264.

صبحانه گرسنم شده بود حسابی، گفتم تخم مرغ آب پز کنم که یه جاییمو بگیره اخه حس میکردم این حجم گرسنگی با صبحانه سرد جمع نمیشه.

البته این صبحانه ای که میگم ساعت شش صبح بودا، این شازده باعث شده صبحای ما بعد نماز شروع بشه. خیلی وقتا صبحانه میخوریم و تازه ساعت های نه و ده صبح میخوابیم.

یه وقتایی هم، میم که بعد صبحانه میره سرکار من میخوابم.

امروز دو روزه که ماه هشتم رو تموم کردیم و وارد آخرین روزهای این اتصال شیرین شدیم.

این روزها که تکون میخوره گریه م میگیره، هم دلتنگشم و دوست دارم زودتر ببینمش و بغلم کنم و هم میدونم این روزها و این دقایق و این لحظات دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه.

به محض به دنیا اومدنش روز به روز میزان وابستگی و نیازش به من کمتر میشه و روز به روز از من دورتر....

فکر نوجوونی و جوونیش که چقدر از من فاصله میگیره و دور میشه...

پنجشنبه باید برم سونوگرافی که دیگه دکتر وقت و نوع زایمان رو مشخص کنه، از طرفی چون از انتظار بدم میاد دلم میخواد تا قبل عید به دنیا بیاد، از طرفی هم میگم حیفه که این روزهای تکرار نشدنی تموم بشه...

یه روزایی که حالم خوب نیست واقعا خسته میشم از تهوع و سنگینی معده و راضی میشم به زایمان. باز تا حالم سبک میشه یا تکون میخوره میگم نهههه حیفه

البته ناگفته نماند که یه مقدار ترس از زایمان هم فکرم رو مشغول میکنه. اما خب سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم بالاخره هرچی باشه میگذره.

هفته پیش هم با پایه و گوشی چندتا عکس با لباس حاملگی گرفتیم تو اتاق خودش، بعضیاش که خیلی خوشگل شد.

حالا یه روز هم فرصت کنم با اون یکی پیرهنم چندتا عکس بگیرم، من میگم صبر کنم شکمم بزرگتر بشه اما باز میترسم یهو زایمان کنم و داغ عکسا بمونه رو دلم.

.

263.

از یه سری کارا هیچ وقت خوشم نیومده،. مخصوصا کارایی که دستم به خاک بخوره نفسم بند میاد انگار!

در طول عمرم تا حالا کیسه جارو برقی خالی نکرده بودم، خیلی وقت بود پر شده بود و میم هم وقت نداشت یا اگر داشت من یادم نبود بهش بگم یا اگر گفتم گفت الان حسش نیست! خلاصه امروز دیدم جارو نزنم نمیشه دیگه

حالا یه عزایی هم داشتم با این شکم نه میتونستم سرپا بشینم و نه خم بشم! رفتم تو روشویی سرویس و برای اولین بار تجربه کردم :/

کار سختی نبود، البته منم خیلی با جون و دل تمیزش نکردم!

مامانم کلا خالی میکنه و میشوره و خشکش میکنه!!! من دیگه اینقدر حوصله ندارم و کدبانو نیستم.

همون خالیش کردم کافیه!

اما چه خاک و پرزی تو جاروعه!!!! مگه تو بیابون زندگی میکنیم؟؟

از کجا میاد اینا؟؟ تو حلق و گلومونوم میره حتما دیگه!

.

.

262.

نشستم حساب کتاب کردم اگه قرار باشه چهل هفته تموم زایمان کنم همون پنج فروردین میشه که اولین سونوگرافی گفت.

یه چیزی کمتر از شصت روز دیگه احتمالا تو بغلمی عزیزدلم.

این روزا هم که هر روز شکمم گردتر و سفت تر و چاقالو تر میشه و من ذوق زده تر، روزا تقریبا حالم خوبه اما دیگه غروب به بعد خسته م و همه جام درد میکنه. پاهامم که ورم کرده حسابی و حتی دمپایی دستشویی هم پام نمیره!

.

این روزها حس میکنم همونقدر که من فشار رومه و اذیتم و هر دقیقه یه مشکلی دارم، فکر و ذهن میم هم درگیره، البته بیشتر مالی!

حالا اونقدر که تا اخر فروردین و خرج و مخارج بیمارستان بکشه نقدینگی هست اما خب حق داره که نگران باشه، نمیدونم چرا این بچه دست به هرکاری میزنه یه مشکلی میخوره.

با کلی امید و آرزو این همه پول دستگاه داد و تهش الان چند وقته داره خاک میخوره تو کارگاه و خبری نیست بماند، اینقدم که طلبکارن از چند تا پروژه ای که برداشتن و ملت به روی خودشون نمیارن!!

چطوری مردم اینقدر رو دارن آخه؟؟

دلم میخواست جمعه برای روز مرد یه کار خاص کنم براش، یه کاری که حتی شده چند دقیقه فکرش دور شه از مشغله های کاری.

خودمونو دعوت کردم خونه مامانم، بقیه رو هم گفتم.

دورهمی دوست داره، خداکنه بتونه به موقع تعطیل کنه و بیاد.

حدود بیست روزه کارش تعطیله و پروژه جدید نداشتن، میره پیش فرهاد.

همش خودمو دلداری میدم که میگذره این روزها...

نمیدونم خرافاتی ام یا درست فکر میکنم، اما بنظرم تا حد زیادی نرسیدن هامون تقصیر خودمونه!

تقصیر من که الان هشت شب گذشته و هنوز نمازمو نخوندم، وقتیم که میخونم حواسم هزارجا پخشه و یهو به خودم میام میبینم سلام دادم و تموم شده.

فکر میکنم کم کاری هامونو درست کنیم کار و بارمونم درست میشه.

.

خدایا؟

هنوزم میگم، با این فسقلی که دادی بهم دیگه حتی روم نمیشه ازت چیزی بخوام.

تو باشی، سلامتی باشه و دل خوش شوهرم و پسرم. برای من بسه!

اما دلم رو گرم کن، امیدم به خودته و امیدم رو بیشترکن.

.

.

.

261.

اوایل بارداری از زن داداشام میپرسیدم فلان مشکل رو تو هم داشتی؟ میگفت وااااای یادم نمیاد.

بعد من تعجب میکردم که بچت هنوز سه سالش نشده چطوری یادت نمیاد؟

حالا خودم میبینم که چقدر اتفاقا افتاده که همین الانشم من یادم رفته! مثلا یه دوره مچ پای راستم درد میکرد به شدت وحشتناک، با پماد یه کم آروم میشد تا میتونستم بخوابم اما نصف شب از درد بیدارم میکرد.

یه مدت پشتم درد میکرد با هیچی هم آروم نمیشد فقط وقتی گرمش میکردم تا حدودی بهتر میشد.

همون اوایل یکی از دندونام نصفش ریخت!

یه مدت که شبا خیلی ترش میکردم زبونم از اسید معدم سوخته بود، قشنگ شبیه یه تیکه گوشت سرخشده بود قیافش!! همینقدر وحشتناک و حال بهم زن!

از بد خوابیا که نگم، از اول بود هنوزم هست! نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشم

قبلنا با مشکل ترشا یا درد پا، الان یه وقتایی با مشکل و یه وقتایی هم بی دلیل اما بیدار میشم!

از دل دردها و گرفتگی های زیر شکم، از اوایل که خیلی بدتر بود و الان بهتره!

...

ببینم دیگه چی یادم میاد🤣🤣🤣

.

.