319.

فردای روزی که از دامغان برگشتیم،. مادرشوهر اومد خونمون و هنوزم خونمونه. نمیخوام بدی بگم چون میبینم بنده خدا خودشم رعایت میکنه و معذبه، اما من سختمه، منِ درونگرای مهمون ندوست واقعا خسته میشم دیگه.

اخه تو خونه ی کوچیک و آپارتمانی.... یه سرویس با خیال راحت نمیشه بری!

ازونطرفم pms!!!

خواهرشوهر هم احتمالا فردا میاد مشهد و شاید پدرشوهر رو هم بیاره!!

بخدا حق دارن، خونه بچشونه.

مامانش که طفلی مریضه و بخاطر دکتر مونده.

اما منم دلم میخواد تنها باشم دیگه.

.

میمچه رو هم بردیم چکاپ

شده 7360 در 66 سانتی متر🤣 اونم یه هفته مونده به هفت ماهگی!!

گفتم آقای دکتر خیلی کمه! هیچی نمیخوره آخه! همون شیر رو هم درست و حسابی نمیخوره.

گفت نسبت به خودش و وزن زمان تولدش خوبه، نمودارش عالیه.

.

خدایا؟

زائر امام رضا هستن، منو ببخش.

اما دلم میخواد یه کم خودمون تنها باشیم دیگه.

.

318.

نسل ما که با کامپیوتر و گوشی و وسایل دیجیتال بزرگ شدیم، هر چی رو خواستیم نگه داشتیم،جلو بردیم یا زدیم عقب، یه جورایی بد عادت شدیم.

انتظار داریم تو دنیای واقعی هم استاپ کنیم یا هرجا حوصلمون سررفت بگیم اه بسه دیگه لفتش نده.

ما صبوری رو یاد نگرفتیم.

دور و برمون رو نگاه کن...

نه عزیز من، بیا بیرو از فکر و خیال. اینجا واقعیته. باید یاد بگیری صبوری کنی. باید بزرگ بشی.

ما سه شنبه شب رسیدیم خونه و فرداشبش مادرشوهر با برادر و همسرشون اومدن مشهد!

واقعا نیاز داشتم چند روزی تو حال خودم باشم. اما چشم مامانش خونریزی کرده و باید میومد که دکتر ببینه، اگه مامان خودم بود چی؟؟

جدای از اون، زائر امام رضا هستن. شاید از نگاهشون به مهمونامون، نوری به ما و زندگی مون هم بتابه.

خدایا کمکم کن، میدونم که کار شیطونه این همه خودخوری و حرص خوردن بیخود.

خدایا کمکم کن.

.

317.

ما قبل عقد رفتیم مشاوره و تست روانشناسی دادیم

یادم نمیاد تیپ شخصیتی هر کدوممون رو بهمون گفت یا نه، اما هر چه که بود گفت شما دوتا اگه دخالت خانواده ها نباشه میتونین باهم زندگی کنین مشکلی ندارین.

اما این مشاوره جدیده که رفتم و خودم که تست دادم istj بودم، به شدت قضاوتی و منطقی.

باید سر فرصت از میم هم تست بگیرم.

اما الان بنظرم رسید کاش اون موقع از خانواده ش هم تست میگرفتن، که من وقتی بیشتر از 48 ساعت تو جمعشون هستم اینقدر مغزم باد نکنه از حجم عظیم تفاوت ها.

واقعا خسته م، دوست دارم همین الان برگردم مشهد.

دلمم نمیاد به میم غرغر کنم چون واقعا گناه داره، بین ما گیر افتاده.

316.

صبح ساعت 6 میمچه بیدار شد شیر خورد اما نخوابید، با در و دیوار اتاق حرف میزد و میخندید🤣 من و میم هم خوابمون میومد عجیب، گذاشتمش کنار خودمون و خوابیدم.

گاهی غلت میزد سمت من و با صورتم بازی میکرد و حرف میزد گاهی میغلتید سمت باباش و با دستش بینی و لب باباشو میگرفت و حرف میزد.

نمیدونم چقدر اینطوری باهامون بازی کرد تا خودش خوابش برد. بیدار شدم دیدم خوابیده بغلش کردم گذاشتمش تو تخت خودش.

امروز ناهار رفتیم خونه مامانم، بعدشم داداشم و خواهرم اینا اومدن.

میمچه علاقه شدیدی پیدا کرده به موبایل،. کنترل و گوشی تلفن.

هرجا ببینه خودش رو پرت میکنه سمتش🥺

بچه ها هم هی گوشی میذاشتن جلوش، میمچه هم با سرعت باد سینه خیز میکرد سمتش تا میرسید باز گوشی رو میبردن عقب تر و باز به چشم برهم زدنی میرسید.

تقریبا از 5/5 ماهگی سینه خیز میکرد اما الان سرعتش خیلی زیاد شده، و خیلی تلاش میکنه چهار دست وپا کنه.

