302.
اون روزی که رفته بودم مشاور و فهمید میمچه شیرخشک میخوره کلی تشویقم کرد که شش ماهش شد اقدام کنم برای فرزند دوم.
لعنتی، حتی خودمم اون موقع کلی ذوق کردم از فکر بچه دوم.
چرا یادم رفته بود چه حاملگی سختی داشتم؟
روزی دوتا امپول میزدم، از سوزش معده ساعت به ساعت شربت آلومینیوم میخوردم، هر روز هر روز آزمایش خون اونم با ناشتایی 12 ساعته اونم با اون وضعیت ویار و حالت تهوع من، اون همهههه ورم که مچ پام دیگه اصلا دیده نمیشد
وای تو رو خدا ازم انتظار نداشته باشید به این زودی بچه بیارم، واقعا دلم برای خودم میسوزه.
همه ی بدنم شل و چروکیده شده، اشتهام رو هزاره، کمرم درد میکنه و واقعا ذهنم خیلی ضعیف تر از قبل زایمانم شده. تازه الان بهتر شده، روزای اول یه جمع و تفریق ساده رو هم ذهنم یاری نمیکرد.
چرا نفستون از جای گرم در میاد؟؟؟؟
.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت 2:51
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار