کنه. دیشبم یه کم خرید کرد برای خونه البته با تارا و قسطی😬

ولی خب شکرت خدایا، واقعا آب باریکه که قدیمیا میگن لازمه. خداروشکر درست شد کارش.

میمچه جلو تلویزیون خوابه، لباس ها جلو پنجره و زیر باد پنکه دارن تاب میخورن تا برم جمعشون کنم.اتاق میمچه رو مرتب کردم. سوپ روی گاز داره قل های آخرشو میزنه و شام شب تو زودپزه.

نمازمو خوندم، اومدم تو اتاق با میم صحبت کنم بارون گرفت، دراز کشیدم و تو سکوت خونه و با صدای بارون به همه ی چیزهای خوبی فکر میکنم که خدا بهم داده 😍 خدایا شکرت بابت همه ی آدم های خوب زندگیم.

خدایا شکرت بابت همین آرامش این لحظه، همین صدای بارون، همین خواب پسرکم و همین صدای همسرم که داره برای زندگی مون تلاش میکنه.

خدایا؟ ممنون که هستی. ❤️

.

.

457.

بارها تو این زندگی به خودم گفتم برای چیزی نقشه نچین، برنامه ریزی نکن، خیالات نباف. غیر ممکنه انگار من برای چیزی نقشه بچینم و انجام بشه!!! البته در مواردی که ماجرا مربوط به خودمه تا حد زیادی خوب پیش میره، ولی امان از خیالاتی که یک سرش به میم و تصمیماتش میرسه... یا انجام نمیشه یا من با حداقل های انجام شده ش خودمو گول میزنم که گریم نگیره، قهر نکنم، غر نزنم و در کل شاد باشم!

هی به خودم میگم بزرگ شو، عاقل باش، صبوری کن، اجبارها تو رو رشد میدن، ازت آدم بهتری میسازن...

ولی خیلی سخته.

پیر میشم هربار و بازهم انگار عبرت نمیگیرم که این مداد ۱۴ ساله‌ی خیالباف رو دور کنم از مامان ۲۷ ساله‌ی امروز!

یک هفته خوشحالی کردم که میم دو روز تعطیله و چقدر میتونیم جایی بریم و تفریح و شادی و کلی برنامه چیدم برای خودم.

تا یک ظهر که خوابیدیم 😬 بعدم پسرداییش زنگ زد عصری بیاییم خونتون؟ هستین؟ میم هم قبول کرد...

دیگه بدو خونه جمع کردیم و شستیم و رُفتیم، یه کم میوه خرید و آماده شدیم.

گفتم حالا که از همه برنامه ها افتادیم زنگ بزن خواهرت اینام بیان...

گفتن اگه خواستیم بیاییم خبر میدیم ولی خبری ازشون نشد. خواهرش بیشتر منظورش این بود چهارشنبه که هتل رو باید تحویل بدن بیان خونه ما بمونن که فرداش برن. باز هم خدا خیرش بده میم پیچوند و قضیه رو جمعش کرد.هم تعدادشون زیاده و هم میم سرکاره، منم دست تنها از عهده کارها بر نمیام. به علاوه اینکه چون زیاد باهاشون نبودم اخلاق و سلیقه شون دستم نیست.

وقتی دیدیم نیومدن، زنگشون زدیم که ما بریم پیششون ولی نه خودش و نه شوهرش جواب ندادن.

فردا هم معلوم نیست بالاخره بیان یا ما پیداشون کنیم بریم پیششون.

.

+میم یه پسردایی مجرد داره که به ظاهر به خواهرزاده من میخوره😬 و من هی دلم میخواد اینا رو بهم معرفی کنم🥲

.

.

456.

پنج و نیم صبح رفته بیرون، الان اومده.

شاید بشه گفت خسته تر از امشب ندیده بودمش! از کجا فهمیدم؟؟

چند سال پیش، یه شب از سرکار که اومد فکر میکردم خیلی خسته است، وقتی رفت دوش بگیره یه لیوان شربت بردم دم حموم زیر دوش بخوره نگرفت ازم گفت نه وسط زمین و هوا نمیخوام بذار بیام بیرون...

امشب اما یه لیوان شربت توت بردم دم حموم، گرفت و یه نفس سرکشید.

یه لیوان شربت پرتقال هم با قرص مسکن گذاشتم رو اپن وقتی اومد بیرون خورد.

قبلنا میگفت نه قرص برای چی بخورم؟؟؟

خسته تر از امشب ندیده بودمش.

.

.

455.

دیروز در یک اقدام بی سابقه، مادرشوهر گفت بیا میخوام برای بچه های هانیه لباس بگیرم تو انتخاب کن!!!

و انصافا هر چی من گفتم همونو خرید، بی چون و چرا😬 عین همونم برای میمچه خرید.

برای میم میخواست تی شرت بخره، گفتم تی شرت زیاد داره، بیژامه نداره. بیژامه خرید.

برای هانیه هم یه تی شرت نشونش دادم گفتم این اندازه ش میشه گفت خب بردار.

برای خودمم خیلی اصرار کرد ولی برنداشتم چیزی.

اسباب بازی هم میخواست برای میمچه بخره، نذاشتم. گفتم هم اسباب بازی زیاد داره و هم اهلش نیست.

.

اومدیم خونه سر به سر میم میذاشتم مامانت برای عروس و داماد هیچی نخرید فقط برای بچه هاش خرید😅😅😅

برای جاری اینا کلا هیچی نخرید، نه خودشون و نه بچشون!

آخه هرچی بخره جاری استفاده نمیکنه، و حتی میگه مامان چیزی به ما میده ما مریض میشیم بد شگونه🤪🤪🤪🤪

دیگه خلاصه کلی تو راه برگشت از خونه مادرشوهر با میم حرف زدیم،. از زمین و زمان و خانواده و خودمون و آیندمون

بهش میگفتم شما باباها هم مسئولیتتون بیشتر میشه بعد بچه، ولی مامانا رسما زندگی شون تغییر میکنه. مخصوصا مامانایی که برای خودشون هدف مشخصی داشتن راهشون خیلی عوض میشه...

گفتم من ناراضی نیستم از مادر بودنم، این هدیه رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم ولی از مسیری که میرفتم خییییلی دور شدم...

میگفتم خانواده هایی میبینم که چندتا بچه دارن خییییلی 😍 میشم و خیلی دلم میخواد خانواده ام شلوغ باشه ولی دلم میخواد به آرزوی شخصی خودمم برسم.

.

صبحی یه سر به پروژه زدیم، نگهبانی میگفت تا یک سال دیگه هم خونه رو بهتون بدن خوبه، اینجا خیلی کار داره هنوز.

ولی به ما گفتن شهریور میدیم.

نمیدونم حرف کی درسته.

.

خدایا به من ایمان قوی و توکل بده.

بهم یه قلب مهربون بده که بتونم شرایط همه رو درک کنم و از کسی ناراحت نشم.

.

.

.

454.

دیشب پشت تلفن سر اینکه لقمه کوکو براش گذاشتم سرم داد زد و گفت نخوردم میندازم جلو سگ بخوره( منظورش توهین نبود، چون کوکو دوست نداره نخورده بود و میگفت تو گرما خراب شده)

از طرفی میمچه از صبح غذا نخورده بود و همش صدای مامانش تو سرم میچرخید که هی میگفت بده بخوره بچم، شیرش بده، چایی نبات درست کن تو شیشه بده بخوره، پوفش بده بچمو( یعنی پلو)، غذاش بده بچم گشنش شده....

یعنی دائما من باید یه چیزی میدادم به بچه!!! هر لحظه بچه رو نگاه میکرد میگفت آخ من بمیرم بچم گشنش شده، بعد هر وقت گریه میکرد( نصف شبا) میگفت عرق نعناش بده، آبجوش نباتش بده.

یک لحظه تحمل نداشت که نظر نده! بابا بچه من کم غذاست دائما چیزی نمیخوره. شب ها هم گریه ش بخاطر دندونش بود.

من مدل گریه ش رو میفهمم بخاطر دل درده یا نه.

میم پشت تلفن گفته بود ماشین رو آوردم تعمیرگاه نزدیک خونه، میام دنبالتون بریم مامانمو ببریم دکتر...

تلفن رو که قطع کردم بغضم ترکید، بهش پیام دادم دنبال ما نیا.

زنگ زد قطع کردم، دوباره زنگ زد پیام دادم بچه خوابه. و دیگه زنگ نزد...

شبم اومد سر سنگین بودم ولی براش چای گذاشتم، غذاشو گرم کردم،. لباساشم انداختم تو ماشین.

اومد پیشم گفت اگه میخوای اینطوری باشی برگردم همونجایی که از صبح بودم( تو دلم گفتم برگرد)ولی جواب ندادم.

اومد بغلم کنه، میمچه جیغ زد اومد جلو که نذاره بغلم کنه افتاد زمین سرش خورد به پایه مبل. منم رفتم بغلش کردم آرومش کنم.

بعدم که غذاشو خورد و رفت تو اتاق خوابید.

.

صبح بیدار شد، دستشو گذاشت رو دستم.

منم حالم بهتر شده بود، میدونستم حتما ماجرایی بوده که عصبانیتش سر من خالی شده...

.

گفتم منو نگا.

_خب

+چه تغییری کردم؟

_آرایشگاه رفتی؟( با تردید)

+دیگه؟

_خونه رو هم تمیز کردی( خونه کثیف بود ولی)

+برو بابا[ تو آدم نمیشی]

ابروهامو رنگ کرده بودم بعد از چند سال!

.

.

.

453.

نیاز دارم سالم باشه اما دو سه روزی نبینمش.

نیم ساعته دارم گریه میکنم اونم جلو چشمای این طفل معصوم.

حوصله هیچ کدومشون رو ندارم، نه خودش و نه مادر و خواهرش...

خدایا به دلش بنداز چند روز بره پیش مامانش من نبینمش.

.

.

452.

مشکل خرید خونه از انبوه سازان اینه که خونه رو ندید میخری، حداقل برای ما که اینطوزیه. ما فقط یه سری کلیات راجع به خونمون میدونیم! ولی تا حالا ندیدیمش!

تو دیوار هی پروژه خودمونو سرچ میکنم و عکسایی که میاره کابینت ها خییییییلی کمه، پذیرایی دوتا دیوار داره روی هر دو دیوار شوفاژ میخوره و نمیدونم تلویزیون رو کجا باید بزنیم؟

آیفون و جعبه فیوز واحد روی دیوار پذیراییه🤐 مگه نباید تو راهرو باشه؟

کاشی های سرویس بعضیاش خیلی بد رنگ و تیره ست.

کولر آبی تو تراس میخوره و کلی از فضا رو میگیره، خب مگه پشت بوم چش بود؟؟

به میم میگم، میگه ولش کن فقط بذار از اجاره خونه راحت بشیم.

خب درست میگه ولی اینا چیزاییه که در کمال بی اهمیتی بازم به چشم میان وقتی این همه پول دادیم.

+بعضی از فروشنده های لباس قشنگ مشخصه آمار چیو دارن میدن، چرا این آگهی ها تایید میشن؟؟؟؟ یارو برای لباس زیرهای استفاده شده ش زده تعویض هم دارم😬😬😬 خب معلومه ماجرا چیه

.

.

.

+451.

خیلی دلم میخواد یه روز اشترودلام رو صاف و مرتب بپیچم🤐 پیراشکی هم دوس دارم با دست بپیچم ولی بلد نیستم😶‍🌫️

اشترودلام

میخوام بذارم فریزر برای روزایی که نمیرسم به میم غذا بدم ببره ازینا بدم، نون شیرمال ها رو هم برای همین درست کرده بودم و چندتاشو خوردیم بقیشون تو فریزره.

.

.

451.

به مامان گفتم بیا پیش میمچه میخوام اشترودل درست کنم( نمیدونم چرا از درست کردن خمیر داره خوشم میاد😅)

داشتن باهم بازی میکردن یهو مامانم جیغ زد: دندونش درومده!!!

گفتم : نه بابا

اومدم چک کردم دیدم آره درومده... نیشش نه، بعدیش درومده

چرا تیکه پاره درمیاره دندون؟؟؟

بعد همش بالا داره در میاد، پایین همین دوتا مونده!

.

.

450.

دیشب فهمیدم در حالیکه میمچه حال نداشت و غرمیزد و گریه میکرد، من خسته بودم و دیگه نمیدونستم چطوری آرومش کنم...

رفته بوده اسباب کشی رضا، اون بی معرفتی که تا کاری با ما نداشته باشه حتی احوالمونو نمیپرسه!

اونم کاملا اتفاقی از دهنش در رفت، همونم من اول فکر کردم اشتباه میکنم، گفتم مگه رفتی اسباب کشی؟ گفت آره.

