جدیدن تو موقعیت های متعددی که من حالم خوب نبوده میم یهو یه جوری جنتلمن میشه که با وجود بسیار مبادی آداب بودنم فقط واژه پشمااااااااام میتونه حالمو توصیف کنه😁

امروز خیلی خسته بودم و نخوابیده بودم، از پدرشوهر هم شاکی بودم اساسی تا جایی که هر چی خودداری کردم آخرم نشد و به میم پیام دادم این دفعه بخوان بیان من میرم خونه مامانم و واقعا هم برام مهم نیست که زشته و ناراحت میشن.

شب هم که میم اومد حالم خوب نبود، سرم بدجوری درد میکرد و اصلا حوصله نداشتم.

گفت بیا کارت دارم، به زور بغلم کرد. ولی حالم خوب نشد حتی داشت بدترم میشد.

چندتا چایی برام ریخت و هی خودم و دوباره😅

بعدم در کمال ناباوری رفت همه ظرفا رو شست( امروز سفارش داشتم و آشپزخونه ترکیده بود) دیگه دیدم داره میشوره ظرفا رو منم رفتم یه کم مرتب کردم و یه همبرگر برای بچه درست کردم بعد دو روز بالاخره یه چیزی خورده باشه🙄

اول گفتم حوصله سحری پختنم ندارم، گفت ولش کن نمیخواد.

بعد با مامانم حرف میزدم دیدن حالم خوب نیست بابام غذا آورد برامون. فقط باید گرمش کنم.

+ولی واقعا جدیدا میبینه حالم خوب نیست بدجوری مضطرب میشه. +

++سرم هنوزم خیلی درد میکنه++

.

.