650.
نمیدونم چمه کامنتا رو میخونم ولی تایید نمیکنم، شاید چون وقت نمیکنم جواب بدم🙄 تو ذهنم جواب میدم.
البته کامنتهای تو پست 642 رو تایید کردم😁
.
امروز میم پیام داد درست و حسابی نمیبینمتون دلم براتون تنگ شده.
شبم که اومد با وجود خستگی، خوش اخلاق بود و کلی حرف زدیم.
همکارهاش یکشنبه هفته آینده میخوان دورهمی بگیرن و امروز مدیرشون گفته میخواییم غذاها رو به خانومت سفارش بدیم، اینم لیستش😎
.
الان که داشتم پیراشکی های بوفه رو سرخ میکردم یادم اومد پنجشنبهها که از موسسه میومدم، میم باهام تا دم تاکسی میومد.
با راننده صحبت میکرد بعدم با من خدافظی میکرد بر میگشت سرکارش.
یهو دیدم این کارش رو چقدر دوس دارم.
.
میگه عیدی مو دادن مال تو
عیدیشو بدن پنج تومن بدهی داره بهم کم میشه، دیگه دو سه تومن بیشتر نمیمونه...
هر سه تامون کلی خرید داریم و همینطور خرید برای خونه!
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 2:59
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار