747.

تا الان تجربه ش رو نداشتم برای عقایدم فحش بخورم.

ولی الان میبینم چه کیفی داره😊

چقدر بیشتر از قبل به انتخابم مطمئن میشم.

جالبه به اسم مستعار کامنت میذارین، از اون جالب تر کامنت خصوصی گذاشنتنه...

از چی میترسی که کامنتت رو خصوصی میزنی؟

حتی خودمم باورم نمیشه اینقدر خوشحالم از کامنتا و فحشایی که دارم میگیرم😅 😅

و چقدر بیشتر از قبل عاشق شوهرمم که با یه راهپیمایی رفتنش اینقدر شماها رو سوزنده😍 😍

کاش کمی مودب بودین، کمی عاقل، کمی اهل گفت‌و‌گو، اون موقع میتونستیم کلی اینجا صحبت کنیم و هر دو طرف لذت ببریم از تعاملات جدید.

کاش به جای فحش دادن بپرسین چرا میرین راهپیمایی؟

کاش به جای چرت و پرت بار کردن اصلا قانع کنین که نباید بریم و راهمون اشتباهه؟!

به قول میمچه : ها؟ چطوره؟!

.

.

746.

فردا سالگرد عقدمونه

اما جفتمون به شدت شلوغیم و هیییچ ایده ای ندارم چیکارکنم.

صبح تا ظهر که کلا بیرونم، هزارجا باید برم.

.

.

745.

میمچه دوست داره موقع خواب دستمو بغل کنه بخوابه.

امشب نور راهرو چشمش رو اذیت میکرد، صورتشو زیر دستم قایم کرد و خوابید.

کاش بیست سال دیگه هم همینطوری پناهگاهت باشم پسرم.

کاش اون موقع هم هر چی اذیتت کرد بیای تو آغوش خودم قایم بشی.

عجیبه که این همه نگران دوران نوجوونی و جوونی میمچه ام؟

همه مامانا اینطوری نیستن؟

.

دایی‌ش موهاش رو اصلاح کرده آقا دوماد شده😍

.

.

744.

امروز میم برای اولین بار رفته راهپیمایی 22 بهمن.

توی این 9 سال حریفش نشده بودم که بریم، میگفت خوابم میاد😅

دیشب که دیدم این همه خسته است گفتم نرو صبح بگیر بخواب.

گفت : نه،. امسال فرق میکنه.

صبح من خیلی خوابم میومد، گفت : من دارم میرم نمیای؟

و رفت.

امسال بدجوری به غیرتش بر خورده، این همه نگاه نامحرم به کشورمون رو نتونست تحمل کنه😍

بچه هنوزم خوابه، منم با دل درد و چایی نبات به دست نشستم پای تلویزیون و جمعیت رو میبینم.

به یاد حاج قاسم

به یاد شهید رئیسی

و به یاد شهید حاجی زاده

...

743.

هی روزگار...

یه جوری نبودم و این مدت دنیا تغییر کرده که گویی چندین سال گذشته.

البته ظاهرا فقط من نبودم و همه دوستان پر قدرت مینوشتن، خداروشکر.

تو مدتی که نبودم کلی کار کردم، کلی تجربه جدید به دست آوردم.

البته همین زیاد کار کردن باعث شده از کارای خونه بمونم، خونه نیاز به تمیزکاری اساسی داره. ازونا که کل مبل و فرشا رو جمع کنم و طی بخوره و حسابی بوی وایتکس و تیرک بپیچه تو خونه😅

در همین راستا کلی سبک سازی انجام دادم، اندازه دو تا چمدون لباس و وسیله و اسباب بازی ریختم بیرون.

دیگه کی همت کنم و خونه رو بسابم نمیدونم. واقعا روم نمیشه کمکی بگیرم، کی باورش میشه این مدت من این همه کار کردم و واقعا نرسیدم خونه رو تمیز کنم؟!

یه پروژه جدید دارم! تا حالا هم انجام ندادم تو این مدل و ابعاد...

البته یه چیزی نزدیک به یک ماه مونده هنوز ولی بابتش استرس دارم از الان. 🙄

میمچه حساااابی بزرگ شده 😍

یه جوری که هر لحظه جا میخورم از حرف ها و کارهای جدیدش😘

امروز از خواب بیدار شد، پاشنه پاش رو نشون داد و گفت: مامان این شکم پامه😅 قربونت بشم اخه چطوری به ذهنت رسید که پات باید شکم داشته باشه؟؟

یا مثلا امروز داشت بهانه میگرفت خواستم حواسشو پرت کنم. گفتم قمقمه ت رو تختت از دیشب جا مونده تنهایی داره گریه میکنه.

رفت قمقمه رو آورد و گفت : نه گِیره نمیکنه نگا چشم نداره گِیره کنه☺️

اوخداااااا من میمیرم برای این هدیه قشنگت🤗

مورد بعد اینکه بالاخره خونمونو تحویل دادن و حالا باید بریم دنبال کابینت و رنگ و رادیاتور و کولر و این چیزا...

همون دقیقه نود که میخواستیم تو سرمون بزنیم که ای خدا پول این خریدا رو از کجا بیاریم، موسسه به میم یه وام خییییلی خوب داد!

ما تقاضا وام نداده بودیما.... خودشون دادن😊 عجیب نیست؟!؟!

.

رابطه میمچه با آدم ها برام جالبه...

پیش من ومیم و مامانم کاملا خودشه، خود واقعیش.

پیش بابام به شدت خجالتیه، دوسش داره اما حتی با لکنت باهاش حرف میزنه از خجالت.

پیش فرزانه خوشحال و شاد و پر انرژیه.

با فاطمه معمولا دعوا داره سر هر چیز بیخودی.

و با فرخنده خیلی کار نداره، در کل سعی میکنه نادیده بگیرتش همیشه😅

و از همه عجیب تر با خواهرم!!

اصلا خواهرمو دوس نداره انگار!! براش خوراکی میاره نمیگیره، براش لباس دوخت گفت من خودم لباس دارم ازینا نمیخوام.

خلاصه هرکاری میکنه رابطه جالبی باهاش برقرار نمیکنه.

طاها رو خیلی دوست داره به محض اینکه ببینتش بغلش میکنه ولی عمر بازی و دوستی شون کوتاهه و زود دعواشون میشه😅

داداشمو هم خییییییلی دوس داره و هم یه احترام خاصی براش قائله، میره بغلش اما چلچلی نمیکنه زیاد.

برام عجیبه که نیم وجبی با هر کسی رابطه خاص خودشو داره😅

( البته این حالات کلی هست و استثنا هم زیاد داره)

.

.

742.

بعد ناهار سه تایی خوابیدیم.

بعدم یه کم تبریکات تلفنی به پدرشوهر و دایی های میم و اینا...

بعد رفتیم دور دور.

هنوز برای بابام هدیه نگرفته بودم.

رفتیم لیوان بخریم اما شکست خوردم.

بابام عاااااشق پنیره ، عااااشقاااا

یعنی صبح ظهر شب پنیر میخوره، هر روز!

پنیرم معمولا گلپايگان یا لیقوان میخره.

ما هم رفتیم براش پنیر لیقوان مرغوب و اصل خریدیم.

البته میم میگفت زشته ، اما خب تو خانواده ما زشت نیست و میدونم بابام خوشحال میشه.

پسرا نشستن تو ماشین بستنی بخورن من رفتم یه فروشگاه که لباس فروشی بود ببینم چیزی برای میمچه پیدا میکنم.

دوتا جوراب برای مرد کوچیک خانواده خریدم، دوتا کمربند برای مرد بزرگ خانواده و یه تی‌شرت هم برای خانوم خانواده که داره مردونه کار میکنه و کمک خرج همسرشه😅

بعدم زیر پوستی به میم گفتیم ما شام میخواییم.

رفتیم یه رستوران جدید و چقددددر مزه غذاهای مهمونی‌های بچگیمو میداد😍

اون موقع ها که خونه بابا بزرگم مهمونی بود و کل فامیل جمع بودن و سفره مینداختیم ازین سر تاااا اون سر خونه.

هیچ وقت فکر نمیکردم اون روزا تموم میشن🥲

دم در خونه که رسیدیم به میم گفتم اصلا زندگی ایده آل یعنی همین، بری خرید بعدم غذا بیرون بخوری خونه ت مرتب و تمیز بمونه😅

گفت خدا بده من که از خدامه.

راست میگه طفلی، هر موقع جیبش داشته کم نذاشته برامون.

اگرم کم بوده در حد توانش هرچی خواستیم مهیا کرده.

خداروشکر بابت داشتنش 💕

.

حالا تی‌شرت رو شاید نگهدارم ، تولد خواهرم کادو بدم بهش.

شایدم نه، نمیدونم.

.

فردا صبح عکاسی دارم و باز خونه قراره منفجر بشه.

بعد باید بریم دیدن بابام.

میم میخواد اهدا خون بره چون چند روزه هی بهش پیام میدن بیا.

برگردیم باید ناهار یکشنبه رو درست کنم میم ببره.

سفارش پیراشکی هم دارم، باید هماهنگ کنم ببینم شنبه شب میخوان یا یکشنبه.

.

.

741.

دارم فکر میکنم، بیشتر از همیشه.

کار میکنم، بیشتر از همیشه.

ریسک میکنم، خیلی بیشتر از همیشه.

میخونم و مینویسم، بیشتر از همیشه.

شجاع شدم، البته فقط کمی بیشتر از همیشه.

بیدارم، بیشتر از همیشه.

تنهام، بیشتر از همیشه.

تنها چیزی که نگرانم کرده اینه که حس میکنم نمیتونم شش دنگ مامان باشم! خونه پرش سه یا چهار دنگ مامانم!

اونطوری که دلم میخواد وقت و اعصاب بازی کردن با میمچه رو ندارم و خیلی ناراحتم بابتش.

کاش منو ببخشه.

.

.

740.

دو بار تایپ کردم و همشو پاک کردم.

بیخیال.

ذهنم اونقدر مشغوله که نمیتونم جمعش کنم یه جا .

اما امروز با یه رستوران دار موفق صحبت میکردم، یه آدمی که چندین ساله کار میکنه کتاب نوشته و کلی ادعا داره در این زمینه.

.

نگا

حتی دلم نمیخواد بگم چی گفت بهم.

چه اصراری دارم اصلا به پست گذاشتن؟

.

.

739.

یه هفته س همش استرس دارم...

یه حس عجیب.

انگار الان معلم صدام میزنه پای تخته، انگار تو مطب دکترم و منتظرم نوبتم بشه...

یهو به خودم میام میبینم همه عضلاتمو منقبض کردم!

چته خب؟

کی دنبالت کرده؟

هوا سرده و با بچه نمیتونم بیرون برم. شاید اگه بیرون میرفتم بهتر بود.

.

.

738.

دو روز اخیر واقعا بداخلاق بودم ، دست خودمم نبود. هر کاری میکردم نمیتونستم خوشحال باشم.

نهایتا چند دقیقه خوش اخلاق بودم و دوباره میرفتم تو فاز بی حوصلگی و بد اخلاقی😑

میم سرشبی زنگ زد که کارش زودتر تموم شده و داره میاد خونه.

گفتم اگه خسته نیستی میشه بریم بیرون؟

اومد و سوار شدیم، گفتم هیچی نپرس کجا بریم چون اصلا حوصله حرف زدنم ندارم حتی.

شروع کرد جاهایی که همیشه من پیشنهاد میدم بریم و خودش میگه نه خوشم نمیاد😅

پارک و اینا که کنسل بود چون هوا سرد بود و بچه مریض میشد.

رفتیم شام بخوریم و بازمن میگفتم تو ماشین بخوریم😎 پدر و پسر منو کشون کشون بردن تو.

غذا هم گفتم تو انتخاب کن من حوصله ندارم...

و اووووف چقدر چسبید جای دوستان خالی😋

میدونی شاید تا همین یکی دو سال اخیر خوشحال بودم ازینکه اکثرا حرف حرف منه! من میگم کجا بریم چی بخوریم و چی بخریم و چی بپوشیم...

ولی حالا خسته ام.

دلم میخواد یکی دیگه تصمیم بگیره.

و میم که همیشه خدا سختشه انتخاب کردن😑

میم؟

خوشحالم کنارتم ، چون اینجا امن ترینه برای من.

.

.