652.
جدیدن تو موقعیت های متعددی که من حالم خوب نبوده میم یهو یه جوری جنتلمن میشه که با وجود بسیار مبادی آداب بودنم فقط واژه پشمااااااااام میتونه حالمو توصیف کنه😁
امروز خیلی خسته بودم و نخوابیده بودم، از پدرشوهر هم شاکی بودم اساسی تا جایی که هر چی خودداری کردم آخرم نشد و به میم پیام دادم این دفعه بخوان بیان من میرم خونه مامانم و واقعا هم برام مهم نیست که زشته و ناراحت میشن.
شب هم که میم اومد حالم خوب نبود، سرم بدجوری درد میکرد و اصلا حوصله نداشتم.
گفت بیا کارت دارم، به زور بغلم کرد. ولی حالم خوب نشد حتی داشت بدترم میشد.
چندتا چایی برام ریخت و هی خودم و دوباره😅
بعدم در کمال ناباوری رفت همه ظرفا رو شست( امروز سفارش داشتم و آشپزخونه ترکیده بود) دیگه دیدم داره میشوره ظرفا رو منم رفتم یه کم مرتب کردم و یه همبرگر برای بچه درست کردم بعد دو روز بالاخره یه چیزی خورده باشه🙄
اول گفتم حوصله سحری پختنم ندارم، گفت ولش کن نمیخواد.
بعد با مامانم حرف میزدم دیدن حالم خوب نیست بابام غذا آورد برامون. فقط باید گرمش کنم.
+ولی واقعا جدیدا میبینه حالم خوب نیست بدجوری مضطرب میشه. +
++سرم هنوزم خیلی درد میکنه++
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار