338.
من وقتی ناراحتم نمیتونم حرف بزنم، دیروز که حالم خوب نبود نمیدونم یهو چیشد که گوشی رو برداشتم و برای میم نوشتم که دارم له میشم، خسته ام. هرچی در توانمه گذاشتم و آخرم اون چیزی که باید نمیشه
( البته طومار نوشته بودما،قشنگ ریز به ریز و نکته به نکته و با ذکر مثال. الان حوصله ندارم دوباره بنویسمشون اینجا😅)
اون طفلی هم سرکار بود، داشت جوابایی میداد که بیشتر عصبانیم میکرد. منم نوشتم : توکه شوهرمی حرفمو نمیفهمی،. من چه انتظاری از بقیه دارم!!!
بعد دیگه دید اوضاع خراب تر از این حرفاست گفت پیاماتو میخونم بعدا حضوری حرف میزنیم.
شب که اومد خوراکی های مورد علاقمو خریده بود، بغلم کرد و گفت یه دو سه ماه دیگه طاقت بیاری درست میشه.
تعجب کردم میگه دو سه ماه دیگه! این یعنی قشنگ منو شناخته که من با این مسائل ناراحت نمیشم یا حداقل اینطوری بهم نمیریزم و مشکل اساسی جای دیگه ست.
امشبم اول قرار بود بریم خونه داییم روضه،. بعد دیدیم اون سر شهره و تو این ترافیک نمیرسیم.
میمچه رو گذاشتیم تو کالسکه و اول رفتیم پارک، بعد دیدیم خیلی سرده بچه مریض میشه رفتیم خونه مامانم.
یه چایی خوردیم و پای یوزارسیف پفیلا خوردیم و اومدیم.
حالا شانس ما هم همون قسمت حساسش افتاده بود امشب😅 جلو بابا و مامانم هی سرخ و سفید میشدیم🤣🤣🤣
+میمچه هی با روروئکش از رو پام رد میشه، ناخن هامو شکونده😭😭😭موقع راه رفتن اذیت میکنه.
.
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار