341.

میدونم که ممکنه تو این پست سرگیجه بگیرید و متوجه نشید من چی میگم، اما بخش هایی هست که دوست دارم ثبت بشه.😎

چند روز پیش که میم رفته بود پیش پورعلمی، جویای احوال اقتصادی مون شده بوده و اوضاع چک های خونه.

وقتی فهمیده پدر میم کمکی بهمون نکرده حسابی عصبانی شده و زنگ زده بهش که مرد حسابی پسرت اینجا وضعیت زندگیش خرابه تو چرا دست رو دست گذاشتی، این جوون یه بار سکته کرده خدای نکرده فشار بیاد و دوباره حالش بد بشه چی؟

پدر گفته خب کمی توقعاتش رو بیاره پایین، من به‌ش گفتم بیا دامغان قبول نکرده!🥸

پورعلمی هم گفته چه توقعی داشته این بچه؟ بره تو یه خونه خرابه زندگی کنه؟؟ بعدم شما میخواست از شهر خودتون براش زن بگیرید که بتونه بیاد، حالا فرضا هم که اومد، اونجا چه گلی به سرش میزنید؟ اون پسرتون اونجاست زندگیش خیلی گل و بلبله؟؟؟

( آخ که خداخیرش بده دلم خنک شد😅)

پدرمیم گفته یه کم صبرکنه من یه وام 500 تومنی براش جور میکنم.

پورعلمی هم گفته تو از حقوق خودت میتونی سه تا خانواده رو بچرخونی، چرا وام بگیری؟ داری چیکار میکنی این همه پول رو؟🤨

و دیگه خلاصه بهش اولتیماتوم( درسته؟ ) داده تا چند روز آینده 15 تومن میریزی برای بچه.😠

حالا ازین ماجراها من خبر نداشتم چون میم تنها رفته بود خونه پورعلمی و برام تعریف نکرده بود از تلفنشون. امروز صبح پیامک بانک واریزی 9 تومنی اومد.

من گفتم منتظر نمون و برو سریع کارت به کارت کن که از اون حساب بیاد بیرون.

( اون حساب یه جورایی فعلا مشترکه بین میم و پدرش، ماجراش مفصله)🤪

خودش هم به این نتیجه رسید که با شرایط فعلی که ما فردا چک داریم، این بهترین کاره و پول رو جا به جا کرد.

برگشته بود خونه سوت میزد میرقصید😅منم بوه بوه تشویقش میکردم😄، میمچه هم طفلی مات و مبهوت نگاهمون میکرد👼بدبخت شدیم این مدت سر این جور کردن چک و با این مبلغ کامل شده بود.

هنوزم باباش زنگ نزده بگه ماجرای پول چی بوده😅 فقط خداکنه نگه برگردون که ما باید کلیه هامونو بفروشیم دیگه🤣🤣

.

اینکه میگن به مو میرسه ولی پاره نمیشه...

خدایا شکرت 😅 این چک هم پاس بشه یه غول بزرگ رو رد کردیم.

.

ممنونم که به بدی ها و کم کاری های ما نگاه نمیکنی❤️

.

340.

میم رفته پوشک بخره، پیام داده دستمال خیس هم میخوای؟؟

گفتم آره دستمال مرطوب هم میخوام😎

فکر کن بری به فروشنده بگی آقا بی زحمت یه بسته دستمال خیس🤣🤣

+من یادم رفته بود دستمال رو به اتمامه، اینکه خودش حواسش بود خیلی حالمو خوب کرد🤗❤️🤗❤️

339.

کلا بنظرم کره رو باید با پنیر خورد، مربا رو با ماست!

ترکیب کره مربا ظلم به بشریت بوده، خودتون رو نجات بدین.

+دیشب قبل خواب یاد دردهای بعد زایمانم افتاده بودم، بدنم داشت میلرزید، اغراق نمیکنم، بدنم میلرزید!!!!

برعکس خیلیا که از سردرد و کمردرد بعد سزارین مینالن، من فقط شکم درد داشتم. شدییییید!!!

338.

من وقتی ناراحتم نمیتونم حرف بزنم، دیروز که حالم خوب نبود نمیدونم یهو چیشد که گوشی رو برداشتم و برای میم نوشتم که دارم له میشم، خسته ام. هرچی در توانمه گذاشتم و آخرم اون چیزی که باید نمیشه

( البته طومار نوشته بودما،قشنگ ریز به ریز و نکته به نکته و با ذکر مثال. الان حوصله ندارم دوباره بنویسمشون اینجا😅)

اون طفلی هم سرکار بود، داشت جوابایی میداد که بیشتر عصبانیم میکرد. منم نوشتم : توکه شوهرمی حرفمو نمیفهمی،. من چه انتظاری از بقیه دارم!!!

بعد دیگه دید اوضاع خراب تر از این حرفاست گفت پیاماتو میخونم بعدا حضوری حرف میزنیم.

شب که اومد خوراکی های مورد علاقمو خریده بود، بغلم کرد و گفت یه دو سه ماه دیگه طاقت بیاری درست میشه.

تعجب کردم میگه دو سه ماه دیگه! این یعنی قشنگ منو شناخته که من با این مسائل ناراحت نمیشم یا حداقل اینطوری بهم نمیریزم و مشکل اساسی جای دیگه ست.

امشبم اول قرار بود بریم خونه داییم روضه،. بعد دیدیم اون سر شهره و تو این ترافیک نمیرسیم.

میمچه رو گذاشتیم تو کالسکه و اول رفتیم پارک، بعد دیدیم خیلی سرده بچه مریض میشه رفتیم خونه مامانم.

یه چایی خوردیم و پای یوزارسیف پفیلا خوردیم و اومدیم.

حالا شانس ما هم همون قسمت حساسش افتاده بود امشب😅 جلو بابا و مامانم هی سرخ و سفید میشدیم🤣🤣🤣

+میمچه هی با روروئکش از رو پام رد میشه، ناخن هامو شکونده😭😭😭موقع راه رفتن اذیت میکنه.

.

.

337.

به جز pms هیچ دلیل دیگه ای برای این جنگ بین دومن نمیتونم پیدا کنم.

آخه چه مرگته؟

دیشب بچه خوب خوابید،. صبح پاشدیم صبحانه و گفتیم و خندیدیم و میم رفت سرکار. مادرپسری رفتیم یه دوری زدیم و اومدیم، ناهار تهچین درست کردم، باهم بازی کردیم. میم زودتر از همیشه اومد.

بعد یهو همه چیز بهم ریخت، فقط چیزای مبهم یادمه...

جیغ های ممتد میمچه که هیچ جوره قطع نمیشد

میم که همش میگفت بگیرش، مواظبش باش نخوره زمین

میمچه ای که همش میخواست کارای خطرناک کنه و تو روروئک نمیموند

فیلمی که تو لحظه های حساسش باطری گوشیم تموم شد و خاموش شد

همسایه ای که اومد دم در که چرا بچتون جیغ میزنه؟ چیزی شده؟

من که اعصابم بهم ریخته چرا میمچه ساکت نمیشه.

میم که درست غذا نخورد

من که اصلا نخوردم.

.

سرم و تک تک اعضای بدنم درد میکنه

نمیخوام ناشکری کنم اما مرگمو از خدا خواستم

خسته شدم، خسته

میم اومد ببینه چرا گریه میکنم اما محلش ندادم

میمچه خوابیده

میم رفت سرکار

و خونه ای که در تاریکی و سکوت فرو رفته.

.

دیس تهچین

سبزی خوردن و سالادی که هنوزم روی میز مونده

.

از خودم بدم میاد که ساده ترین تغییرات رو نمیتونم تحمل کنم و اینطوری خوشی هامون رو نابود میکنم.

.

336.

دیدی گفتم خداکنه منِ جدید بیشتر بیاد خونمون؟ همین امروز صبح دوباره منِ قدیم اومد، این دفعه کاری کرد که تا حالا نکرده بود!!!

یهو قاطی کرد و عصبی شد، میم از همه جا بی خبر بهش پیشنهاد داد میمچه رو برداریم بریم بیرون دور بزنیم، قبول نکرد.

ازش پرسید : چیکار کنم حالت بهتر بشه؟

اونم حرفی که مدت ها تو دلش بود اما روش نمیشد به زبون بیاره رو گفت: پاشو برو بیرون.

منِ قدیم دوست داره چند روز تنها زندگی کنه. حتی بدون میمچه!

البته فقط به میم حاضره بسپارتش.

دلم یه موقع هایی برای منِ قدیم میسوزه، یهو تمام شکست ها و بدبختی های زندگیش آوار میشه سرش.

.

میم رفت بیرون همون موقع( البته کار داشت) هنوزم نیومده.

منِ قدیم هم حاضر نیست کوتاه بیاد

دلم میخواد حداقل ده ساعت تو همین وضعیت بمونم بدون هیچ مزاحمتی.

335.

میم اومد دنبالمون خونه ی مامان، سبزی صبح گرفته بودم و پاک کرده و تمیز و نون خریده بودیم رو میم برداشت، منم میمچه رو بغل کردم و اومدیم. 👼

به محض رسیدن به خونه میمچه بیدار شد! حالا ساعت چنده؟ ۱۲ و نیم شب!🤯

منِ قدیم تو همچین شرایطی نال و نفرین به خودش و بخت سیاهش میفرستاد و بچه رو به زور تو بغل میگرفت و هر طور بود اونقدر تو اطاق تاریک میموند تا بخوابه. و بعدشم غرغر به میم که آره من زندگی ندارم من آسایش ندارم خوابشو ببین خوراکشو ببین( اگرم به میم نمیگفت، تو دلش مرور میکرد و به خدا شکایت میکرد[ این احتمال قوی تره])😎

اما منِ جدید اول سعی کرد بچه رو رو پاش بخوابونه، انصافا هم بچه سعی کرد بخوابه اما خوابش نبرد!

منِ جدید هم بغلش کرد و از اتاق رفتن بیرون، میمچه رو داد بغل باباش و گفت : امروز ندیدتت، دلش برات تنگ شده! 😬

رفت آشپزخونه، کتری گذاشت، کمی خونه رو مرتب کرد.

چای دم کرد و ریخت تو فلاسک، همزمان کمی درباره اخبار و اتفاقات روز صحبت کردن.

منِ جدید به میم گفت من میرم دوش بگیرم، مواظب میمچه باش.

زیردوش صدای روروئک میمچه رو شنید که اومد تو راهرو و اومد پشت در. گفت الانه که اعتراض کنه منم میام اما چیزی نگفت، کمی منتظر موند و رفت.

اومد بیرون و تو اتاق بود که باز صدای روروئکش اومد، رفت پشت بخاری ببینه واکنشش چیه؟ اومده دنبال من؟ یا اومده بازی؟😄

دید در حموم بازه،کسی نیست.

اومد سمت اتاقا، کمی به این اتاق سرک کشید و بعد رفت اون اتاق. تو دلش غوغا بود از این همه بزرگ شدنش، از این همه هوش و احساسش خداروشکر کرد. ❤️

من پشت بخاری بود و میمچه نمیتونست من رو ببینه. داشت کم کم اعتراض میکرد که من دیگه عنان از کف داد و اومد بیرون. 🥲

با دیدن من یه لبخند بزرگ زد🤗

و من دیگه جیغ میزد و ابراز احساسات میکرد🥰😍🥰😍

.

میم گرسنه ش شده بود، کمی نون و پنیر آورد براش.

چایی خوردن، و میمچه ای که حالا حدود دو ساعت بازی کرده بود دوباره خوابش گرفت و این بار خیلی راحت روپای من خوابید. 😴

.

منِ جدید خیلی مهربون تره، انعطاف پذیر تره، از بقیه کمک میگیره، عجله نداره.

منِ جدید خوش اخلاق تره اما از همه مهم تر، آرامش خودش و زندگیش بیشتره.

ای کاش منِ جدید بیشتر بیاد خونمون🤣🤣

.

میشه برای تولدم تخته وایت برد بزرگ بخرید؟؟

تولوخدا😭😭😭

.

.

334.

میم خیلی آقا،. متین،. مهربون، صبور و همدله.

اما سر غذاخوردن یه وقتایی با یه بچه دو ساله فرقی نداره و من هیچ وقت به این قضیه عادت نکردم.

مثلا اینکه گوشت( یا مرغ) غذاش تموم میشه کلا دست میکشه! میگه سیر شدم! حالا میبینی نصف بیشتر غذاش مونده

یا مثلا نون بیاته یا سرده، نمیخوره!

خورش قیمه،. قورمه یا هرچی باشه، گوشتاش رو میخوره و بقیه ش میمونه!!

حالا الان خوبه حداقل حواسش هست منم گوشت بخورم، قبلنا که اصلا!

این ماجرا تا جایی اذیت کننده نیست که زندگی عادی و روال باشه!

شرایطی رو تصور کن که من هزارتا کار داشتم و موقع غذا اونقدر گرسنمه که حوصلم نیومده نون رو گرم کنم( مثل امشب)

یا قراره پاک سازی یخچال بخوریم که چند مدل غذا مونده ست و ممکنه مرغ و گوشتش رو قبلا خورده باشیم!

یا مثلا از دستم در رفته و برنجم شفته شده!

از همه اینا بدتر، ماه رمضان! که آدم حال غذا پختن نداشته یا اشتباه کرده یا نتونستم بچشم و یا هر دلیلی!

خیلی راحت نمیخوره غذا رو! یه کم بازی بازی ماست و سالاد میخوره و میره...

یه شب ماه رمضان سال اولمون رسما گفت : این چیه؟ حالم بهم خورد!

حالا برنجم یه کم شفته بود که خب اون موقع خیلی بلد نبودم.

.

فکر میکردم این کاراش برام عادی شده اما امشب دوباره خیلی بهم ریختم.

بقیه غذامو نخوردم، نونش رو گرم کردم دادم بهش و اومدم تو اتاق.

.

.

333.

وقتی دوتا خواهر باهم میبینی، اونی که بزرگتره در واقع کوچیکتره!!

این قانون تو خانواده ما تقریبا تا 95 درصد درسته😅 حتی من و خواهرم.من و خواهرم چهره هامون کمی شباهت داره بهم ولی دختردایی هام حتی چهره هاشون هم زمین تا آسمون با هم متفاوته.

امشب عروسی دختردایی بود،. همون که میخواستم برای عروسیش کفش بخرم،. مو رنگ کنم و هزارتا کار دیگه،. آخرشم پولی برای هیچ کدومش نموند که هیچی، مجبوریم احتمالا برای چک یکم آذر کلی هم پول قرض کنیم. بازهم خداروشکر که به راه شادیه...

این دختر کوچیکه دایی کوچیکم 18 سالشه اما ماشاالله با قد 170 و فوق العاده خوشگل. ازین چهره ایرونیای چشم و ابرو مشکی

خواهر بزرگه هم سن منه، با قد فکر کنم حدود 160( کمتر) و با چهره خیلی معمولی!

یعنی کنار هم ببینیشون اصلا باورت نمیشه خواهر باشن😅

دایی بزرگمم دخترهاش همینقدر متفاوتن😅

اینم امضا خانواده ماست، راز دو خواهر😎

خلاصه که از خانواده پر جمعیت آقاجان، فقط دو تا نوه مجرد مونده که اونا هم هنوز دبستانی هستند( داداش های عروسِ امشب)

هعی، چه زود میگذره عمرمون!

از عروسی های تو خونه یادتونه؟ چقدر خوش میگذشت به ما بچه ها😍 البته برای بزرگترها خیلی پرکار و سخت بود.

الان راحت میری تو تالار و تر و تمیز بر میگردی خونه ت.

میمچه هم اولین عروسی عمرش رو رفت😍😍😍

الانم خسته و کوفته در حالیکه یه عالمه کباب خورده😅 خوابیده. منم عرق نعنا آماده کردم شب اگه دل درد شد بهش بدم😬 ان شاء الله که چیزیش نمیشه🙈

.

امیدوارم عروس و دوماد امشب خوشبخت بشن، شاد و عاشق کنار هم زندگی کنن، با بچه های سالم و خوشحال و البته زیبا مثل مامانشون🤗

.

خدایا برای همه ی مجردها زمینه ازدواج خوب و آسان رو فراهم کن. داشتن یه هم زبون و همراه تو زندگی، خیلی خوبه. 💐

.

332.

واقعیت مادر بودن اینه که دو روزه اونقدر الکی گریه کرده و غر زده و به من چسبیده که منم مستاصل و عصبی شدم و گریه کردم.

اما الان که نزدیک دو ساعته خوابیده دارم از دلتنگی میمیرم😭😭😭

+دیروز که داشتم گریه میکردم بغلم بود، یه کم خیره شد به اشک هام، بعد بغلم کرد😭😭😭😭

331.

دیشب میم خیلی جدی و در جایگاه رئیس خانواده گفت که دیگه میمچه رو تو تخت نذارمش چون خطرناکه.

حفاظ داره اما پامیشه و خودشو خم میکنه بیرون🥲

براش رخت خواب پهن کردم روی زمین خوابید دیشب.

.

صبح که بیدار شد دلش خوردنی میخواست اما شیر نخورد، معمولا صبحانه بيسکوئيت یا فرنی یا سرلاک میدم بهش.

رفتم سر یخچال چشمم افتاد به سیب زمینی سرخ کرده های شام دیشب، چندتا دونه بردم ببینم نظرش چیه، نذاشت دهنش کنم با دستش گرفت و خورد. اونا رو تموم کرد، چندتا دونه دیگه هم آوردم میذاشتم تو داشبود روروئکش، برمیداشت میخورد😅 و من ذوق مرگ ترین بودم😍بماند که لباس سفیدش رو حسابی چرب و چیلی کرد😭

.

یکی از عکساش رو کلاژ کردم کنار عکس برادرزاده م وقتی حدودا هم سن الان میمچه بوده، و بسیاربسیار شبیه هم بودن، حتی مدل کچلی شون هم شبیه همه😅😅فقط محمدطاها تپل تر بوده قدیما، الان لاغر شده.

.

330.

اون کیه که صبح با پسرش رفته پیاده روی، نمازشو اول وقت خونده، ناهار پخیده، خونه رو مرتب کرده،. عروسک ها و لباس های پسرک رو شسته، لباس های خودش و شوهرشو جمع کرده. اما از پادرد داره میمیره، مسکن هم خورده فایده نداشته؟؟

مهلقا خان....، عه چیز ببخشید! مداد خانوم!

خیلی وقت بود که اسباب بازی های دم دست میمچه براش تکراری شده بود، جمع کردم و یه سری جدید آوردم. کمدش رو هم مرتب کردم[ کمد]

مامانم داره شوری و بادمجون شکم پر میندازه، سری قبل رو همشو فک و فامیل خریدن 😅 این سری هم فکر نکنم چیز زیادی برامون بمونه.

دیروز میمچه گفت : ددر!!!

اونم وقتی ما داشتیم لباس میپوشیدیم که بریم بیرون.

نمیدونم چقدر اتفاقی یا عمدی بود!! 😍

البته دد، بب و ازین اصوات و آوا زیاد داره اما دیروز خیلی واضح گفت ددر!

پاشنه پام به طرز وحشتناکی درد میکنه، پای چپ بیشتر😭

+++فائزه میدونم باز میای میپرسی ناهار چی پختی؟؟ استانبولی داشتیم😅

شامم احتمالا پاک سازی یخچال😬

گفتم همینجا بهت بگم که کامنت تکراری نذاری🙈

.

329.

امروز با خواهرم خونه مامان بودیم، صحبت سر شرایطی شد که من دانشگاهو ول کردم. خواهرم گفت اینقدر دلم برات میسوزه که که این کارارو کردن که تو درستو ول کردی.

گفتم تا قبل میمچه که کار میکردم خیلی برام مهم نبود،. حتی میدیدم از بقیه هم کلاسی هام که هنوز دانشجو هستن من جلوترم اما الان خیلی رو اعصابمه.

گفت بیا حالا دوباره شروع کن.

گفتم واقعا دیگه اعصاب درس و امتحان ندارم و از اون مهم تر با بچه نمیشه. کارهای خونه رو به زور و سرسری انجام میدم. نمیدونم اونایی که هم دانشجو هستن هم بچه کوچیک دارن چیکار میکنن.

مامانم گفت از خیلی چیزاشون میزنن، از خواب و خوراک و تفریح و همه چی...

( میدونم منظورش به خوابم بود و اینطوری قضیه رو ساندویچی بیان کرد مثلا)

اما بی انصافی میکنه، چون میمچه نمیذاره از کنارش تکون بخورم، حتی وقتی خوابه!

خوابش اونقدر سبکه با کوچکترین صدایی از خواب بیدار میشه، واسه همین وقتی میخوابه منم مجبورم بی سر و صدا کنارش بمونم. خیلی وقتا هم که همونطور روی پامه و اصلا نمیذاره زمین بذارمش.

دستشویی نمیتونم برم وقتی خوابه!!!

بیدارم که هست با روروئک میاد جلو در وامیسته، تازه اعتراضم میکنه میخواد بیاد تو🥺

میم میگه حالا ما که دانشگاه رفتیم مهندسم شدیم چیشد؟؟؟ شدیم راننده مردم!!

تو دلم گفتم آخه تو از روی علافی رفتی دانشگاه، من درسم و رشته م و آینده م رو دوست داشتم و میدونستم موفق میشم.

امیدوارم این حرفام ناشکری نباشه خدایا

من پسرکم و زندگیم رو دوست دارم، الانم فکر میکنم چون این همه درگیرم کرده خسته شدم وگرنه اینکه تمام وقتت رو برای بچه صرف کنی که سالم بزرگ بشه کم کاری نیست.

خدایا دلم رو آروم کن.

خدایا صبر و طاقتم رو بیشتر کن.

خدایا کمکم کن بتونم هم بچه داری کنم و هم به کارایی که دوست دارم برسم.

328.

میمچه هشت ماه و یک هفته تو دلم بود و امروز هشت ماه و یک هفته است که تو بغلمه😍

عکس هشت ماهگیش رو گرفتم بالاخره. با بيسکوئيت مادر 8 درست کردم، چهارده تا بسته بيسکوئيت مصرف شد😅 بعدم زیر عکسش نوشتم احتکار بیش از ده بيسکوئيت مادر، سلطان بيسکوئيت مادر دستگیر شد😎فرستادم تو گروه خانواده و یه کم دورهم گفتیم و خندیدیم.

امشب رفتیم حرم، یه خانوم و آقایی هم سن و سال من و میم هم نزدیکمون بودن اما بهشون میخورد تازه عروس و دوماد باشن😅 هی با میمچه حرف زدن و اونم رفت پیششون یه کم تو بغل خانومه نشست.

خیلی ذوق زده و با عشق نگاهش میکردن، امیدوارم خدا بهشون فرزندانی سالم، صالح و زیبا بده❤️

تو راه برگشت هم میم به هوس این چند وقتش عمل کرد و قارچ و دلستر خرید برای قارچ سوخاری اما تو ماشین هم طی کردم خودت باید درست کنی😬 میمچه خوابش میاد من نمیرسم.

خودشم طفلی درست کرد فقط من گفتم به جای آرد سوخاری، آرد معمولی بزن گوش نداد، دوتا دونه اخرش رو آرد معمولی زد اما خودشم اعتراف کرد با آرد معمولی خوشمزه تره😎

الانم دارم تو دلم صلوات میفرستم که خودشم آشپزخونه چرب و چیلی رو تمیز کنه، من تمیز تحویلش دادم😭😭

.

خدایا؟ شکرت

ممنونم که هرچی ما بًدیم، تو صدبرابرش خوبی❤️

.

.

327.

سینک تمیزه، اپن رو دستمال کشیدم.

از کمد میمچه براش یه قطره جدید آوردم چون قبلی رو ریخت روی فرش🥲 ناهار فردا داره پخته میشه و شام شب رو گذاشتم روی بخاری گرم بمونه تا میم از سرکار بیاد.

خیلی دلم میخواست یه جارو و گردگیری هم میکردم اما هم دیره و هم میمچه خوابه و هم خودم حوصله ندارم.

میمچه هم غلت زده از روی بالش اومده پایین و سرش روی فرشه، هر از گاهی تکون میخوره و در حال بیدار شدنه.

امروز دهنش خورد به پایه صندلی، و حسابی گریه کرد. همون موقع که نگاه کردم چیزی نبود اما بعد لبش باد کرد و از تو هم کمی بریده 😭😭

روزای سختی رو پشت سر گذاشتم، هم مریضی خودم و هم شیطنت های میمچه. واقعا یه لحظاتی دلم میخواست گریه کنم.

تقریبا یک ماه دیگه 27 ساله میشم! و خیلی برام غریبه.

خیلی زود گذشت. من حتی الانم که پسرکم کنارمه و شامم رو بخاری و شوهرم سرکار، فکر میکنم دارم خاله بازی میکنم فقط اسباب بازی هام بزرگتر شدن، عروسکم زنده شده و شوهرم خیالیم واقعی🤣🤣

تصویری که از مداد 27 ساله داشتم اینی که الان هستم نبود، حتی نزدیکش هم نیست!!

اما خب خوشبختم. خداروشکر.

عکس هشت ماهگی میمچه رو نگرفتم، پنجشنبه بود.

هم خیلی درد و ضعف داشتم و هم هیچ ایده ای نداشتم. ایده های اینترنت رو هم دوست نداشتم.

فردا باید بریم خریدهای مامان رو انجام بدیم برای مهمونی پس فردا. غذا رو از بیرون میگیره اما سالاد و میوه و این چیزا رو باید بخریم. خودمم باید برم آرایشگاه.

گفتم مامان میم رفته کربلا؟؟ چهارشنبه رفت.

حالا که میم راضی شده برای رنگ مو، خودم پشیمون شدم.

میگم همون خرج و وقت رو بذارم برای تقویت مو و خوش حالت شدنش! از این ریزش هم خلاص بشم🥲

.

326.

بعد از سلسله زلزله های اخیر، من هنوزم میترسم. با کوچیک ترین صدا از جا میپرم، وسایل خونمون هم که از همه جاشون صدا در میاد🥲

همسایه بالایی هم یه پسر شیطون داره که فکر میکنم بجای راه رفتن میپره مثل کانگورو🙃 اگه رو زمین بشینیم خیلی شدید حس میشه لرزش ها. روی مبل کمتر.

منم بخاطر میمچه اکثرا زمین میشینم چون هی میاد بغلم و میره یا مثلا رو پام دارم میخوابونم‌ش.

خلاصه که هنوزم لحظه ای نیست که یاد زلزله نباشیم🥲

.

یکشنبه قراره خونه مامان سالگرد بگیریم برای مامان بزرگم. صبح خوابش رو میدیدم که چقدر حالش خوب بود.

چه پوست صاف و شفافی،قد بلند و کشیده( چون این اواخر کمی خمیده بود تعجب کرده بودم صاف ایستاده) یه مانتو بلند و شیک سورمه ای با یه روسری مشکی که گل های ریز سفید داشت سرش بود. میدونستم که فوت کرده. عمه‌م رو صدا زدم که ببینتش و قبل از اینکه بقیه صدامو بشنون بغلش کردم. گفت من همینجام جایی نمیرم 🥺

من رابطه احساسی زیادی نداشتم باهاش اما صبح تو خواب که دیدمش خیلی دلم تنگ شد براش😭

چیزی که از صبح فکرم رو درگیر کرده فضای خوابه، تو محله قبلی مامان اینا تو پیاده رو بودیم و فضا، مامان بزرگم و عمه‌م که دیدمشون تو خواب فوق العاده شفاف و براق بودن.

انگار جنس همه چیز ساتن براق بود( نه اینکه ساتن باشه، برای توصیفش چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه)

خداکنه که همینقدر خوشحال باشه و حالش خوب باشه اونجا😭😭😭

.