305.

کلی کار دارم اما اصلا حال انجام دادنش رو ندارم، اول بهانه آوردم میمچه نمیذاره اما الانم که به سختی خوابیده بازم حوصله کارامو ندارم.

یه اتفاق خوبی داره میوفته که همه خوشحالن به جز من و میم، نه که خوشحال نباشیم اما بیشتر نگرانیم.

میم احتمالا نگران مراحل رسیدن به اتفاق، اما من بیشتر نگران اینکه نشه و دوباره سرخورده بشم.

واسه همین ترجیح میدم خیلی درباره ش حرف نزنم، خودمو از بقیه قایم میکنم که چیزی درباره ش ازم نپرسن.

میمچه بیدار شد الان، نمیدونم چرا خوابش اینطوری شده. سخت میخوابه بعدم زود بیدار میشه.

مشاوره هم صبح نتایج تست رو برام فرستاد :

میگه زیادی حساس و سخت گیری، شوهرت آدم متفکر و عمل گرایی هست، تواناست و مدیریت بحرانش خوبه بهش اعتماد کن.

میگه زیادی فداکاری میکنی، اگه جنبه ش رو ندارن اطرافیان نکن.

میگه درون گرای برون ریزی!!!

گفتم احتمالا بخاطر ژن درون گرایی پدر و تربیت یک مادر برون گرا اینطوری ام!

بهم گفت خیلی خوب میتونی روی دیگران تاثیر بذاری و صبوری کنی اما اینکه خسته میشی و کم میاری باید دلیلش رو پیدا کنی شاید بخاطر وضعیت جسمی و مزاجیت باشه.

راست میگه، تو دوره pms به شدت بهم ریخته ام و بدنم درد میکنه، تمام عضلات پام میگیره و حتی سخت راه میرم.

گفت میم درون گراست و داره تشدید هم میشه بیشتر مواظبش باش.

گفتم کلا بنظرم شوهرم آدم نرمال تریه نسبت به من🤣

چیزی نگفت و بنظرم این چیزی نگفتنش بیشتر تایید حرفم بود.

.

جمعه، بعد روضه داشتم با دخترداییم درد دل میکردم که مادرشوهرم همش میگه شیرش بده بچه رو عوضش کن و این ماجراها...

که دیدم همه ذلشون پره از این قضیه

دختر خاله ام، دخترش هم سن منه، اونم میگفت مادرشوهرش همینطوریه حتی برای دختر و نوه خودش.

میگفت یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه.

.

راست میگه

باید روی خودم بیشتر کار کنم.

.

304.

خیلی خسته ام اما حیفه این خاطره ش اینجا ثبت نشه.

میخواستیم با مامانم صبح بریم روضه خونه داییم، ساعت 7 صبح شروع میشه.

واسه همین شب اومدیم خونه مامانم موندیم که خواب میمچه بهم نریزه و بتونیم صبح باهم بریم، اینم به سلامتی شما میمچه تا ساعت یک و نیم نخوابید و بازی کرد.

همون ساعت یک و نیم هم به زور مامانم خوابید.

بعد نماز مامانم گفت بیا ببرش تو اتاق خودتون که من صبح خودم برم روضه، شما که دیگه بیدار نمیشید. گفتم نه الان جابه جاش نکن خواست شیر بخوره بیدار شد میام میبرمش.

ساعت سه و نیم تازه داشت چشمام گرم میشد که بیدار شد و صدای گریه ش اومد. اول تو اتاق خودمون رخت خواب پهن کردم براش بعدم رفتم بغلش کردم و شیرش رو دادم و گذاشتم تو جاش و خوشحال اومدم خودم بخوابم که صدای خروس همسایه مامان اینا درومد....

حالا قوقولی قوقو نکن، کی قوقولی قوقو کن.... مگه ساکت میشد؟

چرخیدم سمت میمچه ببینم بیدار نشه که دیدم بیدار شده و تو تاریکی داره دنبال صدا میگرده.

تصور کنید، اتاق تاریک، یه موجود کوچولو زیر پتو به شکم خوابیده، روی دست هاش بلند شده و با چشمای خواب آلود داره اطرافش رو دنبال صدای خروس میگرده و متعجب نگاه میکنه

البته حقم داشت، بچم تو این قریب به پنج ماه عمرش تا حالا صدای خروس نشنیده بود.

خلاصه که به همین صدای ناشناخته خوابش پرید و دوباره کلی چرخید و یه دور دیگه شیر خورد و کلی لالاییش کردم روی پام تا خوابش برد.

کاش میشد این اولین های زندگیش رو بتونه به یاد نگهداره.

و خب هیچی دیگه امروز هم فکر نکنم به روضه ی خونه داییم برسیم!!

.

303.

چند روزی بود همش بیرون بودیم، میم کار داشت من خونه مامانم بودم. چندتا مهمونی دعوت بودیم، داداشم اومده بود مشهد.

بعد از چندین روز شلوغی، امروز ساعت ده با اینکه شب قبل دیر خوابیده بودم به زور خودم رو از تخت جدا کردم ناهار رو بار گذاشتم، غذای میمچه رو میکس و صاف کردم.

دور و بر رو مرتب کردم و همه شستنی ها رو ریختم تو سینک، به میم زنگ زدم گفت تا یه ساعت دیگه میام.

گفتم کره پنیر و وسایل سالاد برای ظهر بخر.

چای دم کردم، میمچه بیدار شد بردمش رو تخت خودمون یه دور دیگه شیر خورد و یه کم بازی کرد خوابش برد، خواستم پاشم ازکنارش دیدم زیرش خیسه.

بله برای اولین بار رو تخت ما جیش کرد!!!

میم اومد صبحانه خوردیم، میمچه بیدار شد بازی کردیم

این وسط مسطا من ظرف شستم بقیه ناهار رو ردیف کردم.

رو تختی رو جمع کردم که بشورم.

به میمچه غذا دادم و خوابش برد، باباشم خوابید.

منم از فرصت استفاده کردم یه دوش گرفتم و نشستم یه گوشه از تمیزی خونه، نور خورشیدی که از پشت پرده حریر پنجره دیده میشه، بوی خورش گزر، خنکی کولر و صدای خر و پف میم و میمچه ای که غلت زده و به شکم خوابیده لذت میبرم.

خدایا شکرت بابت تمام مهربونی هایی که در حقمون میکنی و ما نمیفهمیم.

یه موقع هایی بهم ثابت میشه که میم بلد نیست دوست داشتنش رو به زبون بیاره اما تمام فکر‌ و دلش پیش خوشحال کردن منه. خدایا تو کمکم کن دوستت دارم گفتن های نگفته ش رو بشنوم و اینقدر نگران آینده نباشم.

خدایا؟؟

این یکی خیلی مهم تره، ازت خواهش میکنم کمکم کن نمازام رو اول وقت بخونم.

خدایا؟ عاشقتم.

302.

اون روزی که رفته بودم مشاور و فهمید میمچه شیرخشک میخوره کلی تشویقم کرد که شش ماهش شد اقدام کنم برای فرزند دوم.

لعنتی، حتی خودمم اون موقع کلی ذوق کردم از فکر بچه دوم.

چرا یادم رفته بود چه حاملگی سختی داشتم؟

روزی دوتا امپول میزدم، از سوزش معده ساعت به ساعت شربت آلومینیوم میخوردم، هر روز هر روز آزمایش خون اونم با ناشتایی 12 ساعته اونم با اون وضعیت ویار و حالت تهوع من، اون همهههه ورم که مچ پام دیگه اصلا دیده نمیشد

وای تو رو خدا ازم انتظار نداشته باشید به این زودی بچه بیارم، واقعا دلم برای خودم میسوزه.

همه ی بدنم شل و چروکیده شده، اشتهام رو هزاره، کمرم درد میکنه و واقعا ذهنم خیلی ضعیف تر از قبل زایمانم شده. تازه الان بهتر شده، روزای اول یه جمع و تفریق ساده رو هم ذهنم یاری نمیکرد.

چرا نفستون از جای گرم در میاد؟؟؟؟

.

301.

دیروز تا حالا حس میکنم کارای میمچه خیلی داره بزرگونه میشه، حتی بنظرم میاد چهره ش داره جا افتاده تر میشه.

به شدت گرمایی شده، دائما جلو کولره.

امشب ولیمه مکه داییم بود، همش غر زد و گریه کرد. نوبتی سر بغلمون بود تا بالاخره بغل مامانم خوابش برد.

دلم میخواد برای اون لباس باغ وحشی ش یه شلوارک بگیرم.

اگه میم همکاری کنه خیلی خوب میشه.

.

300.

دوست داری عاشق شی ازدواج کنی یا سنتی؟

والا ما سنتی با هم آشنا شدیم، اما وقتی عقد کردیم بهم علاقمند بودیم. اون موقع ها هر دومون میگفتیم عاشقیم اما در مقایسه با حس الانمون میفهمیم که اون فقط یه علاقه بوده که تو صحبت ها پیش اومده بود.

2. همین الان چقد پول تو حساب بانکیت داری؟

یه تومن.

اما خب تو حساب پس انداز یه کم بیشتر.

3. احساس میکنی کدوم بازیگر بتونه نقش تو رو بازی کنه؟

اون خانومه تو سریال مدینه.

پریوش نظریه بود اسمش فکر کنم.

4. ترسناک‌ترین اتفاقی که برات افتاده چیه؟

دزدی خونه داییم و خونه مامانم.

5. یکی از شایعاتی که در مورد خودت شنیدی؟

شنیدم، اما الان یادم نمیاد.

6. اولین کراش شما به سلبریتی کی بود؟

عمو پورنگ رو خیلی دوس داشتم😍 کراش یعنی حس ازدواجی طور داشته باشی؟؟؟ علی ضیا

7. زیر دوش کدوم آهنگ بیشتر میخونی؟

یه وقتایی میرم تو فکر و چیزی نمیخونم، یه وقتایی هم هرچیزی که همون موقع به ذهنم برسه.

8. از بچه کدوم دوست یا فامیلتون خیلی بدت میاد؟

نمیتونم بگم بدم میاد اما بعضی بچه ها خیلی رو اعصاب و زبون نفهم میشن یه وقتایی. من اصلا حوصلشون رو ندارم.

کلا از بچه لوس و لجباز بدم میاد.

9. اگه پلیس دستگیرت کنه، دوست صمیمیت فکر میکنه به چه جرمی گرفتنت؟

فکر میکنه اشتباه شنیده🤣

10. دوست داری برای همیشه در چه سنی بمونی؟

از سن الانم راضی ام. همین 26 بمونه

.

.

+ دعوت میکنم از بانو، فائزه، سحر، اف. شین

۱. منبع چالش حتما توی پست خودتون و همه دوستانی که شرکت میکنن گفته بشه.اینو تو پستتون بنویسید.

۲. دوستانی که شرکت میکنن زیر پست چالش تو وب برگزار کننده بگن که شرکت کردن🌷😁🙏🏻

۳. چهارنفر قانونمونه؛ دعوت بیشتر و کمتر از چهار نفر نشه :)

۴. حتما قوانینی که گفتم داخل پستتون ذکر بشه تا دیگرانم رعایت کنند.

۵. اگر کسی مایل به شرکت نبود جایگزین کنید!

299.

چهارشنبه و پنجشنبه میخواییم خانوادگی بریم باغ. منم خیلی وقت بود دلم میخواست خواهر و برادرهام رو دعوت کنم. دیگه همین رو بهانه کردم و گفتم شام چهارشنبه با من.

میم گفت کباب میگیرم گفتم نه دلشون فست فود میخواد، کباب که همیشه هست دیگه قرار شد الویه و سالاد ماکارونی و پیراشکی گوشت درست کنم. دیروزم رفتیم خرید باورم نمیشد چند تا خرید کوچولو ۲ تومن!!! چه خبره خداوکیلی؟؟؟

نون نخریدیم هنوز، من میگم امشب بخر چون صبح فردا میریم باغ دیگه دسترسی به مغازه نداریم.

از صبح هم تو اشپزخونه بودم کلا، سالاد ماکارونی و الویه اماده ست، مواد پیراشکی هم اماده ست فقط باید خمیر درست کنم و سرخشون کنم.

جدیدا میمچه همش دوست داره بشینه، منم روزایی که کار دارم میذارمش تو کریر و تکیه ش میدم به مبل، یه نیم ساعتی غرغرهاش قطع میشه 🤣🤣 یانگوم میبینه بچم کلی هم میخنده!!

.

وای کلی حرف دارم اما اونقدر ذهنم شلوغه نمیتونم بنویسم. حالا اگه حرفام یادم موند هفته آینده میام تعریف میکنم.

.

298.

واقعا دلیلش چیه اینقدر خواب میبینم حامله م یا بچم داره تکون میخوره؟؟

حتی تو بیداری هم یه موقع هایی فکر میکنم بچم داره تکون میخوره😬

.

.

297.

ساعت دو که میمچه بیدار شد شیر بخوره، دیگه نخوابیدم.

آشپزخونه رو تمیزکردم، گاز رو شستم،. فریزر رو مرتب کردم و چک کردم ببینم چی داریم چی نداریم.

زودپز و سولار رو تمیز کردم.

کابینت زیر سینک رو مرتب کردم.

میز ناهارخوری و میز جلو مبل رو تمیز کردم.

جاکفشی رو مرتب کردم، کفش های میم رو باید افقی بذارم وگرنه در جاکفشی بسته نمیشه🤪

روشویی و آینه دستشویی رو هم تمیز کردم.

میم و میمچه و البته هم سایه ها خوابن وگرنه یه جارو هم میزدم عالی بود.

دوتا کاری که باید هفته آینده حتما انجام بدم:

1.لباس مهمونی های میم رو بذارم تو کاور که هی برنداره هرجا بپوشه.

2.حوله ها و اون بیژامه کتونش رو بندازم تو ماشین بعد تو تراس پهن کنم آفتاب بخوره که خوب تمیز بشن

3.الان یادم اومد، لباس زیرها رو هم بندازم آفتاب بخورن خوب میشه. خیلی وقته ننداختم.

.

میمچه رو بسپارم دست میم و برم دوش بگیرم. صبحم که خواست بره سرکار مارو بذاره خونه مامانم که خونه تمیز بمونه🤣🤣🤣

اگه بتونم قبل از اینکه بریم خونه مامان جارو هم بزنم خوبه.

.

میمچه داره غلت میزنه، الاناست که بیدار بشه شیر بخواد.

اوه راستی اون لپ تاپ قدیمی رو هم درآوردم اما نمیشد با هات اسپات بهش اینترنت بدم، راهی داره؟؟

خیلی دلم میخواد یه لپ تاپ نو بخرم اما بنظرم خیلی استفاده نداریم و میشه چیزای واجب تر خرید. چند هست یه لپ تاپ معمولی؟

.

296.

حدود ده روز از چهارماهگی میمچه میگذره.

دیگه تقریبا کامل غلت میزنه، اغلب دوست داره بشینه، باهاش بازی میکنیم قهقهه میزنه و من و پدرش رو میشناسه. وقتی تو جمع هست و ما ازش دور میشیم تعقيب میکنه و غر میزنه یا گریه میکنه.

چند وقتی هم هست غذاهای کمکیش رو شروع کردم، آب بادوم و فرنی و لعاب برنج بهش میدم و به شدت دوست داره.

+بماند به یادگار از این روزها که دیگه برنمیگرده!

.

295.

چند روزه دلم میخواد همون لپ تاپ قدیمی و داغون رو دربیارم ببینم هنوزم کار میکنه یا نه،. کار کردن با اون خیلی راحت تر از گوشیه.

هنوز وقت نکردم یا یادم نبوده.

مامان میم بالاخره بلیط گرفت، فردا صبح میره.

و منی که این چند وقته باز از درون تو خودم جنگیدم که غر نزن،. مادره، برکت زندگیتونه.

اما خب یه جاهایی هم کاراش رو اعصابه واقعا. کلا بنظرم این همه موندنشون اشتباهه. اما خب موضوعیه که خودشون باید متوجه بشن، نمیشه ما بگیم.

دلم میخواد یه تخته وایت برد بزرگ بگیرم برای خودم، خیلی از حرفایی که دوست دارم با صدای بلند به خودم بگم رو روی تخته بنویسم.