حالتش رو میگیره اما نمیدونه باید چیکارکنه فقط خودش رو تکون میده😍

امشب به میم میگم باورم نمیشه بچه دارم، برام یه شوخیه. انگار عروسک بچگیام بزرگ شده 👼

هنوز درگیر همون پروژه بزرگی هستیم که بهتون گفتم اگه درست بشه میام تعریف میکنم، میشه برامون دعا کنید؟

یه خاصیت دیگه ای که بعد مادرشدنم پیدا کردم اینه که نمیشه اسم امام حسین و خانواده ش بیاد و بغض نکنم😭.

توکل بنظرم خیلی چیز عجیبیه؟ یکی از بچه ها میگفت دلش میخواد درباره ی تقوا بیشتر مطالعه کنه و بخونه...

اما برای من توکل خیلی عجیب تره و حس میکنم خیلی از من دوره.

این روزا که دور و برمون بیشتر از معجزات میبینیم و میشنویم تو منبرها، بیشتر به توکل و تعریف‌ش فکر میکنم.

اگه اونطوری باشه که میگن، زندگی خیلی آسونتر از این حرفاست و من شاید بی توکل ترین آدم دنیا.

.

.

315.

میدونم که به احتمال زیاد غیر ملموس و غیرقابل درکه اما شدیدا نیاز داشتم اینو به یکی بگم و هر چی گزینه ها رو مرور کردم جایی امن تر از اینجا پیدا نکردم.

دل پیچه دارم

تو دلم دارن رخت میشورن.

احساس تهوع دارم اما نه جسمم بلکه روحم...

دارم مجموعه خاطرات از حداقل 13 سالگی به بعدم رو استفراغ میکنم.

آرشیوی از تصاویر، از خنده، گریه،. تنهایی، دورهمی، شادی و غم به سرعت از ذهنم میگذرن...

نه نمیگذرن، با فشار از روحم خارج میشه ته دلم غش میره تو چشمام چرخ میزنه و محو میشه. و بعد تصویر بعدی و بعدی و بعدی.

.

314.

دیشب قبل خواب به خودم قول دادم فردا هرطوری شده همه ی کارهای عقب افتاده م رو انجام بدم، ناهار خوشمزه درست کنم و با میمچه صبورتر باشم. صبح خواب بود یعنی چشماش بسته بود اما غرغر میکرد، شیر و پستونکم نمیخورد بردم پوشکش رو عوض کردم گفتم شاید پاش میسوزه آخه جدیدا خیلی میسوزه بچم🥲

دیگه بیدار شد و سر حال و خوش اخلاق، منم گذاشتم تو روروئک و بدو رفتم تو آشپزخونه و کلی کار انجام دادم تا دوباره نق نقش درومد و اومدم شیرش دادم.

بعدم که خوابید آوردمش تو اطاق گذاشتمش تو تخت خودش در اطاقم بستم که سر و صدا بیدارش نکنه.

خلاصه که کلی کار انجام دادم، اونم خدا خیرش بده دو ساعت و نیم خوابید!!!

بی سابقه بود این همه خوابیدنش.

دیروز بی قراری میکرد، سرشم داغ بود. 12 ساعتی بهش استامینوفن دادم نمیدونم خواب امروزش از اون بود یا حالا میخواست بخوابه.

جارو هم کشیدم اومدم بهش سر بزنم دیدم کوسن خرسی تختش رو گرفته بغلش، وای خدا همون لحظه دلم میخواست قورتش بدم.

ناهارم خوراک دل درست کردم با سیب زمینی فراوون 😋

برای شبم همون موقع جو خیس کردم و عصری که از خواب بیدار شدم سوپ درست کردم.

امروز برای اولین بار بردمش حموم و شستمش خودم تنهایی، البته نه حموم کامل! چون پاهاش سوخته بعد جیشش میشورمش خنک شه بچه. بعدم کرم زدم و بستمش.

میدونم اگه هر دفعه بشورمش خیلی بهتره اما واقعا میترسم از دستم بیوفته، نمیدونم چرا من هرچی پاهای قوی و پر زوری دارم اما دستام ضعیف و بی جونه.

ورزشمم کردم و خداروشکر با میمچه هم صبورتر بودم ولی خب اینکه اونم همراهی کرد و امروز بیشتر خوابید بی تاثیر نبود🤣

.

الانم خیلی خسته ام اما دوست ندارم بخوابم.

خدایا کمکم کن فردا هم مثل امروز مفید باشم و بتونم چندتا دیگه کارهای عقب افتاده م رو انجام بدم.

.

شنبه 6 ماهش میشه و واکسن 4 ماهگیش مونده هنوز. چیکار کنم اخه؟؟

واقعا حوصله تب و مریض داری ندارم.

واقعا اگه نزنیم خطرناکه؟؟

.