327.
سینک تمیزه، اپن رو دستمال کشیدم.
از کمد میمچه براش یه قطره جدید آوردم چون قبلی رو ریخت روی فرش🥲 ناهار فردا داره پخته میشه و شام شب رو گذاشتم روی بخاری گرم بمونه تا میم از سرکار بیاد.
خیلی دلم میخواست یه جارو و گردگیری هم میکردم اما هم دیره و هم میمچه خوابه و هم خودم حوصله ندارم.
میمچه هم غلت زده از روی بالش اومده پایین و سرش روی فرشه، هر از گاهی تکون میخوره و در حال بیدار شدنه.
امروز دهنش خورد به پایه صندلی، و حسابی گریه کرد. همون موقع که نگاه کردم چیزی نبود اما بعد لبش باد کرد و از تو هم کمی بریده 😭😭
روزای سختی رو پشت سر گذاشتم، هم مریضی خودم و هم شیطنت های میمچه. واقعا یه لحظاتی دلم میخواست گریه کنم.
تقریبا یک ماه دیگه 27 ساله میشم! و خیلی برام غریبه.
خیلی زود گذشت. من حتی الانم که پسرکم کنارمه و شامم رو بخاری و شوهرم سرکار، فکر میکنم دارم خاله بازی میکنم فقط اسباب بازی هام بزرگتر شدن، عروسکم زنده شده و شوهرم خیالیم واقعی🤣🤣
تصویری که از مداد 27 ساله داشتم اینی که الان هستم نبود، حتی نزدیکش هم نیست!!
اما خب خوشبختم. خداروشکر.
عکس هشت ماهگی میمچه رو نگرفتم، پنجشنبه بود.
هم خیلی درد و ضعف داشتم و هم هیچ ایده ای نداشتم. ایده های اینترنت رو هم دوست نداشتم.
فردا باید بریم خریدهای مامان رو انجام بدیم برای مهمونی پس فردا. غذا رو از بیرون میگیره اما سالاد و میوه و این چیزا رو باید بخریم. خودمم باید برم آرایشگاه.
گفتم مامان میم رفته کربلا؟؟ چهارشنبه رفت.
حالا که میم راضی شده برای رنگ مو، خودم پشیمون شدم.
میگم همون خرج و وقت رو بذارم برای تقویت مو و خوش حالت شدنش! از این ریزش هم خلاص بشم🥲
.
پیوند دختر خزان و پسر بهار