روی یخچال هم میشه چسبوند اما دلم میخواد قبل خواب جلوی چشمم باشن، شاید حتی بتونم بعضی از مسائل رو که دلم میخواد میم بیشتر بهش اهمیت بده رو غیر مستقیم جلوی چشمش بذارم

اما بیشتر خودم مهمم، بنظرم هر مشکلی با تقویت خودمون حل میشه. پس به جای اینکه راه بیوفتم به عالم و آدم بگم دارین اشتباه میکنین، باید خودم رودرست کنم، باید بزرگ بشم باید بیشتر یاد بگیرم.

یه لباس خوشگل خریدم امشب برای خودم، برای عید غدیر با اون دامن که از قشم خریدم بپوشم.

یه مانتو مشکی هم لازم دارم، نمیدونم زهرا میدوزه برام یا برم آماده بخرم؟؟ اصلا حوصله گشتن تو بازار رو ندارم.

.

294.

دوشنبه رفتم پیش مشاور.

اما احساس میکنم چیزی نگفت که خودم ندونم. گفت زیادی حمایتش کردی، زیادی اقتصادی فکر میکنی، زیادی آینده نگری، میگفت کلا زیاد فکر میکنی مستعد فکر کردنی!!!

اول که گفت تو که اینقدر ایراد میگیری از بی خیالی شوهرت خودت به جز حرف زدن چیکار کردی تو زندگیت؟؟؟ از پیجم و کارم حرف زدم اولش جدی نگرفت. عکساش رو که نشون دادم دهنش باز مونده بود از تعجب.

میگه شنونده باش فقط، خودت رو درگیر کارای شوهرت نکن. کمی بیشتر خرج کن که بیشتر به فکر بیوفته.

اخه من اصلا اهلش نیستم چیزی بیشتر از نیازم بخرم. و بنظرم جیب من و اون نداره

تو همه سرمایه زندگی مون منم سهیم بودم، منم کار کردم منم سختی کشیدم حالا چرا بذارم راحت از دست بره؟؟

ازم تست هم گرفت گفت جوابش یه هفته میگه میفرستم برات.

.

مامان میم اومده مشهد، بنده خدا خیلی هم هوامو داره اما خب یه سری کاراش رو اعصابمه.

دائما میخواد به بچه ور بره و ور برم!

میگه دیگه کارای خونه تعطیل بچه داری، میگم شوهرم ظهر میاد میگه کو ناهار چی بگم؟ میگه بگو بچه دارم!!!

بابا مگه یه بچه چقدر وقت میبره؟؟

کلافه شدم بخدا.

امروز رفته بود خونه بی بی یه نفس راحت کشیدیم من و میمچه.

اصلا هدفش چیه میاد این همه میمونه؟ سه چهار روز بمون برو خونتون دیگه زن حسابی.

.

رااااااستی، خواهرمم رفت کربلا.

دلم کربلا میخواد.

دلم کربلا میخواد.

دلم کربلا میخواد.

.

293.

چند وقتی بود زهرا پیله کرده بود بیا و برای این کمرویی میم با مشاور صحبت کن، اوایل مقاومت کردم. اما بعد گفتم بذار اینم امتحان کنم. اما خب هی امروز و فردا میکردم

نمیخواستم به میم بگم تصمیم از مشاور رفتن تویی، مونده بودم چی بگم. تا اینکه بهش گفتم خواهرم گفته این مشاوری که من میرم مشاور کسب و کار هم هست،. میخوای بریم ببینیم چی میگه؟

دیروز رفتیم.

با میم صحبت کرد، چند دقیقه ای با هم و چند دقیقه تنها با میم.

گفت جلسه بعدی من تنها برم.

دیشب میگه دیدی مشاور هم گفت مشکل تویی و باید خودت رو درست کنی؟

گفتم نه، دیده تو اصلاح ناپذیری میخواد به من یاد بده چطوری دق نکنم!!!

🤣🤣🤣🤣

مادرشوهر هم امشب میاد خونمون نمیدونم تا کی میمونه و من کی مشاور برم!!

.