مداد هفت سال پیش گریه کرد و قهر کرد، مداد سه سال پیش جیغ و داد کرد و لیوان چایی رو کوبید روی میز و گفت تو میدونی ما بهت نیاز داشتیم و رفتی اسباب کشی اون بی خاصیت؟؟؟

و مداد این روزها گفت: هوم خب بعدش چیشد؟

چون فهمیده نه گریه جواب میده نه قهر و دعوا، وقتی کاری رو بخواد انجام بده، میده و چیزی براش مهم نیست.

تازه آخر حرفاشم گفت : یه شب بریم خونشون.

گفتم : هوم آره فکر خوبیه.

.

.

.

449.

میمچه غرغر میکرد مامانم بردش دم پنجره که سرش گرم بشه، پیک برای همسایه پایینی غذا آورد.

نمیدونم چرا از بیرون قیمه میگیرن 🥲

اینطور چیزا که تو خونه هست همیشه.

.

.

448.

امشب سومین شبه که حدود ساعت 2 بیدار میشه کلی گریه میکنه.

نه شیر میخوره، نه پستونک، نه بغل، نه آب و نه هیچی...

دهنش افت زده، دست و پاهاشم دونه های قرمز داره، هرازگاهی هم تب میکنه!

تازه داشت یه کم لپ درمیاورد بچم🥲

.

.

447.

کلی حرفای قشنگ آماده کرده بودم از صبر و حوصله درباره چیزایی که تو زندگی دوسش نداریم. از تحمل شرایطی که قادر به تغییرشون نیستیم.

ولی خب همشون حرفه وقتی الان خودمو مثل جنازه انداختم اینجا و انگار آوار عالم ریخته رو سر من.

خیلی راحت و قشنگ میشه از تاب آوری و صبوری و تلاش حرف زد ولی عمل کردن بهش خیلی قدرت میخواد، خیلی ایمان میخواد!!!

یه عالمه غرغر داشتم از مامان میم، از خواهرم، از خواهرم، از خواهرم...

خیلی سخته عزیز دلت یه آدم افسرده، پرتوقع و بدبین و حساس باشه....

کل بعد ازظهر و دیشب رو صرف درست کردن خمیر و پختن این خوشمزه ها کردم که زمان بگذره برام.

و کل امروز رو به بهانه خوابیدن میمچه خودمو حبس کردم تو اتاق مگر در مواقع ضروری که کمتر پیش مامان میم باشم. نمیتونم بگم برام مهم نیست بی احترامی تلقی کنه یا فکر کنه هر روز من اینطوری تنبلانه و خوابالو میگذره، برام مهمه که فکر بد نکنه راجع بهم ولی بیشتر از این در توانم نیست!

.

.

446.

از مراسم که برگشتیم، میم گفت برو خونه مامانت من برم اسنپ!

میدونستم چقدر خسته است ولی جدای از اون دلم می‌خواست خونه باشه ببینیمش، یه کم حرف مشترک بزنیم کار مشترک، بازی با میمچه...

گفتم نه نمیذارم بری.

ولی کاش میگفتم باشه برو.

صدبار تو دلم گفتم غلط کردم، همون سرکار باشی اعصابم آروم تره.

همه ی هوش و حواسش تو تلویزیون بود، یه حرف معمولی رو باید صدبار تکرار میکردم آخرم خودم انجام میدادم.

دیگه بعدازظهر بود رسیده بودیم خونه ولی هنوز ناهار نخورده بودیم، حتی بچه رو نمیگرفت که تو دست و پای من نیاد با آبجوش و چاقو!

اون شبی که خونه مامانش بودیم قرار شد برای حاج خانوم سوپ کدو درست کنم...

دیشب تا صبح بیدار بودم چون میم گفت نخواب که من ساعت پنج باید برم تپه سلام بارها میرسه، خواب نمونم. منم سوپ رو درست کردم.

حالا امشب که بهش میگم زنگ بزن ببین اگه هستن ببریم براشون، اول که هی تعلل کرد و زنگ نزد. بعدم که زد مامانش گفت حاج خانوم که نمیخوره، منم میام همونجا میخورم!!

خیلی ناراحت شدم، آخه برای خودمونم گرم کردم میم نخورد!

یه کم به میمچه دادم بقیشم ریختم تو قابلمه داداشم اومد برد برای مامانم.

