648.
چقدر هفته شلوغی بود، فکر میکردم امروز که سفارشمو تحویل بدم راحت میشم ولی میم گفت پیراشکی بزن دم افطار میان دنبالش.
گفت سی تا بزن ولی 16 تا زدم🤭
اگه کم بیاد کتکه رو خوردم چون چند روزه از چیزی که میگه من کمتر درست میکنم و هر روزم کم میاره😁
امشب افطاری خونه داییم دعوت بودیم میم که سرکار بود، من و مامانم با اسنپ رفتیم.
اون یکی داییمم طبق روال هر سال غذا میده که اونو گذاشتیم برای سحری.
قراره فردا یه مامان بی دغدغه باشم برای میمچه، یه عالمه باهاش بازی کنم و اگه هوا سرد نشد ببرمش بیرون.
.
.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 3:32
توسط مداد
|
پیوند دختر خزان و پسر بهار