دیدی گفتم خداکنه منِ جدید بیشتر بیاد خونمون؟ همین امروز صبح دوباره منِ قدیم اومد، این دفعه کاری کرد که تا حالا نکرده بود!!!

یهو قاطی کرد و عصبی شد، میم از همه جا بی خبر بهش پیشنهاد داد میمچه رو برداریم بریم بیرون دور بزنیم، قبول نکرد.

ازش پرسید : چیکار کنم حالت بهتر بشه؟

اونم حرفی که مدت ها تو دلش بود اما روش نمیشد به زبون بیاره رو گفت: پاشو برو بیرون.

منِ قدیم دوست داره چند روز تنها زندگی کنه. حتی بدون میمچه!

البته فقط به میم حاضره بسپارتش.

دلم یه موقع هایی برای منِ قدیم میسوزه، یهو تمام شکست ها و بدبختی های زندگیش آوار میشه سرش.

.

میم رفت بیرون همون موقع( البته کار داشت) هنوزم نیومده.

منِ قدیم هم حاضر نیست کوتاه بیاد

دلم میخواد حداقل ده ساعت تو همین وضعیت بمونم بدون هیچ مزاحمتی.