آخ که دلم میخواست بقیه سوپ ها هم نگه ندارم و بدم ببره.

الانم اگه خودشون به رو نیارن کو سوپت؟ من نمیارم براشون.

به میم میگم مامانت پیتزا دوست داره فردا براش درست کنم؟

هزارتا حرف چرت و پرت و بی سر و ته زد که نه خودش فهمید نه من!

میدونم باز یهو جلو مامانش و نیم ساعت مونده به غذا خوردن میگه خانوم پیتزا درست نمیکنی برامون؟؟؟

کفری ام از دستش...

بهش میگم فردا کولر رو درست کن، میگه فردا میرم اسنپ، نمیتونم هر روز هر روز تو خونه باشم!!!

گفتم آره هر روز تو خونه ای و خیلی هم خوش اخلاقی تو خونه!

گفت کار داری بگو انجام بدم.

گفتم نه کاری ندارم، همین امروزم اشتباه کردم گفتم نرو اسنپ. برو

بعدشم بیشتر ساکت بودم مگه اینکه سوالی پرسیده و تک کلمه ای جواب دادم.

خیلی خسته شدم امروز، همه جام درد میکنه.

دلم میخواد مامانش میاد خونمون همه چیز مرتب باشه ولی خونه خیلی کار داره....

.

.

.

445.

میم امروز زودتر رفت سرکار که بتونه زودتر بیاد خونه و بریم برای مراسم شهید رئیسی، ما تقریبا ساعت دو از خونه راه افتادیم.

سر اولین چهارراه میم ترمز زد. پرسیدم چیشد؟

گفت اون خانومه اونطرف خیابون اشاره کرد ماشین میخواد بذار بیاد سوار بشه. خانومه نشست تو ماشین و گفت ایستگاه اتوبوس پیاده میشم.

گفتم حاج خانوم اگه حرم میخوایین برای مراسم برین ما هم داریم میریم. گفت بله برای مراسم میخوام برم

صدای بغض خانومه، صدای مداحی هلالی که تو ماشین پخش میشد، و داغ قلب خودم بالاخره سر باز کرد و بغضم شکست، با صدای گریه من خود حاج خانومه و مامانمم که عقب نشسته بودن گریه کردن.

صدای ضبط رو بلندتر کردم، انگار دیدن یه غریبه که هم درده باهامون داغ دلمون رو تازه کرده بود. یه کم سبک شدیم تا دیگه کم کم نزدیک شدیم ایستگاه صلواتی سرراه آب معدنی و پوستر و عکس شهدا رو پخش میکردن.

از همون اولی که راه افتادیم دقت کردم اکثر مردم مشکی پوشیده بودن پیر و جوونم نداشت، با هر تیپ و قیافه‌ای مردم عزادار بودن.

جمعیت خیلی زیاد بود و واقعا با بچه کوچیک نمیشد خیلی جلو بریم و تو اون شلوغی محرم و نامحرمی هم به مشکل میخورد.

به یاد همه اونایی که دلشون میخواست بیان اما شرایطش رو نداشتن و با آرزوی شهادت 😭😭😭😭

خدایا دستمونو بگیر و ببر تو راهی که دوست داری...

خدایا مهر اهل بیتت رو تو دلامون بیشتر و بیشتر کن...

آقای رئیسی، این سومین بار بود که بهت رای میدادیم، روز محشر بیا و کمکمون کن😭😭😭😭😭

.

.

444.

همه نگران بغض دم «اللهم انا لانعلم منهم‌ الا خیرا»ی آقا بودند ابراهیم. همه نگران بودند. همه از دیشب می‌گفتند دعاکنید آقا سرنماز بغض نکند یکهو. در لحظه این فراز، همه بلند گریه کردند، تمام صف‌های قامت‌ بسته پشت شانه‌های آقا. صف‌های توی خیابان. همه بلند گریه کردند که بغض آقا توی صدای جمعیت گم شود. آقا اما بغض نکرد ابراهیم. در تکرار دوم و سوم هم همه مویه سر دادند. میلیون‌ها گریه بلند، برای شنیده نشدن یک بغض آرام؛ آقا اما بغض نکرد ابراهیم. هیچ شانه‌هایش نلرزید. کوه انگار. مشکی هم نپوشید حتی. و بر تابوت شما کمر خم نکرد حتی برای بوسه‌ای یا فاتحه‌ای. رفت و توی دفتر شخصی‌اش نشست به دیدارهای سران و سرسلامتی‌های همسایه‌ها. آقا حواسش هست ابراهیم. مراقب است که توی دل ما خالی نشود. بچه‌ها را بغل می‌کند. به آدم‌بزرگ‌ها میگوید هیچ‌نگران نباشید. خللی پیش نمی‌آید. سکنات او آراممان می‌کند. ابراهیم تو توی دامن کوه‌ها گم شدی، و ما تکیه بر کوهی داده‌ایم این داغ را. حالمان خوب است، کوه‌مان استوار هنوز. نگران ما نباش.

#حسین_دارابی |

.

.

443.

میمچه روز به روز بزرگ تر، باهوش تر و خلاق تر میشه و ما در حیرتیم از معجزه، توانایی و رحمانیت خدا...

اینکه چطور تو اوج ناباوری میمچه رو بهمون داد و چطور تو اوج بی خبری و غفلت ما هر دومون رو از مرگ نجات داد.

با همه بی تجربگی، افسردگی و حال بد، من یه نوزاد کم وزن رو مادری کردم. یادمه همه ی اون روزهای سخت من نگاهش میکردم اشک میریختم و میگفتم آخه من چطوری بزرگت کنم؟؟ آخه این دست و پات کی گوشت میگیرن؟ آخه کی میشه بغلت کنم و پاهات از بغلم بزنه بیرون؟( اخه اونقدر کوچولو بود که وقتی بغلش میکردم انگار گم میشد تو بغلم)

خدا لحظه به لحظه بهم میگه ببین من اگه بخوام میشه، پس تو نگران چی؟ جوش چیو میزنی؟ راه کیو میری؟ به حرف کی گوش میکنی؟

.

یادمه میمچه حدودا دو ماهش بود و اوضاع اقتصادی خیلی خراب بود. رفته بودیم حرم، بچه رو سپردم به مامان و رفتم جلو ضریح و بغضم ترکید. از همه ناامید بودم خسته بودم، مستاصل و درمونده...

و تا چند روز بعدش تو اوج بی پولی، خونه خریدیم. خونه ای که هنوزم باورمون نمیشه چی شد که جور شد.

شاید هنوزم گره های مالی داشته باشیم اما این وسط خونه خریدن و جور شدن پولمون درست معجزه بود.

.

یه بازی جدید با میمچه داریم، لباس های میمچه رو تن عروسکش که یه جوجه زرده میکنم و با صداهای مختلف باهاش حرف میزنم.

خودشم هی میره لباس و جوراب میاره که تنش کنم. یه شب لباس میم رو آورد، منم بعد اینکه تن جیک جیک کردم صدامو کلفت کردمو گفتم: سلام من بابای میمچه ام، براش پوشک خریدم🥸

وای که میمیرم برای ذوق اون لحظه ش و دقت و توجهش که مشخص بود فهمید ماجرا چیشد و جیک جیک که همیشه بچه بود، یهو بابا شد🫠

.

یه چیزی رو خیلی قبول دارم و بارها امتحانش کردم!

خدا روزی میرسونه ولی اصلا از آدم‌های خسیس خوشش نمیاد، میگه توکلتون به من باشه، تلاش کنید و از حلال زندگیتون لذت ببرید.

البته نه اینکه ولخرجی کنم و بی حساب و بی فکر خرج بیخودی کنم، اما هر موقع با همون بودجه اندک پول تو جیبی خودم چیزی خریدم بلافاصله جبران شده.

مثلا یه پولی که از کسی میخواستم و اصلا یادم نبوده و زمان پس دادنش هم نرسیده بود اومد دستم. عیدی گرفتم. کسی به میمچه هدیه داد.

مهمون اومد و برامون هدیه آورد، یه کار کم زحمت پر سود قسمت خودم یا میم شد یا خیلی موارد دیگه.

خلاصه که خدا خیلی مهربون تر از چیزیه که ما فهمیدیم، کافیه قلبمونو بهش بسپاریم و راهی که گفته بی هیچ چون و چرا بریم جلو...

یهو میبینی چه راحته زندگیت، چه خوشحالی، چقدر سبکه حالت و چقدر آرامش داری.

.

خدایا از تو خودت رو میخوام.

چون وقتی تو رو دارم همه چی دارم.

نورت رو به قلبمون ببخش و بر راهت استوار گردان.

.

.