زمستونی که میمچه تو دلم بود یه سرمای بی سابقه و شدیدی اومد که همه جا یخ زده بود.

یه روز حدود همین ساعتا، هر کاری کردم بعد نماز خوابم نبرد. بچه تکون نمیخورد و اصلا انگار تو دلم نبود شکمم سبک شده بود و نرم.

داشتم از ترس میمردم، آخه سابقه نداشت این وروجک این همه وقت بی حرکت بمونه، شکمم دیگه بزرگ شده بود و مثل سنگ سفت بود ولی الان اصلا انگار خالی بود شکمم.

یادم نمیاد که میم رو صداش نزدم یا صداش زدم و محلم نداد...

پاشدم آبجوش گذاشتم، ریختم تو بطری خالی نوشابه، یه نوشیدنی داغ و شکلاتم برداشتم و اومدم تو اتاق.

بطری آبجوش رو گذاشتم روی شکمم پتو هم پیچیدم دورم و نوشیدنی و شکلاتمم خوردم و یهو یه چیزی تو دلم سر خورد و شروع کرد به لگد زدن😅

وای که انگار دنیا رو بهم دادن. بچم سردش شده بود. 🤪

حتی الانم که بی مقدمه یادم اومد، اون سبکی و حال خوبش دوباره نشست تو قلبم...

دیگه خیالم راحت شد و خوابیدم 😍

.

.